عدل الهی و عدالت اجتماعی و سرنوشت عدالت در جهان
نویسنده: مهرالدین مشید
خوانشی فلسفی–دینی از نسبت خدا، انسان و مسئولیت اجتماعی
حال پرسش این است که آیا فلسفه وجودی داد بر ضد بیداد به تاریخ پیوسته یا فصل تازه ای از این نبرد آغاز شده است. از همه مهمتر اینکه آیا داد، با این همه شکست های تحمیلی، همراه با مسخ و تحریف ها هنوز هم فرصت رهایی از چنگال بیداد را دارد. در این تردیدی وجود ندارد که ماهیت نبرد داد بر ضد بیداد در هر برهه ای از تاریخ فرق میکند و این روند با تحولات اجتماعی هر روز پیچیده تر می شود. امروز بیداد چنان در تار و پود داد نفوذ کرده که داد را مسخ نموده است. وحشتی را که امروز بهشت دموکراسی به نمایش گذاشته، خطرناک تر از جامعه بدوی است.
مسئله عدالت از کهنترین دغدغههای اندیشه بشری است. از افلاطون و ارسطو تا متکلمان اسلامی و فیلسوفان مدرن، همواره این پرسش مطرح بوده است که عدالت چیست، منشأ آن کجا است و چه نسبتی با قدرت، اخلاق و رنج انسانی دارد. در سنت دینی، این پرسش با مفهوم عدل الهی پیوند میخورد و در عرصهی اجتماعی با مقوله عدالت اجتماعی گره خورده است. پرسش محوری این نوشته، این است که آیا باور به عدل الهی، مسئولیت انسان در تحقق عدالت اجتماعی را تقویت میکند یا تضعیف؟
این پرسش زمانی پیچیده تر می شود که عدل الهی فراتر از باور، به عنوان امداد های غیبی چه تاثیری بر زنده گی انسان ها می گذارد و خدا در رابطه به ابقای عدالت چه نقشی در زمین دارد. اگر پایه های جهان هستی بوسیله خدا بر عدل گذاشته شده؛ پس چه عواملی این کرسی را از زیر پای انسان بیرون کرده و او را در جهان ستمگری در زیر پای ستمگران رها کرده است. در حالیکه هر روز عراده های ستم، انسان مظلوم را زمینگیرتر می سازد و ستمگران به پله های قدرت بیشتر صعود می نمایند. شگفت آور این است که هرگاه عدل الهی عدل فعال و متحرک است؛ پس این همه ستم بر انسان یعنی چه ؟ اگر چنین نیست، پس خدا چه نقشی در این جهان دارد و خیمه و خرگاه خدایی اش چگونه از عرش تا فرش گسترده است. یا اینکه نه «عدل الهی» محصول فهم تاریخی و انسانی ما از دین است، نه دسترسی مستقیم به ذات خداوند است.
عدل الهی بهعنوان یکی از بنیادیترین مفاهیم الهیاتی، همواره در پیوندی تنشآلود با مسئلهی عدالت اجتماعی قرار داشته است. این بحث خوانشی فلسفی – دینی است که از رابطه خدا، انسان و مسئولیت اجتماعی پرده بر می دارد. عدل الهی یعنی خداوند در آفرینش، تدبیر، قانونگذاری و داوری نهایی، هیچگونه ظلم و بیانصافی روا نمیدارد و هر چیز را بر پایهٔ حکمت، استحقاق و شایستگی واقعی آن قرار میدهد. عدل الهی یعنی هماهنگی کامل افعال خداوند با حکمت، خیر و استحقاق موجودات، بهگونهای که هیچ بیعدالتی در کار آفرینش و داوری او راه ندارد.
