مور د هسک ستوری

مور د هسک ستوری ، د نړۍ رڼا ، د…

عید خون

رسول پویان 10/5/2021 عید آمـده طالـب چـرا تشـنۀ خـون است جنگ…

بپا خیزید ای مردم!

داکتر آرین بخاطر هفته خونین گذشته که بازهم دختران نوجوان بی…

صد سال سرنوشت خون بار افغانستان! 

        بهرام رحمانی bahram.rehmani@gmail.com  شاید در صد سال اخیر شهروندان کم‌تر کشوری در…

شب قدر و عروج ملکوتی انسان پله به پله به…

نویسنده: مهرالدین مشید لیلته القدر خیر من الف شهر شب قدر بهتر…

مادر

فزون خواهم مادر اعتبارت  همیشه چون بهاران روزگارت  عزیزی در سفر رفته…

در رثای شهدای دیروز کابل

شناور  دریای خونیم، عید ما کجاست یاران کشته ی  دست جنونیم، مواعید ما…

مارکس و گونه پرستی از خود بیگانگی 

پیوست به گذشته... بخش ( سوم و پایانی) جان بلامی فاستر و…

مقام مادر

مادرم  موجود بی همتا ی  من  گوهر پا  کیزه ی  یکتا…

میترا نور و من قمر میترا

                         سلسله‌ی داستان تخیلی                    نوشته‌ی محمد عثمان نجیب این داستان کاملاً…

دینی گُم شده با عالمانی جنایت پیشه

قسمت سوم در افغانستان مجاهدين به شمول طالبان ، حکومت‌های مافیایی…

قتل گاه

 دشت عشق و کوه باور قتل گاه ما شده  مسجدومحراب منبر…

فروریزی «فراروایت» ها؛ امری تاریخی یا فراتاریخی؟ 

نویسنده: مهرالدین مشید تهاجم شوروی و امریکا به افغانستان بسیاری از…

قلم نماد آگاهی و آزادی و فرهنگ

نویسنده: مهرالدین مشید ن و القلم و مایسطرون به بهانهء روز قلم امروز…

شوق همدلی

رسول پویان جانا بیا که در دل و در دیـده جا…

سیمرغ سیمین تن رویا های من

نوشته‌ی محمد عثمان نجیب  بخش هفت : اَها ای آسمان هایی که…

سخت تنها بدون تو

مجید احمدی غزل سرای زیبایی های زبان فارسی دری، غزل…

د وطن حال

سید عبید الله نادر خیالي خیالي ګــلونه ،له دې…

صد سخن

محمد عثمان نجيب يادكرد مختصر! «صد سخن» را در اغاز بدون…

سازمان های بدون رهبر

  با در نظرداشت بعضی از ترفند های ادبی، جملات و…

«
»

بخش دوم کارمل هراسی یک توهم بزرگ بود

عنوان اصلی: حتا مخالفان شادروان رفیق کارمل جوان مرد تر از  برخی همراهان و شاگردان نامرد او بودند، به دلیل سال روز مرگ  شادروان رفیق کارمل  یادواره ی مهمی دارم.

رفیق وکیل:

(…بمبارد شان کنین…). هی هی رهبر نما های ما چی گونه زبون شدید و‌ چرا شدید؟

.                                

 شایعه ی مرگ رفیق کارمل و مارشال دوستم به اثر سقوط طیاره                                      ه

روایات زنده گی من!  

                                               تقدیم به روح سبز شهدای ما

صاحبان محترم حوصله و علاقه مندان بخوانند.

                                         نوشته ی محمدعثمان نجیب

دوستان زیادی محبت کرده در مورد چرایی نوع نگارش پرسش هایی داشته اند، من همان هایی را می نویسم که فکر می کنم درست اند. برای درک برخی واژه ها باید اصل و‌ ریشه ی واژه را بشناسیم و یا برای درک روش

نوشتار بهتر است بدانیم که هیچ قید ‌و قیود خاصی برای انتخاب روش نگارش وجود نه دارد و من قبلن

مقاله گونه یی در این مورد نوشته ام. من با رعایت احترام به همه نخبه گان و‌ اساتید محترم هیچ گاهی پیرو آن نوشته هایی نیستم که به روش هریک ایشان نوشته شده است. من روش خو‌د دارم، چون آدم دانایی نیستم و کاهی هم از خرمن سنگین وزن غیر قابل حساب دانش و ادب چیزی نه می دانم، نه

نه می خواهم زیر  سنگینی وزن خرمن خرد شوم.

بخش های سی و پنج و سی ‌شش و سی و هفت: من

مصمم بودم خیانت یالتسین و گرباچف را به عنوان مهره های غرب در اتحادجماهیر شوروی سابق، ناکامی های                                                    KGB                                            

و رد ادعا های مقامات جبون شامل کودتای هجده ‌ی ۱۴ثور ۱۳۶۵ دلایل ناکامی شادروان ها رفیق دکتر نجیب و رفیق یعقوبی و در انجام وظایف شان را حلاجی مستند کنم که اولویت مهم تر از آن ها ارج گذاشتن به یاد کرد مرگ جان گداز رهبر حزب و دولت مانع آن شد.           ش د         

من یک سطر یادداشت تحریری نه دارم.

به لطف خدا همه آن چی را می نویسم حقیقت کامل و انتقال عینی روایات اتفاق افتاده است‌ و هیچ‌ گونه دخل و تصرفی در روایات نه کرده، نه کسی حمایت من می کند و نه با کسی مشاوره و نه از کسی توقع دارم و نه هراس از راست گویی ها.

هرکسی هر نوع سندی بر ضد من دارد بفرماید و پیش کش کند. شاید این روایات در نظر کسی یا کسانی کم اهمیت باشد، اما برای خودم و فرزندان و دودمان پدری ام سیر کهن نگاری با حضور خودم است.  

بخش سی ‌و پنج:

پس از این در روایات همه کرکتر های زنده «محترم» فوتشده ها و شهید شده « شادروان » یاد می شوند.

فلیپ کاروین و آن دو شخصیت دروغین بی نام هر سه دروغ می‌گویند. توضیحات در بخش های بعدی.

من در دو‌ نیم دهه ی اخیر فقط یک بار محترم دوستم را دیده و حتا به تبریکی شان نه رفتم، اما

                                                        به حکم وجدان

حقایقی را می نویسم که گوشه یی مهمی از گذر کهن نه چندان دور وطن ما بوده است.        

                                پیشا ورود:

 رفیق یاسین خموش شهپر شعر فارسی می سرآید:  # زنده گی در زنده گی بی زنده‌ گی بازنده گی ست #. و راست می گوید.

من از هر لحظه ی خوب‌ و‌ خراب زنده گی تجاربی آموختم،‌ ناکامی ها و‌ کامیابی هایی داشته ام.

