مارکس و اتحادیههای کارگری(۱۰)
مارکس، سازماندهنده طبقهی کارگر: ا. لازوفسکی، برگردان: آمادور نویدی
مارکس و اتحادیههای کارگری(۱۰)
نوشته: ا. لازوفسکی
برگردان: آمادور نویدی

مارکس، سازماندهنده طبقهی کارگر
برداشت رایج از یک دانشمنداینست که او از زندگی واقعی جدا شده، و در کتابها و اسناد تاریخی سرگرم است، از روح خویش الهام میگیرد،و میگذارد اندیشههایش هرجا که میخواهند پرواز کنند، و وی که بیاعتنا به زندگی کسلکننده است، سیستمهایی میآفریند که گویا قرارست اشتباهات طبیعت را اصلاح کند. این گسست از زندگی را بهعنوان دلیلی بر بیطرفی و ماهیت واقعی علم و روحانیونش میدانستند؛ همانهانی که گویی بر فراز طبقات ایستادهاند. مارکس با آثار علمی و سیاسی خود، این تصور بیطرفی طبقاتی علم و بیطرفی طبقاتی حاملان آن را درهم شکست، و پیش از هر چیز ثابت نمود که بالاترین قلههای اندیشه، که پشت واژههای والا و آکادمیک محصور شدهاند، نهتنها منعکس کننده روابط اجتماعی معینی است، بلکه منافع یک طبقه اجتماعی را تیز مشخص میکند. درعینحال مارکس ثابت نمود که کنارهگیری از مبارزه نیز نوعی سیاست است، اما سیاستی که بهسود ستمگران و بهضرر ستمدیدگانست.
مارکس به معنای واقعی و والای کلمه یک دانشمند بود. او حتی یک سطر نمینوشت مگر آنکه پیشتر بارها دربارهاش اندیشیده و آن را دهها بار سنجیده و آزموده باشد؛ مارکس معتقد بود که علم باید در خدمت مبارزه باشد،اما نباید به ابزاری جهت منحرف کردن تودهها از مبارزه تبدیل شود. وی معتقد بود که علم باید تمام موانع ایدئولوژیک و سیاسی ایجاد شده در مسیر رهایی طبقه کارگر را از بین ببرد. مارکس بهخوبی اهمیت تاریخی کار علمی خود را درک میکرد، اما «وی پیش از هر چیز یک انقلابی بود» (انگلس). مارکس متوجه شده بود که علم، بدون عمل انقلابی مانند درختی مرده است. مارکس، که رسالت تاریخی طبقهٔ کارگر را کشف کرد و آگاهی و ایمان این طبقه را به خودش ارتقا داد، ضروری میدانست بهطور مشخص به طبقهٔ کارگر یاری رساند، نظریهٔ خود را توضیح دهد و در سازمانیابی آن کمک کند. و ازاینرو، مادام که این کارها در جهت تحکیم نیروهای طبقهٔ کارگر و منافع سوسیالیسم بود، از کوچکترین کارهای سازمانی روزمره نیز کناره نمیگرفت.
در سال ۱۸۴۶، مارکس «کمیته مکاتبات کمونیستی»(Committee of Communist Correspondence) را تشکیل داد و نامههایی به مشهورترین سوسیالیستهای آن دوره فرستاد و از آنها خواست تا در فعالیتهای این کمیته شرکت نمایند، به این امید که ازاینطریق مرکزی متحدکننده ایجاد شود. مارکس در ۵ مه ۱۸۴۶ به پرودون(Proudhon) نوشت:
هدف اصلی مکاتبات ما در حال حاضر برقراری تماس میان سوسیالیستهای آلمانی با سوسیالیستهای فرانسوی و انگلیسی است. بدینسان، جنبش اجتماعی در جلوههای ادبی خود گامی به جلو برمیدارد تا از محدودیت ملی رهایی یابد. (۱)
میبینیم که این کمیته رسماً هدفش تبادل اطلاعات متقابل بود، اما در واقع هدفش بسیار فراتر از این بود. تبادل اطلاعات متقابل در سطحی که جنبش سوسیالیستی در نیمه اول قرن نوزدهم در آن قرار داشت، نشاندهنده میزانی از تأثیر و نفوذ سوسیالیسم پیشرفته بر سوسیالیسم عقبماندهتر بود. مبارزه علیه محدودیتهای ملی – هدف مارکس اینچنین بود و اهمیت سیاسی کمیته مکاتبات کمونیستی در همین نکته نهفته است.
در سالهای ۱۸۴۵–۱۸۴۶ مارکس برای کارگران بلژیک سخنرانیهایی ایراد نمود. وی در سال ۱۸۴۷ رهبر اتحادیه کمونیستها(The Communist League) بود و به همراه انگلس، به دستور اتحادیه، مانیفست معروف حزب کمونیست (Manifesto of the Communist Party ) را تدوین کرد. سندی که تا به امروز منشور بنیادین کمونیسم انترناسیونال(charter of international communism) است. اتحادیه کمونیستها(The Communist League) بهسرعت توسعه یافت و نفوذ پیدا کرد. اما شکست انقلاب در سال ۱۸۴۸ آنرا بهشدت تضعیف نمود. مارکس تلاشهای زیادی جهت حفظ و تقویت این اتحادیه انجام داد و در شماری از اسناد سازمانی و سیاسی، خطمشی کلی را برای همه سازمانهای عادی ترسیم کرد. در این رابطه، نامههای بخشنامهای کمیته مرکزی اتحادیه کمونیستها خطاب به سازمانهایش از اهمیت بالایی برخوردارند. در این نامهها، نهتنها ارزیابیهایی از اوضاع ارائه گشته است، بلکه مجموعه ای از رهنمودهای سازمانی و تاکتیکی نیز یافت میشود.
