انسان؛ در جستوجوی خویشتن (3)
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
…انسان تنها موجودی نیست که میمیرد، اما از معدود موجوداتی است که میداند خواهد مرد. این آگاهی، زندگی او را از سطح زیستن غریزی فراتر میبرد و به تجربهای پیچیده تبدیل میکند که در آن هر لحظه با تصور پایان خود همراه است. حیوان گرسنه میشود و برای یافتن غذا تلاش میکند، اما انسان علاوه بر گرسنگی، میتواند درباره روزی فکر کند که دیگر گرسنه نخواهد شد، زیرا دیگر وجود نخواهد داشت. مرگ (Death) برای انسان فقط یک رویداد زیستی نیست؛ یک مسئله ذهنی، فلسفی و فرهنگی است. بخش بزرگی از تمدن انسانی را میتوان تلاشی برای پاسخ دادن به همین پرسش دانست که چگونه باید در جهانی زندگی کرد که پایان آن برای ما قطعی است.
کودک در نخستین سالهای زندگی معنای کامل مرگ را درک نمیکند. با گذشت زمان، مفهوم فقدان شکل میگیرد و انسان آرام -آرام درمییابد که برخی رفتنها بازگشتی ندارند. مرگ نزدیکان، نخستین مواجهه جدی بسیاری از انسانها با این حقیقت است. در چنین لحظهای، ذهن با چیزی روبهرو میشود که نمیتواند آن را تغییر دهد. انسان میتواند با بیماری مبارزه کند، خانهای بسازد، جنگی را آغاز یا تمام کند، ثروتی جمع کند و شهری را تغییر دهد، اما در برابر اصل مرگ اختیار محدودی دارد. همین ناتوانی شاید یکی از دلایلی باشد که انسان در طول تاریخ کوشیده است از راههای نمادین، دینی، فلسفی و فرهنگی بر این ناتوانی غلبه کند.
فرهنگهای مختلف برای مرگ روایتهای متفاوتی ساختهاند. برخی از زندگی پس از مرگ سخن گفتهاند، برخی از تناسخ (Reincarnation)، برخی از رستاخیز و برخی دیگر از بازگشت انسان به چرخه طبیعت. حتی جوامعی که باورهای دینی متفاوتی داشتهاند، معمولاً برای مردگان آیینهایی ایجاد کردهاند. این شباهت نشان میدهد که مرگ فقط یک مسئله فردی نیست؛ جامعه نیز باید برای فقدان معنا بسازد. مراسم سوگواری (Mourning Ritual) به بازماندگان اجازه میدهد فقدان را در قالبی قابل فهم تجربه کنند. انسان ؛ مرده را دفن میکند، برای او نام و یادبود میسازد و خاطره او را در میان زندگان نگه میدارد؛ گویی میخواهد بگوید رفتن جسم، پایان کامل حضور نیست.
اما مرگ دیگری، انسان را با مرگ خودش روبهرو میکند. تا زمانی که مرگ فقط اتفاقی برای دیگران باشد، میتوان از آن فاصله گرفت. اما لحظهای که انسان به پایان شخصی خود فکر میکند، مسئله شکل دیگری پیدا میکند. او دیگر نمیپرسد «او چرا مرد؟» بلکه میپرسد «من چه زمانی خواهم مرد؟» این پرسش میتواند اضطراب وجودی (Existential Anxiety) ایجاد کند؛ اضطرابی که نه از یک خطر فوری، بلکه از آگاهی نسبت به محدودیت و فناپذیری سرچشمه میگیرد. انسان میداند که زمان او بینهایت نیست، اما نمیداند دقیقاً چه مقدار از آن باقی مانده است.
شاید همین ناآگاهی، یکی از عجیبترین ویژگیهای زندگی انسانی باشد. اگر انسان روز و ساعت مرگ خود را بداند، تصمیمهایش احتمالاً شکل دیگری پیدا میکنند؛ اما چون زمان ؛ پایان نامعلوم است! زندگی در وضعیت تعلیق باقی میماند. انسان برای آینده برنامه میریزد، خانه میخرد، فرزند تربیت میکند و سالهای بعد را تصور میکند، در حالی که هیچ تضمینی وجود ندارد که به آن سالها برسد. این تناقض، بخش بزرگی از زندگی روزمره را شکل میدهد: انسان باید طوری زندگی کند که گویی فردا خواهد بود، در حالی که نمیتواند از وجود فردا مطمئن باشد.
زمان (Time) برای انسان فقط حرکت ساعت نیست. زمان در ذهن تجربه میشود. یک ساعت انتظار میتواند طولانیتر از چند ساعت شادی احساس شود و یک سال در شرایطی خاص ممکن است چنان سریع بگذرد که انسان تصور کند چند هفته بیشتر نبوده است. روانشناسی زمان (Psychology of Time) نشان میدهد که ادراک ما از طول زمان ثابت نیست و تحت تأثیر توجه، هیجان، سن و نوع تجربه قرار میگیرد. به همین دلیل، زمان فیزیکی و زمان زیسته همیشه یکسان نیستند. ساعت برای همه یکسان حرکت میکند، اما در ذهن انسان، دقیقهها و سالها وزن یکسانی ندارند.
کودکی معمولاً جهان را طولانیتر تجربه میکند، زیرا بخش بزرگی از تجربههای او تازه است. هر روز مدرسه، هر سفر و هر کشف، اطلاعات جدیدی وارد ذهن میکند. در بزرگسالی، بسیاری از روزها شبیه یکدیگر میشوند و همین تکرار میتواند احساس گذشت سریع زمان را افزایش دهد. انسان ناگهان به خود میآید و میبیند ده سال گذشته است. خانه همان خانه است، خیابان همان خیابان، اما خودش دیگر همان انسان سابق نیست. زمان در سکوت کار خود را انجام داده است؛ بدون آنکه از انسان اجازه گرفته باشد.
پیری (Aging) شاید آشکارترین نشانه این گذر باشد. انسان جوان اغلب بدن خود را امری بدیهی میپندارد؛ میدود، میخوابد، کار میکند و انتظار دارد بدن همچنان همان توانایی را حفظ کند. اما با افزایش سن، بدن به انسان یادآوری میکند که مستقل از خواست او تغییر میکند. مو سفید میشود، پوست تغییر میکند، توان عضلات کاهش مییابد و برخی بیماریها احتمال بیشتری پیدا میکنند. انسان در آینه با چهرهای مواجه میشود که هم آشناست و هم غریبه. او هنوز خود را همان «من» میداند، اما بدنش تاریخ را بر چهرهاش نوشته است.
پیری تنها کاهش توان جسمانی نیست؛ مسئله هویت نیز هست! انسان باید با فاصله میان تصویری که از خودش دارد و آنچه بدنش به او نشان میدهد کنار بیآید. فردی که تمام زندگی خود را با سرعت، رقابت و فعالیت تعریف کرده است، ممکن است در دوره سالمندی با پرسشی دشوار مواجه شود: اگر دیگر نتوانم مانند گذشته عمل کنم، چه چیزی از هویت من باقی میماند؟ این پرسش نشان میدهد که انسان گاهی ارزش خود را بیش از اندازه به تواناییهایش وابسته میکند. جامعه نیز در بسیاری از موارد جوانی را بیش از تجربه ارزشگذاری میکند و سالمندی را به حاشیه میراند.
