مارکس و گونه پرستی از خود بیگانگی

پیوست به گذشته…
بخش (2)
جان بلامی فاستر و برت کلارک
برگردان: توسط نقد اقتصاد سیاسی
فرستنده: حسین تلاش
اپیکور و دیالکتیک انسان ـ حیوان
تفکر تاریخی ـ ماتریالیستی مارکس تحت تأثیر کاوش های او در ماتریالیسم اپیکور ـ موضوع پایان نامهی دکترای او قرار داشت (12) نکتهی اصلی در فلسفهی اپیکوری، دیدگاه پیشاتکاملی (protoevolutionary) و تأکید بر رابطهی مادی نزدیک انسان و سایر حیوانات است، زیرا تمام حیات از زمین پدیدار میشود. حیوانات، مانند انسانها، بهعنوان موجوداتی واجدِ احساس مشاهده می شوند که درد و لذت را تجربه می کنند (13) فلسفهی اپیکوری به تخریب محیط زیست، از جمله مرگ گونه ها می پردازد;(14) همانطور که مارکس گفت، برای اپیکور، «جهان دوست من است.» (15)
از قضا، با توجه به تأکید ماتریالیسم اپیکوری بر ارتباط قوی انسان ـ حیوان و تأثیر آن بر مارکس، بنتون و استایبل در انتقادات خود تصمیم گرفتند، بیارتباط به موضوع، عبارتی را از دفتر یادداشت های مارکس بر فلسفهی اپیکوری نقل کنند، که در آن او اظهار داشت: «اگر یک فیلسوف تصورِ انسان به عنوان یک حیوان را اهانت آمیز نداند، نمی توان او را قادر به درک چیزی کرد.»(16) برای بنتون، این مدرکِ روشن و قانع کنندهای از «دوگانه انگاری شدید و صریح انسان/ حیوان» از طرف مارکس است(17) بر همین اساس، برای استایبل، این نشانگر آن است که مارکس در این مرحلهی اولیه فاقد چشم انداز طبیعت گرایانه است و رویکردی به طور کلی ابزارگرایانه نسبت به حیوانات دارد (18). با این حال، هیچ یک از منتقدان زمینهی واقعی این جمله را بررسی نمی کنند ـ یعنی انتقاد مارکس از حملهی پلوتارک به مادی گراییِ اپیکور برای رد مذهبِ مبتنی بر ترس. بنابراین، در جملهی قبل از آن، که نه بنتون و نه استایبل نقل نمی كنند، ماركس آنچه را كه او دیدگاه پلوتارك می داند بیان می كند: «زیرا در ترس، و در واقع یک ترسِ درونی و غیرقابل فرونشاندن، انسان به عنوان حیوان مورد داوری قرار می گیرد [که عاری از خرد و آزادی است] وً برای حیوان مطلقاً تفاوتی ندارد که چگونه تحت کنترل قرار گیرد.»(19) در این نقل قول، مارکس به جدال ضد اپیکوری پلوتارک در کتاب «اپیکور در واقع زندگی خوشایند را غیرممکن می کند و درضدیت با “کلوتس” اعتراض میکند(20) در این آثار و به ویژه کارهای قبلی، پلوتارک، پیرو افلاطون، ادعا كرد كه دینِ تودهی مردم باید مبتنی بر ترس باشد، از جمله ترس از زندگی پس از مرگ ]«جهنم عوام»(21)[
مواجههی شدید مارکس با پلوتارک، برسر حملهی او به انتقاد اپیکوری از دین و جاودانگی، اساس پیوست پایان نامهی او است (با عنوان «نقد جدل پلوتارک در برابر الهیات اپیکور» ـ فقط تکهای از آن به جا مانده)، جایی که همان مشاهدات انتقادی دربارهی پلوتارک ارائه می شود. استدلال مارکس این است که “عقل به انسان اجازه می دهد از آنچه پلوتارک «ترس درونیِ غیر قابل فرونشاندن» حیوانات می بیند، فراتر رود.”(22) در اینجا، مارکس به پیروی از اپیکور، خویشاوندی میان رنج حیوانات و رنج انسان را تصدیق میکند. وی همچنین در تقابل با پلوتارك، اساس «جسمانی» موجودات انسانی را برجسته و آن ها را به حیوانات دیگر پیوند میدهد ـ چرا كه انسان ها بیش از حیوانات دارای روح نامیرا نیستند ـ ضمن آنکه بر توانایی بشریت برای ارتقای خود از طریق استدلال عملی، یعنی وجود مادیِ هوشیار تأکید می ورزد. (23)