نخستین فراخوان کمیته مرکزی اتحادیه کمونیستها، که در مارس ۱۸۵۰ ارائه شد، اعلام کرد که «سازمان سابق اتحادیه بهشدت از هم پاشیده است.» (۲) این فراخوان، پس از مقایسه موضع حزب کارگران(the Workers’ Party) با حزب دموکراتیک خرده بورژوازی(the democratic party of the petty bourgeoisie)، به این نتیجه میرسد که « حزب خرده بورژوازی(petty bourgeoisie ) سازمانهای خود را گسترش داده است، و حزب کارگران(the Workers’ Party) تنها پایگاه نیرومند خود را از دست داده است.» (۳) این نخستین فراخوان همچنین موضع حزب کارگران انقلابی(the revolutionary workers’ party) را نسبت به دموکراسی خرده بورژوایی تعریف میکند.
شرایطی که حزب کارگران انقلابیخود را در آن میبیند، آن را وامیدارد که در مبارزه علیه جناحی که قصد سرنگونیاش را دارد، دوشادوش حزب دموکراتِ خردهبورژوازی(the petty bourgeois democratic party) حرکت کند، اما حزب کارگران در تمام مواردی که خردهبورژوازی(petty bourgeoisie) میخواهد جایگاه خود را تثبیت کند، موضع اپوزیسیون را در پیش میگیرد. (۴)
این قاعده تاکتیکی که بسیار فراتر از چارچوب نیمه نخست قرن نوزدهم میرود، برای دهها سال، موضعگیری مارکسیسم انقلابی را در برابر احزاب خردهبورژوایی (petty bourgeoisie) تعریف میکرد. این تاکتیک را میتوان با این واقعیت توضیح داد:
در حالی که خرده بورژوازی دموکرات(the democratic petty bourgeoisie) آرزو دارد انقلاب را هرچه سریعتر به نتیجه برساند… به نفع ما و وظیفه ماست که انقلاب را دائمی کنیم… مسئله ما فقط تغییر شکل مالکیت خصوصی نیست، بلکه نابودی آن بهعنوان یک نهاد است؛ نه در پنهان کردن تضاد طبقاتی، بلکه در لغو همه طبقات؛ نه در بهبود جامعه کنونی، بلکه در پایهگذاری جامعهای جدید. (۵)
پس کارگران هنگام شروع انقلاب چه باید بکنند؟ چه خواستههایی را باید مطرح کنند و چه اقدامات سازمانی را باید درپیش گیرند تا مسیر حوادث را بهنفع زحمتکشان هدایت نمایند؟ در وهله اول، انقلابیون «نباید به اصطلاح افراطکاریها، و مظاهر انتقام ملی را محکوم کنند، بلکه باید رهبری این موارد را به عهده بگیرند.» به موازات خواستههای دموکراسی بورژوایی(bourgeois democracy)، کارگران باید خواستههای مستقل خود را نیز مطرح نمایند. آنها باید تضمینهایی را مطالبه کنند و حاکمان جدید را مجبور سازند که « بیشترین امتیازها و تعهدات را بدهند. مطمئنترین راه اینست که آنها را مجبور به سازش با خودشان کنند.» (۶) مارکس نوشت:
آنها باید همزمان دولت کارگری انقلابی خود را به طور جدی در کنار دولت رسمی جدید برپا نمایند، چه به شکل کمیتههای اجرایی، شوراهای محلی، کلوبهای کارگری یا کمیتههای کارگری، بهطوریکه دولت بورژوا–دموکرات(the bourgeois–democratic government) نهتنها فورا مهار خود بر کارگران را از دست بدهد، بلکه برعکس، از همان آغاز خود را زیر نظر و تهدیدشده از سوی اقتداری احساس کند که تودههای کارگر پشت آن ایستادهاند. در یک کلام: از نخستین لحظه پیروزی و پس از آن، بیاعتمادی کارگران دیگر نباید متوجه حزب ارتجاعی شکستخورده باشد، بلکه باید متوجه متحد پیشین آنها، یعنی دموکراتهای خردهبورژوا(the petty–bourgeois Democrats) شود که میخواهند از پیروزی مشترک فقط برای خود بهرهبرداری کنند. (۷)
این تعریف درخشان از تاکتیکی که حزب کارگران(the workers’ party) باید در طول انقلاب به آن پایبند باشد، در عمل اجرا و با تجربیات انقلاب روسیه تأیید شد، جایی که قدرت دوگانه بهعنوان نقطه شروع و اهرمی جهت سازماندهی تودهها و سرنگونی قدرت احزاب بورژوایی(bourgeois) و خرده بورژوایی(petty–bourgeois ) عمل نمود.
بهعلاوه، در این فراخوان توصیه میشود که اگر رویدادهای انقلابی گسترش یابد، لازم خواهد شد سازماندهی گاردهای پرولتاریایی آغاز شود گاردهایی که باید در اختیار اتحادیههای شوراهای انقلابی (مقایسه شود با «شورا» – یادداشت ویراستار) قرار گیرد که توسط کارگران انتخاب شدهاند: و باید توجه ویژهای به سازماندهی پرولتاریای کشاورزی مبذول شود. مهمترین نکته در اینجا «موضع مستقل حزب، سازماندهی مستقل حزب پرولتاریا» است (۸).