نوستالژی من نه در بازنده گی های زنده گی بل در وامانده گی هایی است که به دست دوست نما های خود ما هم بر خود شان تحمیل شد و ما { صفوف ) را در سراشیب کوه سار ها و انجماد یخ بندان حوادث رها کردند. این یا آن رهبر یا عضوی از رهبری نه انگاشتند که ما پانزده سال یک جمعی از فداکارترین ها جامعه،‌ گروهی از جوان ترین های جامعه و لشکری از هر تبار جامعه را برای یک هدف و‌ مرام خاص ملی اندیشی و تحول گرایی اجتماعی به دنبال خود کشیدیم. ‌‌ همین گونه اندیشه نه داشتند که پانزده سال دیگر هم از آن ها قربانی گرفتیم و در هر دو پانزده سال یا در مبارزات مخفی و یا در حکومت داری های پسا پیروزی اجباری بهترین های شان را به زنذان های استبداد سلطنتی فرستادیم و یا هم در مقابله با دشمنان سپر شان ساختیم ‌و سوزاندیم شان. وقتی رفیق راز محمد جوان ننگرهاری شهید با سه رفیق جوان ما در خواجه بغرای خیرخانه در شروع سال ۱۳۵۹ به اثر هدف قرار گرفتن راکت دشمن چنان سوختند که فقط از سیاهی ذغال های وجود شان احتمال می دادیم که کدام شان اند و آن زمان رفیق شاه عبید رئیس و رفیق کبیر معاون اول اداره ی ما بودند. یا وقتی در سال ۱۳۶۱رفیق انور شاه شهید را به کندهار فرستادند هفته یی نه گذشت که خبر شهادت او را شنیدیم. وقتی به آکادمی علوم طبی رفتیم، فقط یک صندوق ذغال تسلیم شدیم و ذغال را به خانه واده اش سپردیم. آن گاه محترم رفیق سیدکاظم رئیس اداره ی ما بودند. به همین گونه همکاران و‌ رفقای زیاد ما شهید و زخمی ‌و معلول و‌ معیوب شدند. رفقایی که به تحویل گیری جسد شادروان رفیق انور با ما یک جا به چهارصد بستر رفتند به یاد دارند که ما جسد رفیق خود را نه یافتیم و پس از جست و ‌جوی‌ طولانی چند تا صندوق سر به سر را در پشت سر دیوار شمالی پتالوژی‌ ‌و یا سردخانه پیدا کرده و با حسرت دیدیم چند جسد دیگر هم کاملن خشک شده بود، مسئولین محترم تعداد خارج‌ از کنترل شهدا را دلیل چنان فراموشی بزرگ می دانستند ‌و ملامت هم نه بودند. همه به یاد داریم، رفیق هاشم لغمان و برادر های شان چی‌گونه‌ در پی ضدیت های حزبی به تیر بسته شدند و تا امروز کسی از آن هایی که به خاطر آرمان های حزب شان بی رحمانه به رگبار بسته شدند یادی نه کرد. یا آن هایی را که در گودال مشرف به بستر دریای پنجشیر بی گور و‌ بی‌ کفن و بی نماز جنازه و بی دیدار زن‌ و‌ فرزند و خواهر و مادر و پدر و برادر به خواب ابدی شهادت رفته اند چی کسی یاد کرد؟ یا آن جسد شهید شده ی سربازی که در روی جاده بود،‌ به کور شدن‌ چشمان رفیق نبی در زندان امین و یا کوری چشمان رفیق انور امر‌سیاسی لشکر هشت در کندهار چی کسی ادای احترام کرد؟

به خون پاک جنرال احمدالدین رفیق شهید و جان باز ما و همراهان شان در گارنیزیون‌‌ پیشغور و رفیق جنرال جلال رزمنده و رفیق جنرال معصوم و در همه کشور هزار ها جنرال، افسر و‌ خرد ضابط و سرباز و هوابازان حزب که قهرمانانه جام شهادت نوشیدند چی ارجی گذاشته شد؟ هیچ ‌و هیچ و هیچ. بعضی های ما آن قدر ذلیل شدیم که حتا چشم به برخی بیوه های شان دوخته و آن ها به نکات خود در آوردیم. معلولان و معیوبان بازمانده ها را در حساب نه گیریم که رنج‌ وجدان برخی های ما اگر داشته باشیم آزار مان نه دهد. سی سال یا سه ده سال یا سه دهه زنده گی با مشقت و مرگ و ماتم و اسارت به خاطر اهداف عالی، صفوف حزب بهای آن را پرداختند و جان به سلامت برده ها اسیر کید و کین مقامات شده اما همه راضی بودند‌ که حد اقل زنده گی آب رو مندی برای مردم ما دست و ‌پا شده بود

      داستان منان رزم مل رفیق عزیز همه ی ما:

رفیق منان برای من حیثیت برادر بزرگ را دارند و همه رهبری حزب ایشان را می شناسند. آقای ظهور تخلص شان را دزدید آن هم به زور، کما این که بعد ها محترم ظهور طور علنی دیگر رفیق کارمل را ارزش نه می داد و شما ها بهتر از من می دانید.

رفیق منان یک قصه یی جالب دیگری غیر از شاهکار زورگیری محترم رفیق ظهور دارند که بار ها آن را روایت کرده اند.‌ شادروان امینی رئیس سابق اتاق های تجارت افغانستان خطاب به محترم رفیق رزم مل گفته اند: ( … تو اگه ده ای سی سال که حزبی هستی کیسه بر می‌ بودی حالی کیسه بر نام دار جهان بودی یا اگه دزد می بودی کلان رهبر دزد ها می بودی و آرگاه و بارگاه می داشتی و اگه تجارت می‌کدی حالی کلان تجار می بودی …). سال آن را خود رفیق رزم مل می‌ دانند،‌‌ این دو داستان را آن قدر تعریف کردند من همیشه می گفتم همو قصی کیسه بری ره کو….). حزبی ها با چنان طعن و کنایه مبارزات شان را ادامه دادند ‌و همان رفیق رزم مل که بیشتر از یک تعداد اعضای رهبری عضویت حزب را داشتند به چند دوره سربازی فرستادند که اگر کمک محترم جنرال عزیز حساس یا محترم احمد بشیر رویگر وزیر اطلاعات و فرهنگ و روابط عمومی گسترده ی خود رفیق رزم مل نه می بود، ایشان را هم به جوخه های مرگ فرستاده بودند.

بستن زبان انتقاد و پناه بردن به دبدبه های رنگ باخته ی دی روز نه دردی را مداوا می کند و نه بخشنده گی دارد.

                          محترم دوستم   

من بیش ترین تعداد را می شناسم که برای راه یافتن به بارگاه دوستم پیشا سقوط قدرت سیاسی حزب و دولت و پسا سقوط آن چقدر وامانده و منتظر بودند.

باری محترم مارشال دوستم در محله ی سکونت گاه وزیر محمد اکبر خان برای من گفتند: ( … عثمان می فامی ای کلانا چقه دل شان میشه که مره ببینن…؟ )، گپ هایی هم به من لطف کردند که بین من و خود شان است. گفتم شاید، ولی مه خو از جمع کلانا نیستم، هر دو خندیدیم، چون همه موافق او نه بودند.

من در این جا نام هایی را به شما یاد خواهم کرد که سایه یی مارشال را به تانک می بستند، اما پس از خدا وقتی پشت ها به زین ها شدند، همان دوستم شمال را پناه گاه پرنده های مهاجر و بال شکسته ساخته همه را بدون هیچ گونه تعلقات پذیرفته و همان آدم ها را در منصب هایی معین مقرر کرد و  احترامی به آن ها و خانه واده های محترم شان قابل شد، مثلن محترم جنرال امام الدین خان   

من روایت هایی را نکته به نکته می نویسم یا که عملن حضور داشته ام و یا شخص محترم مارشال دوستم برایم باز گفته اند و روایت را از زبان خود شان و مستقیم شنیده ام

اوج‌ قدرت مارشال دوستم‌ و  دوستم هراسی در اواخر سال ۱۳۶۶و سال های ۱۳۶۸ و ۱۳۶۹ و ۱۳۷۰ مرحله ی دوستم هراسی علنی از اوایل بهار ۱۳۷۰ حاصل بذر مخفی زمستانی برخی ها بود.

