باز هم از انگلس

فرانک دیه برگردان: ظفر دخت خواجه پور |
«اگر از پا درآمدیم، کاری جز این نداریم که دوباره از نو آغاز کنیم. استراحتی که ارزانی ما شده، مهلتی برای انجام یک کار بسیار ضروری به ما میدهد: بررسی عللی که به ناگزیر منجر به آخرین قیام و نیز شکست آن شده است.»
فریدریش انگلس
مارکس و انگلس در قرن نوزدهم زندگی می کردند. رشد فکری آنها «با سپیده دم درخشان» (هگل) انقلاب فرانسه در سال 1789 و راه حل های آن ها برای آزادی و برابری و همبستگی شکل گرفت. آن ها از نیمهی دههی 1840 مصمم بودند که انقلاب سیاسی بورژوایی باید انقلاب اجتماعی پرولتاریا را به دنبال داشته باشد. اساساً شرایط اجتماعی – به ویژه ارتجاعی و واپس ماندهی آلمان – انقلاب بورژوایی را می طلبید.
بعد از شکست 1848 وبا در نظر گرفتن موج رونق سرمایه داری بعد از 1852، دیدگاه آن ها در مورد انقلاب تغییر یافت: پرولتاریا باید خود را سازمان دهی کند تا به قدرت سیاسی دست یابد (پیام انجمن بینالمللی کارگران «انترناسیونال اول» در 1864).
انگلس از نیمهی دههی 1870 رشد و پیروزیهای انتخاباتی سوسیالدموکراتهای آلمان در انتخابات رایشتاگ را الگویی برای راه های رسیدن به قدرت وصف کرده است. با این همه، راست گرایانِ سوسیال دموکرات اولویت را به مبارزات و ائتلاف های انتخاباتی می دادند در حالی که انگلس به روشنی میگفت: ما باید بی وقفه به رشد (…) ادامه دهیم تا این رشد٬ خود فراتر از ظرفیت توانایی نظام حکومتی فعلی (برای حل بحران ها از طریق قانونی) شود. وی در ادامه گفت که در این هنگام بورژوازی زمین بازی قانونی را ترک می کند و یک دیکتاتوری آمرانه را برپا می دارد.
دولت و انقلاب
صحت این پیشبینی از یکسو در پایان جنگ جهانی اول و در پی موج انقلابی پساجنگ تأیید شده است – ویژگی قرن بیستم، تعداد بی شمار جنگهای انقلابی عمدتاً در پیرامون نظام سرمایه داری بوده است. با این همه، در مورد کشورهای پیشرفتهی سرمایه داری (به ویژه بریتانیا و ایالات متحدهی آمریکا) این انتظارات برآورده نشد. انگلس در پیشگفتار ترجمهی انگلیسی کاپیتال که در سال 1886 منتشر شد، نوشته است که مارکس بر اساس تحقیقاتش به این نتیجه رسید که «دست کم در اروپا، انگلیس تنها کشوری است که در آن جا انقلاب ناگزیر اجتماعی می توانست کاملاً با روشهای قانونی و مسالمت آمیز انجام شود.» بلافاصله می افزاید که اما مارکس انتظار نداشت که طبقات حاکم انگلیسی بدون مقاومت به این ضرورت تن دهند.[1] انگلس این مطلب را زمانی نوشت که به صراحت از وضعیت جنبش کارگری انگلیس و اتحادیه هایی که با حزب لیبرال ائتلاف کرده بودند، انتقاد می کرد.