در چنین جامعهای، پیر شدن گاهی به جای آنکه مرحلهای طبیعی از زندگی تلقی شود، به چیزی شبیه شکست معرفی میشود. بازار محصولات ضدپیری (Anti-Aging) از همین ترس تغذیه میکند. انسان میخواهد زمان بر بدنش دیده نشود و آثار گذشت سالها را پنهان کند. میل به جوان ماندن قابل فهم است، اما هنگامی که جوانی به معیار ارزش انسان تبدیل شود، سالمندی بهعنوان نقص دیده خواهد شد. این نگاه نه تنها با واقعیت زیستی انسان در تضاد است، بلکه میتواند شأن کسانی را که وارد مراحل پایانی زندگی شدهاند کاهش دهد.
در مقابل، برخی فرهنگها سالمندی را حامل تجربه و حافظه میدانند. انسان پیر نه فقط کسی است که سالهای بیشتری زیسته، بلکه کسی است که شاهد تغییر جهان بوده است. او میتواند از چیزهایی سخن بگوید که در کتابها وجود ندارند؛ از جهانی که دیگر نیست، از آدمهایی که مردهاند و از اشتباهاتی که نسل تازه هنوز احتمالاً آنها را تکرار خواهد کرد. با این حال، تجربه به خودی خود خرد نیست. ممکن است انسانی هشتاد سال زندگی کرده باشد و همچنان از اشتباهات خود چیزی نیآموخته باشد. سن، امکان تجربه فراهم میکند؛ اما تبدیل تجربه به فهم نیازمند تأمل است.
حافظه (Memory) در این میان نقش عجیبی دارد. انسان با حافظه فقط گذشته را نگه نمیدارد؛ هویت خود را نیز تا حد زیادی بر اساس آن میسازد. اگر انسان گذشته خود را به یاد نیآورد، پیوستگی میان «من دیروز» و «من امروز» آسیب میبیند. اما حافظه دوربین دقیقی نیست که گذشته را بدون تغییر ذخیره کند. پژوهشهای روانشناسی شناختی نشان دادهاند که یادآوری میتواند بازسازیشونده (Reconstructive) باشد؛ یعنی هر بار که خاطرهای را به یاد میآوریم، امکان دارد بخشی از آن را بر اساس دانش و شرایط کنونی بازسازی کنیم. انسان حتی گذشته خود را نیز دقیقاً آنگونه که اتفاق افتاده نگه نمیدارد.
از همین رو، انسان گاهی گذشتهای را که وجود نداشته، با اطمینان به یاد میآورد. این مسئله فقط یک خطای ساده حافظه نیست؛ بلکه نشان میدهد انسان چگونه برای خود داستان زندگی میسازد. ما از میان هزاران اتفاق گذشته، برخی را برجسته و برخی را فراموش میکنیم. شکستها را گاهی کوچکتر و موفقیتها را بزرگتر به یاد میآوریم. گاهی برعکس، یک شکست قدیمی را چنان در ذهن بزرگ میکنیم که تمام زندگی بعدی زیر سایه آن قرار میگیرد. حافظه بنابراین آرشیو خام گذشته نیست؛ بخشی از ساختن معنای زندگی است.
نوستالژی (Nostalgia) یکی از شکلهای این رابطه با گذشته است. انسان گاهی برای چیزی دلتنگ میشود که دیگر وجود ندارد؛ خانهای قدیمی، صدای فردی از دست رفته، خیابانی که تغییر کرده یا دوران کودکی که بازگشتی ندارد. نوستالژی میتواند شیرین باشد، اما در عین حال نوعی درد نیز در خود دارد. اگر چیزی کاملاً بازگشتپذیر بود، دلتنگی برای آن معنای کمتری داشت. نوستالژی از آگاهی نسبت به برگشتناپذیری زمان نیرو میگیرد. انسان میداند که گذشته را نمیتواند دوباره زندگی کند، بنابراین آن را در ذهن خود بازسازی میکند.
تنهایی (Loneliness) نیز در دورههای مختلف زندگی شکلهای متفاوتی دارد. ممکن است انسان در میان هزاران نفر باشد و همچنان احساس کند کسی او را نمیفهمد. بنابراین تنهایی صرفاً نبودن آدمها در اطراف ما نیست؛ میتواند نبودن ارتباط معنادار باشد. فرد ممکن است خانواده، دوستان و همکاران زیادی داشته باشد، اما نتواند عمیقترین ترسها و اندیشههای خود را با کسی در میان بگذارد. در مقابل، ممکن است انسانی تنها زندگی کند اما احساس انزوای شدید نداشته باشد. کیفیت رابطه با دیگران مهمتر از تعداد روابط است.
تنهایی گاهی انسان را وادار میکند با خودش روبهرو شود. در هیاهوی جامعه، انسان فرصت کمی برای شنیدن افکار خودش دارد. سکوت میتواند این وضعیت را تغییر دهد. وقتی صداهای بیرونی کاهش مییابند، پرسشهایی که مدتها سرکوب شدهاند دوباره ظاهر میشوند: آیا از زندگی خود راضیام؟ چه چیزی را واقعاً میخواهم؟ چه چیزی را فقط برای رضایت دیگران انجام دادهام؟ چه چیزی در زندگی من ارزش ادامه دادن دارد؟ سکوت همیشه آرامش نیست؛ گاهی آینهای است که انسان ترجیح میدهد مقابل آن نایستد.
در همین نقطه مسئله معنا (Meaning) مطرح میشود. انسان فقط نمیخواهد زنده باشد؛ میخواهد بداند برای چه زنده است. خوردن، خوابیدن، تولیدمثل و حفظ بدن برای ادامه حیات ضروریاند، اما برای بسیاری از انسانها کافی نیستند. پرسش «چرا؟» دیر یا زود وارد زندگی میشود. چرا این شغل؟ چرا این رابطه؟ چرا این زندگی؟ چرا باید اخلاقی باشم؟ چرا باید رنج را تحمل کنم؟ پاسخهای انسان به این پرسشها متفاوتاند و هیچ پاسخ واحدی در میان همه فرهنگها وجود ندارد.
برخی انسانها معنا را در دین پیدا میکنند. دین (Religion) برای بسیاری از مردم چارچوبی فراهم میکند که در آن زندگی، رنج، مرگ و اخلاق قابل تفسیر میشوند. برای برخی دیگر، فلسفه، خانواده، خدمت به دیگران، دانش، طبیعت یا آفرینش سرچشمه معناست. گروهی نیز ممکن است هیچ معنای ازپیشتعیینشدهای برای زندگی نپذیرند و معنا را چیزی بدانند که انسان باید خودش ایجاد کند. این تفاوتها را نمیتوان به یک نسخه واحد تقلیل داد. تاریخ بشر نشان میدهد که انسانها برای زیستن، روایتهای گوناگونی درباره معنای وجود ساختهاند.