                                                          مرحله ی دوم و ویران گر دوستم هراسی            

این مرحله پس از سفر پر دبدبه ی  محترم رفیق مانوکی منگل رئیس عمومی مقتدر امور سیاسی اردو پسا کودتا به شبرغان و فاریاب شکل جدی گرفت. من هم در رکاب و مجری نزدیک اوامر شان بودم. همکاران عزیز ما احتمالن محترم عبدالکریم عبدالله زاده و نما بردار  محترم نشرات نظامی با ما هم سفری داشتند.‌ نمایش سهم گین قدرت نظامی و مردمی با پیوستن سیل آسای مخالفان به مصالحه ی ملی  نهایی شد و همه در ولسواالی پشتون کوت ولایت فاریاب فقط به اساس کار و اعتبار آقای دوستم اتفاق افتاد که بعد ها می خوانید.

                 اما قبل از همه اسحاق توخی

من در سال ۲۰۱۸ مقاله یی به گزارش نامه ی وزین افغانستان نوشتم که این جا باز رسانی آن بسیار ضرور است.‌

آن روز هم مانند امروز ۲۳دسامبر۲۰۲۰ که می نویسم بسیار بیمار و این مقاله را در ترن نوشته بودم. اگر غلط های نوشتاری، املایی و‌ تایپی داشته باشد ببخشید.

محترم دوستم چند بار به من قصه کردند که منظم هفته وار یا هر پانزده روز با شادروان مصطفای قهرمان به دیدار شادروان دکتر نجیب می رفتند و یک باره این ملاقات ها از جانب رئیس جمهور و سر قوماندان اعلای قوای مسلح قطع شدند.

رزاق مامون

۲۹ مه  · آیا مارشال دوستم به اطفائیه دکتر نجیب شهرت نه یافته بود؟

قبل از آغاز!

اسحاق توخی،  رئیس جمهور سایه در کنار شهید دکتر نجیب الله. اما مکار و حیله گر و فتنه انداز.

نوشته: عثمان نجیب

یک نقطه اساسی را  نسل های دیروز، امروز و فردای کشور و یک امر مسلم را ولو با تعصب، می دانند که همیشه و در درازای تاریخ، بخش اعظم افراد، ازجنوب، دروازۀ براندازی نظام ها در کشور، به دست بی گانه بوده، و شمال، مدافع و سپر سنگین دفاع از ارزش ها و حاکمیت ملی و استقلال افغانستان.

در هیچ جای تاریخ هیچ شخصی را نه می یابی که  تا مجبور نه شده،، از شمال جز به دفاع و از استقلال گام برداشته باشد. در حالی که صد ها مورد برعکس آن وجود دارد. و هم چنان شکست رژیم قدرت مندی مانند دکتر نحیب توسط نیرو های داخل، که دیگر همه خارجی ها از وی روی گردان شده بودند، یک حقیقت عبرت ناکی است به سردمداران ارگ، تا بدانند در پس پرده  مرده شور های باداران خارجی شان اند، که تاب مقاومت ده دقیقه ای قیام ملی داخلی را نه دارند.

در جریان سفری، به رغم تصادف صحبت بدبخت ترین انسان افغانستان را که طی چهارده سال فرعون گونه از اقتدار شهید دکتر نجیب الله سود جست و زر اندوخت و حاکمیت راند؛ شنیدم. او اسحاق توخی است. ذلیل ترین انسان افغانستان.

به رغم تصادف از آوان  جوانی، به نوعی ناظر خاموش در اکثر موارد رخ داد‌های سیاسی در حداقل و گاهی حد اکثر بوده ام. هر چند کرسی با صلاحیت اجرایی نه داشتم و در رده های بسیار پایین به وظیفه گماشته شده بودم.

سخنانی که او با چنین وقاحت و فضاحت بر زبان می راند، می پندارد که در کشور ما جز خودش کسی دیگری نه بوده است.

تمام بدبختی های حاکم بر دکتر نجیب الله در حد نود فیصد بر می گردد به عمل کرد این انسان پاسیف. زیرا تنها دیکتاتور و‌ عامل تامین مراوده و قابل باور دکتر، حتا بیشتر از برادرش همین توخی بود. ارکان رهبری حکومت به شمول وزرا به جز مانوکی منگل و‌گاهی هم سلیمان لایق در گرو تصمیمات نا بخردانه و رذل همین آدم بود که فاصله ها را با شخص رئیس  جمهور در حد اکثر و حتا دشمنی گسترش داد.

شکی نیست که حوادث و رخ داد ها پس از فرو پاشی اتحاد شوروی و دگرگونی های عمیق سیاسی و نطامی درجهان بیشتر از همه بالای کشور های جهان سوم به خصوص کشوری مثل افغانستان تاثیرات منفی برای براندازی نظام سیاسی داشت.

ولی توخی بدبخت هیچ توضیح نه داد که مقصر تمام اوضاع مسلط نا باب در کشور بیشتر کی بود و شگاف عمیق بین آقای دوستم و سایر نیرو های شامل در حاکمیت آن زمان  و دو دسته گی عریان و عیان دولت چی گونه اوج گرفت؟ ارتباطات با حزب اسلامی حکمت یار توسط نماینده های دکتر شهید، تغیر و چرخش هزار فیصدی افکار وی از مواضع  ملی، پا فشاری و اصرار بر بقای بی ارزش ترین تصمیماتی که خودش را با برادرش تا پای دار کشاند؛  چرا با شهامت توضیح  نه داد.

توخی بد بخت نه گفت که آیا مارشال دوستم به اطفاییۀ دکتر نجیب شهرت نه یافته بود؟

عملیات های بزرگ  توری غاری غر و ستو کندو و تمام ولایت خوست، عقب زنی ارتش و  نیرو های پاکستانی که حمایت مستقیم حکمت یار را با خود داشت، عملیات بزرگ تنگی واغ جان لوگر، خنثا سازی کودتای شهنواز تنی علیه رژیم  را در کنار سایر نیروهای امنیتی همان زمان قوای مسلح همان زمان به شمول نیرو های  دوستم که بخشی از تشکیلات اردوی ملی افغانستان بودند و حضور گسترده و‌ محسوس خود ژنرال در این عملیات می توان فراموش کرد؟

مگر تنگی واغ جان  نه بود که دوستم به ژنرال سه ستاره ارتقا کرد و طبق پلان باید شخص رئیس جمهور می آمد، اما بعد به محترم عظیمی تفویض صلاحیت کردند و محفل تحت ریاست ایشان بر گزار شد.  من  یکی از افراد مسئول در بخش وظیفه ام بودم.  که قصه ای جالب و‌ جذابی هم دارد.

مگر در جنگ خوست حتا احتمال تغیر نام ولایت خوست به نام یکی از قهرمانان جنگ زمزمه نه می شد؟ مگر مارشال دوستم و شهید ژنرال مصطفی پیلوت قهرمان کشور پلان های منظم دیداری با رئیس جمهور نه داشتند که به یک باره و به دلایلی که توخی بد بخت بهتر می داند؛ قطع شد؟

مگر روش رئیس جمهور با سایر ژنرالان از سیاست و اداره و رهبری به قومیت تغیر نه کرد؟ مگر باری اختلافات مارشال دوستم از بهر بر خورد های غیر قابل باور رئیس جمهور و سر قوماندان اعلای قوای مسلح در حدی نه رسید که هم زمان جست و جوی راه حل، نشست فوری و دو به دوی مارشال دوستم در مقر حزب وطن (ریاست عمومی اداره ی امور امروز) صورت گرفت؟

مگر قبل از همین نشست مارشال دوستم به اساس تدابیر پیش گیرانه از توطئه ای احتمالی، نیروهایش را با تعیین ساعت اولتیماتوم بر دفاع از خودش درصورت عدم برگشت الی ساعت معین، در اطراف آن ساحه جا به جا نه کرده بود؟ که به قول خودش مستقیم و رویا رو  برایم گفت:

( …یک‌ وقت که آشتی کدیم گفتم داکتر صاحب اجازه بتی که مه بچه ها ره بگویم خیریت است که حالی کدام اقدام نه کنند..) مگر ژنرال دوستم و سایر ژنرال های ارشد قوای مسلح مانند عظیمی صاحب، دلاور صاحب، ژنرال شهید رزمنده، ژنرال صاحب بابه جان، سید اعظم سید و سایرنیرو های ملی در عملی کردن طرح‌ مشی مصالحه ی ملی و دفاع از حاکمیت  بیشتر از کسانی که از تبار و در رکاب دکتر شهید بودند؛ فعال نه بودند؟

تمام دوران دفاع از نظام به دوش ژنرالان غیر از تبار خودش قرارداشت. مگر شما،  اقرار گرفتار شده های کودتای شهنواز تنی، علیه دکتر را از اعضای بیروی سیاسی مثل میرصاحب کاروال تا ژنرال نجیب قوماندان فرقه ۱۱ ننگرهار، ژنرال اکا قوماندان عمومی مدافعه و ژنرال وهاب قوماندان قبلی و فعلی که به جای رفتن به زندان در مقام رهبری قوای هوایی گماشته شد؛ و خود تنی را به یاد نه دارید؟ که همه اش در تمام جبهات همزمان توسط نیروهای غیر تباری دکتر به نفع دکتر دفع شدند؟

چرا از این موارد و عواملی که شما بهتر می دانید، یاد نه کردید؟ مگرآقای توخی شما آگاه نه بودید که حکم‌ گرفتاری  دوستم صادر شده بود؟

اگر همان شب کابل را ترک نه می کرد، به یقین که جایش زندان بود. در حالی که آقای دوستم  ساعت ۱۱ همان روز نزدیک به شش جدی ۱۳۷۰  به دفتر من تشریف آوردند و پس از صحبت کوتاه، قرار ما بر این شد که‌ من شب در وزیر اکبرخان مینه عقب لیسه امانی به منزل شان می روم و نان را با هم صرف می کنیم.

وقتی من آماده شدم، به منزل شان زنگ زدم؛ مرحوم عمر آغه نماینده  خاص شان گفتند، به دلیل وضعیت اضطراری کابل را ترک کردند. با آن هم من با وجود احساس خطری که بود، کارم را همان شب تا نا وقت در دفتر انجام داده و به خانه رفتم. جریان فردای آمدن من به دفتر پی آیند هایی برای من داشت؛ ولی همان زمان توسط محترم مانوکی منگل حل شدند و مرحوم وطن جار برایم گفت که دیگر کاری بی هدایت من نه کنی.

به هرحال این قصه ها را برای یاد آوری به نا سپاسی هم چو توخی ها کردم، که در تمام دوران صحبت خود یک بار هم‌ از مرحوم یا شهید دکتر نجیب یاد نه کرده و شهید ربانی را حد اقل مرحوم گفت. کاش در خط سیاسی ات پای دار می بودی. چون سواد کامل هم نه دارد، آقای عنایت فانی بر او بسیار درخشید.

بر می گردیم در بحث به  قول وی ائتلاف شمال:

اصلن این‌ کلمه  اطلاقی به نام ائتلاف شمال پی آمد  تئوری توطئه  سازمان های استخباراتی بین المللی و منطقه وی است که پاکستان در عمل کرد  آن نقش بلندی داشته و دارد.  یادکرد یک مجمع بزرگ ملی مقاومت سراسری که علیه تصمیم های استبدادی  در حال شکل گیری توسط دکتر نجیب و‌ حاصلی از دور باطل اندیشه  های پوچ تبار طلبی همان زمان بود که دیگر سخن از آرمانی بودن مبارزات سیاسی و دولت داری در میان نبود؛ به نام ائتلاف شمال، جز کج‌ دهنی بد دهنی مثل توخی ها نیست.

چی آرزو داشتی آقای توخی، وقتی تصمیم حتا بمباردمان مزار شریف و شبرغان قبل از اتخاذ تصمیم جلسه جبل السراج و دیدار قهرمان ملی و  دوستم و سایر نیروهای مطرح، روی میز کار دکتر نجیب بود که چی می شد؟ و بر خلاف ادعای پوچ خودت شکل گیری اختلاف در بیخ گوش دکتر توسط شخصیت ها و نیرو هایی که احساس می کردند دیگر خط ها روشن شده بود.

فرید مزدک و نجم الدین کاویانی و ده تن دیگر و در بعد ها ژنرالان ارشد قوای مسلح و‌ نیروهای سیاسی در داخل کابل  و مزار شریف صدا بلند کردند. تبدیلی بی موجب شهید مومن اندرابی، اعزام رسول بی خدا، و جبار قهرمان در مزار شریف، حفظ یک بی خردی به نام ژنرال تاج محمد در امنیت مزار و سپردن نماینده گی فوق العاده رئیس جمهور همزمان تفویض صلاحیت های گسترده به جمعه  اسک فقط به خاطر گرفتاری مارشال دوستم و دیگران.

دلیل چی بود؟

و چرا ژنرال دوستم دیگر طاقت اش به قول معروف طاق شد و از دولت روی بر تافت؟ در حالی که او پیشنهادات معقول تشکیلاتی  داشت که جمعه اسک همچنان در جایش می بود. اما دکتر شهید آن  را قبول نه کرد. آخرین جلسه  دکتر نجیب با رهبری قوای مسلح در وزارت خارجه را فراموش  کرده یی؟ وقتی زرمتی بلند شد که از دفاع اطمینان بدهد، عکس العمل و صحبت دکتر را فراموش کردی؟ سری به آرشیو تلویزیون ملی بزن. تا شرمنده شوی. دکتر دوستم را ستون فقرات دولت خطاب کرد و به ژنرال زرمتی گفت، دوستم ستون فقرات دولت بود؛ از دولت گشت حالی اطمینان فایده نه دارد.

مگر نتیجه ی تلاش هایی که عمدن در آخرین مراحل سازش دوباره بین دکتر نجیب و مارشال دوستم به شکست مواجه می شد را فراموش کرده یی؟ که خودت شاید در آن زمان با همان خصوصیت فرعون گونه ات هم مخالفت کرده باشی.

راه چی بود؟ جز سر نگونی رژیمی که رهبر متعهدش به مشاوره ی بی خردانی هم چو تو در تغییر هزاران درجه از اصل آرمان ملی، طبل استبداد قومی و سیاسی و جدایی را کوبیدن گرفت.

رئیس جمهور مستعفی و تشکیل شورای نظامی

پس از استعفای بی سنجش شادروان دکتر نجیب الله،‌ گونه یی از تشکیل اوپراتیفی رهبری جمعی به وجود آمد که رفیق جنرال عظیمی در رأس آن برگزیده شدند. از چندی ‌و چونی آن تشکیل کارگروه خبر دقیق نه دارم. اما

گارنیزیون‌‌ کابل در اوایل آن تصمیم مشترک جنب و‌ جوش زیادی داشت. من هر از گاهی اما نه هر روز برای کسب هدایت محترم معاون صاحب اول خدمت شان می رفتم و‌ متباقی ایام را از تلفن های مخصوص و عاجل موسوم به‌ چهار نمره یی حصول هدایت می کردم.  روزی پس از ظهر و نزدیکی های غروب آفتاب فقط به منظور ملاقات خدمت محترم جنرال عظیمی سرپرست وزارت دفاع، فرمانده عمومی گارنیزیون کابل و تازه هم رئیس محترم شورای نظامی رفتم. جناب ایشان بسیار خسته و کسل بودند ‌و معلوم بود که خواب چندانی هم نه داشته اند چون من چند دقیقه نشستم که از اتاق جوار دفتر کار شان بیرون شدند. محبت زیادی به من داشتند و‌ ممنونم از همه هیئت محترمرهبری وزارت دفاع ملی که مدام ما و اداره ی ما را نوازش کرده اند.