علل این گونه تناقض گویی چه بود؟ من فقط سه دلیل را نام می برم. نخست: انگلس و نیز هم عصرانش در قرن نوزدهم نمی توانستند پیش بینی کنند که با رونق سوسیالیستی جنبش کارگری در گذار به قرن بیستم، چه حرکت های مخالفی از یک سو از جانب بحران ته مانده های رژیم های فئودالی و از سوی دیگر از جانب حکومت های بورژوایی می تواند پیش بیاید. از یک طرف دیالکتیک انقلاب و ضد انقلاب تکوین و توسعه یافت که همراه با خشونت و ترور و جنگ بر علیه «خطر سرخ» پیشروی می کند. در دوران فاشیستی و در زمان جنگ، این ضد انقلاب به منتهی الیه رشد خود رسید. از طرف دیگر دیالکتیک سرکوب و ادغام جنبشهای کارگری به وجود آمد که به اشکال گوناگون با گرایش به جناح اصلاح طلب یا پذیرش موقتی سیاست (سازش طبقاتی) تحقق یافت. نفوذ به اصطلاح اتحادیهی فوردیستی سرمایه داری پیشرفته مهم تر از همه به نظر می رسد که از طریق دخالت دولت رفاه، سرمایه داری مصرفی و فرهنگ مصرفی توده وار (Massenkultur) با هدف تجاری، به تدریج به ابزاری مؤثر برای از حرکت انداختن طبقهی کارگر تبدیل شدهاند.
دوم: با انتظار «ناگزیری» انقلاب پرولتری و پیروزیش، توهماتی هم در مورد نقش و در ارتباط با آن «رسالت تاریخی» طبقهی کارگر گره خورده بود. در روند شکل گیری طبقاتی، جریان های بسیار متفاوت سوسیالیسم در (اروپا) همواره با گرایشی به شدت رفرمیستی شکل گرفتند. علاوه بر آن، تأثیر زیاد مذهب و ایدئولوژی طبقهی حاکم (مثلاً ناسیونالیسم) بر بخشی از طبقهی کارگر وجود داشت. این که چنین گرایش هایی از طریق بحران ها یا کنترل قدرت دولت ضعیف شده یا از بین می روند، تأیید نشده است. تمرکز بر پرولتر صنعتی به عنوان تولید کنندگان ثروت جامعه در قرن 19 کاملاً درست است، ولی منجر به دست کم گرفتن اهمیت بخش های غیرصنعتی طبقهی کارگر و در (دراز مدت) منجر به دست کم گرفتن تغییرات در ترکیب طبقهی کارگران مزدبگیر به علت افزایش فعالیت های خدماتی و انقلاب های نیروهای مولد می شود، در پی آمد آنها، کارگر در حاشیهی روند تولید قرار می گیرد به جای آن که عامل اصلی آن باشد.[2] بدین ترتیب، پرسش اصلی مورد توجه قرار می گیرد که ما باید دیدگاه ها دربارهی بحران فعلی سرمایه داری و جنبش کارگری را مورد بحث و گفتگو قرار دهیم.
سوم، تناقض هایی را باید به یاد آورد که با طرح مسألهی دولت در ارتباطند. بدون شک جهت گیری به سوی تسلط قدرت سیاسی کاملاً درست بود. از سوی دیگر هشدارهای آنارشیست ها که بر تصرف فضاهای خود به خودی و خود گردان تمرکز می کردند، قطعاً در برابر خطر استحالهی اقتدارگرانهی سوسیالیسم که منجر به اِعمال فشار و نفوذ قدرت دولتی می شود، بجاست. شکست سوسیالیسم دولتی را می توان تأیید تلخ چنین انتقادی تلقی کرد. در عین حال، با تز انگلس دربارهی «از بین رفتن تدریجی دولت» بعد از این که پرولتاریا (…) قدرت دولتی را تسخیر و (در مرحلهی اول) ابزار تولید را دولتی کرد (MEW 19T 222f)، نمی توان همهی تغییرات در اهمیت دولت را مورد توجه قرار داد؛ تغییراتی که در طول قرن بیستم در کشورهای پیشرفتهی سرمایه داری به سبب الف- فرآیند های بحران درون ماندگار و نیز به مبارزات طبقاتی و تغییرات جهانی مناسبات قدرت بین سرمایه داری و سوسیالیسم و بیش از همه بعد از 1945 پیش آمده اند. دولت مداخله گر مدرن هنوز هم یک دولت طبقاتی است؛ ولی با کارکرد های تنظیمی و نظارتی (اقتصادی و رفاهی). با گسترش نظام سازوبرگ ها و رشد کارمندان دولتی، آنان جناحی مهم از طبقهی مزدبگیر شده اند و دولت خود میدانی برای مبارزهی طبقاتی شده است.