این رهنمودها که بیش از هشتاد سال پیش نوشته شدهاند، شگفتانگیزند زیرا حتی امروز نیز قابل اجرا هستند. این توصیههای سازمانی–تاکتیکی، نطفه همه تاکتیکهای بعدی بلشویسم(Bolshevism) را در سه انقلاب در بر داشت.
دومین فراخوان کمیته مرکزی اتحادیه کمونیستها(Communist League ) در سال ۱۸۵۰ اطلاعاتی در مورد وضعیت اتحادیه کمونیستها در بلژیک، آلمان، سوئیس، فرانسه و انگلستان ارائه میدهد و دوباره شماری از وظایف سازمانی را برای سازمانهای محلی ضعیفشده مطرح میکند که مهمترین آنها، کار در میان سازمانهای کارگری صنعتی و کشاورزی تحت رهبری عناصر متخاصم بهمنظور جلب اکثریت اعضا به سمت مبارزه طبقاتی انقلابی بود.
مارکس در همین فراخوان دوم، مسئله ایجاد سازمانهای غیرحزبی کمکی را مطرح کرد:
با کمک این ارتباطات گستردهتر، سازماندهی بسیار محکم نفوذ ما، به ویژه نفوذ ما بر اتحادیههای دهقانی و انجمنهای ورزشی، امکانپذیر خواهد شد.
هدف همه این رهنمودها در جهت کسب سریع پایگاهی محکم در میان تودههای کارگر است.
اما چهگونه باید کار را تحت شرایط سرکوب دائمی انجام داد؟ هر جا که ممکن باشد – بهصورت قانونی؛ هر جا که غیرممکن باشد – بهصورت غیرقانونی. این توصیه همیشگی مارکس به هوادارانش بود. مارکس در حالی که حامی کار غیرقانونی(مخفی– م.) حزب بود، مخالف توطئه بود. مارکس بهشدت بین این دو تمایز قائل میشد. نقدهای مارکس بر کتاب «توطئهگران» اثر آ. چنو(Chenu) و کتاب «تولد جمهوری در فوریه ۱۸۴۸»(Birth of the Republic in February 1848 ) اثر ال. دو لا هوده(L. de la Hodde) (۹) واقعاً بسیار جالب هستند. هر دوی این کتابها در سال ۱۸۵۰ در پاریس منتشر شدند. مارکس بهشدت علیه «خیالپردازان انقلاب»، علیه کسانی موضع گرفت که «انقلابها را سرهمبندی میکنند، در حالی که هیچ پیششرطی برای انقلاب وجود ندارد». چنین جدایی افراطی از تودهها به این میانجامد که گذار کوتاه از یک توطئهگر حرفهای به مقولهٔ خبرچین مزدبگیر پلیس، پدیدهای بس رایج شود.
این ویژگی خیالپردازان انقلاب به طرزی عالی در تجربههای آنارشیستها(anarchists)، ماکسیمالیستها(Maximalists)، سوسیال رولوسیونرها(Social–Revolutionaries ) و سایر احزاب و گروههای روسی تأیید شد که کوشیدند اقدامات توده ای را با کنشهای فردی عده انگشتشماری از توطئهگران جایگزین نمایند.
پس از سرکوب انقلاب ۱۸۴۸، که ارتجاع جنبش انقلابی را در همه کشورها خفه کرد، کارل مارکس با پشتکار به کار بر روی کتاب «سرمایه»(Capital) خود ادامه داد و همزمان شماری از مقالههای سیاسی در مطبوعات انگلیس، آمریکا و آلمان در مورد همه مشکلات سیاسی روز منتشر کرد، و در حالیکه با همه حامیانش در تماس بود، میکوشید که هم در گفتار و هم در کردار یاریرسان باشد. بهمحض آنکه جنبش کارگری پس از این دورهٔ رکود نشانههایی از احیا نشان داد، و کارگران کشورهای مختلف دوباره تمایل به برقراری ارتباط با یکدیگر را ابراز کردند، مارکس بهطور فعال در این روند شرکت نمود. در نتیجهٔ سفر کارگران فرانسوی به انگلیس و نزدیکی و همبستگی کارگران فرانسوی و انگلیسی، انجمن انترناسیونال کارگران در سال ۱۸۶۴ تشکیل شد که بعدها بهصورت الگوی انترناسیونال سوم کمونیستی درآمد.
پیتر کروپوتکین(Peter Kropotkin)، مبلّغ آنارشیسم(anarchism) و مدافع میهنپرست سرزمین پدری خود در طول جنگ جهانی، نوشت که «انترناسیونال بدون مشارکت مارکس تأسیس شد.» کروپوتکین(Kropotkin) به نامهای که مارکس به انگلس نوشته بود اشاره کرد که در آن گفته بود در جلسه آلبرت هال(Albert Hall) در ۲۸ سپتامبر ۱۸۶۴ شرکت کرده، اما صرفاً «تماشاگر خاموش» بوده است. (۱۱) کروپوتکین (Kropotkin) از این نامه نتیجه میگیرد که مارکس هیچ ارتباطی با تأسیس انترناسیونال نداشته است. پیتر کروپوتکین(Peter Kropotkin)، آشکارا تاریخ را تحریف میکند، زیرا وی این واقعیت را از خوانندگان خود پنهان کرد که تنها به لطف کارهای مقدماتی و پیگیر چندین ساله مارکس بود، که انترناسیونال را سازماندهی نمود و توسعه داد تا این نهاد به یک نیروی قدرتمندتبدیل شود. بهعلاوه، مارکس در همین نامه، به تفصیل شرح میدهد که چهگونه در تهیه پیشنویس خطابیه افتتاحیه و اساسنامه، اسناد بنیادی انترناسیونال اول، شرکت داشته و چهگونه موفق شده است به خطابیه و اساسنامه، انسجام تئوریک و سیاسی ببخشد.
