غنچههای پژمرده
گزیدهی اشعار اسعد لُرزاده
برگردان به فارسی:
زانا کوردستانی
شاعر و نویسندهی کُرد زبان، استاد “اسعد لُرزاده” با نام کامل “اسعد محمد مصطفی” زادهی سال ۱۹۶۳ میلادی، در شهر چمچمال اقلیم کردستان است.
ایشان تحصیلات ابتدایی را در شهر چمچمال تمام و سپس برای ادامهی تحصیل به سلیمانیه رفت و با پایان دانشگاه، در سال ۱۹۷۷ میلادی، به عنوان معلم مشغول به کار شد.
در سالهای ابتدایی دههی ۷۰ میلادی، شروع به سرودن شعر و داستاننویسی کرد و تاکنون چندین مجموعه شعر از او چاپ و منتشر شده از جمله عناوین زیر:
– رقص زمین
– وفای شعر
– غنچهی پژمرده
– شهر من
– فریاد کردستان
– خنده و قلقلک
– خواب و خیال
– پروانههای بهشت
و…
نخستین مجموعه اشعار او در ایران، توسط “زانا کوردستانی” به فارسی ترجمه و در کتابی به نام “غنچههای پژمرده” منتشر شد.
(۱)
[سرود یک پیشمرگه]
باید پاره کنم طناب دار اعدام را
تا دیگر جوانی به دار کشیده نشود
هیچ کودکی از مادرش جدا نشود
و هیچ نوزاد معصومی از گرسنگی نمیرد
پدران در زندانها محبوس نگردند
و گلهای کوهستانها شکوفا شوند
تا که هیچ دختری بهر لقمهای نان آواره نشود
و دربدر کوچه و خیابان نگردد
وعدهگاهها از حضور عشاق خالی نگردد
و از ترنم نیافتد هیچ چشمهی بهاری
تا هرگز همزبانی را نبینم که چشمانش گریان باشد
و آوارهی و دربدر شهر و دیاری دیگر گردد
تا که کردستان، بهشت برین شود
و خنده و شادی جایگزین گریه و زاری شود
…
آنگاه آن تفنگی که به دوش گرفتهام را
بر زمین خواهم نهاد و فریاد بر خواهد آورد:
زنده باد کردستان!
(۲)
[شب عاشق]
از زمانی که شبهایم را
به تنهایی میگذرانم
چونکه از دیدار یارم محرومم
هر شب گریان و زارم
من متنفرم از شب و سیاهی
شبهای تنگ و تار و بیپایان
شبهایی که بیکس و یارم
شبهایی که دور از حضور یارم
شبهایی که منتظر سحرم
تا که به میعادگاه عاشقانهام بروم
شبهایی که منتظر خنده و
لبهای خندان یارم هستم
آری! من دوستدار روز و
دشمن قسم خوردهی شبم
و تا لحظهی مرگم
دلبستهی یار مهربانمم…
(۳)
[وصیت عبدالسمیع ملا احمد، که در سال ۱۹۸۲ میلادی، به دار کشیده شد.]
پدرم برایم گریه نکنی، که عزیزت از تو جدا شد
برایم گریبان چاک نکنی و پشتت خم نشود
تو مرا پروردی که نامت را بزرگ دارم و
برای خلق کُرد، خودم را به آب و آتش بزنم
پدرم آخ پدرم! من که پشت و پناه تو بودم
از تو دست کشیدم و فدایی ملت کُرد شدم
هرگز گمان نکن که پشتت شکسته
همچنین مادرم خیال نکند که جگرش سوخته است
زیرا یاران شجاع و باوفای من، همه فرزندان تو هستند
برای انتقام مرگ من، سوگند یاد خواهند کرد
در برابر دار اعدام، کُردانه سربلند ایستادهام
گرچه کم سن و سال مینمایم، ولی فرزند پیشوایم*
—–
* پیشوا: قاضی محمد که او نیز به دار کشید شد.
(۴)
جوانی را دیدم که به هنگامهی مرگ
فریاد بر میآورد که انتقامش را بستانیم
میگفت اگر روزی انتقام مرا گرفتید
ریشهی ظلم و ستم را از بیخ و بن کندهاید
مادرش دستی بر سرش کشید و گفت ای عزیزم!
بیشک تو یاران بیشماری داری که انتقامت را بستانند…
(۵)
[در زندان]
ای مادر مرا سرزنش نکن که
چه بلایی بود به سر خود آوردهای؟!