در این نوشته تلاش شده تا با تکیه بر منابع فلسفی کلاسیک و معاصر و نیز الهیات اسلامی، نسبت میان عدل الهی و عدالت اجتماعی مورد بازخوانی قرار بگیرد و نشان دهد که ایمان به عدل الهی نهتنها جایگزین عدالت اجتماعی نیست، بلکه شرط اخلاقی و نظری تحقق آن بهشمار میرود. از سویی هم سعی به عمل آمده تا به نقد قرائتهای جبرگرایانه و توجیهگر ظلم نیز پرداخته شود.
مفهوم عدل الهی در مکتب عدلیه
در الهیات اسلامی، بهویژه در مکتب عدلیه (معتزله و شیعه)، عدل الهی یکی از اصول بنیادین ایمان است. بر اساس این دیدگاه: خداوند ذات خود عادل است؛ ظلم، نقص است و نقص بر خداوند محال؛ و افعال الهی بر حکمت و عدالت استوار است. علامه حلی عدل الهی را چنین تعریف میکند: عدل یعنی هر چیز در جای شایسته خود قرار گیرد. از این نظر عدل الهی بدون اختیار انسان بیمعناست. اگر انسان مجبور باشد، پاداش و مجازات ظالمانه خواهد بود. از همین رو معتزله قائل به اختیار کامل انسان است؛ اما اشاعره با گرایش جبرگرایانه، عدالت الهی را به ارادهی مطلق خدا فروکاسته است. این اختلاف، پیامدهای عمیق اجتماعی داشته است؛ زیرا جبرگرایی بیشتر به تسلیم در برابر وضع موجود انجامیده است.
. جایگاه عدل الهی در کلام اهلسنت
در میان اهلسنت، «عدل الهی» بهعنوان اصل مستقل کلامی (چنانکه در مکتب عدلیه شیعه و معتزله مطرح است) صورتبندی نشده، اما بهصورت ضمنی و تفسیری در مباحث صفات الهی، قضا و قدر و افعال بندگان حضور پررنگ دارد. سه رویکرد اصلی در میان اهلسنت عبارتاند از: اشاعره، ماتریدیه و اهل حدیث (سلفیه) اشاعره (ابوالحسن اشعری، باقلانی، غزالی) عدل الهی را چنین تعریف میکنند: هر آنچه خدا انجام دهد، عین عدل است؛ زیرا معیار عدل، اراده خدا است، نه عقل انسان. ویژگیهای این دیدگاه عبارت اند از اینکه،حسن و قبح ذاتی عقلی پذیرفته نمیشود؛!عقل انسان معیار تشخیص عدالت نیست؛ و خداوند اگر مؤمن را عذاب کند یا کافر را پاداش دهد، ظلم نکرده است (هرچند وعده داده چنین نکند). این نگاه، هرچند بر قدرت مطلق الهی تأکید میکند، اما بهلحاظ اجتماعی میتواند زمینهساز جبرگرایی، تسلیم در برابر ظلم و بیمسئولیتی سیاسی شود.
مکتب ماتریدی (ابومنصور ماتریدی، نجمالدین نسفی) که در آسیای مرکزی، افغانستان تاریخی، ماوراءالنهر و بخش بزرگی از جهان اهلسنت رواج داشته، قرائتی متعادلتر و عقلانیتر از عدل الهی ارائه میکند. اصول بنیادین ماتریدیه عبارت اند از اینکه، عقل انسان قادر به درک حسن و قبح افعال است؛ خداوند عادل است و ظلم از او محال؛ افعال الهی بر حکمت و عدالت مبتنیاند؛ و انسان دارای اختیار واقعی است، نه صرف «کسب صوری». نجمالدین ابو حفص عمر بن محمد النسفی (متوفی ۵۳۷ق)، از برجستهترین متکلمان ماتریدی و صاحب اثر معروف: «العقاید النسفیه» است که قرنها متن درسی کلام اهلسنت بوده است.
نسفی تصریح میکند که خداوند حکیم است؛ ظلم، نقص است؛ و نقص بر خدا محال است. او مینویسد: خداوند ظلم را روا نمی دارد؛ زیرا نقص است و نقص در حق او محال است. نکتهی کلیدی: در نگاه نسفی، عدل الهی امری معقول، نه صرف تعبدی است.