جویای احوال و صحت شان شدم. فرمودند:

(… اینه سیل کو کل شان روز اول آمدن و شورا ره (٬((  ساختن و چند روز ای سو او سو رفتن حالی هیچ کدام شان دور نه می خورن… مام خسته و‌مانده      هستم…).                              منظور محترم رفیق عظیمی همه اعضای شورای نظامی بودند.

درست زمانی که شمالسقوط کرده و سفر رفیق عظیمی برای گفت و گو با محترم دوستم به مزارشریف بینتیجه ماند و روز اول نوروز ۱۳۷۱در مراسم برافراشتن جهنده مجاهدین هم حضور داشتند و توافق

جبل السراج عملی شده بود. محترم محمدیاسین نظیمی و نمابردار

اداره ی ما هم در رکاب جناب محترم عظیمی بودند. آقای نظیمی را

سفارش دادم تا حتمی محترم دوستم را ملاقات و نظریات شان را ثبت

کنند. وقتیرفیق عظیمی کابل تشریف آوردند، رفیق نظیمی هنوز در

مزار بودند. رفیق نظیمی و همکار نما بردار ما دو روز پس از نوروز

۱۳۷۱ با عبور از شاهراه مزار به کابل رسیده، در برابر پرسش من گفتند که (…جنرال صاحب دوستم زیاد سلام گفت مصاحبه نه کد و از اداری

ما بسیار تشکری کد که فیلم زنده گیشه نشر کده بودیم… پرسیدم چی

مواد نشراتی آوردی؟ گفت مراسم جنده (جهنده) بالاره…). من کست

های ثبت شده را خدمت رفیق امان اشکریز رئیس اداره بردم و یاسین

خان هم برای شان گزارش دادند.

رفیق اشکریز که مست رابطه با آقایان محترم مزدک ‌یارمحمد برادر شان بودند عاجل به رفیق

مزدک شان زنگ زده و قرارشد کست ها را با دستگاه های مخصوص آن و یک همکار محترم

تخنیکی به ریاست جمهوری ببرند که شادروان رفیق لایق و زنده روان ها رفیق مزدک و رفیق

کاویانی، رفیق مانوکی منگل و‌ رفیق های حق و ناحق دیگر آن را ببینند. در چنان موارد رئیس محترم اداره ی ما ترجیح می دادند گول قهرمانی را به نام خود شان ثبت کنند بدون توجهی به ما عاجل روانه ی کمیته مرکزی شده و مراسم نوروزی با حضور مجاهدین در مزار را به ولی نعمت های شان نمایش داده و آب سردی بر رخسار ناکامی های آنان ریخته و خود فاتحانه با کپ فعالیت به اداره بر گشتند. ( روزی را هم شاهد بودم که رئیس ما با معصومیت حتا بغض آشکار گریه در گلو به رفیق یارمحمد شان زنگ زده خواهان کمک و‌ حمایت شدند، اما نیم ساعت بعد دوستی به من اطلاع داد که آقای یار محمد خان کابل را ترک کرد. به اساس حکم اخلاق با آن مستحق هیچ گونه ترحمی نه بودند، من در کنار شان ماندم که بعد ها می خوانید.

جناب محترم عظیمی مواصلت شان به کابل را از راه زمین تعریف کردند، چون فضا به روی

پرواز های کابل درمزار مسدود شده بود.

سپس گفتند که با هم برویم به جانب شمال کابل، می‌ خواستند پاس گاه ها را کنترل کنند. من

به دفتر وظیفهدادم‌ تا کمره یی برای ثبت بازدید شان آماده شده و در موتر دفتر جانب خیرخانه حرکت کند. خودم در رکاب محترم عظیمی صاحب بوده و با موتر جیپ شان یک جا رفتیم،‌ به

دشت چمتله و کاریز میر که دروازه‌ی شمالی کابل اند، پاس گاه های مستحکم و‌ مجهزی افراز

شده بودند رفیق عظیمی به مسئولان هدایت دادند تا متوجه و‌ مراقب همه چیز باشند. اوایل

حمل سال ۱۳۷۱ خورشیدی بود و نکته ی مهمی که به فرماندهان پاس گاه ها تذکردادند من رابه

حیرت انداخت. گفتند : (.. یکی دو‌ روز باد مهمان ها میاین سلاح های شانه بگیرین و با نمره ثبت کنین باز خودشانه

داخل شار اجازه بتین پس که می رفتن سلاح شانه از روی نمره بتی شان…). وقتی برگشتیم

طرف شهر پرسیدم مهمان ها کی هستند؟ محترم عظیمی صاحب فرمودند که (…‌تو هم ده دفتر

باشی و آماده گی بر کار های نشراتی بگی… و‌ با تأکید هدایت دادند که اگر دفتر نه بودی

آدرس ته به همکارایت بتی که زود پیدایت کنن…)، منهم‌ اطمینان دادم که آماده هستیم و‌ دانستم که هدف شان کدام مهمان ها هستند. حیرت من آن بود که چی کسی سلاح خود را به آن

پاس گاه ها می سپارد؟ در حالی که آنان خود قدرت سیاسی و نظامی را می گیرند.

من به تأسی از هدایت محترم عظیمی صاحب بیش تر در دفتر می بودم و موقعیت من هم نزد شادروان وطنجار ورفیق مانوکی منگل و همه کسانی که در مخالفت با دوستم قرار داشتند

متزلزل و تقریبن بی اعتماد شده بود. دلیل هم ساختن و نشر به موقع یک مستند قوی از

زنده گی محترم دوستم بود. (… در بخش بعدی میخوانید…).

تاریخ هشت ثور ۱۳۷۱ که حدود پانزده روز گذشت و‌ مهمانان نیامده بودند، رفیق نظیمی را

گفتم به جای من در دفتر باشند، اگر رفیق عظیمی هدایتی داشتند به من تلفن کنند. رفتم به

منزل یکی از رفقای ما که رئیس محترم اداره ی ما هم آن جا بودند، چون آن رفیق ما در منزل

شان تلفن داشتند. هنوز نیم ساعتی از رفتن من نه گذشته بود که رفیق نظیمی تلفنی گفتند:  (…عظیمی صاحب خاستی تان… مهمان ها میایند…). گفتم امان دریور را دنبال من بفرستند.

خودم هم در حالی که ملبس به نکتایی و دریشی بودم پیاده حرکت کردم، منزل دوست ما عقبشفاخانه ی ایمریجنسی موقعیت داشت، از جوار معینیت سواد آموزی به طرف رادیو تلویزیون ملی افغانستانمی رفتم دیدم پیش روی من گروهی تقریبن پانزده نفری با پیراهن و تنبان

حرکت دارند. نزدیک شان رسیده دیدم رئیس محترم لوژستیک وزارت دفاع با رهبری آن ریاست

هستند، پس از سلام علیکی خنده کنان پرسیدم دریشیهای تان چی شد؟ آن ها هم خندیدند و گفتند (…مجاهدین آمدن…).

همکاران محترم اداره ی ما همه گی فعال و با ابتکار بودند، محترم بصیر و محترم امان راننده های اداره ی ما هنگامی با من رو به شدند که سیمای محله ی مسکونی وزیر محمد اکبر خان با حضور کم و‌ بیش نیروهای نا آشنا دگر‌گون بود. من به دفتر رسیده و تلفنی خواهان هدایت محترم عظیمی صاحب گردیدم. مهمانانی که صاحبان جدید ملک ما شدند کی ها بودند؟

ایشان امر فرمودند که تدابیر ثبت برنامه را بگیرم که مهمان ها می آیند، دلیل توظیف من برای اجرای چنان وظایف آن بود که همه امور انتقال قدرت از مجرای شورای نظامی تنظیم شده بود. من از صلاحیت اجرایی و ترکیب کامل اعضای شورا آگاهی نه دارم و تعدادی زیادی اعضای محترم آن را می شناختم.