هنوز خیلی تلاش باید بکنم
که یک کُرد واقعی بشوم!
زندان و دستبند بر من اثرگذار نیست
چونکه به خودم میبالم
در راه وطنم تمام سختیها را به جان بخرم.
——
* شاعر این شعر را در سال ۱۹۸۵ میلادی، بر دیوار سلول زندانش نگاشته بود.
(۶)
دل من خوب میداند
که هر روز چند نفر
در آفریقا
بر اثر گرسنگی میمیرد،
در فلسطین
چند تن به حبس انداخته میشود،
و یا در کردستان
چند تن به دار کشیده میشوند…
دل من خوب میداند
جدای از اینها
چندین نفر دیگر هستند که
از زور گرسنگی و حبس و اعدام
تفنگ به دست گرفتهاند.
(۷)
رهگذری هستم
که زمزمهی زندانیان توان قدمهایمست،
و نور خورشید، توشهی راهم.
من به سوی سپیدهدم گام بر میدارم
هرچقدر هم این راه دور و دراز باشد.
هزاران مرتبه هم در این راه زمین بخورم
برای من خوشایند است
تا زمانی که
آن سوی افق
میتوانی سیاهی را از هم بپاشی…
(۸)
زیبای دلکش نازک اندامم!
چنان میپنداشتم
تو را رها کنم
زمین خالی از عشقی پاک خواهد شد.
اما اکنون در این کوهستان
در پناه هر صخره و سنگی
دو عشق گلویم را میفشارد
عشق به تو و عشق به وطن!
و آن دو عشق انگشتانم را
بر ماشهی تفنگم میساید و
با نخستین شلیک
دشمن را از پا میاندازد.
(۹)
عزیزم!
اگر پریزاد شعر
احساسات قلب و روحم را عیان میکند
خواندن شعر هم
باید خونم را به جوشش در آورد!
اگر قلم هم، زیباییها تو را توصیف کند
نباید همسایه هم
بر شبنالههای من معترض شود.
(۱۰)
عزیزم!
خوب میدانم که غم،
دروازههای شادی را بر رویت بسته است و
آلام هستی را میچشی.
چه چیزی از دست من بر میآید؟!
ای کاش تلمبهای میشدم
و تمام دردهایت را از وجودت میکشیدم
عزیزم!
گاهی اوقات به خودم میقبولانم
که به سرنوشت اعتماد کنم
وگرنه اگر به مبارزه و جنگیدن بود
میتوانستم آسمان و زمین را
همچون کف دست تو
نرم و صاف کنم.
(۱۱)
تارتنک ستم،
چهار سوی زمین را به هم تنیده
پس از چه روست
طوفان نوح به پا نمیخیزد؟!
سپاه فیلهای ابرهه از راه رسید،
پس کجایند،
کدامین سویند،
لشکر ابابیل خدا؟!
(۱۲)
هر کودکی که
آوارهی دورترین گوشههای این جهان بشود
دستم را به سویش دراز میکنم و
قلبم را برایش آشیانه میسازم
لیکن هنوز گیج و منگم
که چرا در سرزمین برف و خون*
گیسوان هیچکدامشان
در شعرهای ناظم و پوشکین*
به آفتاب چنگ نمیزند.
—-
* اشاره به کردستان دارد
* ناظم حکمت و پوشکین دو شاعر مشهور
(۱۳)
آه محبوبم!
ای کاش مرگ، لختی مهلتم میداد
تا که به انتهای این راه برسم و
دستی بر سر افق بکشم!
صورت خورشید را بشویم و
چند بوته تابش نوربکارم
به یادگار
برای تو…
(۱۴)
هر آنگونه که توانستند
مم و زین* را از هم جدا سازند
تابش ماه و چشمهی نقرهفام را فاصله اندازند
و آدم را از بهشت برانند،
آنگونه هم توانستند
آتش عشق را
در دل من و تو خاموش کنند.
—-
* مم و زین: دو دلداهی کُرد
(۱۵)
در کاخ سفید
سیاهپوستی را پوست کندند
و با پوستش طبلی ساختند
تا در شب زفاف سلطان
بر طبل کوبند و دلش را شاد کنند
عروس سفیدپوش
سحرگاهان پیش از طلوع آفتاب
کاخ را ترک کرد و
خودش را به شورشیان* رساند
و برایشان مبدل به لباس شد و
تیر و تیردان…
—-
* اشاره به انقلابیون آفریقایی دارد
(۱۶)
کدامین پیروز است،
عشق لیلا و مجنون
یا که درد شعری دشوار؟!