ایمان (Faith) در زندگی انسان تنها به معنای پذیرش گزارههای دینی نیست. در معنایی گستردهتر، انسان برای ادامه دادن به نوعی اعتماد به آینده نیاز دارد. والدینی که فرزند خود را تربیت میکنند، با وجود ندانستن آینده او اما سرمایهگذاری عاطفی و زمانی میکنند. دانشمندی که سالها روی یک مسئله کار میکند، باور دارد که تلاش او ممکن است به کشفی منجر شود. انسانی که پس از شکست دوباره آغاز میکند، به امکان تغییر اعتماد دارد. بنابراین نوعی «ایمان به امکان» در بسیاری از رفتارهای انسانی وجود دارد، حتی اگر فرد از نظر دینی مؤمن نباشد.
اما شک (Doubt) نیز به همان اندازه بخشی از انسان است. ایمان بدون امکان پرسش میتواند به جزمیت تبدیل شود و شک بدون امکان پذیرش هیچ حقیقتی میتواند به پوچی برسد. انسان در طول تاریخ میان این دو حرکت کرده است. او باور کرده، سپس تردید کرده، دوباره جستوجو کرده و گاهی باور خود را تغییر داده است. رشد فکری الزاماً به معنای داشتن پاسخهای بیشتر نیست؛ گاهی به معنای بهتر شدن پرسشهاست. انسان بالغتر ممکن است به جای ادعای قطعیت درباره همه چیز، بتواند میزان اطمینان خود را نیز تشخیص دهد.
پوچی (Absurdity) زمانی خود را نشان میدهد که انسان میان نیاز شدید به معنا و جهانی که الزاماً پاسخی به این نیاز نمیدهد، فاصلهای احساس کند. انسان از جهان انتظار عدالت دارد، اما طبیعت به خودی خود عادل یا ناعادل نیست. زلزله میان فقیر و ثروتمند تفاوت اخلاقی نمیگذارد؛ بیماری ممکن است به سراغ انسان خوب یا بد برود. این واقعیت برای ذهن انسانی دشوار است، زیرا ما تمایل داریم میان رویداد و استحقاق رابطه برقرار کنیم. گاهی میپنداریم هر اتفاقی باید دلیلی اخلاقی داشته باشد، در حالی که بسیاری از رویدادهای جهان تابع چنین منطقی نیستند.
انسان برای تحمل این بینظمی، داستان میسازد. داستان (Narrative) به رویدادهای پراکنده ترتیب میدهد. تولد، شکست، عشق، مهاجرت، بیماری، موفقیت و مرگ را در قالب یک مسیر قرار میدهد و از آنها معنایی واحد استخراج میکند. این توانایی میتواند زندگی را قابل تحملتر کند، اما خطر آن نیز در همین جاست: انسان ممکن است داستانی بسازد که با واقعیت سازگار نیست و سپس تمام جهان را مجبور کند مطابق آن داستان تفسیر شود. انسان گاهی به جای تغییر روایت خود، واقعیت را انکار میکند.
پذیرش (Acceptance) به معنای تسلیم شدن نیست. پذیرش میتواند شناخت مرز میان آنچه قابل تغییر است و آنچه نیست باشد. انسان میتواند برای درمان بیماری تلاش کند، اما نمیتواند انکار کند که بدن محدود است. میتواند برای بهتر شدن جامعه مبارزه کند، اما نمیتواند انتظار داشته باشد جهان هرگز دچار بحران نشود. میتواند برای حفظ رابطهای تلاش کند، اما نمیتواند اراده انسان دیگری را بهطور کامل در اختیار بگیرد. پذیرش مرزها، اگر با عمل همراه باشد، میتواند شکل عمیقتری از واقعبینی باشد.
مرگ همچنین ارزش زمان را آشکار میکند. اگر زندگی بیپایان بود، بسیاری از انتخابها فوریت خود را از دست میدادند. محدودیت زمان است که به تصمیمها وزن میدهد. انسان نمیتواند همه کتابها را بخواند، همه کشورها را ببیند، همه شغلها را تجربه کند و با همه انسانها رابطه داشته باشد. انتخاب کردن یعنی پذیرفتن اینکه برخی امکانها را از دست خواهیم داد. زندگی در نتیجه فقط مجموعه چیزهایی نیست که انجام دادهایم؛ مجموعه بزرگی از چیزهایی نیز هست که انجام ندادهایم.
این واقعیت میتواند حسرت (Regret) ایجاد کند. انسان در سنین مختلف به عقب نگاه میکند و از فرصتهایی یاد میکند که از دست داده است. گاهی حسرت از انتخاب اشتباه میآید و گاهی از انتخاب نکردن. شاید تلخترین نوع حسرت، مربوط به چیزی باشد که انسان همیشه میخواست انجام دهد اما هر بار آن را به آینده موکول کرد. «بعداً» یکی از واژههای خطرناک زندگی است؛ زیرا انسان تصور میکند زمان متعلق به اوست، در حالی که زمان فقط در اختیار او قرار گرفته است و مالک آن نیست.
انسان همچنین از فراموش شدن میترسد. میل به ماندگاری (Legacy) در بسیاری از جوامع به ساخت بناها، نوشتن کتابها، ثبت نامها و ایجاد آثار منجر شده است. پادشاهان بناهای عظیم ساختند تا نامشان باقی بماند؛ دانشمندان یافتههای خود را ثبت کردند؛ نویسندگان کتاب نوشتند و خانوادهها نام مردگان خود را حفظ کردند. اما حافظه جمعی نیز محدود است. زمان بسیاری از نامها را پاک میکند. آنچه امروز عظیم به نظر میرسد، ممکن است قرنها بعد برای کسی ناشناخته باشد. انسان در برابر فراموشی، قدرت محدودی دارد.
شاید به همین دلیل است که انسان برای خود قبر، سنگ یادبود، عکس، نامه و خاطره باقی میگذارد. این اشیا برای مرده نیستند؛ برای زندهها هستند. آنها به بازماندگان کمک میکنند رابطه خود را با کسی که دیگر حضور فیزیکی ندارد، در قالبی تازه ادامه دهند. سوگ (Grief) نیز به همین دلیل پایان ساده یک رابطه نیست. انسان باید رابطهای را که زمانی با حضور دیگری وجود داشت، به رابطهای مبتنی بر خاطره تبدیل کند. فرد از دسترفته ، دیگر پاسخ نمیدهد، اما در ذهن بازمانده همچنان میتواند حضور داشته باشد.