سر انجام انتظار ما به پایان رسید، مهمانان تشریف آوردند و ما به شمول جمع زیادی از همکاران محترم تخنیکی آماده ی ثبت برنامه شدیم. پذیرایی شریفاتی نه داشتیم، تنها من با جمعی از همکاران ما از آن ها استقبال کرده ‌و برنامه ی شان را آگاه شدم.

مهمانانی که صاحبان جدید ملک ما شدند کی ها بودند؟

شادروان دکتر عبدالرحمان و محترم دکتر نجیب الله نماینده گان حکومت جدید اسلامی که حضور شان پایان رسمی همه خواب خیال و خدمت حزب ما و دولت ما را به زباله دان تاریخ فرستاد تا هرگز سر بلند نه کند.

محترم محمد داود از فرهنگی های جمعیت اسلامی ‌و شورای نظار در رأس یک گروه هم تشریف آوردند .

نیم ساعتی نه گذشته بود که برخی از اعضای محترم!؟ رهبری نظام تازه سرنگون شده ی حزب وطن رسیدند.

خواننده ی عزیز و حزبی سر به کف حزب وطن!

کاش‌ آن گاه آن جا می بودید ‌و خرد شدن شخصیتی برخی رهبران بزدل دی روز ما را می دیدید که چی گونه برای دست بوسی دو دکتر تازه نفس یکی از دیگری پیشی می گیرند؟

ایهات از آن لحظاتی که مرگ بهترین گزینه به آن ها بود.

هر‌‌ دو‌ دکتر محترم‌ مصروف آماده کردن اعلامیه های شان به مشورت برخی جنابان نظام دی روز بودند که رهبرش در نتیجه ی اشتباه قوم و‌ تبار محوری محبوس دفتر ملل متحد شد و آنان آن جا در اتاق انتظار استدیوی پرودکشن اتاقی همیشه شاهد خاموش و جای گاه عروج ها و‌ ذلت های شخصیت ها.

آمدم تا بدانم که آیا آماده ی خوانش اعلامیه هستند یا خیر؟ درست هنگامی نزدیک رسیده و به درستی و رسا شنیدم آقایی با پیراهن و تنبان و پتوی بهاری رنگ اشتری،‌مانند یک ناظر متملق در مقابل شادروان دکتر عبدالرحمان ایستاده و به ایشان مشوره می دهند:

                              (…بمبارد شان کنین …)‌.  

داخل اتاق شده دیدم‌ شادروان دکتر عبدالرحمان به دیوار غربی اتاق تکیه کرده و متوجه آن مشورت دهنده شده شناختم شان:

                         آقای عبدالوکیل خان   

وزیر فعال و بر حال وزارت امور خارجه ی جمهوری دموکراتیک افغانستان که هنوز حدود یک ساعت دیگر هم وقت داشتند تا در مسند شان تکیه کنند.

نه می دانم هدف محترم وکیل خان کی بود؟ اما امر مسلم بر آن از مقاومت شجاعانه ی کسانی و‌ فرماندهی شهادت می داد که به صورت قطع با اکثریت زیر دستان خود عضو حزب‌‌‌ وطن بوده اند.

به حیث یک عضو عادی حزب و‌ دولت واقعن بسیار تأسف کرده و خجل شدم، اما خجلت ‌و آن وقاحت یکی از اعضای مطرح حزب ما چنان بود که فتوای مرگ رفقای خود را صادر می کرد.

حالا تا تقدیم بخش های بعدی این زنجیر طویل خجلت ها، حدیث های دیگری را خود تان حدس بزنید.   

                         اعلامیه ها را ثبت کردم:

من از گذشته های دور  سال ۱۳۶۲ فقط یک بار با رفیق عبدالقادر جاوید مدیر ثبت کست افغان موزیک، داخل استدیوی پرودکشن تلویزیون ملی دی روز شده بودم که ایشان اعلانی از ثبت کست کدام هنرمند محترم ‌و فعالیت افغان موزیک را ثبت می کردند. البته قادر جاوید دیپلم فن دایرکتری را از ایران به دست آورده بودند. در آن رو حواس خود را جمع گرفتم تا ثبت برنامه را به گونه ی آماتور یاد بگیرم هر چند حدود سی دقیقه وقت بود. خوش بختانه از قادر جاوید آموختم که یک برنامه ی تلویزیون چی‌گونه ثبت ‌و به اصطلاح مسلکی دایرکت می شود. سال پس هم که به گونه ی دایمی به رادیو تلویزیون ملی آن زمان توظیف گردیدم، به همکاری همکاران محترم نشراتی ملکی و تخنیکی و سربازان محترم نظامی ثبت کردن و پخته ساختن مواد خام را آموختم. ( … رنج بسیاری از جانب آقای اشکریز رئیس محترم آن زمان نشرات نظامی کشیدم که بعد ها می خوانید و فقط به پاس هدایت مقامات محترم وزارت دفاع و ریاست عمومی امور سیاسی اردو حوصله کردم و یک زمانی دیدم که نه می شود،‌ ناگزیر ایشان را به جای شان نشاندم که بعد ها ظاهرن برادر من شدند…. اما ..،).

لذا در ثبت برنامه هاذمشکلی نه داشتم به خصوص که هم کاری صادقانه ی همکاران ما در مجموع با ما بود و‌ سپاس گزاری دارم از همه ی شان.

                     خواندن اعلامیه های مجاهدین

اعلامیه ‌ی پشتو توسط محترم‌‌ دکتر نجیب الله مجددی و اعلامیه ی فارسی توسط‌ شادروان دکتر عبدالرحمان قرائت شدند.

وقتی آماده گی ثبت را گرفتیم و همکاران محترم تخنیکی گفتند شروع کنیم، دکتر صاحب نجیب الله که عقب میز دست چپ و جانب غرب استدیو نشسته بودند خواهان ثبت و نشر مستقیم شدند. من به دلیل مسئولیت خود نه پذیرفته و گفتم: ( … مستقیم خاندن بسیار سخت اس و شما نه میتانین او‌ وخت مره ده کدام جنجال می اندازین… اما اصرار جناب مجددی همان مستقیم بود، شادروان دکتر عبدالرحمان که‌ در میز مقابل دستگاه ثبت و جانب شمال استدیو نشسته بودند مداخله کرده و به محترم دکتر مجددی گفتند… برادر ها مسلکی هستن می فامن هر چی میگن همو رقم کنیم بهتر اس…

) و‌ دکتر صاحب مجددی هم قبول کردند، ما ثبت را شروع کردیم:

محترم دکتر نجیب الله متن پشتو را با چند غلط قرائت کرده از همکاران ما تشکری کردند که مشوره ی ثبت را دادند. شادروان دکتر عبدالرحمان متن فارسی را قرائت و هیچ غلطی یی نه کردند.‌  

                 با نشر اعلامیه ها گلیم نظام کهنه جمع و ما اولین کسانی بودیم که از پای گاه آواز و نمای ملت هم در رادیو و هم در تلویزیون خبر گستردن بساط نظام جدید را پخش کردیم.

هر چند به قول آن آقای نقاد پادو ها بودیم.

          اقدامات برخی مجاهدین پس از نشر اعلامیه ها     متکی به همان روشی بود که خود شان فکر می کردند درست است. تعداد زیادی که نه دانستیم از کجا پیدا شده بودند با کاغذ ها و‌ کاغذ پاره های خود شوق خواندن مستقیم چیز هایی را داشتند و ما از آن جا دیدیم که حال وطن زار شد.