تفاوت نسفی با اشاعره:
اشاعره معیار عدالت را اراده الهی؛ اما ماتریدیه ( نفسی) معیار عدالت را حکمت و عقل عنوان می کند. اشاعره حسن و صبح عقلی را مردود؛ اما ماتریدیه پذیرفته می داند.اشاعره اختیار انسان را محدود و صوری؛ اما ماتریدیه واقعی و موثر تلقی می کند. اشاعره پیامده های اجتماعی را تسلیم گرایی؛ اما ماتریدیه مسئولیت پذیری می داند.
پیامد های اجتماعی – سیاسی نسفی
ماتریدی از عدل الهی خوانش خاصی دارد و ظلم حاکمان را «قضا و قدر» نمیداند؛ انسان را مسئول ساختن جامعهی عادل میشمارد؛ و با روح «امر به معروف و نهی از منکر» سازگار است. از این منظر، نسبت دادن فقر، استبداد یا تبعیض به «خواست خدا» تحریف عدل الهی است. برخلاف تصور سادهانگارانه، در سنت اهلسنت ـ بهویژه در مکتب ماتریدی و اندیشهی نجمالدین نسفی ـ عدل الهی: عقلپذیر و با اختیار انسان سازگار است؛ و مسئولیت اخلاقی و اجتماعی را تقویت میکند. این خوانش، عدل الهی را نه ابزاری برای توجیه وضع موجود، بلکه معیاری برای نقد ظلم و درخواست عدالت میداند. نظر ماتریدیه تا کنون روشن ترین دیدگاه در رابطه به عدل الهی بوده است.
نظر اهل حدیث (اهلالسنه به منهج حدیث) دربارهٔ عدل الهی بر چند اصل روشن و سنتمحور استوار است:
از دید اهل حدیث، خداوند در ذات و و فعل عادل است و هیچ ظلمی از او صادر نمیشود. آنچه خدا انجام میدهد عین عدل است، نه اینکه عدل معیارِ بیرونی برای سنجش افعال خدا باشد. اهل حدیث برخلاف معتزله: عدل را با عقل مستقل بشری تعریف نمیکنند؛ بلکه عدل را آنگونه که در قرآن و سنت آمده میپذیرند. از این نظر هرچه خدا حکم کند، عادلانه است؛ حتی اگر عقل انسان به همه حکمتهای آن نرسد. اهل حدیث به قضا و قدر الهی ایمان دارند، اما؛ انسان مختار در انتخاب است؛ خداوند کسی را مجبور به گناه نمیکند؛ و پاداش و کیفر بر اساس کسب و اختیار انسان است. پس خدا خالق افعال است؛ اما بنده فعال مختار در چارچوب علم و آرده ارهی است.
در نگاه اهل حدیث: خداوند مکلف به رعایت عدل به معنای انسانی نیست؛ اما هرگز ظلم نمیکند، چون ظلم بر او محال است؛ الیته نه از سر اجبار؛ بلکه از کمال ذاتش. یکی از گزارههای مهم اهل حدیث: پاداش الهی از روی فضل است و عقاب الهی از روی عدل؛ یعنی خدا اگر ببخشد، فضل کرده و اگر عذاب کند، عادلانه است. در مسائلی که عقل به آن نمیرسد: اهل حدیث تأویل فلسفی نمیکنند و میگویند: (ایمان آوردیم همانگونه که آمده است) در کل گفته می توان که از نظر اهل حدیث: عدل الهی مطلق و ذاتی است؛ معیار عدل، وحی است نه عقل مستقل؛ قضا و قدر با مسئولیت انسان جمع میشود؛ و خدا نه ظالم است و نه محتاج توجیه عقلانی.