مارکس در نامه خود به انگلس به تاریخ ۴ نوامبر ۱۸۶۴، شرایطی را که تحت آن انجمن انترناسیونال کارگران سازماندهی شده بود، به تفصیل شرح و توضیح میدهد که چرا در جلسه آلبرت هال(Albert Hall) شرکت داشته است:
میدانستم که این بار نیروهای واقعی “قدرتمند” از طرف پاریس و لندن در حرکتاند، و بنابراین تصمیم گرفتم از قاعده همیشگی خود مبنی بر رد چنین دعوتهایی صرفنظر کنم . (۱۲)
در این نشست کمیتهای انتخاب شد که بهنوبه خود یک کمیته فرعی جهت تهیه پیشنویس اعلامیه اصول برگزید. مارکس نوشت: «سرگرد ولف(Major Wolf) «پیشنهاد داد که انجمن جدید از اساسنامه انجمنهای کارگری ایتالیا استفاده کند. این امر ظاهرا کار مازینی(Mazzini)، وستون(Weston) و باستون(Baston) بود. بهعلاوه، وستون برنامهای را تدوین کرده بود که سرشار از سردرگمی عجیب و به طرزی وصفناپذیر طولانی بود.» این پیشنویسها به لو لوبز(Le Lubez) سپرده شد و پس از آن، جلسه عمومی کمیته تشکیل گردید.
مارکس نوشت: «از آنجایی که اکاریوس (Eccarius ) برایم نوشته بود که خطر در تأخیرست(pericula in mora)، من آمدم و واقعاً وحشتزده شدم، بهویژه وقتی شنیدم لو لوبز(Le Lubez)، مقدمهای را میخواند که بهشدت بدعبارتبندیشده، بد نوشتهشده و کاملاً خام و ناپخته بود و وانمود میکرد که اعلامیه اصول است. ازاین بابت میشد نقش مازینی(Mazzini) را در همه جا دید که با مبهمترین قطعات سوسیالیسم فرانسوی پوشیده شده بود. علاوه بر این، شامل عصاره و محتوای قوانین ایتالیایی بود که گذشته از همه ضعفهای دیگر، در عمل هدفی کاملاً غیرممکن را دنبال میکرد، نوعی دولت مرکزی (طبیعتاً با حضور مازینی در پشت صحنه) طبقه کارگر اروپا. من به آرامی شروع به مخالفت کردم و پس از یک بحث و جدل طولانی، اکاریوس(Eccarius) پیشنهاد داد که کمیته فرعی یکبار دیگر متن را ویرایش کند.» (۱۳)
مارکس قاطعانه تصمیم گرفت که حتی کلمهای از این پیشنویسها را نگه ندارد و وقتیکه اسناد را جهت آشنایی به وی سپردند، تمام متن قبلی را حذف نمود و بیانیهای برای طبقه کارگر، «نوعی مرور فرازونشیبهای طبقه کارگر از سال ۱۸۴۵ به اینسو» نوشت. (۱۴)
مارکس مقدمه را تغییر داد، بیانیه اصول را حذف کرد و به جای چهل بند در اساسنامه، ده بند انتخاب نمود .
مارکس نوشت: «همه پیشنهادهای من توسط کمیته فرعی پذیرفته شد. من فقط موظف شدم دو عبارت «وظیفه» و «حق»، یعنی «حقیقت، اخلاق و عدالت» را در مقدمه اساسنامه بگنجانم. با این حال، این عبارتها بهگونهای گنجانده شدهاند که هیچ زیانی نمیرسانند.» (۱۵)
این واقعیتها دربارهٔ منشأ نخستین اسناد بنیادی انترناسیونال حتی از سوی آنارشیستها(anarchists) نیز انکار نشد. این حقایق ثابت میکنند که اگر مارکس در این موضوع دخالت نمیکرد، تولن(Tolen)، وستون(Weston) و سایرین اعلامیهای بدون محتوای سوسیالیستی تصویب میکردند و انجمن انترناسیونال کارگران را به مسیرهای دیگری هدایت مینمودند.
در اینجا میبینیم که مارکس توانایی سازماندهی بالایی از خود نشان داد و همه خطاکاران را واداشت از برنامهها و تزهای آشفتهٔ خود دست بکشند. در بنیانگذاری انترناسیونال چه چیز مهمتر است؟ سخنرانیهای پرطمطراق در نشستها، یا تدوین سند بنیادینی که در عمل این سازمان انترناسیونالیستی را پدید آورد؟
تاآنزمان چنین پنداشته میشد که مارکس ظاهرا کنار کشیده بود، اما عملاً همهچیز را در دست داشت، و بنیانگذار واقعی انترناسیونال بود؛ اما آنارشیستها(anarchists) این را نمیپذیرند، زیرا آنان بیش از محتوا به شکل علاقهمندند.