به هر ترتیبی بود من مانع شده و گفتم سر از فردا هر کاری می خواهید بکنید حالا مسئولان تان نیستند. زنگ زدم خدمت محترم عظیمی صاحب و جریان را گفتم، زیرا معلوم نه بود که کی چی خواهد خواند؟ و همه کسانی که فاتحانه آن جا آمده بودند فکر تخته ی مشق را داشتند. شادروان دکتر عبدالرحمان که پس از نشر اعلامیه تا مدت های زیادی در گارنیزیون بودند توسط محترم رفیق عظیمی  آگاه شده و چند دقیقه بعد محترم داود را فرستادند و ایشان کمک کردند تا هرج و‌ مرجی پیش نیاید.

           خواندن پیام‌ تبریکی توسط محترم عظیمی  

حوالی ساعت ده آن شب بود، جناب عظیمی صاحب  تلفنی از تشریف آوری شان به تلویزیون گفتند، من عرض کردم که راه شرقی تلویزیون معروف به دروازه ی کلوپ منتظر استقبال از ایشان هستم.

چند دقیقه بعد تشریف آوردند ‌و در داخل دهلیز عمومی تلویزیون جوار سوچ بورد ( باور تان می آید یکی‌ دو نفر از اعضای بلند رتبه ی نظام ما و شما برای تأمین ارتباط مخصوص چنان خرد و ذلیل شده بودند که با آن دبدبه های شان مانند آدم های عادی به سوچبورد زنگ می زدند تا با کسی که مورد نظر شان بود تماس بگیرند.  آن آدم نزد من آمد و از هر دو شکایت کرده و گفتند: ( …هر دوی شان مثل زن به مه گریان می کنند…اگه شما شکایت مره جایی نه رسانین مه آرام بوده نه می‌تانم…)  با وجود آن که صلاحیت وظیفه وی من هم نه‌ بود تنها کاری که شخصی انجام دادم چیزی بود تا آن دو آقا  دیگر ردی از آن نمره نیابند و سوچ بورد هم تا زمانی که فعال بود به علت آن دست نه یافت…بعد ها می خوانید اما بدون نام بردن از فاعلین و عاشقان مجنون صفت بی خبر از هم که کار های مملکت به آنان سپرده شده بود…). مقابل هم شدیم و رسم تعظیم به جا آوردم. تا این که  محترم عظیمی دست پیش کرده (،.. نظام عسکری دی روز اجازه ی دست پیش کردن مادون به آمر را نه می داد…) هنگام روبوسی برای من تبریکی گفتند، من خدمت شان عرض کردم‌ که: ( به مام تبریکی میتین صایب؟ ای ها خو مهمان نیستن صایبای نو وطن هستن…).

هر دو‌ی ما جانب استدیوی ثبت رفتیم.

رئیس محترم اداره ی ما رفیق امان اشکریز هدایت داده بودند (… تقدیر بی چاره یی من فقط هدایت پذیری بود هههه…) تا راننده ی شان را بفرستم، اما به دلیل وضعیت نه چندان خوب آن روز، من راننده را به تأخیر دنبال شان فرستادم ایشان هم تشریف داشتند و‌ من به دلیل نه داشتن علاقه ی زیاد هیچ‌ گاه سعی نه کردم تا عمدن مقابل دوربین های نما بردار بیایم.

چون‌ رئیس اداره آن جا تشریف داشتند به آهسته گی خدمت عظیمی صاحب عرض کردم تا رخ هدایات شان به طرف رفیق اشکریز باشد و من بیرون استدیو با همکاران محترم تخنیکی یک جا شده در جای گاه دایرکتر ثبت نشسته و ثبت را شروع کردیم. به دلیل حفظ و رعایت احتیاط کمره ها را از اول و قبل از ثبت برنامه فعال مانده بودیم.

نه می دانم آن نما های مخصوص چی‌گونه از بایگانی های به شدت محافظت شده خارج‌ شدند و حالا در هر سایتی و محلی قابل دریافت هستند؟

پیام تبریکی عظیمی صاحب و هدایت شان به قوای مسلح ثبت و نشر شدند.

آهسته آهسته فرهنگی های محترم مجاهدین پیدا شدند، مرحوم شادروان کاروانی که قبلن همکار ما بودند،‌ محترم احمدالله فرید، بعد ها به من گفتند که باری دست به دست خود می زدند که (… عثمان نجیب از چنگال من خطا خورد.‌ در حالی که من حدود یک و نیم سال بیش تر آن جا بودم و دست و‌ پنجه یی ماندگار ‌تاریخی هم نرم کردیم که بعد ها می خوانید…). محترم اندیشمند ( از نویسنده گان زبر دست امروز ) و فراوان کسان دیگر.

به دلیل نا وقت شدن، من و رفیق اشکریز با چند تن از همکاران ما در دفتر خوابیدیم و قرار بود فردای آن شب که ۹ ثور ۱۳۷۱ می شد، ساعت شش صبح نشرات رادیو و کمی بعدتر هم نشرات تلویزیون آغاز شود. ما تدابیر رفتن سوی استودیو ها را داشتیم دیدیم مرحوم کاروانی به دفتر رئیس ما آمده نه مستقیم اما به نزاکت و اخلاق عالی ما را فهماندند که:

              اگر شفر را می دانیم پدر های ما مرده اند.          

ما خبر بودیم که پدر های ما نه مرده بل که ذلیل شده اند، به کاروانی مرحوم، گفتیم وظیفه ی ما تنها دی شب و همان کار هایی بود که انجام دادیم پس از این شما می دانید اگر همکاری لازم بود ما در خدمت هستیم.

کاروانی صاحب رفتند و اما راحتی از محترم رئیس اداره ما فرسنگ گریز کرد. هر چند خوش بختانه عملن کاری بر علیه شان نه شد، اما شور بختانه آرامش روحی را از ایشان گرفت، تا سرحدی که نزدیک بود به من هم سرایت کند.‌ ( … متأسفانه نشرات نظامی دوران حاکمیت حزب خود ما با آن ظاهر آرام و قدرت مند درون بسیار بیمار داشت و بدبختانه همه بیماری ها فقط دشمن تنها من بودند که اگر گرم ‌و سرد دیده یی روزگار و پس از لطف خدا کمی توان دفاع و حمله و مقاومت را نه می داشتم، حالا خاکستری بیش نه بودم. البته همه آن درد ها چنان قبل از آمدن و بعد از آمدن تداوی و نقش بر آب می شدند که فقط چند نفر محدود به شمول درد دهنده از آن آگاهی داشتند و اگر خواستید در سلسله خواهید خواند،‌ جالب است هم می خنداند تان و هم به‌ قول مأمون راز های خوابیده را خبر می شوید.

                 من بسیار انتظار داشتم

تا محترم صدیق برمک هدایت کامل رادیو‌ تلویزیون ملی را از جانب نظام نو عهده دار باشند.

ایشان با استاد وحید قاسمی در بخش امنیت نشرات نظامی سرباز بودند، مدتی گذشت روزی در منزل سوم تعمیری موسوم به تکنالوژی با ایشان دیدم. شکوه هایی داشتند از نوع برخورد برخی مسئولان نشرات نظامی. من گفتم سربازان مستقیم من نیستید تا برای راحتی ذهن تان کاری می کردم. ایشان گفتند (…ما تصمیم داریم بریم پیش آمر صاحب مسعود ده پنجشیر، اینجه گذاری ما نه میشه…). من هم نظر دادم که بهتری کار تان را خود تان می دانید، بهتر همی اس که همونجه‌ بروین… پناه تان به خدا…). خدا حافظی کردیم و آن ها رفتند. هر باری که خبر می شدم در پنجشیر فیلمی مخصوصا فیلم عروج ساخته شده، محترم برمک و‌ استاد وحید قاسمی پیش چشمان من و همان روز خدا حافظی یادم می آمدند.‌

جالب است که در دور حکومت اسلامی و پس از مقاومت تا امروز یکی از آن دو دوست خود را نه دیدم. فقط یک بار تلفنی و‌ با محترم برمک گپ ‌و گفتی داشتم و‌ بس.