از نظر ابنسینا: خدا عادل است چون فاعل بالضرورهٔ خیر است؛ شرور، وجود مستقل ندارند، بلکه عدم خیر هستند و بیعدالتی از ذات واجبالوجود محال است. از نظر ملاصدرا: عدل الهی نتیجهٔ نظام احسن است و شرور، لازمهٔ حرکت، تکامل و مراتب وجود اند. یعنی عدالت جریان وجود مطابق با حکمت و مراتب هستی است. عدل الهی در اندیشهٔ داکتر مرتضی مطهری نهتنها یک صفت الهی، بلکه اصل ساماندهندهٔ نظام هستی و مبنای مسئولیت اخلاقی انسان است. مطهری با تکیه بر عقل فلسفی و آموزههای قرآنی، به بازخوانی مسئلهٔ عدل در برابر جبرگرایی، شرور، نابرابریها و رنج انسانی میپردازد و نشان میدهد که عدالت الهی با اختیار انسان، نظام احسن و معاد پیوندی ناگسستنی دارد. در منظومهٔ فکری داکتر مطهری: خداوند عادل است چون حکیم است؛ جهان بیهدف و بیحساب نیست؛ و انسان قربانی تقدیر کور نیست، بلکه کنشگر مسئول تاریخ خویش است. عدل الهی، در این معنا، پلی است میان ایمان، عقل و اخلاق اجتماعی.
داکتر سروش مسئلهٔ عدل الهی را نه از راه تعریف متافیزیکی خدا، بلکه از مسیر فهم انسانی دین طرح میکند. به باور او: آنچه ما «عدل الهی» مینامیم، محصول فهم تاریخی و انسانی ما از دین است، نه دسترسی مستقیم به ذات خداوند. از نظر او عدل الهی بیش از آنکه مسئلهای برای حل فلسفی باشد، مسئلهای برای صداقت اخلاقی، همدلی انسانی و فروتنی معرفتی است. او میکوشد ایمان را از خشونت، جزماندیشی و توجیه رنج نجات دهد، حتی اگر بهای آن، ناتمام ماندن پاسخهای متافیزیکی باشد. عدل الهی یعنی هماهنگی کامل افعال خداوند با حکمت، خیر، نظم هستی و استحقاق موجودات، بهگونهای که هیچ ظلم و بیمعنایی ذاتی در کار او راه ندارد؛ هرچند فهم کامل آن، فراتر از درک محدود انسان باشد.
مسئلهی شر و رنج: چالش فلسفی عدل الهی
از منظر فلسفه دین، مسئله شر مهمترین چالش عدل الهی است. الهیات اسلامی و فلسفهی اسلامی (مانند ابنسینا و ملاصدرا) این پاسخ ها را ارائه میکنند: شر، عدمی است نه وجودی؛ بسیاری از شرور، محصول افعال انسانیاند؛ و جهان، میدان آزمون است نه عرصه پاداش نهایی. ملاصدرا تأکید میکند که « کمال نهایی عدالت در نشده ای دیگر تحقق می یابد، نه در عالم تزاحم»
عدالت اجتماعی در فلسفهی سیاسی
ارسطو عدالت را اساس زندگی مدنی میدانست. در دوران مدرن، عدالت اجتماعی به محور مشروعیت دولت بدل شد. جان راولز در نظریهای در باب عدالت مینویسد: نابرابری ها تنها زمانی عادلانه اند که به نفع محروم ترین اقشار جامعه باشند. در این نگاه، عدالت: محصول قرارداد اجتماعی است؛ و نیازمند نهاد، قانون و ارادهی سیاسی است.
