افغانستان؛ کشوری که توسعه در آن چند بار متوقف شد
نگاهی تاریخی و فرهنگی به «آغازهای ناتمام»، از دولتسازی تا امنیت و زندگی روزمره
افغانستان را نمیتوان فقط با واژههایی مانند جنگ، فقر، مداخله خارجی یا عقبماندگی توضیح داد. پشت هر یک از این واژهها، تاریخی طولانی از تلاش، شکست، بازسازی، امید و دوباره آغاز کردن وجود دارد.
شاید یکی از پرسشهای اساسی درباره افغانستان این باشد که چرا این سرزمین، در دورههای مختلف، نشانههایی از تحول اقتصادی، اجتماعی، آموزشی و نهادی را تجربه کرده، اما کمتر توانسته است این تحولات را به یک روند پیوسته و خودتقویتشونده تبدیل کند؟
این پرسش برای من تنها یک مسئله تاریخی یا دانشگاهی نیست.
بخش مهمی از زندگی حرفهای من در ساختار امنیتی افغانستان گذشت؛ در محیطهایی که امنیت، دولت، مردم و زندگی روزمره در کنار یکدیگر معنا پیدا میکردند. در آن تجربه، بهتدریج برایم روشن شد که توسعه را نمیتوان جدا از امنیت، فرهنگ سیاسی و ظرفیت نهادی یک جامعه فهمید.
هرگاه یکی از این عناصر دچار فروپاشی شود، دو عنصر دیگر نیز دیر یا زود تحت فشار قرار میگیرند.
تاریخ افغانستان؛ تاریخ آغازهای ناتمام
افغانستان در نیمه دوم قرن بیستم کشوری کاملاً ایستا نبود.
در دهههای ۱۹۵۰، ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰، دولت در تلاش بود ساختارهای اداری و اقتصادی کشور را گسترش دهد. جادهها ساخته میشدند، شهرها آرامآرام تغییر میکردند، آموزش توسعه مییافت و ارتباط میان مناطق مختلف کشور بیشتر میشد.
کابل، هرات، مزارشریف و قندهار دیگر صرفاً مراکز محلی نبودند؛ بهتدریج در حال قرار گرفتن در یک شبکه ملی اقتصادی، اداری و اجتماعی بودند.
اما این روند فرصت کافی برای بلوغ پیدا نکرد.
کودتای ۱۳۵۲، تحولات سیاسی پس از آن، کودتای ثور، مداخله شوروی و سپس جنگهای طولانی، رشتهای از تحولات را که هنوز در حال شکلگیری بود، قطع کرد.
از این منظر، تاریخ معاصر افغانستان را میتوان تا اندازهای تاریخ «آغازهای ناتمام» دانست.
مسئله همیشه این نبوده که چیزی ساخته نشده است.
مسئله این بوده که آنچه ساخته شده، اغلب فرصت کافی برای تبدیل شدن به یک نهاد پایدار، یک سنت اداری، یک فرهنگ سازمانی و یک تجربه انباشته پیدا نکرده است.
هر نسل چیزی را آغاز کرده و نسل بعد، به دلیل بحران سیاسی یا جنگ، مجبور شده است بخش بزرگی از مسیر را دوباره طی کند.
این چرخه، هزینهای بسیار بزرگتر از خسارت یک جنگ یا یک بحران سیاسی دارد.
این چرخه، حافظه نهادی یک جامعه را ضعیف میکند.
توسعه فقط ساختمان و جاده نیست
وقتی از توسعه افغانستان سخن میگوییم، معمولاً به جاده، مدرسه، دانشگاه، شفاخانه، برق، کارخانه و ساختمانهای دولتی فکر میکنیم.
همه اینها مهماند.
اما توسعه چیزی فراتر از مجموعهای از پروژههاست.
توسعه زمانی پایدار میشود که جامعه بتواند تجربه خود را حفظ کند، از آن یاد بگیرد و آن را به نسل بعد منتقل کند.
اگر یک اداره ساخته شود اما چند سال بعد ساختار آن فروبپاشد، ساختمان باقی میماند اما نهاد از بین رفته است.