                              انتقال قدرت

مجاهدین اولین ماه های پس از  تحویل گرفتن قدرت سیاسی را سپری می کردند. تحویلی قدرت سیاسی از  دولت و حزب وطن میراث های بزرگ و‌ قابل افتخاری داشت این ها بودند:

۱_  سرزمین آباد ‌متناسب به امکانات هم زمان حزب و دولت و دارای فرهنگ متعالی.

۲_ جامعه ی به شدت مدنی شده و شهرنشینی های روشن گرانه.

۳_ اقتصادی هر‌ چند ویران جنگ اما سر پا،‌

۴- گنجینه های بزرگ ارزی و طلا و آثار بی مانند طلاتپه، موزیم‌ ملی و نظامی سر آمد موزیم‌ های منطقه.

۴_نشرات و‌‌ مطبوعات در طیف های گونه گونه ی فعالیت، مراکز بزرگ علمی و دانش آموزشی،‌ تحقیقی و‌‌ پژوهشی.

۵_ هزاران مغز متفکر ‌و علم اندوخته در عرصه های مختلف.

۶_  اراضی کامل مالکیت های دولتی از مراتع تا کوه ها و تپه ها و‌ باغستان و تاکستان ها تا زراعت و مال داری.

۷_ الف: سیستم‌ های منظم و انکشاف یافته ی شهر سازی و جاده سازی و خانه سازی و نساجی و نان پزی.

۷_  ب: زمین های بایر و‌ حاصل خیز و میلیون ها کیلو متر مربع مساحت های رهایشی و تجارتی.

۸_  قوای مسلح با افتخار سه گانه ی نیرومند و دشمن هراس و مجهز با آخرین سیستم های دفاعی. ۹_قوای بزرگ هوایی جنگی و‌ حمل و نقل و طیارات بی شمار کاملن جدید.

۱۰_ منابع و‌ انبار های بزرگ مخفی ‌علنی مختلف از مواد خوراکی و ارتزاقی و کالا های قابل نیاز مردم گرفته تا اسلحه و‌ مهمات گونه گون‌ دفاعی و ذخایر مهر و موم شده ی انواع تیل و روغنیات.

۱۱_ ده ها هزار تن نیرو های جان باز عسکری، طبی، علمی، تولیدی.

۱۲_ هزار ها عراده موتر های سبک و‌ سنگین، سیستم مدرن حمل و نقل شهری و هوایی در کابل صد فیصد و در ولایات قسمن.

۱۳_ مهم تر از همه اداره ی کاملن پاک و مبرا از خیانت و رشوه و نه دانم کاری های مسئولان .

۱۴_‌‌شرکت های بزرگ‌ تجارتی ‌و حمل نقل شاهراه ها.

۱۵_ بندر گاه های مملو از ذخیره گاه های تمام انواع نیاز مندی های مردمی و دولتی و‌ نظامی.

۱۶_ سیستم منظم توزیع کوپون به کارمندان دولت.

۱۷_ همه انواع آموزش های رایگان و خدمات ۲۴ ساعته و ‌با کیفیت صحی رایگان.

۱۸_ سیاست بین المللی عقلانی عدم انسلاک مثبت و فعال.

۱۹_ حدود اربعه ی کاملی که پاکستان و ایران از هیبت پاس داران آن می لرزیدند و توان کوبیدن میخ یک ملی متر این طرف خط های مرزی را نه داشتند.

۲۰_ اولین پل عبور نقطه ی وصل کشور با جهان به نام پل دوستی در حیرتان.

۲۱_ برای تحویل دهی قدرت، حضور داشت سر بلند اکثریت رهبران گذشته ی حزبی ‌دولتی افغانستان با افتخار داشتن‌ وجدان های پاکی که آلوده ی خیانت به دارایی های ملی نه بودند.

۲۲_ در یک سخن افغانستان با چهار چوب استوار به تمام معیار های کشوری و بین المللی و‌ دارای نماینده گی و پرچم با غرور و بر افراشته بر فراز سازمان ملل متحد.

 شایعه ی مرگ رفیق کارمل و مارشال دوستم

حدود‌ چند ماه پس از انتقال قدرت شادروان دکتر عبدالرحمان به من هدایت دادند تا برای گرفتن یک مصاحبه ی عاجل از محترم دوستم به شبرغان بروم. پرسیدم روی کدام موضوع مصاحبه کنیم؟

گفتند در مورد خبر نشر شده ی

        سقوط طیاره ی حامل ببرک کارمل و خودش

تأکید کردند که آمر صاحب و استاد ربانی بسیار منتظر هستند تا رسانه ها استفاده ی غلط از خبر غلط نه کنن که گویا پلان سقوط طیاره از طرف دولت است. ما هم نه دانستیم و من که اصلن آن خبر را مستقیم نه شنیده بودم، اما جدی بود تا سرحدی که شادروان دکتر عبدالرحمان می خواستند آن مصاحبه هم روزه گرفته شود. من به مرحوم عمر آغه زنگ زده و‌ گفتم پلان رفتن شبرغانه داریم یا هر جایی که محترم دوستم هستند. عمر آغه ی مرحوم آدم قابل اعتماد درجه یک محترم دوستم و در عین حال بسیار تیز هوش و تیزکار.  روابط من و مارشال صاحب را به خوبی می دانستند، گفتند:(…طیاره ی AN12 «…مشهور به چهار ماشینه…» ده میدان آماده اس شما موتر دارین یا مه بیایم پشت تان…؟).

گفتم ما موتر داریم می رویم‌ طرف میدان و حرکت کردیم محترم ایوب ولی کمره مین و محترم محمد امان راننده ی دفتر همراه ما شدند ‌و موتر اداره را مقابل دفتر قطعه ی مربوط فرقه ی ۵۳ در میدان هوایی کابل پارک کرده ‌و پرواز کردیم،

در فضا فکر کردم چی گونه این دولت اسلامی به فکر مرگ‌ و‌ زنده گی رفیق کارمل است؟ به ویژه تأکید شادروان دکتر آن بود تا به گونه ی غیر مستقیم از زنده بودن رفیق کارمل هم پرسشی شود. حالا هر دو چهره در حفره ی مرگ گذاشته اند، انصافن که شاد روان دکتر عبدالرحمان بسیار به احترام از رفیق کارمل یاد کردند.

محترم دوستم که عضو ‌و پایه ی اصلی پیروزی دولت اسلامی بودند.‌ با خودم گفتم گروهی از رفقای نامرد رفیق کارمل را چی‌ گونه در منجلاب بدبختی ها انداختند و دشمن دی روز شان برای هر منظوری که داشتند نگران سلامت آن سپیدار شکسته قامت اند.

شکست قامت رفیق کارمل از شاخه های نامرد وجود تنومند خود شان بود که به تبر های سرنگون ساز و‌ کشنده دسته شدند و خودش را نقش زمین ساختند.

طیاره در میدان هوایی مزار شریف نشست کرد ‌و ما با یک جوره هلیکوپتر به شبرغان رفته، محترم دوستم را که قبلن آگاه بودند در منزل شان ملاقات کردیم و آن دیدار من و ایشان  اولین دیداری پسا رفتن شان در اواخر قوس سال 1370:خورشیدی از دفتر من بود….

ادامه دارد…