اگر بخواهیم از کروپوتکین(Kropotkin) پیروی کنیم، به این نتیجه میرسیم که مارکس، اصولا، هیچ ارتباطی با انترناسیونال اول نداشت، زیرا نه رئیس آن بود و نه دبیرش. مارکس در برخی از کنگرهها شرکت نکرد زیرا مشغول کارهای اصلی خود بود.مارکس در آوریل ۱۸۶۶، به بولت(Bolte) نوشت که به دلیل اینکه در شرف تکمیل کتاب سرمایه(Capital) خود بود، به کنگره ژنو نخواهد رفت. مارکس همچنین در تعدادی از کنگرههای دیگر شرکت نکرد، اما با وجود این، همه اسناد اساسی، تمام خطوط اساسی، توسط مارکس ترسیم شده بود، هرچند در برخی موارد، صورتبندیهای غیرمارکسی به این اسناد راه یافتند. مارکس معتقد بود که اگر در هر موضوعی، کنگره سندی را که وی تهیه کرده بود، تصویب نماید، این از نظر سیاسی بسیار مهمتر از این است که او دهها سخنرانی پرطمطراق ایراد کند.
اگر ما روایت کروپوتکین(Kropotkin) و شاگردانش را بپذیریم، مارکس و انگلس عملاً هیچ کاری نکرده اند. چرکزوف(Cherkezov) اعلام کرد، و کروپوتکین(Kropotkin) نیز آن را تکرار نمود، که مارکس و انگلس مانیفست کمونیست(Communist Manifesto) را از کنسیدرانت(Considerant) کپی کردهاند. همین چرکزوف(Cherkezov) – و کروپوتکین (Kropotkin) نیز حرف او را تکرار نمود – و تا آنجا پیش رفت که گفت کتاب «وضعیت طبقه کارگر در انگلستان»(The Condition of the Working Class in England ) انگلس از بورو(Bureau)، روزنامهنگار فرانسوی، سرقت ادبی شده است. چنین است «عینیتگرایی» مورخان آنارشیست(anarchist). آنها در درماندگی خود، مارکس را که سرسختانه و شدیداً علیه هرگونه انقلابیگری کلامی و یاوهگوییهای آنارشیستی(anarchist) مبارزه میکرد، بدنام میکنند.
در حالی که مارکس مشغول آثار اصلی خود بود، اما روز به روز تمام اتفاقات جهان را رصد میکرد. مطالب گستردهای در مکاتبات بین مارکس و انگلس مییابیم که گواه کار فوقالعاده بزرگ و مهم مارکس است. وی اعلامیهها و فراخوانهایی نوشت، اشتباهات دوستانش را اصلاح کرد و از متحدانش انتقاد نمود. مارکس بهشدت به دشمنانش حمله کرد، و بسته به شرایط، در مورد نحوه عمل در هر مورد خاص رهنمودهایی ارائه میداد. وی گاهی اوقات رُک و صریح بود؛ گاهی اوقات دیدگاههایش را در نامهای دوستانه بیان میکرد. در موارد خاص، وی از طریق شخص ثالث عمل میکرد. مارکس همیشه به یک فکر اصلی پایبند بود – ایجاد حزب پرولتاریا بر اساس یک برنامه انقلابی، تا ذهن حداقل پیشتاز را از هرگونه سردرگمی ایدئولوژیکی که ریشه در گذشته تاریخی داشت، اما مانع توسعه جنبش کارگری میشد، پاک کند. اغلب، وقتیکه مارکس فرصتی برای نوشتن نداشت، انگلس به توصیه و با توافق او به ابتکار مارکس، این کار را انجام میداد. هر روز مشکلات جدیدی را برای مارکس و انگلس به همراه داشت؛ امروز اعتصابی در بلژیک، انگلستان یا فرانسه آغاز میشود، فردا اعضای انترناسیونال در فرانسه تحت پیگرد قرار میگیرند؛ پسفردا کارزاری از افترا علیه انترناسیونال اول آغاز میشود؛ یا آنها از تلاشهایی در آمریکا جهت تشکیل اتحادیههای غیرقانونی، از امتناع اتحادیههای کارگری بریتانیا از شرکت در مبارزات سیاسی، از تخلفات پرودونیستها(Proudhonists) و باکونینیستها(Bakuninists) که به تضعیف وحدت سیاسی و سازمانی انترناسیونال کمک میکرد، مطلع میشدند؛ نفوذ عناصر بیگانه به سازمانهای کارگری؛ در یک جا مظاهر اپورتونیسم «راست»؛ در جای دیگر سکتاریسم (sectarianism) «چپ» و غیره.
از همان آغازِ سازماندهی انترناسیونال اول، جنبش کارگری بهسرعت در سراسر جهان گسترش یافت. نهتنها خطوط نظری درست، بلکه دستورالعملهای سیاسی و رهنمودهای سازمانی نیز ضروری بود. مارکس و انگلس در روند رشد جنبش کارگری چنان جایگاه معتبر و تعیینکنندهای داشتند که حتی اگر هم میخواستند، نمیتوانستند نسبت به مسائل جاری سازمانی و تاکتیکی بیاعتنا بمانند. با توجه به این واقعیت که مارکس هرگز قصد نداشت خود را از مسائل پرشور روز و مرتبط به کار جدا کند، بلکه برعکس، در همه برنامهها، تمام مسائل تاکتیکی و سازمانی جنبش کارگری انترناسیونالیستی مشارکت داشت، فعالیتهای روزمره مارکس نمونه برجسته ای از کاربُرد عملی تئوری انقلابی را نشان میدهد.