انسان در برابر مرگ گاهی سرکش میشود و گاهی آرام. برخی از مرگ میگریزند، برخی آن را انکار میکنند و برخی میکوشند آن را به عنوان بخشی از زندگی بپذیرند. هیچ واکنش واحدی را نمیتوان به همه انسانها نسبت داد. حتی یک فرد ممکن است در دورههای مختلف زندگی، برداشتهای متفاوتی از مرگ داشته باشد. کسی که در جوانی از مرگ میترسد، ممکن است در سالمندی با آن رابطهای متفاوت پیدا کند. تجربههای شخصی، فرهنگ، باورها و شرایط زندگی در این برداشت نقش دارند.
انسان موجودی است که در زمان متولد میشود، با گذشته خود زندگی میکند و آیندهای را تصور میکند که ممکن است هرگز به آن نرسد. او گذشته را به یاد میآورد، حال را تجربه میکند و آینده را پیشبینی میکند؛ اما هیچکدام را بهطور کامل در اختیار ندارد. گذشته قابل تغییر نیست، آینده هنوز نیآمده و حال پیش از آنکه نامش را بگذاریم، به گذشته تبدیل شده است. شاید همین وضعیت است که انسان را به موجودی بیقرار تبدیل کرده است؛ موجودی که همیشه میان آنچه بوده، آنچه هست و آنچه آرزو دارد باشد ؛ حرکت میکند.
در پایان این فصل، انسان در برابر حقیقتی ساده اما سنگین باقی میماند: زندگی محدود است، اما میل انسان به زندگی محدود نیست. او میخواهد بیشتر ببیند، بیشتر بداند، بیشتر دوست بدارد، بیشتر بسازد و بیشتر بماند. بدن به او میگوید «کافی است»، اما ذهن اغلب پاسخ میدهد «هنوز نه». میان این دو، تمام تاریخ انسانی گذشته است؛ تاریخی از تلاش برای ادامه دادن، معنا ساختن، به یاد آوردن و فراموش نکردن. شاید انسان هرگز نتواند مرگ را شکست دهد، اما میتواند تصمیم بگیرد با آگاهی از مرگ چگونه زندگی کند؛ و همین انتخاب، یکی از معدود قلمروهایی است که هنوز در آن میتواند از زندگی خود معنایی بسازد.
انسان در میان موجوداتی که میشناسیم، ظرفیت شگفتآوری برای مراقبت از دیگری دارد. مادر یا پدر ممکن است برای حفظ فرزند خود از آسایش، ثروت و حتی جان خویش بگذرند؛ انسانی ناشناس ممکن است برای نجات دیگری وارد موقعیتی خطرناک شود و کسی ممکن است تمام عمر خود را صرف مراقبت از فردی کند که هیچ سود مادی برای او ندارد. در سوی دیگر همین موجود، توانایی شکنجه، کشتار، انتقام و نابودی جمعی را نیز دارد. این دو تصویر چنان از یکدیگر دورند که گاهی به نظر میرسد درباره دو موجود متفاوت سخن میگوییم. اما هر دو در تاریخ و روان انسان حضور داشتهاند. پرسش دشوار این است که چگونه محبت و خشونت میتوانند در یک گونه، و حتی گاهی در یک فرد، همزمان امکانپذیر باشند.
عشق (Love) یکی از نیرومندترین پیوندهایی است که انسان میان خود و دیگری ایجاد میکند. در عشق، دیگری دیگر یک «غریبه» صرف نیست؛ رنج او برای فرد اهمیت پیدا میکند و شادی او میتواند به شادی شخصی تبدیل شود. روانشناسی اجتماعی و علوم اعصاب نشان دادهاند که پیوندهای عاطفی و دلبستگی (Attachment) با سازوکارهای پیچیدهای در مغز و رفتار انسان ارتباط دارند. انسان برای مراقبت از فرزند، شریک عاطفی یا اعضای گروه خود آمادگیهایی دارد که صرفاً با محاسبه سود و زیان توضیح داده نمیشوند. بنابراین عشق را میتوان یکی از نیروهای مهمی دانست که فاصله میان «من» و «دیگری» را کاهش میدهد.
اما عشق همیشه سدّ خشونت نیست. انسان میتواند عمیقاً عاشق یک گروه باشد و همزمان نسبت به گروهی دیگر نفرت بورزد. حتی در برخی شرایط، عشق به خانواده، ملت، دین یا سرزمین میتواند به توجیه خشونت علیه دیگری تبدیل شود. اینجا تناقضی مهم پدیدار میشود: همان احساسی که انسان را برای محافظت از «خودی» آماده میکند، ممکن است در شرایط خاص، «غریبه» را به تهدید تبدیل کند. بنابراین مسئله فقط میزان عشق انسان نیست؛ مسئله این است که دایره کسانی که شایسته همدلی میداند تا کجا امتداد پیدا میکند.
انسان برای دیگری دو چهره میسازد: «ما» و «آنها». این تقسیمبندی در سادهترین شکل خود برای سازمان یافتن زندگی اجتماعی ضروری است؛ خانواده، زبان، فرهنگ و اجتماع همگی به نوعی احساس تعلق نیاز دارند. اما وقتی مرز میان «ما» و «آنها» به مرز اخلاقی تبدیل شود، خطر آغاز میشود. اگر زندگی عضو گروه من ارزشمند باشد و زندگی عضو گروه دیگر کمارزش تلقی شود، امکان خشونت افزایش مییابد. نظریه هویت اجتماعی (Social Identity Theory) توضیح میدهد که عضویت گروهی میتواند بخشی از تصور انسان از خود را تشکیل دهد و مقایسه میان گروهها بر ادراک و رفتار اثر بگذارد. این نظریه بهتنهایی علت جنگ یا نسلکشی را توضیح نمیدهد، اما یکی از سازوکارهای مهم روانشناختیِ شکلگیری مرزهای گروهی را روشن میکند.
پس آیا خشونت در ذات بشر است؟ پاسخ علمی سادهای برای این پرسش وجود ندارد. انسان ظرفیت زیستی و روانی برای رفتار پرخاشگرانه دارد، اما رفتار خشونتآمیز حاصل یک علت واحد نیست. ژنتیک، رشد فردی، محیط خانوادگی، یادگیری اجتماعی، شرایط اقتصادی و سیاسی، هنجارهای فرهنگی، دسترسی به ابزار خشونت و موقعیتهای بحرانی میتوانند در آن نقش داشته باشند. در انسانشناسی و علوم رفتاری، درباره میزان و شکل خشونت در جوامع انسانی بحثهای گستردهای وجود دارد. بنابراین نمیتوان گفت انسان ذاتاً صلحطلب مطلق است یا ذاتاً موجودی خشونتورز؛ آنچه شواهد نشان میدهد، وجود هر دو ظرفیت در انسان و وابستگی شدید رفتار به شرایط است.