عدم شناخت منتقدان حقوق حیوانات از ماتریالیسم اپیکوری، انتقادات از مارکس را از طرق دیگر نیز تحت تأثیر قرار می دهد. استایبل در تلاش برای نشان دادن اینكه ماركس حیوانات را صرفاً از دیدگاهی ابزاری می بیند، از عبارت ماركس در دست نوشته. های اقتصادی و فلسفی نقل می كند كه «طبیعت نیز، به شکلی انتزاعی و درخود به سختی از انسان جدا شده، چیزی برای انسان نیست.» استایبل غافل از اینکه این اشاره به یکی از آموزه های اصلی اپیکور است، نتیجه می گیرد که منظور مارکس این معنی است که طبیعت، از جمله زندگی حیوانات، «در بهترین حالت ارزشی ابزاری» دارد.(24) با این حال، هیچ فرد فرهیختهای در زمان خود مارکس نمی توانست در نوشتهی مارکس گفتهی معروف اپیکور (که مارکس در طول زندگی خود نقل می کرد) را تشخیص ندهد: «مرگ برای ما هیچ چیز نیست. زیرا آنچه از بین رفته است، هیچ تجربهی حسی ندارد و آنچه که هیچ تجربهی حسی ندارد، برای ما چیزی نیست.»(25)
از این رو، مارکس در نوشتن اینکه طبیعت از بشریت جدا شده است، یعنی خارج از تعامل حسی، مادی، برای بشریت هیچ چیزی نیست، این واقعیت را برجسته می کند که انسان ها موجوداتی عینی، جسمانی و نفسانی هستند ـ همان نکتهی اصلی انتقاد او از گئورگ ویلهلم فردریش هگل در این بخش از دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی. جدا از ارتباطات نفسانی با زمین، که خصلت موجودات انسانی را تعریف میکند ـ درست همانطور که تمام موجودات مادی را تعریف می کند ـ به. عنوان موجوداتی زنده و در معرض رنج، بدیهی بود که طبیعت از نظر مارکس (مانند اپیکور) «برای انسان هیچ چیز» نبود. جدا از طبیعت، موجودات انسانی، مانند حیوانات غیرانسانی، مطلقاً فاقد موجودیت هستند. آنچه مارکس در اینجا بر آن تأکید میکند، نه ترویج رویکرد ابزار گرایانه نسبت به حیوانات، رابطهی مادی حاکم بر هستی انسان و تمامی گونه ها است. این اظهارنظر به جای این که نشان دهندهی جدایی انسان از سایر حیوانات یا توجیه اخلاقی استفادهی منفعت طلبانه از آن ها باشد، بیانگر وجود مشترک آن ها به عنوان موجودات فیزیکی بود. همانطور که جوزف فراکیا استدلال می کند، از نظر مارکس، این «سازمان جسمی انسانی» بود که هم انسان ها را به عنوان حیوان٬ شناسایی کرد و هم برای تمایز آن ها از سایر حیوانات به کار رفت. (26)
در حقیقت، مارکس به جای انکار ارتباط بین انسان ها و سایر حیوانات، در کتاب «دربارهی مسئلهی یهود» در 1843، قبل از دست نوشته های اقتصادی و فلسفی خود، نوشت: «نگاه به طبیعت که تحت مالکیت خصوصی و پول ایجاد شده، تحقیر واقعی و تخریب عملی طبیعت است. (تکیه از فرستنده)؛ …به این معنا توماس مونتسر این را غیرقابل تحمل اعلام می کند که [تمام موجودات به مایملک تبدیل شدهاند، ماهی در آب، پرندگان در هوا، گیاهان روی زمین ـ تمام موجودات زنده نیز باید آزاد شوند.[»(27)
نقد ماشین های حیوانیِ دکارتی