مارکس از دور هم فساد و ریاکاری در جنبش سوسیالیستی را تشخیص میداد و تا زمانیکه به نتایج قطعی دست نمییافت ، آرام نمیگرفت. مارکس در ۱۹ اکتبر ۱۸۷۷، به سورگه(Sorge) نوشت:
در آلمان، روحیهای فاسد سرِ زشت خود را در صفوف حزب ما بالا آورده است—نه چندان در میان تودهها، بلکه بیشتر در میان رهبرانشان. (۱۶)
مارکس در عرصهٔ تئوری، سیاست و تاکتیک از این روحیهٔ فاسد بیرحمانه انتقاد نمود. در اواسط آوریل ۱۸۷۹، مارکس و انگلس نامهای سرگشاده به ببل(Bebel)، لیبکنشت(Liebknecht)، براکه(Bracke) و سایرین نوشتند.
این سند، که علیه باند سه نفر زوریخی [هوخبرگ(Höchberg) برنشتاین(Bernstein) و شرام(Schramm)] نوشته شده بود، کیفرخواستی شدید علیه همه اشکال اپورتونیسم(opportunism) بود. این باند سه نفره رویکردی محتاطانه را نسبت به بورژوازی(bourgeoisie) موعظه میکردند، و پیشنهاد میدادند که سوسیال دموکراسی (Social–Democracy) تبلیغات پُرشوری را در میان اقشار بالای جامعه پیش ببرد و غیره. اینست آنچه که مارکس و انگلس دربارهٔ این اظهارات مینویسند:
آنها نمایندگان خرده بورژوازی(petty bourgeoisie) هستند، کسانی که صدایشانرا بلند میکنند تا به گوش دیگران برسد، زیرا مملو از نگرانیاند که مبادا پرولتاریا(proletariat)، به دلیل موقعیت انقلابیاش زیادهروی کند. بهجای مخالفت سیاسی قاطع – میانجیگری عمومی؛ بهجای مبارزه علیه دولت و بورژوازی(bourgeoisie) – تلاشی جهت جلب نظر و ترغیب آنها؛ بهجای مقاومت سرسختانه در برابر بدرفتاری از بالا، تسلیم فروتنانه و پذیرش اینکه مجازات برحق است. (۱۷)
این تسلیمشدگان چه کسانی هستند؟ پایگاه سیاسی آنها چیست؟ پاسخ این سئوال در همین نامهایست که پخش شده است:
آنها همان افرادیاند که نهفقط وانمود میکنند بیوقفه مشغول کارند، بلکه بهجز وراجی هیچکاری نمیکنند، و میکوشند جلوی انجام هر کاری را بگیرند؛ همان کسانیکه در سالهای ۱۸۴۸ و ۱۸۴۹ از ترساشان مانع از هر اقدام عملی در جنبش شدند و سرانجام باعث شکست آن گشتند؛ همان کسانی که وقتی واکنشی رُخ میدهد، تازه با شگفتی میفهمند که به بنبست رسیدهاند؛ جایی که نه مقاومت ممکن است و نه فرار؛ همان کسانی که میخواهند تاریخ را در چارچوب افق تنگ و بیفرهنگ و گذشته خود خلاصه کنند، ولی تاریخ هر بار بیاعتنا از کنارشان میگذرد و به بررسی مسائل روز میپردازد. (۱۸)
این توصیف درخشان از اپورتونیستهای آلمانی، سرشار از حقایقی است که امروز هم اهمیت دارند. گویی این متن بهویژه برای توصیف سوسیال دموکراسی(Social–Democracy) آلمان در دوره «رایش سوم» هیتلر ( Hitler’s “Third Reich) نوشته شده است. این نامه مهم مارکس و انگلس با این جمله پایان مییابد که حزب نباید چنین آقایانی را در صفوف خود نگه دارد:
ما در طول تقریباً چهل سال، بر مبارزه طبقاتی بهعنوان نیروی محرکه مستقیم تاریخ، به ویژه مبارزه طبقاتی بین بورژوازی(bourgeoisie) و پرولتاریا(proletariat)، بهعنوان اهرم قدرتمند تحول اجتماعی مدرن تأکید کردهایم: ازاینرو نمیتوانیم دوشادوش کسانی حرکت کنیم که میخواهند این مبارزه طبقاتی را از جنبش جذف کنند. هنگام تشکیل انترناسیونال اول، ما بهروشنی شعار نبرد را چنین بیان کردیم:
رهایی طبقه کارگر باید به دست خود طبقهٔ کارگر انجام شود. بنابراین، ما نمیتوانیم با کسانی همراه شویم که آشکارا اعلام میکنند کارگران آنقدر آگاهی ندارند که بتوانند خود را آزاد کنند و باید از بالا، و توسط بورژوازی بزرگ و خردهبورژواهای(petty bourgeois) خیرخواه رهایی یابند.(۱۹)
اینگونه بود که بنیانگذاران کمونیسم علمی به رهبران حزب سوسیالدموکرات آلمان درس میدادند. مارکس از استدلالهای تئوریک خود نیز نتیجهگیریهای عملی میگرفت؛ از همین رو، این نامهٔ منتشر شده، یکی از برجستهترین اسناد سازمانی و سیاسیِ کمونیسم انترناسیونال است. در این نامه، نبوغ تاکتیکی بزرگ مارکس را میبینیم. وی گامبهگام توضیح میدهد که اپورتونیسم(opportunism) چیست، چهگونه باید با آن مبارزه کرد و چه نتایج سازمانیای باید از آن گرفت.
مارکس که با مهارت فراوان، سخنرانی افتتاحیه انترناسیونال اول را با هدف اتحاد همه عناصر مختلف جنبش کارگری تدوین کرده بود و در زمان تأسیس حزب کارگران فرانسه( Workers’ Party of France)، از پیوستن عناصر غیرمارکسی به این حزب حمایت نمود، اما وقتی که تشخیص داد زمان جدایی فرا رسیده و ادامهٔ همزیستی در یک سازمان واحد، خط سیاسی را تهدید به تحریف میکند، قاطعانه حامی انشعاب شد.