اگر یک افسر آموزش ببیند اما سازمان نتواند تجربه او را ثبت، منتقل و توسعه دهد، آموزش او به ظرفیت نهادی تبدیل نشده است.
اگر یک جاده ساخته شود اما امنیت و نظام نگهداری آن پایدار نباشد، جاده بهتنهایی نمیتواند موتور توسعه باشد.
بنابراین، توسعه را باید نوعی «انباشت ظرفیت» دانست.
هر نسل باید بتواند بر تجربه نسل پیشین چیزی اضافه کند.
وقتی این زنجیره قطع شود، جامعه مجبور میشود بارها چیزهایی را از نو بسازد که یک بار ساخته بود.
آنچه در میدان آموختم
این مسئله را در سالهای خدمت در ساختار امنیتی افغانستان، نه در کتاب، بلکه در میدان بهتر درک کردم.
وقتی در حوزه نظم عمومی، امنیت راهها و محیطهای استراتژیک فعالیت میکنید، توسعه دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست.
توسعه را در جادهای میبینید که باید امن باشد تا کامیون بتواند حرکت کند.
در تاجری میبینید که باید بتواند بدون ترس از ناامنی، بازرگانی کند.
در رانندهای میبینید که باید بداند مسیر امروز، فردا نیز قابل استفاده خواهد بود.
در خانوادهای میبینید که میخواهد فرزندش را به مدرسه بفرستد و مطمئن باشد که ناامنی یا تغییرات سیاسی ناگهان همه چیز را متوقف نمیکند.
و در نیروی امنیتی میبینید که اگر آموزش، تجهیزات، رهبری، نظم سازمانی، هماهنگی و اعتماد عمومی در کنار یکدیگر نباشند، حتی بهترین طرحها نیز روی کاغذ باقی میمانند.
در مسیرهای استراتژیک افغانستان، از جمله مسیر هرات–تورغندی، این ارتباط میان امنیت و اقتصاد برای من ملموس بود.
یک جاده فقط آسفالت نیست.
جاده، شریان اقتصادی است.
امنیت جاده یعنی امکان حرکت کالا، رفتوآمد مردم، ارتباط بازارها و کاهش هزینه مبادله.
وقتی امنیت از بین میرود، نخستین چیزی که آسیب میبیند فقط عملیات نظامی نیست؛ زندگی اقتصادی و اجتماعی مردم نیز تحت فشار قرار میگیرد.
به همین دلیل، امنیت را باید بخشی از زیرساخت توسعه دانست.
فرهنگ و دولتسازی
اما مسئله فقط ساختارهای رسمی نیست.
هر دولتی علاوه بر وزارتخانهها، نیروهای امنیتی و قوانین، به یک فرهنگ نهادی نیز نیاز دارد.
فرهنگ نهادی یعنی اینکه مردم و کارمندان بدانند چه چیزی قابل پیشبینی است؛ قانون چگونه اجرا میشود؛ مسئولیت چگونه منتقل میشود؛ تصمیم چگونه گرفته میشود؛ و نهادها تا چه اندازه مستقل از تغییرات شخصی و سیاسی باقی میمانند.
در جامعهای که هر تغییر سیاسی میتواند قواعد بازی را بهطور کامل تغییر دهد، اعتماد نهادی بهسختی شکل میگیرد.
مردم ممکن است خود را با شرایط جدید وفق دهند، اما این سازگاری همیشه به معنای توسعه نیست.
گاهی جامعه برای بقا، شبکههای غیررسمی ایجاد میکند؛ روابط خانوادگی، اعتماد محلی، بازارهای غیررسمی و سازوکارهای اجتماعی جای بخشی از کارکردهای دولت را میگیرند.
این شبکهها برای بقای جامعه ارزشمندند.
اما اگر برای مدت طولانی جایگزین نهادهای رسمی شوند، ممکن است بهتدریج ظرفیت دولت را نیز تضعیف کنند.