بنتون با جستجوی مبنای فلسفی گستردهای برای آنچه که او دیدگاه دوگانه انگارانه (دوالیستی) مارکس در مورد انسان و حیوانات می داند، بارها و بارها اشاره می کند که رویکرد به اصطلاح گونه پرستانهی مارکس در ارتباط انسان ـ حیوان در «الگوی فلسفهی دوگانه انگارانهی دکارت» گرفتار شده است.(28) دكارت در «گفتار دربارهی روش» در سال 1637، انسان ها را با ذهن مرتبط كرد، در حالی كه حيوانات به موقعیت ماشين ها يا ماشین های خودکار طبيعی منتسب می شدند ـ ديدگاهی كه تأثير بسزايی در توسعهی انديشهی روشنگری داشت .(29 با این حال، در توصیف بنتون در مورد به اصطلاح دوگانه انگاری دکارتیِ مارکس، هیچ شناختی از جریان انتقادی قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم از مفهوم ماشین حیوانی دکارتی در فلسفه و روان شناسی آلمان که مارکس وارث آن بود٬ دیده نمی شود. متفکران رمانتیک، ایدهآلیست و ماتریالیست آلمانی به یکسان فرضیهی حیوان ـ ماشین دکارتی را به چالش کشیدند و در این روند، درک انقلابی جدیدی از روانشناسی حیوانات (و انسان) ایجاد کردند .(30)
مارکس انتقادات خود از مفهوم حیوان ـ ماشین دکارت را بر اساس این سنت دیرین ضد دکارتی در فلسفهی آلمان بنا نهاد.
شخصیت اصلی طغیان فلسفی آلمان علیه مفهوم دکارتی ماشین حیوانی، ریماروس فیلسوف دئیست [معتقد به خداباوری بدون توسل یا تکیه بر الهام، وحى و تعهد به مذهب م.] (و به شدت ضد اپیکوری) بود، که اکتشافات وی در روانشناسی حیوانات (و رفتارشناسی حیوانات) در اواسط قرن هجدهم بر اندیشمندانی مانند امانوئل کانت، یوهان گوتفرید هردر، یوهان گوتلیب فیشته، هگل و فوئرباخ تأثیر گذاشت .(31) ریماروس قاطعانه تنزل حیوانات به ماشین توسط دکارت را رد کرد. وی همچنین با نظریهی اِتین بونو دو کوندیاک، فیلسوف و روان شناس فرانسوی مبنی بر این که حیوانات غیرانسانی دارای آگاهی و توانایی یادگیری از محیط هستند، اساساً مشابه انسان ها، مخالفت کرد. در واکنش به چنین تصوراتی، ریماروس در محرک های حیوانات (1760) مفهوم Trieb یا محرک را معرفی كرد (كه به طور كلی تا قرن بیستم به عنوان برانگیختگی یا غریزه ترجمه میشد زیرا معادل انگلیسی واضحی وجود نداشت). ریماروس در آنچه به تدریج به عنوان مقولهی روشنگرایانهی بنیادی در روان شناسی پدیدار شد، استدلال کرد که محرک های ذاتی در حیوانات (از جمله انسان ها) وجود دارد که با احساسات در ارتباط متقابل قرار می گیرند؛ (32) محرک (Trieb) برای ریماروس به این ترتیب بیانگر توانایی حیوان برای دستیابی به هدف سودمند «بدون هیچگونه تأمل، تجربه و تمرین فردی، بدون هیچگونه آموزش، مثال یا مدلی، از بدو تولد به بعد، با مهارتی حی و حاضر از بدو تولد که تا انتها٬ استادانه عمل می کند»، می باشد(33).
ریماروس طبقه بندی متشکل از ده طبقه و پنجاه و هفت طبقهی فرعی از محرکها را بسط داد که از مهم ترین آن ها می توان به محرک های مهارتی (Kunsttriebe) ـ یا مشخصاً، فعالیت زبردستانه یا ماهرانه در شکل ظرفیت هایی برای اقدامات معین طبق عادت مادرزادی ـ که او به عنوان مهارت تولیدی شگفت آور زنبورها، عنکبوت ها و سایر حیوانات توصیف می کند، اشاره کرد. تصور او از محرک مهارتی، یک محرک ذاتی بود که دارای عاملیت نیز بود، یعنی «یک محرک گزینشی»، شامل یک عنصر از انتخاب .(34) این تحلیل به شدت بر مارکس که شیفتهی مفهوم ریماروس در مورد محرک های مهارتی بود, تأثیر گذاشت(35).