انگلس در ۲۸ اکتبر ۱۸۸۲ در نامهای به ببل نوشت: «وحدت تا زمانی که بتوان آن را حفظ نمود چیزی عالیست،؛ اما چیزهایی هستند که از وحدت هم مهمترند.» (۲۰)
مارکس به فرصتطلبی(opportunism)، سازشکاری(adaptability) و تبعیت(subordination) منافع طبقه کارگر از منافع احزاب بورژوایی حمله میکرد. او به عناصر بیگانهای که به سوسیالیسم راه یافته بودند حمله میکرد، اما همزمان و با شور و شوقی نه کمتر، با شعار دهندگان «چپ» که همین فرصتطلبی را در پوششِ تندروی پنهان میکردند، نیز درافتاد. هنگامی که کمونیستهای آلمانی در آمریکا، پس از فروپاشی انترناسیونال، شروع به منزوی کردن خود در گروههای تنگ و سکتاریست کردند و کار در سازمانهای ارتجاعی را دونشأن خود میدانستند، انگلس نامهای به خانم ویشنوتسکی(Wishnevetski) نوشت و در آن توضیح داد که وظیفه اصلی مبارزه باسکتاریسم است؛ و اینکه کار باید در سازمانهای تودهای کارگران انجام شود و جدا کردن خود از این سازمانهای کارگری بهمعنای جدایی از طبقه کارگر است.
انگلس به خانم ویشنوتسکی(Wishnevetski) نوشت: «بنابراین، من قهرمانان کار را عامل بسیار مهمی در جنبش میدانم، جنبشی که نباید از بیرون مورد تمسخر قرار گیرد، بلکه باید از درون متحول شود… انتظار اینکه آمریکاییها کار را با آگاهی کامل از تئوریای آغاز کنند که در کشورهای صنعتی قدیمیتر پرورده شده، انتظاری غیرممکن است… و با تحمیل چیزهایی که در حال حاضر درک نمیکنند، اما بهزودی یاد میگیرند، سردرگمی اجتنابناپذیر آغازین را بدتر نکنید.» (۲۱)
چند ماه بعد، انگلس بار دیگر به این موضوع بازگشت و در نامهٔ ۲۷ ژانویهٔ ۱۸۸۷ به همین خانم ویشنِوِتسکی (Wishnevetski) نوشت:
همه تجربههای ما نشان داده است که همکاری با جنبش عمومی طبقه کارگر در هر یک از مراحل آن، بدون تسلیم شدن یا پنهان کردن موضع یا حتی سازمان متمایز خودمان، واقعاً امکانپذیر است و من میترسم که اگر آلمانی–آمریکاییها راه دیگری برگزینند، مرتکب خطای بزرگی شوند. (۲۲)
این رهنمودهای تاکتیکی انگلس حتی امروز هم کهنه نشدهاند. آنها زنده و حیاتیاند و هر چه میراث مارکس و انگلس را بیشتر مطالعه کنیم، رهنمودهای سازمانی و تاکتیکی مناسبتری برای جنبش کارگری امروزی پیدا میکنیم.
مارکس دههها سال در رأس کمونیسم انترناسیونال بود. مارکس دشمن آشتیناپذیر سرمایهداری(capitalism) بود و بنابراین «منفورترین و بدنامترین انسان زمان خود بود» (انگلس). اما این امر کمترین اهمیتی برای مارکس نداشت. وی مسیری را که برگزیده بود ادامه داد، زیرا میدانست که این راه، بهترین راه عناصر طبقه کارگر، مسیر میلیونها نفر است. انگلس در ۲۵ اکتبر ۱۸۸۱ در نامهای به برنشتاین(Bernstein) نوشت:
مارکس با کار تئوریک و پراتیک خود (۲۳) چنان جایگاهی برای خود کسب نمود که بهترین عناصر تمام جنبشهای کارگری در کشورهای مختلف به وی اعتماد کامل داشتند، و آنها در لحظات سرنوشتساز جهت مشاوره سراغش میرفتند و معمولاً متوجه میشدند که توصیههای مارکس بهترین است… بنابراین، این مارکس نبود که نظرش، چه رسد که ارادهاش را به مردم تحمیل کند، بلکه خود این مردم به میل خود نزد وی میرفتند. دقیقاً بر همین اساس است که تأثیر ویژه مارکس، که برای این جنبش از اهمیت والایی برخوردارست، شکل گرفته است. (۲۴)
مارکس زنده نماند تا پیروزی مارکسیسم را در یک ششم سطح کره زمین ببیند، اما وی میدانست که پیروزی طبقه کارگر حتمی است و بیوقفه، و خستگیناپذیر، طبقه کارگر را از نظر سیاسی و سازمانی جهت سرنگونی بورژوازی(bourgeoisie) آماده میکرد. از اینرو، تلاشهای تئوریسینهای سوسیال فاشیست(social-fascist theoreticians) جهت اثبات اینکه مارکس در کنار آنها قرار میگرفت، مضحک است. از میان همه این تلاشها، شاید خنده دارترین مورد، مقاله ای بود که وودبرن(Woodburn)، یکی از تئوریسینهای حزب کارگر بریتانیا(British Labour Party)، نوشت. عنوان مقاله چنین بود: آیا مارکس به حزب کارگر میپیوست؟ آقای وودبرن به این سوال پاسخ مثبت میدهد، چون مانیفست کمونیست با برنامه فعلی حزب کارگر مطابقت دارد.(۲۵) مارکس – یک لیبوریست(Labourist)؟ واقعا که وقاحت سوسیال فاشیستی(social–fascist) هیچ حد و مرزی ندارد.