از این منظر، یکی از پرسشهای مهم افغانستان این است که چگونه میتوان سرمایه اجتماعی و سازگاری جامعه را به ظرفیت نهادهای ملی تبدیل کرد.
پس از ۲۰۰۱؛ فرصت بزرگ و مسئله بزرگتر
پس از ۲۰۰۱، افغانستان وارد دورهای متفاوت شد.
سرمایه و کمک خارجی در مقیاس گسترده وارد کشور شد. نیروهای امنیتی توسعه یافتند، دانشگاهها و رسانهها رشد کردند، زیرساختها گسترش یافتند و نسل جدیدی از متخصصان، خبرنگاران، کارمندان، فعالان مدنی و کارآفرینان شکل گرفت.
من بخشی از این دوره را از داخل ساختار امنیتی تجربه کردم.
همکاریهای آموزشی و حرفهای با نیروهای بینالمللی، از جمله برنامههای مرتبط با ناتو، بخشی از تلاش برای ایجاد ظرفیت در نهادهای امنیتی افغانستان بود.
بسیاری از افسران و نیروها آموزش دیدند.
تجربههای جدید وارد سازمانها شد.
روشهای مدیریتی و عملیاتی جدید معرفی شد.
اما یک پرسش اساسی باقی ماند:
آیا این ظرفیتها به اندازه کافی در داخل افغانستان نهادینه شدند؟
پاسخ من نه کاملاً منفی است و نه کاملاً مثبت.
دستاوردهای واقعی وجود داشتند.
نسلی جدید آموزش دید.
رسانهها رشد کردند.
شهرها تغییر کردند.
فرصتهای اجتماعی و اقتصادی جدید ایجاد شد.
بخشی از جامعه با جهان بیرون ارتباطی بسیار گستردهتر پیدا کرد.
اما بسیاری از این دستاوردها هنوز به اندازه کافی در ساختارهای مستقل، پایدار و خوداتکا ریشه ندوانده بودند.
بخشی از اقتصاد به کمک خارجی وابسته بود.
بخشی از امنیت به حمایت خارجی وابسته بود.
بخشی از ظرفیت دولت به منابع و مشاوران خارجی وابسته بود.
و بخشی از مشروعیت سیاسی نیز نتوانسته بود رابطهای پایدار میان دولت مرکزی و همه بخشهای جامعه ایجاد کند.
بنابراین، با کاهش حمایت خارجی، مسئله فقط کاهش منابع مالی نبود.
بخشی از اکوسیستم دولتسازی نیز تحت فشار قرار گرفت.
کمک خارجی؛ فرصت یا وابستگی؟
من با این دیدگاه که همه مشکلات افغانستان ناشی از کمک خارجی بوده است، موافق نیستم.
کمک خارجی در دورههای مختلف نقش مهمی در ساخت زیرساخت، آموزش، سلامت، امنیت و نجات زندگی میلیونها انسان داشت.
مسئله در اصل وجود کمک نبود.
مسئله این بود که چگونه کمک به ظرفیت داخلی تبدیل شود.
کمک زمانی سازنده است که به کشور کمک کند روی پای خود بایستد.
اما اگر یک پروژه بدون منابع خارجی قادر به ادامه فعالیت نباشد، هنوز به یک ظرفیت ملی تبدیل نشده است.
این موضوع درباره جاده، مدرسه، اداره و حتی نیروی امنیتی صدق میکند.
آموزش یک افسر پایان کار نیست.
باید سازمانی وجود داشته باشد که آموزش را به تجربه تبدیل کند، تجربه را به دکترین و دکترین را به نسل بعد منتقل کند.
اگر این زنجیره با هر تغییر سیاسی یا خروج حامی خارجی قطع شود، کشور دوباره مجبور میشود از نقطهای نزدیک به آغاز حرکت کند.
فراموشی نهادی؛ تراژدی پنهان افغانستان
شاید یکی از عمیقترین مشکلات افغانستان چیزی باشد که میتوان آن را «فراموشی نهادی» نامید.
افغانستان فاقد تجربه نیست.
برعکس، تاریخ این کشور سرشار از تجربه است.