برای ریماروس، حیوانات غیرانسانی به تصورات انتزاعی و عمومی تر (مربوط به جنس) از موضوعات و بنابراین به سطوح بالاتر استدلال، مانند رابطهی مفهومی (فراشناختی)، استنتاج، تفکر و زبان دسترسی ندارند.(36) با وجود این، حیوانات، تا درجهای، دارای آگاهی و تصوری در پاسخ به تحریک کننده های احساس بودند، که با محرک های اساسی آن ها ارتباط متقابل داشتند. کانت در فلسفهی تاریخ خود، بر این اساس استدلال کرد که گونه های انسانی با آزادی خود برای فراتر رفتن از محرک های ذاتی و بسط اهداف آگاهانه بر اساس درک نیازهای روان شناختی و اخلاقیِ کلی انسان تعریف شدهاند.(37) هِردر افزود که مفاهیم گسترده تر و کلی تر که آگاهی انسان را مشخص می کند، در مقایسه با حیوانات غیر انسانی، محصول یک مجموعهی وسیع تر و عام تر از تجربیات بودند که منعکس کنندهی تعاملات نسبتاً نامشخص انسان با محیط بود، و به آن ها اجازه می داد تا به موقعیتی بالاتر از برخی از محرک های قوی تر حیوانی خود ارتقا یابند.(38)
رابرت آوش، در “راهنمای پیشرفته برای تفکر روان شناختی ”نشان می دهد که پس از انتشار «محرک های حیوانات» ریماروس، مفهوم محرک (Trieb) به تحلیل روان شناسی حیوانات وارد شده و «دانشجویان رفتارشناسی حیوانات, مجبور به کار در چارچوب ریماروس شدند.» (39) انواع مختلف حیوانات به عنوان نمایشی از محرک های پیچیده و ذاتی دیده شدند که فطری، یکسان و هوشمندانه تر از آن بودند که بتوان آن ها به روابط مکانیکی دکارتی کاهش داد. اگر گونه های انسانی در نظریهی ریماروس متمایز بودند، به دلیل توانایی آن ها برای کار با مفاهیم کلی بود، در حالی که تقلیل دکارتی حیوانات به وضعیت ماشین ها از نظر فلسفی و روان شناختی ورشکسته می نمود.
تلاش مارکس برای بسط یک هستی شناسی اجتماعیِ کار بر این مبنا و بر شالودهی پیشرفته ترین روانشناسی حیوانات (و انسان) در زمان خود متکی است. او به شدت تحت تأثیر مفهوم ریماروس از محرک های مهارتی حیوانات قرار گرفت ودر طول کار خود، برای مثال، هنگام مقایسهی تولید لانه ها و سکونت گاه ها در بخش مربوط به «زنبور عسل، سگ آبی، مورچه، و مانند آن ها»، با کاربرد تولید آگاهانه تر که توسط کار انسانی انجام می شود به آن متوسل شد. مارکس در کتاب سرمایه، مطابق با مفهوم ریمارس از محرکهای مهارتی نوشت، “یک عنکبوت اعمالی را انجام میدهد که شبیه به بافنده ها است و یک زنبور عسل بسیاری از معماران انسانی را با ساخت سلول های لانه زنبوری خود شرمنده می کند. اما آنچه که بدترین معمار را از بهترین زنبورها متمایز می کند این است که معمار قبل از ساخت خانه در موم، آنرا در ذهن خود ایجاد می کند (40). “
مارکس در دست نوشته های اقتصادی و فلسفی اظهار داشت که انسان مانند دیگر حیوانات “از یک طرف، مجهز به قدرت های طبیعی، با نیروهای حیاتی، او یک موجود طبیعی فعال است؛ این قدرت ها در او به عنوان گرایش ها و ظرفیت ها، به عنوان محرک ها [Triebe] وجود دارد. از سوی دیگر، بهعنوان یک موجود طبیعی، جسمانی، حس پذیرو عینی، موجودی است با تحمل رنج، مشروط و محدود، مانند حیوانات و گیاهان. به این معنا که اهداف محرک های او در خارج از او به عنوان اهداف مستقل از او وجود دارد؛ اما این ها اهدافی هستند مربوط به نیاز او، موضوعات ضروری، ناگزیر برای به کار انداختن و اثبات قدرت های اساسی او. گفتن اینکه انسان موجودی است جسمانی، با زندگی واقعی، حساس و عینی با قدرت های طبیعی، به این معنی است که او دارای اهداف واقعی و مبتنی بر احساس به عنوان اهدافِ موجودیت خود اوست.” (41)