(۱۷)
وقتی ستمگری بمیرد
استخوانهایش خاشاک میشوند و
جانش نیز
جغد ناپاک پیری،
و مرگ شاعرانه او گریبان میگیرد و
به قعر گور رهسپارش مینماید
و روحش
سرودخوان سحرگاهان میشود…
وقتی یک انقلابی میهندوست میمیرد
هزاران شاعر
مدال شرافت را برایش میسرایند.
(۱۸)
مطمئنم
شبی، من و صوفی شهر را
به دار خواهند کشید
و ما زمزمهکنان جان خواهیم داد،
او با ذکر اناالحق
و من با ذکر دوست داشتن تو،
ای کردستان…
(۱۹)
گفتم: ای گل! چرا چنین میکنی،
بلبل عاشق را شیدا و رسوا میکنی؟
گفت: فرمان عشق چنین است!
که همیشه مجنون دربدر لیلا باشد…
(۲۰)
کاخ سپید باصفاتر است
یا که سیاهچادرهای ایل جاف*
کوچه پس کوچههای چراغانی پاریس باصفایند،
یا بلندای کوههای کردستان؟!
به نظر شما، کدامین یک
سنگ را به لرزه میاندازند،
بمبهای سنگرشکن
یا گریههای ننه گوله؟!*
—-
* ایلی در کردستان
* ننه گوله: “گوله سووتاوه” مادر شهیدان سوران و گوران در شهر چمچمال
(۲۱)
زمانی که ظلم و ستم رواج یافت
خداوند نیز
طوفان نوح را وزاند و
سرزمینی تازه بنا نهاد
و نامش را کردستان گذاشت.
(۲۲)
به یاد داری مادر
زمانی من و تو مشغول دعا و نیایش بودیم
تو با تسبیح دستت و
من با اشکهای چشمم…
اکنون باید هر دو مرتد شویم از این اعتقادات!
تو از مزار متبرک امامزاده و
من از وطن زیبای ویران شدهام…
(۲۳)
چون بلبل را از باغ بپرانند
خون دلش را
تبدیل به آلالهی سرخ میکند.
چون کودکی را
از مدرسه بیرون کنند
دیوارهای شهر را
تبدیل میکند به تختهسیاه…
(۲۴)
خستهها زیادند!
مانند مسافر راههای دور،
مانند مادری که شب تا صبح
بر بالین کودک بیمارش مانده!
ولی مردم حلبچه
از هر کسی بیشتر خستهاند،
گریبانشان را رها کنید
شاید اندکی بیاسایند…
(۲۵)
چه دردی از درد پشت
آن کاغذ بیشتر است،
که شاعری فرصتطلب
قلم بر آن میفرساید؟!
یا کدام دل،
چون دل آن برگه کاغذ شادتر است
که مورخی،
نقشهی کردستان بزرگ را
بر آن مینگارد؟!
(۲۶)
دخترکی سیهچشم را دیدم
زیباییاش به دلم نشست و
یکریز در طلب عشقش اشک ریختم.
مرا گفت: دست بردار از این کارها!
چشمههای کردستان که از چشمهای من زیباترند،
پس چرا خودت را هلاک آنها نمیکنی؟!
(۲۷)
پسربچهای کُرد از مادرش پرسید:
– اگر صلاحالدین زنده شود
با صلیبیون خواهد جنگید یا با مسلمانان؟!
بیتالمقدس را آزاد میکند،
یا که کرکوک جدا افتاده از وطن را
به دامان کردستان بر میگرداند؟!
(۲۸)
سیروان* از ساحل بیزار بود
ابر شد!
کوهستان آغوشش را بر رویش گشود
و به برفش تبدیل کرد!
آفتاب هم خواست که او را سیلاب کند
هنرمندی از راه رسید و
به دختر آرزوهای گلهای سوخته تبدیلش کرد.
—–
* سیروان: رودخانهای در کردستان
(۲۹)
ای کاش میتوانستم
کردستانم را
با همهی درختها و سنگهایش
به دوش بکشم و
به جایی میبردم
که نه عرب بود و نه ترک و نه فارس…
(۳۰)
به اعماق تاریخ مراجعه کردم
به لایه به لایهی اوزن سر کشیدم
تمام علوم را زیر و رو کردم
همهی صفحات اینترنت را گشتم
ولی هنوزاهنوز
وطنی پیدا نکردم
که مختص به خودم باشد.