مشکل این است که این تجربه همیشه بهصورت پایدار انباشته نشده است.
یک نسل چیزی میسازد.
نسل بعد به دلیل جنگ یا بحران سیاسی آن را از دست میدهد.
نسل بعدی دوباره از نو آغاز میکند.
در چنین شرایطی، جامعه از نظر تاریخی پیر است، اما از نظر نهادی مجبور میشود بارها جوانی خود را تکرار کند.
این تناقض شاید یکی از دردناکترین واقعیتهای تاریخ معاصر افغانستان باشد.
توسعه فقط تولید سرمایه مالی نیست.
توسعه، تولید حافظه نهادی است.
کشوری زمانی قدرتمند میشود که تجربه امروز، فردای آن را آسانتر کند.
اگر هر بحران تجربه گذشته را نابود کند، جامعه دائماً در حال پرداخت هزینه یادگیری مجدد خواهد بود.
افغانستان و مسئله اعتماد
در نهایت، تمام این بحث به یک مفهوم بسیار ساده بازمیگردد: اعتماد.
اعتماد به قانون.
اعتماد به اداره.
اعتماد به امنیت.
اعتماد به آینده.
یک تاجر باید باور داشته باشد که سرمایهگذاری امروز او فردا بیمعنا نمیشود.
یک دانشجو باید باور داشته باشد که آموزش او در آینده ارزش خواهد داشت.
یک افسر باید باور داشته باشد که سازمانی که برای آن خدمت میکند، دارای قواعد حرفهای و تداوم نهادی است.
یک شهروند باید باور داشته باشد که دولت، صرفنظر از تغییرات سیاسی، حداقلهایی از امنیت و خدمات عمومی را حفظ خواهد کرد.
بدون چنین اعتمادی، مردم به جای سرمایهگذاری بلندمدت، به راههای کوتاهمدت بقا روی میآورند.
و جامعهای که دائماً در وضعیت بقا قرار داشته باشد، فرصت محدودی برای توسعه پایدار پیدا میکند.
افغانستان به «آغاز» دیگری نیاز ندارد
امروز، هر بحث جدی درباره آینده افغانستان باید از یک پرسش ساده شروع شود:
چگونه میتوان چرخه آغاز و توقف را شکست؟
افغانستان بیش از یک پروژه بزرگ دیگر به یک فرآیند پایدار نیاز دارد.
تداوم در آموزش.
تداوم در نهادهای اداری.
تداوم در امنیت.
تداوم در تجارت.
تداوم در سیاست اقتصادی.
تداوم در انتقال تجربه.
و شاید مهمتر از همه، تداوم در حافظه تاریخی.
ما نباید هر نسل را مجبور کنیم دوباره همان درسهایی را بیاموزد که نسلهای پیشین با هزینه سنگین آموختهاند.
کشور ما بارها نشان داده است که توانایی آغاز کردن دارد.
مسئله این بوده که نتوانسته همیشه ادامه دهد.
و شاید تراژدی واقعی افغانستان همین باشد:
افغانستان بارها به آینده نزدیک شده است، اما پیش از آنکه آن آینده به یک واقعیت نهادی تبدیل شود، جنگ، بحران سیاسی، مداخله خارجی یا فروپاشی داخلی مسیر را قطع کرده است.
به همین دلیل، شاید امروز کمتر از «بازسازی افغانستان» و بیشتر از «حفظ و تکمیل ظرفیتهای باقیمانده» سخن بگوییم.
زیرا کشورها فقط با ساختن پیش نمیروند.
با حفظ کردن، یاد گرفتن، اصلاح کردن و انباشتن تجربه پیش میروند.
آینده افغانستان شاید نه در یک آغاز بزرگ دیگر، بلکه در توانایی ما برای ادامه دادن ساخته شود.
افغانستان به یک آغاز دیگر نیاز ندارد؛ افغانستان به ظرفیت ادامه دادن نیاز دارد.
— وحیدالله نورزی
افسر ارشد نظامی سابق | تحلیلگر استراتژیک و امنیتی
افغانستان و ژئوپلیتیک منطقه