عدل الهی و عدالت اجتماعی
از لحاظ معنایی با یکدیگر متفاوت اند، عدل الهی: مطلق، فراتاریخی و نهایی است؛ اما عدالت اجتماعی: نسبی، تاریخی و وابسته به کنش انسانی است؛ اما این دو در تقابل نیستند، بلکه در رابطهی اخلاقی–تکمیلی قرار دارند. رابطهی این دو نه جانشینی، بلکه تکمیلی است؛ زیرا عدل الهی؛ مطلق و نهایی، در افق آخرت و داوری الهی و عدالت اجتماعی؛ نسبی، و تاریخی، در متن جامعه، با توجه به مسئولیت انسانی شکل می گیرند. هرچند عدل الهی جای عدالت اجتماعی را نمیگیرد؛ اما ایمان به عدل الهی، توجیه ظلم اجتماعی نیست. برعکس، باور به عدل الهی باید انسان را به قیام علیه بیعدالتی وادارد. در این زمینه شک و تردید ها نیز وجود دارد که مبادا عدل الهی ابزار توجیه ظلم شود. در تاریخ، قدرتهای استبدادی بارها گفته اند: این سرنوشت الهی است و با این گفته ظلم را توجیه کرده اند. این خطرناک ترین سوءاستفاده از دین است، زیرا ظلم انسان را به خدا نسبت میدهد، مسئولیت ظالم را پنهان میکند و قربانی را به سکوت دعوت میکند. در حالیکه در منطق دینی ظلم انسان، نفی عملی عدل الهی است.
ایمان دینی هیچگاه از مسئولیت اجتماعی انسان چیزی کم نمی کند. از منظر قران : مسوولیت ظلم متوجه انسان است و نه خدا. یکی از انحرافات رایج، استفاده ابزاری از عدل الهی برای توجیه فقر، استبداد و تبعیض است. این رویکرد: ظلم ساختاری را «تقدیر الهی» مینامد؛ مسئولیت اخلاقی حاکمان را پنهان میکند؛ و دین را به ابزار سرکوب بدل میسازد. از منظر فلسفهی اخلاق، چنین قرائتی نفی عملی عدل الهی است. عدل الهی به تعبیر سروش، محصول فهم تاریخی از دین است و عدالت اجتماعی ترجمان زمینی ایمان به عدل الهی است. به تعبیر داکتر مطهری «عدل الهی آن است که خداوند با هر موجودی، آنچنان که شایسته آن است، رفتار کند و او را در جایگاهی که درخور آن است، بنشاند و چیزی را که مستحق آن است به او عطا کند.
عدل الهی و عدالت اجتماعی زیر پاشنه های دموکراسی
آنگاه که جامعه بشری از استبداد و خودکامگی های نظام های استبدادی و توتالیتر به تنگ آمده بود؛ دموکراسی را یگانه بدیل برای تحقق عدالت آسمانی در زمین خدا تلقی می کردند؛ اما امروز نظام های سرمایه داری زیر چتر دموکراسی های تاجدار و مدافع لیبرالیسم بزرگترین ضربه را به عدالت اجتماعی وارد کرده و چیستی عدل الهی را زیر پرسش برده اند. در ظاهر، دموکراسی و سرمایهداری «همزاد» معرفی میشوند؛ اما در واقع، رابطه آنها تنشآلود و نابرابر است؛ زیرا هر دو از لحاظ نظری و عملی در تناقض آشکار با یکدیگر قرار دارند. در حالیکه دموکراسی، داد از برابری سیاسی، مشارکت همگانی و حاکمیت اراده مردم را سر می دهد؛ اما سرمایهداری در عمل مصروف انباشت ثروت، تمرکز قدرت اقتصادی و نابرابری ساختاری در جامعه است.
دموکراسی از همزیستی ای سخن می گوید که رأی افراد برابر؛ اما قدرت اثرگذاری آنان نابرابر است. این در حالی است که ثروت، رسانه میخرد؛ رسانه، افکار عمومی میسازد؛ و افکار عمومی، انتخابات را جهت میدهد. در نتیجه دموکراسی از «حاکمیت مردم» به حاکمیت بازار تغییر ماهیت میدهد.
اینجا است که سرمایهداری دشمن عدالت اجتماعی میشود و پایه های عدالت اجتماعی را که بر سه اصل، برابری فرصتها؛ توزیع منصفانه منابع و کاهش شکافهای ساختاری استوار است، فرو می ریزد.