پرخاشگری (Aggression) نیز با خشونت یکسان نیست. پرخاشگری میتواند به رفتاری گفته شود که هدف آن آسیب رساندن یا غلبه بر دیگری است، در حالی که خشونت معمولاً به شکل شدیدتر و آسیبزاتر رفتار اشاره دارد. انسان ممکن است خشمگین شود، اما خشم الزاماً به خشونت منتهی نمیشود. بسیاری از انسانها در طول زندگی بارها خشمگین میشوند بدون آنکه به دیگری آسیب فیزیکی بزنند. این فاصله میان احساس و عمل بسیار مهم است. انسان فقط احساسات خود نیست؛ توانایی مهار، بازتفسیر و تنظیم آنها را نیز دارد.
تنظیم هیجان (Emotion Regulation) یکی از تواناییهای مهم انسانی است. فرد ممکن است خشم را تجربه کند، اما تصمیم بگیرد واکنش خود را به تعویق بیندازد، از موقعیت دور شود یا مسئله را از راه گفتوگو حل کند. همین توانایی نشان میدهد که وجود یک میل یا هیجان، الزاماً به معنای اجرای آن نیست. اگر انسان هر احساسی را بیدرنگ به عمل تبدیل میکرد، زندگی اجتماعی امکانپذیر نبود. تمدن تا حدی تاریخ ایجاد فاصله میان «احساس» و «عمل» است؛ فاصلهای که قانون، آموزش، اخلاق و خودکنترلی آن را گسترش دادهاند.
با این حال، تمدن نتوانسته خشونت را از انسان حذف کند. بلکه در مواردی، توانایی انسان برای خشونت را سازمان یافته تر کرده است. انسان اولیه ممکن بود با ابزارهای محدودی به دیگری آسیب برساند، اما انسان مدرن توانسته نظامهای نظامی، صنعتی و اداری عظیمی برای جنگ ایجاد کند. جنگ مدرن (Modern Warfare) نشان داد که فناوری میتواند فاصله میان فرد و پیآمد عمل او را افزایش دهد. کسی ممکن است تصمیمی بگیرد که هزاران کیلومتر دورتر باعث مرگ انسانهایی شود که هرگز آنها را ندیده است. هرچه این فاصله بیشتر شود، تجربه مستقیم رنج قربانی نیز کمتر میشود.
جنگ از این جهت با خشونت فردی تفاوت دارد. قتل فردی ممکن است نتیجه خشم، منفعت، انتقام یا اختلال در کنترل رفتار باشد؛ اما جنگ معمولاً به سازمان، منابع، فرماندهی، ایدئولوژی، تبلیغات و ساختار سیاسی نیاز دارد. یک انسان به تنهایی نمیتواند جنگی در مقیاس یک کشور ایجاد کند. جنگ نیازمند هزاران تصمیم هماهنگ است: تولید سلاح، تأمین مالی، سربازگیری، آموزش، تبلیغات، انتقال نیرو و تعریف دشمن. بنابراین جنگ را نمیتوان فقط با مفهوم «ذات خشونتطلب انسان» توضیح داد. جنگ، خشونتی سازمان یافته است و برای سازمان یافتن به نهادها و شرایط سیاسی نیاز دارد.
در جنگ، واژهها نیز تغییر میکنند. دشمن دیگر صرفاً یک انسان نیست؛ به «نیرو»، «هدف»، «تهدید» یا «عنصر» تبدیل میشود. این تغییر زبان میتواند فاصله روانی میان عامل و قربانی را افزایش دهد. در مطالعات نسلکشی و خشونت جمعی، غیرانسانسازی (Dehumanization) به عنوان یکی از سازوکارهای مهمی بررسی شده است که میتواند مرزهای اخلاقی را جابهجا کند. وقتی گروهی از انسانها به گونهای تصویر شوند که گویی ارزش انسانی کمتری دارند، اعمال خشونت علیه آنها برای برخی افراد آسانتر میشود. البته غیرانسانسازی بهتنهایی علت نسلکشی نیست؛ این جنایتها معمولاً نتیجه ترکیبی از عوامل سیاسی، ایدئولوژیک، تاریخی و نهادیاند.
نسلکشی (Genocide) شدیدترین شکل این مسئله است. مفهوم حقوقی نسلکشی در کنوانسیون ۱۹۴۸ سازمان ملل متحد تعریف شد و به اعمال مشخصی اشاره دارد که با قصد نابودی کلی یا جزئی یک گروه ملی، قومی، نژادی یا دینی انجام شوند. این تعریف اهمیت زیادی دارد، زیرا هر کشتار جمعی از نظر حقوق بینالملل الزاماً نسلکشی محسوب نمیشود. وجود «قصد نابودی گروه» یکی از عناصر کلیدی تعریف حقوقی است. بنابراین استفاده از واژه نسلکشی نیازمند دقت تاریخی و حقوقی است و نباید صرفاً به عنوان مترادف هر جنگ یا کشتار گسترده به کار رود.
نسلکشیها به ما نشان میدهند که خشونت جمعی معمولاً ناگهان از هیچ پدیدار نمیشود. در بسیاری از موارد، پیش از خشونت گسترده، فرآیندهایی مانند تبلیغات نفرتپراکن، تبعیض، حذف حقوق، جداسازی گروهی، تهدید و عادیسازی خشونت رخ میدهد. این فرایند در هر مورد تاریخی شکل یکسانی ندارد و نمیتوان برای همه آنها یک مسیر ثابت تعیین کرد. اما یک نکته مهم باقی میماند: پیش از آنکه بدن انسانها نابود شود، ممکن است جایگاه انسانی آنان در زبان و ساختار اجتماعی تضعیف شده باشد. کلمات گاهی مقدم بر گلوله حرکت میکنند.
انسان برای کشتن گسترده به توجیه نیاز دارد. کمتر کسی میتواند بدون هیچ روایت و توجیهی بپذیرد که نابودی هزاران انسان بیگناه اقدامی قابل قبول است. به همین دلیل، خشونت جمعی اغلب با روایتهایی درباره خطر، دفاع، پاکسازی، انتقام یا ضرورت تاریخی همراه میشود. این روایتها ممکن است بخشی از واقعیتهای سیاسی یا امنیتی را نیز در خود داشته باشند، اما زمانی که همه اعضای یک گروه به صورت یک تهدید یکسان تعریف شوند، فردیت قربانیان از بین میرود. انسان دیگر «خسرو» یا «مریم» نیست؛ تبدیل میشود به عضوی از گروهی که باید حذف شود.
تبلیغات (Propaganda) در این مرحله میتواند نقش مهمی داشته باشد. تبلیغات صرفاً دروغ گفتن نیست؛ میتواند انتخاب گزینشی اطلاعات، تکرار یک روایت، تحریک ترس و ساختن تصویر خاصی از واقعیت باشد. انسانها معمولاً اطلاعاتی را که احساسات شدید ایجاد میکنند، به شکل متفاوتی پردازش میکنند. ترس و خشم میتوانند توجه را افزایش دهند و قضاوت را تحت تأثیر قرار دهند. به همین دلیل، در دورههای بحران، جامعهای که دائماً با پیامهای تهدیدکننده بمباران میشود، ممکن است آمادگی بیشتری برای پذیرش سیاستهای سختگیرانه پیدا کند.