دشمنان مارکسیسم انقلابی، که خواهان تضعیف اعتبار مارکس در میان تودهها هستند، بارها و بارها با بدخواهی بر اشتباهات مارکس و انگلس در ارزیابی میزان پختگی پروسه انقلابی تأکید کردهاند. لنین از همان سال ۱۹۰۷ به همه این حکیمان و پیشگویان پاسخ داد:
بله، مارکس و انگلس بارها در تشخیص نزدیکی وقوع انقلاب و در امیدهایشان به پیروزی انقلاب دچار اشتباه شدند… اما چنین اشتباهاتی از سوی غولهای اندیشه انقلابی، که پرولتاریای کل جهان را فراتر از سطح وظایف خُرد، روزمره و بیاهمیت ارتقا میدادند و ارتقا دادند، هزار بار ارزشمندتر، باشکوهتر و از نظر تاریخی مهمتر، وعادلانهتر از عقل مبتذل لیبرالیسم رسمی (official liberalism) است که در مورد بیارزش بودن انقلابیگری، بیهودگی مبارزه انقلابی و جذابیتهای یاوهگوییهای «قانون اساسی» ضدانقلابی آواز میخوانند، فریاد میزنند، استناد میکنند و جاروجنجال بهراه میاندازند. (۲۶)
چنین سخنانی را تنها کسی میتوانست بنویسد که روح و ماهیت آموزههای مارکس را شناخته باشد: همان کسی که سالها پیش از انقلاب اکتبر، راهِ پیروزمند مارکسیسم را دیده بود. و اگر پس از ورشکستگی «مارکسیستهای» اپورتونیست، مارکسیسم با نیرویی جدید احیا شد، اگر مارکسیسم بر یک ششم کره زمین حکومت کرد و تمام جهان سرمایهداری را تا بنیادش لرزاند، اگر روح مارکس الهامبخش اعتصابها، درگیریهای مسلحانه، مبارزهٔ بیکاران و جنبشهای تودهای کارگران در همهٔ کشورهای سرمایهداریست، اگر شورشهای تودههای فرودست و ستمدیدهٔ هندوچین، هند و قارهٔ سیاه(Black Continent) را برمیانگیزد؛ اگر پرچم مارکسیسم بر فراز چینِ شوروی در اهتزاز است – همهٔ اینها را میتوان با این واقعیت توضیح داد که مارکس تئوری انقلابی را با پر اتیک درهم آمیخت.. مارکس این اصل را میدانست و آنرا در زرادخانه کمونیسم انترناسیونال گنجانده بود که «بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی وجود نخواهد داشت.» (لنین)؛ و و اینکه «تئوریای که از پراتیک انقلابی جدا باشد، مانند آسیابی بیگندم است؛ همانگونه که پراتیک نیز بدون تئوری انقلابی در تاریکی دستوپا میزند.»(۲۷)
مارکس در تاریخ جنبش کارگری جهان نهتنها بهعنوان تئوریسینی برجسته، بلکه بهعنوان رهبر و سازماندهندهی توانای طبقهٔ کارگر ثبت شد است؛ و از اینرو ما حق داریم بگوئیم که بدون تئوری انقلابی مارکسی و پراتیک انقلابی، هیچ جنبش اتحادیهای انقلابی شکل نمیگیرد.
منابع:
1. Marx to Proudhon, Die Gesellschaft, Dietz, Berlin, fourth year, 1927, Vol. II, p. 259.
2. Marx, Appendix to Engels’ Germany: Revolution and Counter-Revolution, Martin Lawrence, p. 135.
3. Ibid., p. 135.
4. Ibid., p. 138.
5. Ibid., p. 139.
6. Ibid., p. 141.
7. Ibid., p. 142.
8. Ibid., p. 146.
9. Literary Inheritance, Vol. Ill, Dietz, Berlin-Stuttgart, 1923, p. 426.
10. Ibid., p. 30.
11. Marx and Engels, Complete Works (German ed.), Part III, Vol. 3, p. 146.
12. Ibid., p. 196.
13. Ibid., pp. 197-98.
14. Ibid., p. 198—Original phrase in English—Ed.
15. Marx and Engels, Complete Works (German edition), Part III, Vol. 3, pp. 197-98.
16. Letters from Becker, Dietzgen, Engels and Marx to Sorge—Stuttgart, 1921, Dietz, p. 159.
17. Marx-Engels, Selected Letters (German edition) p. 306.
18. Ibid., p. 307.
19. Ibid., p. 309.
20. Marx and Engels, Selected Letters (German edition) p. 328.
21. Engels to Mrs. Wishnevetski, Dec. 28, 1886. Marx-Engels, Selected Letters, Moscow, 1933, p. 360.
22. Engels to Mrs. Wishnevetski, Jan. 27, 1887, Ibid., p. 361.
23. Italics mine.—A. L.
24. Letters from Engels to E. Bernstein—Berlin, Dietz (German edition), 1925, pp. 34-5.
25. Vorwārts, September 3, 1932.
26. Lenin, Preface to Correspondence of F. A. Sorge, Collected Works (Russian edition), p. 178.
27. Stalin, Foundations of Leninism, III, “Theory.”
برگردانده شده از:
A. Lozovsky
Marx and the Trade Unions