منطق سرمایه داری در اصول با عدالت اجتماعی در تضاد است؛ زیرا سرمایه داری سود را بر انسان مقدم، رقابت را جایگزین همبستگی و فقر را نه «بیعدالتی»، بلکه «ناتوانی فردی» جلوه میدهد که پیامد هایی چون؛ بازتولید فقر، منجمد شدن طبقات اجتماعی و تقلیل عدالت به « خیریه» را در بر دارد. در این روند حق بیشترین قربانی را متحمل می شود. از همین رو است که امروز پیشرفته ترین دموکراسی های جهان به سوی حاشیهنشینی، نابرابری نژادی، شکاف طبقاتی و فقر نسلی در حرکت اند. این روند استثنایی نیست؛ بلکه قاعده پنهان این سیستم است.
بنابراین پرسش از عدل الهی در نظام سرمایه داری، موضوعی فراتر از سیاست است و وارد الهیات اجتماعی میشود که با نظام سرمایه داری در تضاد کامل قرار دارد؛ زیرا در نظامی که ثروت افراطی در کنار فقر مطلق مشروع پنداشته شود، رنج میلیونها انسان نتیجه «قانون بازار» تلقی شود و بیعدالتی ساختاری «طبیعی» جلوه داده شود. آشکار است که چنین نظمی با عدل الهی سازگاری ندارد. در الهیات عدالت محور(اسلامی، مسیحی، یهودی)عدالت، تنها اخروی نیست؛ بلکه در ساختارهای زمینی باید متجلی شود؛ اما ساختار ها در نظام طوری است که از زمینی شدن عدالت پیشگیری میکند؛ زیرا در نظام های سرمایه داری، مسئولیت اخلاقی را فردی میکند، ساختار را بیگناه جلوه میدهد، و رنج جمعی را به تقدیر یا شایستگی فردی نسبت میدهد. از این منظر، سرمایهداری نهتنها عدالت اجتماعی؛ بلکه تصویر خداوند عادل را نیز زیر پرسش میبرد. بصورت مختصر باید گفت که نظام های سرمایه داری حتی زیر پوشش دموکراسی ، به دلیل منطق انباشت، تمرکز و نابرابری، نه تنها عدالت اجتماعی را تضعیف می کند؛ بلکه با طبیعی سازی رنج انسان، پرسشی بنیادین در باره امکان تحقق عدل الهی در جهان معاصر را مطرح می سازند.
آیا فلسفه داد بر ضد بیداد به تاریخ پیوسته است؟
حال پرسش این است که آیا فلسفه داد بر ضد بیداد به تاریخ پیوسته و قربانی توطیه از بیرون یا دسیسه افراطیت شده یا اینکه هنوز فرصت نبرد باقی است و شیوه مبارزه بر ضد بیداد تغییر کرده است. این پرسش، در واقع داوری نهایی میان سه فرضیه است: مرگ عدالت، حذف عدالت، یا دگردیسی عدالت. پاسخ دقیق، نه در این پرسش ها؛ بلکه در ترکیب این سه نهفته است؛ اما کفه ترازو بهروشنی بهسوی دگردیسی سنگین تر می شود.
نخست باید به این پرداخت که آیا فلسفه داد به تاریخ پیوسته است یا خیر؟ پاسخ نه است؛ زیرا فلسفه داد هرگز به تاریخ پیوسته نمیشود، زیرا عدالت یک نظریه صرف نیست، بلکه نیاز وجودی جامعه انسانی است. آنچه به تاریخ میپیوندد، صورتهای کهنه عدالتخواهی یعنی انقلابهای شتاب زده، قهرمان پروری های رمانتیک، و تصور پیروزی فوری خیر بر شر است. این در حالی است که عدالت امروز دیگر با زبان آرمانگرایی ساده سخن نمیگوید، بلکه با منطق بقا و حافظه تاریخی سخن می گوید.