اما نباید همه تقصیر را به گردن تبلیغات انداخت. تبلیغات زمانی اثرگذارتر است که با زمینههای اجتماعی و سیاسی موجود پیوند بخورد. اگر جامعهای از قبل دچار شکاف عمیق، ترس، تبعیض یا بیاعتمادی باشد، روایتهای نفرتآمیز میتوانند بر بستر آمادهای رشد کنند. بنابراین خشونت جمعی را نمیتوان به یک سخنرانی یا یک رسانه تقلیل داد. ساختارها، نهادها، رهبران، گروههای اجتماعی و تصمیمهای فردی در کنار یکدیگر قرار میگیرند و نتیجهای پدید میآورند که گاهی از مجموع اجزای آن خطرناکتر است.
یکی از تاریکترین پرسشها این است که چرا انسان عادی میتواند در چنین ساختاری مشارکت کند. پاسخ سادهای مانند «همه آنها شرور بودند» از فهم مسئله جلوگیری میکند. برخی عاملان خشونت ممکن است باورهای ایدئولوژیک عمیق داشته باشند؛ برخی از ترس یا منفعت شخصی مشارکت کنند؛ برخی از فرمان اطاعت کنند؛ برخی برای حفظ موقعیت خود سکوت کنند و برخی واقعاً از خشونت لذت ببرند. انگیزهها متفاوتاند و نباید همه را یکسان فرض کرد. اما همین تفاوتها مسئله را پیچیدهتر میکنند، زیرا نشان میدهند خشونت جمعی میتواند از مسیرهای انسانی بسیار متفاوتی تغذیه شود.
سکوت نیز گاهی بخشی از معماری خشونت است. انسانی که شاهد بیعدالتی است و هیچ واکنشی نشان نمیدهد، لزوماً همدست مستقیم عامل خشونت نیست؛ ممکن است ترسیده باشد، اطلاعات کافی نداشته باشد یا تصور کند دخالت او بیفایده است. با این حال، در مقیاس اجتماعی، سکوت گسترده میتواند فضای لازم برای ادامه خشونت را ایجاد کند. مفهوم تماشاگر (Bystander) در روانشناسی اجتماعی از همین جهت اهمیت دارد. مسئولیت اخلاقی همیشه با کسی که ضربه را وارد میکند آغاز و پایان نمییابد؛ گاهی مسئله این است که چه کسانی امکان مداخله داشتند و چرا نکردند!
در مقابل، تاریخ انسان فقط تاریخ خشونت نیست. اگر چنین بود، تمدن به این اندازه پیچیده نمیشد. انسان همزمان نظامهای حقوقی، بیمارستانها، نهادهای امدادی، سازمانهای بشردوستانه و سازوکارهای حل اختلاف ایجاد کرده است. حقوق بشر (Human Rights) نیز بر ایدهای بنیادین استوار است: انسان به دلیل انسان بودن، فارغ از تعلق گروهی، دارای حقوقی است که باید به رسمیت شناخته شوند. شکلگیری این نظامها نشان میدهد که انسان تنها ظرفیت خشونت ندارد؛ توانایی ساختن قواعدی برای مهار خشونت را نیز دارد.
قانون (Law) یکی از مهمترین ابزارهای مهار رفتار خشونتآمیز است، اما قانون به تنهایی کافی نیست! اگر جامعهای قانون داشته باشد ولی نهادهای اجرای آن ضعیف باشند، قانون میتواند روی کاغذ باقی بماند. اگر قاضی از قدرت سیاسی مستقل نباشد، عدالت آسیب میبیند؛ اگر پلیس پاسخگو نباشد، قدرت اجرایی میتواند به تهدید تبدیل شود و اگر شهروندان هیچ اعتمادی به نهادها نداشته باشند، منازعات به سمت انتقام شخصی حرکت میکنند. صلح پایدار فقط نبود شلیک گلوله نیست؛ نیازمند سازوکارهایی برای حل اختلاف، پاسخگویی و حفاظت از حقوق افراد است.
عشق نیز در این میان میتواند نقشی مهم داشته باشد، اما نه به شکل افسانهای و مطلق. عشق به انسان دیگری، ظرفیت همدلی را افزایش میدهد؛ عشق به کودک، انسان را به مراقبت وادار میکند؛ عشق به خانواده، مسئولیت ایجاد میکند و عشق گستردهتر به انسانها میتواند مرزهای گروهی را کاهش دهد. اما عشق اگر محدود به «خودی» بماند، حتی میتواند به بخشی از منطق حذف دیگری تبدیل شود. بنابراین آنچه در برابر خشونت قرار میگیرد صرفاً عشق نیست؛ مجموعهای از همدلی، عدالت، قانون، آموزش، گفتوگو، نهادهای پاسخگو و توانایی دیدن انسانیت دیگری است.
شاید مهمترین مسئله این باشد که انسان بتواند «دیگری» را همچنان انسان ببیند. هنگامی که دشمن را انسانی با خانواده، ترس، خاطره، آرزو و حق زندگی تصور میکنیم، عبور از مرز خشونت دشوارتر میشود. این به معنای نفی همه تعارضها نیست. انسانها منافع متضاد دارند و گاهی اختلافهایشان واقعی و عمیق است. اما اختلاف الزاماً به معنای نابودی طرف مقابل نیست. تمدن در همین فاصله شکل میگیرد: توانایی داشتن تعارض بدون تبدیل کردن دیگری به موجودی که باید حذف شود.
صلح (Peace) نیز به معنای نبود اختلاف نیست. جامعهای که هیچ اختلافی ندارد، شاید جامعهای باشد که در آن امکان سخن گفتن از بین رفته است. صلح پایدار بیشتر به توانایی مدیریت اختلاف بدون توسل به خشونت مربوط میشود. مذاکره، میانجیگری، عدالت ترمیمی (Restorative Justice)، نهادهای قضایی و توافقهای سیاسی، ابزارهایی هستند که انسان برای جلوگیری از تبدیل اختلاف به نابودی یکدیگر ساخته است. این ابزارها کامل نیستند و گاهی شکست میخورند، اما وجودشان نشان میدهد که انسان قادر است برای مهار بخش ویرانگر رفتار خود نهاد بسازد.
در اینجا باید از یک تصور خطرناک نیز فاصله گرفت: اینکه جنگ فقط زمانی رخ میدهد که انسانها ذاتاً خشن باشند. اگر چنین بود، نمیتوانستیم توضیح دهیم چرا یک جامعه در یک دوره صلحآمیز است و در دورهای دیگر وارد جنگ میشود. شرایط سیاسی، اقتصادی، امنیتی و تاریخی تغییر میکنند و همراه آنها احتمال خشونت نیز تغییر میکند. همچنین اگر خشونت کاملاً ذاتی و غیرقابل تغییر بود، آموزش، قانون، مذاکره و نهادهای اجتماعی نمیتوانستند هیچ اثری داشته باشند. اما تجربه تاریخی نشان میدهد که آنها میتوانند رفتار انسان را محدود و مسیر تعارض را تغییر دهند.
