طلسم زمان
رسول پویان
دل از طلـسـم زمان عـاشـقانـه بیرون شد
قفس شکست و پر و بال مرغ افسون شد
گـذشــتـه گُـم شــد و آیـنــده را نمـی دانـم
خـیــال در بـر معـشوق حـال مفـتــون شد
اگر چه پیر زمان قصه های دیریـن گفت
ولی بـه عشـق جـوانی رفـیـق اکـنـون شد
اگر ز سرعت نوربگذرم چه خواهد گشت
درآن دیاری که ظرف سکون مشحون شد
هـوای جنبش و حـرکت ز سـر بـرون آمد
تمـام آن چـه که بـود بی امـان مـدفـون شد
زمـان درون سـیـاهچـاله عاقبت گُـم گشت
کتاب خـامـوش هـستی بـدون مضمون شد
ز عـشق و مستی دل قصه ای نبود آن جا
نـه کاخ لـیلی نـه تـوفـان دشـت مجنون شد
یگانه هستی، همان کلّ آن چه خواهـد بود
اگرچـه سـرعت یک لحظه نیز افـزون شد
دریچـه ای که از آن ذره ای بـرون افـتـاد
وزان شـروع زمان و مکان و گردون شد
فـتــــاده بــــود دلـی در طلــســم تـاریـکی
ز بند شـب بــدر آمـــد اســـیـر قـانــون شد
چـو بُعـد چـارم هـسـتیزمـان بـه دل تابـید
فضا به جسم و به جان چهار، مـوزون شد
زمـان به دیـدۀ هـر ناظـری نـشـد یکـسـان
که تا گرانش و سـرعت بسی دگرگـون شد
همیشه اسب زمـان رو بـه خـویش میتازد
دل جهانی زهجران به روی زین خون شد
بـیـا که ســاعـت دوران را کـنـیـم مـیــزان
چرا که حال خوشی پشت وقت مکنون شد
زمـان چـو سـاغـر دریای دل کـنـد مسـتی
سـماع محفل جیحـون رقـص سـیحـون شد
سـرود بزم اتـم شـوق نظم و وحدت گشت
که شــور و جـذبـه، دمِ ذرّگان کانــون شد
21/08/2026