دو اینکه آیا عدالت قربانی توطئه بیرونی شده است؟ در این تردیدی وجود ندارد که نیروهای بیرونی—قدرتهای بزرگ، رقابت های ژئوپلیتیک، اقتصاد جنگ و سیاست نیابتی—در تضعیف عدالت نقش داشتهاند؛ اما این نقش تعیینکننده مطلق نیست؛ زیرا توطئه بیرونی زمانی کارگر میشود که جامعه دچار از هم گسستگی های درونی شده باشد، نخبگان دچار انحصار، خودشیفتگی یا معاملهگری شوند، و عدالت به شعار بدل شود، نه ساختار. بنابراین بیرون شتاب دهنده سقوط بوده، نه علت یگانه آن.
سه اینکه آیا افراطیت عدالت را از درون بلعیده است؟ در این شکی نیست که افراطیت خطرناک ترین دشمن داد است؛ زیرا با زبان اخلاق میآید، خود را «عدالت مطلق» معرفی میکند، و هر مخالفتی را بیداد مینامد. اینجا است که عدالت قربانی دسیسه درونی چون؛ مصادره مفاهیم، تقدس سازی خشونت، و حذف عقل انتقادی می شود. این همان نقطهای است که فلسفه داد بهطور موقت شکست میخورد، اما نابود نمیشود.
این پرسش ها و پاسخ ها، این پرسش را بر می انگیزد که آیا هنوز فرصت نبرد باقی است یا راه به پایان رسیده است? بلی؛ اما نه برای همان بازیگران و نه با همان ابزارها. این در صورتی ممکن است که بازیگران و ابزار ها تغییر کنند. اینکه هنوز هم فرصت نبرد باقی است؛ دلیل آن آشکار است؛ زیرا بیداد هرگز نمیتواند مشروعیت پایدار بیافریند، افراطیت راست و چپ و لیبرال توان اداره آینده را ندارد، و جامعه حتی در خاموشی—حافظه رنج را از دست نمیدهد. یعنی زمانی که حافظه جامعه سرکوب، تحریف یا خاموش هم شود، باز هم جامعه بهگونهای ناپیدا به حیات خود ادامه میدهد.
البته با تفاوت اینکه شیوه مبارزه تغییر کرده است؛ شاید این نبرد دیگر فوری، قهرآمیز و تکصدایی نباشد؛ زیرا نبرد امروز از «فتح قدرت» به «بازپسگیری ارزش ها»، از اسلحه به روایت، دانش و شبکه و از شور جمعی زودگذر به مقاومت آرام، فرسایشی و درازمدت بدل شده است. آنچه سالها در نوشته ها و روایت ها دنبال شده، خود شکلی از مقاومت است. در این تردیدی نیست که بیداد امروز شاید پیروز میدان باشد، اما در دادگاه تاریخ بازنده است؛ زیرا با توجه به حضور جامعه مهاجر و شبکه های انسانیی، عدالت دیگر محلی نیست؛ بلکه جهانی است. یعنی اینکه فلسفه داد نه مرده، نه به گونه کامل مغلوب توطئه بیرونی و نه یکسره توسط افراطیت بلعیده شده است؛ بلکه از عصر انقلابها وارد عصر مقاومت اخلاقی، معرفتی و تاریخی شده است، این واقعیت های عینی امروز است؛ اما این به معنای پایان کامل انقلاب ها و قیام های آزادی بخش و عدالت خواهانه در جهان نیست و عقربه زمان بالاخره تیغ از دمار مقاومت آرام و اخلاقی بیرون خواهد کرد و فصل تازه ای از انقلاب ها در جهان بوقوع خواهد پیوست و تاریخ بار دیگر تکرار خواهد شد؛ اما امید که این بار شاهد تکرار بدون بازگشت باشیم.