آنچه در اینجا برجسته است، ماتریالیسم و طبیعت گرایی شدید تحلیل مارکس است که انسان را با حیوانات غیرانسانی از طریق مفهوم محرک مربوط به گرایش ها و توانایی های ذهنی مختلف, یکی می کند. (42) اگر گونه های انسانی دارای انگیزه ها، نیازها و ظرفیت های اجتماعی پیشرفته تری در مقایسه با سایر حیوانات هستند، همان طور که در تولید انسانی و کار اجتماعی منعکس شده است، این از طریق یک سازمان جسمانی شکل می گیرد که نوع بشر را با بقیهی زندگی یکی می کند. از این رو میتوان گفت که اگرچه گونه های حیوانی غیرانسانی, فاقد محرک های اجتماعی خودآگاه هستند که مشخصهی انسان ابزارساز (homo faber) است، اما کماکان موجوداتی عینی، حسی، با اشکال متمایزِ زندگی نوعیِ خود، که منعکس کنندهی سازمان جسمانی، محرک ها ، نیازها و ظرفیت های خود آن ها است، باقی می مانند.
بنتون و دیگران به شدت از مفهوم “وجود نوعی ”مارکس انتقاد کرده اند که با اخذ آن از هگل و فوئرباخ، برای نوع انسان جایگاهی مافوق حیوانات غیر انسانی در نظر گرفته; به این ترتیب گونه پرستی را به نمایش گذاشته است. اما در اینجا نیز سوء تفاهم ها زیاد است. وجود نوعی (Gattungswesen)، که گاهی اوقات به عنوان وجود عام ترجمه می شود، در تحلیل مارکس، به عنوان محرک ها و ظرفیت های متمایز گونهی انسان در نظر گرفته شده که او را به سطح بالاتری از آگاهی یا خودآگاهی که به آگاهیِ کلی (عینیت بخشی) و سرشت «عام» تولید انسانی مرتبط است، هدایت می کند(43)
فوئرباخ، با بسط ایده های ریماروس، کانت، هردر و فیشته، استدلال کرد که این خودآگاهی انسان ها بود که به آن ها اجازه داد خود را بخشی از یک وجود کلی یا نوعی، یعنی به عنوان موجودات اجتماعی ببینند، و باعث ایجاد «تفاوتی اساسی» بین آن ها و سایر حیوانات شود. او نوشت: “به معنای دقیق تر» «آگاهی تنها در مورد موجودی که گونه و حالت وجود او، موضوعی ذهنی است، فرض می شود. اگرچه حیوان از خود تجربهای به عنوان یک فرد دارد ـ به این معنا که احساسی از خود دارد ـ این کار را به عنوان یک گونه انجام نمی دهد. … زندگی درونی انسان با این واقعیت شکل گرفته است که انسان خود را به گونهی خود مرتبط می کند [به طور کلی]، به حالتِ وجودِ خود.(44)”
مارکس برخی از جنبه های مفهوم وجود نوعی را از فوئرباخ اخذ کرد، به ویژه این مفهوم که آگاهی اختصاصیِ انسان یک آگاهی کلی یا آگاهیِ نوعیِ تکامل یافته بود.(45) با این حال، مارکس این مورد را، هم به فرضیهی محرک های حیوانی به عنوان شالودهی روان شناسیِ غیر انسانی و انسانی، و هم به مفهوم موجودات انسانی به عنوان موجوداتِ عاملِ کار (Homo Faber) مرتبط کرد ;(46) در مفهوم ماتریالیستی مارکس، انسان ها به شکل فعال و خودآگاه رابطهی خود را با طبیعت و در نتیجه نیازها و پتانسیل های خود را از طریق تولید تغییر می دهند. از اینرو، اگر مارکس در تئوری بیگانگیِ خود، این ظرفیت را برای تکامل خودآگاهانه به عنوان وجه مشخصهی انسان نسبت به حیواناتِ غیرانسانی درنظر گرفت، این امر نه به عنوان یک تمایز توهین آمیز به منظور توجیه سلطهی انسان، بلکه صرفاً شناسایی نیازها، نیروها و ظرفیت های انسان برای خود سازی در طول تاریخ از طریق فرآیند کار و تولید بود.