از سوی دیگر، نباید به دام خوشبینی سادهلوحانه افتاد. انسان با آموزش و قانون به موجودی کاملاً صلحطلب تبدیل نمیشود. ترس، خشم، انتقام، تعصب و میل به دفاع از گروه خود همچنان وجود دارند. تمدن باید این نیروها را مدیریت کند، نه اینکه تصور کند آنها برای همیشه ناپدید شدهاند. هر نسلی باید دوباره یاد بگیرد که چرا شکنجه ممنوع است، چرا غیرنظامیان نباید هدف قرار گیرند، چرا تبعیض خطرناک است و چرا دشمن سیاسی لزوماً دشمن انسانی نیست. اخلاق اگر به عادت بیفکر تبدیل شود، ممکن است در نخستین بحران جدی فروبریزد.
انسان بنابراین موجودی متناقض است. همان دستهایی که کودکی را نوازش میکنند، میتوانند اسلحه حمل کنند؛ همان زبانی که شعر عشق میسراید، میتواند نفرت را نیز تبلیغ کند؛ همان ذهنی که بیمارستان میسازد، میتواند ابزار کشتار طراحی کند. این تناقض را نمیتوان با گفتن اینکه «انسان خوب است» یا «انسان بد است» حل کرد. انسان مجموعهای از ظرفیتهاست و شرایط تعیین میکنند کدام ظرفیتها فرصت بروز پیدا کنند. جامعهای که خشونت را پاداش دهد، خشونت بیشتری خواهد دید؛ جامعهای که گفتوگو، عدالت و همکاری را تقویت کند، امکان بیشتری برای مهار آن خواهد داشت.
پس عشق سدّی در برابر خشونت است، اما سدی ناکافی اگر تنها به دایره نزدیکان محدود بماند. خشونت نیز در انسان ظرفیت دارد، اما نمیتوان آن را سرنوشت قطعی و تغییرناپذیر بشر دانست. انسان نه فرشتهای است که گاه بهطور تصادفی مرتکب خشونت میشود و نه حیوانی است که تمدن فقط او را موقتاً مهار کرده باشد. او موجودی است با ظرفیت مراقبت و تخریب، همدلی و نفرت، فداکاری و انتقام. تاریخ بشریت تا حد زیادی تاریخ کشمکش همین ظرفیتهاست. شاید پرسش نهایی این نباشد که «آیا انسان ذاتاً خشن است؟» بلکه این باشد که «چه نوع جامعهای خشونت را آسان و چه نوع جامعهای خشونت را دشوار میکند؟»
اگر انسان توانایی کشتن دارد، باید ساختارهایی بسازد که کشتن را دشوار کنند؛ اگر توانایی نفرت دارد، باید امکان شناخت دیگری را افزایش دهد؛ اگر در برابر تبلیغات آسیبپذیر است، باید آموزش و دسترسی به اطلاعات معتبر را تقویت کند و اگر عشق میتواند مرزهای اخلاقی را گسترش دهد، باید عشق را از تعلق محدود به گروه خود فراتر برد. شاید تمدن نه زمانی آغاز میشود که انسان دیگر خشونت را احساس نمیکند، بلکه زمانی آغاز میشود که احساس خشونت را به قانون، گفتوگو و مسئولیت واگذار میکند و اجازه نمیدهد هر خشم انسانی به فاجعه انسانی تبدیل شود.
جنگ از قدیمیترین و در عین حال پیچیدهترین پدیدههای تاریخ انسان است. هیچ توضیح واحدی نمیتواند همه جنگها را توضیح دهد، زیرا جنگها در زمانها و مکانهای متفاوت، از ترکیب متفاوتی از عوامل پدید آمدهاند. گاهی نزاع بر سر سرزمین بوده، گاهی بر سر منابع، گاهی بر سر امنیت و گاهی بر سر قدرت سیاسی. در مواردی نیز ایدئولوژی، مذهب، قومیت، انتقام تاریخی یا ترس از نابودی به نیروی محرک تبدیل شده است. بنابراین جنگ (War) را نمیتوان صرفاً نتیجه خشم انسان دانست؛ جنگ معمولاً حاصل پیوند میان تصمیمهای سیاسی، منافع مادی، ساختارهای اجتماعی، برداشتهای امنیتی و ظرفیت سازمانیافته برای اعمال خشونت است.
یکی از نخستین علل جنگ، رقابت بر سر قدرت است. هرگاه دو گروه، دولت یا قدرت سیاسی بر سر اینکه چه کسی تصمیم نهایی را بگیرد با یکدیگر وارد رقابت شوند، امکان تعارض افزایش مییابد. قدرت فقط به معنای حکومت بر انسانها نیست؛ کنترل سرزمین، مسیرهای تجاری، منابع طبیعی و موقعیتهای راهبردی نیز میتواند ارزش سیاسی داشته باشد. در نظام بینالملل، دولتها مرجع واحدی بالاتر از خود ندارند که همیشه بتواند اختلافات آنان را بهطور قطعی حل کند. همین وضعیت در نظریه روابط بینالملل با مفهوم ” آنارشی ” بینالمللی (International Anarchy) توصیف میشود؛ منظور از آن بیقانونی مطلق نیست، بلکه نبود یک اقتدار مرکزی جهانی با قدرت اجرای فراگیر است.
ترس از دیگری نیز میتواند جنگ را تغذیه کند. یک دولت ممکن است برای افزایش توان نظامی خود اقدام کند تا امنیت بیشتری داشته باشد، اما دولت مقابل همین افزایش توان را تهدید تلقی کند و خود نیز تسلیحات بیشتری فراهم آورد. این فرایند در نظریه روابط بینالملل به معمای امنیت (Security Dilemma) معروف است. هر طرف ممکن است خود را مدافع بداند و دیگری را مهاجم احتمالی. نتیجه میتواند مسابقه تسلیحاتی باشد، حتی زمانی که هیچیک در آغاز قصد جنگ نداشته باشند. ترس در اینجا نه یک احساس فردی ساده، بلکه نیرویی است که میتواند تصمیمهای دولتها و سرنوشت میلیونها انسان را تحت تأثیر قرار دهد.
اما ترس همیشه واقعی نیست؛ گاهی برداشت انسان از تهدید از خود تهدید مهمتر میشود. دولتها و جوامع اطلاعات ناقص دارند و نمیتوانند با اطمینان کامل بدانند طرف مقابل چه قصدی دارد. ابهام (Uncertainty) در روابط سیاسی میتواند به بدترین تفسیرها منجر شود. اگر یک طرف تصور کند دیگری قصد حمله دارد، ممکن است برای جلوگیری از حمله احتمالی، خودش زودتر دست به اقدام بزند. طرف مقابل نیز ممکن است همین رفتار را نشانه خصومت بداند. در چنین چرخهای، سوءبرداشت میتواند به عاملی واقعی در تولید بحران تبدیل شود.