سرنوشت عدالت
اگر بگوییم که بنیاد جهان عادلانه نهاده شده و در پشت آن دست نیرومندی وجود دارد؛ با توجه به موج سنگین بی عدالتی ها در طبیعت، جامعه و انسان بسیار پرسش ها بی پاسخ می مانند. در این صورت، نقش خدا و انسان در طبیعت به صفر تقرب می کند و رسالت انسانی، اجتماعی، تاریخی و جغرافیایی انسان بی معنی می شود. این پرسش ها تقویت می یابند که چگونه خدا در برابر این همه جنایت های حاکمان ستمگر و خودکامه گیتی سکوت کرده است.
انسان ها از گذشته ها دریافته اند که طبیعت به عدالت باور ندارد و اگر در طبیعت عدالتی وجود می داشت، هیچ شیری روباهی را به دام نمی افکند، هیچ شاخی سر بر زمین فرو نمی کرد و ممکن در این صورت، انسانی هم جرات شکار روباهی را پیدا نمی کرد. اگر شیری یک روباه را شکار کند این عمل او ضد عدالت نیست و هیچ دادگاهی او را محاکمه نمی کند. بنابراین، اگر قبول کنیم که عدالت ساخت انسان است و هیچ رابطه ای با طبیعت ندارد. پس گفته می توان که فهم تاریخی انسان از دین، او را برای شناسایی عدالت یاری رسانده است. بنابراین، عدالت در جامعه زمانی به وجود می آید که نیرو های عادل و عدالت خواه بصورت صلح آمیز و یا قهرآمیز قدرت را در دست بگیرند.
عدل الهی به معنای آن نیست که انسان انتظار داشته باشد، دستی از غیب برون آید و عدل الهی را در نماد عدالت اجتماعی در جامعه به اجرا بگذارد؛ بلکه عدل الهی معنای سیال دارد و انسان ها مکلف اند تا فهم تاریخی و انسانی خود را از دین در نمادی از عدالت در هر برهه ای از تاریخ ارایه کنند. از این نظر عدل الهی پدیده ای زمینی است و نه آسمانی که انسان انتظار عملی شدن آن را از خدا توقع داشته باشد. بدون تردید انسان بصورت قطعی قادر به تغییر سنت های الهی در هستی و آفرینش نیست؛ اما دست انسان در تغییر و تحول سنت های اجتماعی باز است و اراده انسان هر تحولی را رقم زده می تواند؛ اما این تحول زمانی مطلوب و عادلانه است که هر چیزی و هر پدیده ای پس از تحول به گونه شایسته ترین ها البته طوری که هر چیز در جایش قرار بگیرد، شکل یابد.
نتیجهگیری
عدل الهی، افق متافیزیکی عدالت و ضمانت نهایی حسابرسی است؛ اما عدالت اجتماعی، میدان آزمون اخلاقی انسان در تاریخ است و هیچ یک جای دیگری را پر نمیکند. عدالت اجتماعی در واقع بازتولید مبارزات خستگی ناپذیر انسان در روی زمین است که به مثابه ودیعه انکار ناپذیر رسالت انسانی، اجتماعی، تاریخی و جغرافیایی انسان را در هر برهه ای از تاریخ رقم می زند.
ایمان به عدل الهی اگر به مسئولیت اجتماعی نیانجامد، به جبرگرایی و سکوت در برابر ظلم فرو میغلتد. در نهایت میتوان گفت که عدالت اجتماعی، ترجمان زمینی ایمان به عدل الهی است. دریغ و درد که امروز عدالت در چنگال زر، زور و تزویر بیش از هر زمانی صحت می کشد و فریاد های انسان مظلوم در گلو های شان شکسته می شود. در دنیایی که عدالت در زیر پاشنه های تروریسم دولتی و غیر دولتی، فراتر از افراطیت صحت می کشد و زنده گی میلیون ها انسان در سراسر جهان را به گروگان گرفته است؛ چقدر می توان امیدوار بود که عدالت اجتماعی ترجمان زمینی ایمان به عدل الهی باشد. 26-1