بنتون، لورنته و سانبونماتسو همگی مارکس را برای این ادعا مورد سرزنش قرار می دهند که انسان ها، زمانی که از کار خود بیگانه می شوند، به موقعیتی تقلیل پیدا می کنند که با حیواناتِ غیر انسانی در آن مشترک هستند ـ خوردن، آشامیدن، تولیدمثل، و حداکثر، شکل دادن به خانه و پوشاک خود ـ در حالی که از ویژگی های وجود نوعیِ انسانیِ خود به عنوان تولید کننده های خلاق و عاملِ کار، بیگانه می شوند.(47) در اینجا، مارکس قرار است هستی شناسیِ گونه پرستانهای پیشرفته داشته باشد. با این حال، تحلیل تاریخی- ماتریالیستی کلاسیک مارکس انکار نمی کند که انسان از نظر زیست شناختی و روان شناختی با سایر حیوانات خویشاوندی نزدیک، از جمله محرک های مشترک متعدد، دارد. در عوض، او معتقد است که گونهی انسانی از نظر توانایی تولیدِ ”عام” و خود آگاهانه متمایز است، درنتیجه نسبت به سایر حیوانات کم تر توسط محرک های خاص محدود می شود. بنابراین بشریت قادر است طبیعت را به طرق مختلفی به ظاهر بی پایان تغییر دهد و دائماً نیاز ها، ظرفیته و قدرت های جدید انسانی ایجاد کند.(48)
این ویژگی انسان ها به عنوان موجوداتِ نوعیِ خودآگاه از طریق توسعهی تقسیم کار، مالکیت خصوصی، طبقه، تولید کالا و غیره نیز ظرفیت خودبیگانگی را ایجاد می کند. از نظر مارکس, بیگانگی به عنوان یک مسئلهی منحصراً انسانیِ برخود تحمیل شده است که, نباید با رنج حیوان (که انسان نیز در آن سهیم است) اشتباه گرفته شود، که محصول این خودبیگانگی نیست. (تکیه از فرستنده)؛ این خود بیگانگی انسان ها، محصول تاریخ بشریت، همچنین بیگانگی از طبیعت و سایر موجودات طبیعی است که منجر به یک گونه پرستی از خود بیگانه در جامعهی سرمایه داری می شود، همان طور که در اطلاقِ عنوان ماشین به حیوانات نزد دکارت می بینیم.(49)
مارکس کاملاً از شرایط اکولوژیکی حیوانات و تخریب و آلودگی ناشی از سرمایه داری بر آن ها آگاه بود. ازاین رو، در ایدئولوژی آلمانی، مارکس و انگلس آشکارا اظهار کردند که: “’ماهیت‘ ماهی ’وجود‘ او است، آب… ’ماهیت‘ ماهیِ آب شیرین، آب یک رود خانه است. اما به محض اینکه رودخانه برای خدمت به صنعت به کار گرفته شود، به محض اینکه توسط رنگ ها و سایر مواد زائد آلوده شود و توسط قایق های بخار پیموده شود، یا به محض اینکه آب به کانال هایی هدایت شود که زه کشی ساده می تواند ماهی را از محیط زیست آن محروم کند، مورد دومی که ’ماهیت‘ ماهی است متوقف می شود و دیگر یک محیط مناسب حیات نخواهد بود”. (50)
مارکس خود منتقدی قوی به متافیزیک دکارتی به دلیل حذف ذهن/ روح از قلمرو حیوان و کاهش آن به حرکات مکانیکیِ صرف بود. (51)به قول مارکس، “دكارت در تعریف حیوانات بهعنوان ماشین های صِرف، از چشم عصر مانوفاکتور نگاه کرده است. از طرف دیگر، نگاه قرون وسطایی این بود که حیوانات دستیار انسان بودند. (52)”
ادامه دارد…