سرزمین نیز در بسیاری از جنگها اهمیت داشته است. زمین فقط خاک نیست؛ برای انسان میتواند خانه، تاریخ، امنیت، هویت و خاطره باشد. به همین دلیل، منازعات ارضی (Territorial Conflicts) از دشوارترین منازعات برای حل هستند. وقتی یک قطعه زمین بخشی از هویت تاریخی یک گروه تلقی شود، سازش بر سر آن ممکن است مانند واگذاری بخشی از خود به نظر برسد. انسان گاهی برای چیزی میجنگد که ارزش اقتصادی محدودی دارد، اما ارزش نمادین آن بسیار بالاست. همین ویژگی توضیح میدهد چرا برخی اختلافات سرزمینی، بسیار فراتر از ارزش مادی زمین، احساسات شدید ایجاد میکنند.
منابع طبیعی نیز میتوانند زمینهساز تعارض باشند. آب، زمین حاصلخیز، نفت، گاز، مواد معدنی و مسیرهای تجاری در برخی شرایط به منافع راهبردی تبدیل میشوند. با این حال، اینکه کمبود منابع بهطور خودکار جنگ ایجاد میکند، ادعای سادهای است که با پیچیدگی شواهد تاریخی سازگار نیست. نهادهای سیاسی، تجارت، توافقهای بینالمللی و سازوکارهای تقسیم منابع میتوانند رقابت را بدون تبدیل شدن به جنگ مدیریت کنند. بنابراین مسئله فقط «کمیابی» نیست؛ نحوه توزیع، مالکیت، اداره و برداشت انسان از بیعدالتی نیز اهمیت دارد.
اقتصاد جنگ نیز نباید نادیده گرفته شود. جنگ هزینه دارد، اما برای برخی گروهها و افراد میتواند سود نیز ایجاد کند. فروش سلاح، کنترل منابع، غارت، تصاحب زمین یا بهرهبرداری از اقتصادهای جنگزده میتواند انگیزههایی برای ادامه خشونت ایجاد کند. در برخی جنگهای داخلی، گروههای مسلح برای تأمین هزینههای خود به استخراج منابع طبیعی، قاچاق یا اخاذی روی آوردهاند. بنابراین گاهی جنگ فقط از نفرت تغذیه نمیکند؛ منافع مادی نیز میتوانند به آن استمرار بدهند. انسان میتواند برای آرمان بجنگد، اما ممکن است در همان جنگ، منافع شخصی نیز پیدا کند.
قدرت سیاسی نیز در این میان نقش مهمی دارد. رهبران ممکن است از جنگ برای تحکیم موقعیت خود استفاده کنند، مخالفان داخلی را سرکوب کنند یا جامعه را حول یک تهدید خارجی متحد سازند. اما نسبت دادن هر جنگ به «خواست رهبر» نیز کافی نیست. رهبران در خلأ تصمیم نمیگیرند؛ آنها تحت تأثیر ارتش، افکار عمومی، نخبگان اقتصادی، احزاب، نهادهای امنیتی و شرایط بینالمللی قرار دارند. جنگ محصول یک اراده منفرد نیست، هرچند تصمیم افراد قدرتمند میتواند مسیر یک بحران را بهطور جدی تغییر دهد.
ایدئولوژی (Ideology) نیز میتواند جنگ را از یک رقابت سیاسی به یک نبرد مطلق تبدیل کند. هنگامی که یک گروه تصور کند هدفش نه فقط پیروزی، بلکه تحقق حقیقت نهایی است، امکان سازش کاهش مییابد. در چنین وضعیتی، مخالف دیگر کسی نیست که درباره یک مسئله اختلاف نظر دارد! او ممکن است به عنوان مانعی در برابر «رسالت» معرفی شود. تاریخ نشان داده است که ایدئولوژیهای گوناگون، با محتوای بسیار متفاوت، میتوانند در شرایط خاص برای توجیه خشونت مورد استفاده قرار گیرند. مسئله فقط محتوای ایدئولوژی نیست؛ مطلقگرایی (Absolutism) در برخورد با مخالف نیز میتواند خطرناک باشد.
تعصب زمانی قدرت بیشتری پیدا میکند که هویت انسان با یک باور کاملاً درهم آمیخته باشد. اگر فرد بگوید «من این عقیده را دارم»، امکان تغییر عقیده وجود دارد؛ اما اگر بگوید «من خود این عقیده هستم»، نقد عقیده ممکن است به حمله علیه شخصیت او تعبیر شود. در این حالت، عقبنشینی از یک موضع به معنای از دست دادن بخشی از هویت تلقی میشود. انسان برای حفظ تصویر خود ممکن است هزینههای بسیار بیشتری بپردازد. از همین جا، اختلاف فکری میتواند به دشمنی شخصی و سپس دشمنی گروهی تبدیل شود.
اکنون باید به مرزی برسیم که عشق و نفرت را از یکدیگر جدا میکند؛ مرزی که در زندگی واقعی همیشه واضح نیست. عشق (Love) اساساً متوجه دیگری است، اما هر عشقی یکسان نیست. عشق والدین به فرزند، عشق میان دو شریک، محبت دوستانه، تعلق به خانواده و عشق به سرزمین از نظر روانشناختی و اجتماعی شکل یکسانی ندارند. برخی از این روابط بر دلبستگی (Attachment)، برخی بر مراقبت، برخی بر صمیمیت و برخی بر هویت مشترک استوارند. بنابراین بهتر است به جای سخن گفتن از «عشق» بهعنوان یک نیروی واحد، از طیفی از پیوندهای عاطفی سخن بگوییم.
عاطفه (Affection) معمولاً با گرمی، نزدیکی و احساس مثبت نسبت به دیگری همراه است. انسان نسبت به کسی که دوستش دارد، رنج او را جدیتر میگیرد و شادی او را ارزشمندتر میبیند. اما عاطفه لزوماً به معنای عشق عمیق نیست. ممکن است نسبت به همکار خود احساس احترام و علاقه داشته باشیم، بدون اینکه پیوند عاطفی عمیقی با او داشته باشیم. این تمایز اهمیت دارد، زیرا نشان میدهد رابطه انسان با دیگران از طیفهای متعدد ساخته شده است و نمیتوان همه آنها را زیر یک واژه قرار داد.
نفرت (Hatred) نیز صرفاً نقطه مقابل عشق نیست. انسان ممکن است کسی را دوست نداشته باشد، اما از او متنفر هم نباشد. بیتفاوتی، فاصله گرفتن، مخالفت و حتی دشمنی سیاسی با نفرت تفاوت دارند. نفرت معمولاً زمانی شکل میگیرد که دیگری در ذهن فرد به موضوعی شدیداً منفی تبدیل شود؛ موضوعی که احساس خشم، انزجار یا میل به آسیب رساندن را فعال میکند. بنابراین نفرت از «دوست نداشتن» شدیدتر است. میان این دو وضعیت، طیف گستردهای از واکنشهای انسانی وجود دارد…ادامه دارد