مخالفت با تقلیل گرایی مکانیستی
تاریخ قرن گذشته پرسش های خطیر تازهای مطرح ساخته است که اگر ماتریالیسم تاریخی – شامل شناخت «گرایش تاریخی انباشت سرمایه دارانه» – را همچون دکترینی از قوانین طبیعی (قابل پیش بینی) گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم در نظر بگیریم قادر به پاسخ گویی به آن ها نخواهد بود. در هنگام چرخش قرن (1900)، تفسیر سوسیال دموکراسی آلمان به ویژه در آثار کائوتسکی، از انگلس استخراج نوعی به تأخیر انداختن فعالیت انقلابی بود با این هشدار که «هیچ چیز نمی تواند روند سوسیالیسم را متوقف کند» (اشاره به گفتهی معروف اریش هونکر در مورد سوسیالیسم در جمهوری دموکراتیک آلمان م.) در برابر آن چپ گرایان (رزا لوکزامبورگ و لنین) در بینالملل دوم بودند که می خواستند مارکسیسم را همچون «نظریهی زندهی کنش انقلابی درک کنند…
انگلس خود در نامه های زمان کهولتش که توماس کوچینسکی آن ها را در «در پرتو فروپاشی سوسیالیسم واقعاً موجود» تفسیر کرده است،[3] به شدت مخالف تفسیرهای اکونومیستی و تقلیل گرایانه از ماتریالیسم تاریخی و نقد اقتصاد سیاسی و دقیقاً مغایر دیدگاه مکانیستی انتقال خودکار واقعیت های پایهای اقتصادی به حوزهی سیاست بود. وی در نامهی معروف به جوزف بلوخ (سپتامبر 1890 ) از خودش در مقابل «برخی مارکسیستهای جدید تر» که «گاه تأکید بیشتری به جنبهی اقتصادی می دهند» دفاع می کند. انگلس میگوید: «بنا بر برداشت مادی تاریخ، تولید و بازتولید زندگی واقعی مؤلفهی اصلی است (…) اکنون اگر کسی این دیدگاه را چنان تحریف کند که گویا مؤلفهی اقتصادی تنها عامل تعیین کننده است، این جمله را به عبارتی بی معنی، مجرد و یاوه بدل کرده است. وضعیت اقتصادی اساس است، ولی مؤلفه های مختلف روبنایی – اشکال سیاسی مبارزهی طبقاتی و نتایج آن – قوانینی که طبقهی پیروز بعد از پیروزی در نبرد برقرار می کند و جز آن – اشکال حقوقی و اکنون حتی بازتاب همهی مبارزات واقعی در ذهن افراد درگیر در این مبارزه ها، نظریه های سیاسی، حقوقی، فلسفی، دیدگاه های مذهبی و تکامل شان به نظام های جزم اندیشانه، نیز بر روند مبارزات تاریخی تأثیر می گذارند و در بسیاری از موارد شکل آن را رقم می زنند. کنش و واکنش تمام این مؤلفه هاست که در جریان انبوه بی نهایت رویداد ها (…) جنبش اقتصادی به عنوان یک ضرورت، خود را اعمال می کند.. در غیر این صورت به کار بردن این نظریه در ادوار تاریخی، آسان تر از حل معادلهی درجه اول خواهد بود.»[4]
انگلس بارها در مورد تغییر شرایط عملی، ازجمله دربارهی داوری های نادرست و خطا های خود و مارکس نوشته است. در مجموعه مقاله های «انقلاب و ضد انقلاب در آلمان» (1851) پس از انقلاب 1848 نوشت: « شکستی سخت تر از این که حزب انقلابی – یا بهتر است بگوییم احزاب سیاسی انقلابی – در این قاره در همهی خطوط نبرد از آن آسیب دیده اند، تصورنشدنی است. اما این به چه معناست؟ (…) امروزه همه می دانند که هر تکان شدید انقلابی باید مبتنی بر یک ضرورت اجتماعی باشد که نهاد های منسوخ و کهنه مانع تأمین آن می شوند. شاید این ضرورت هنوز خیلی مبرم، خیلی عام، به نظر نرسد که موفقیت فوری آن را تضمین کند؛ اما هر تلاشی برای سرکوب خشن این ضرورت، بر اهمیت آن می افزاید تا این که بر موانع تحقق خود فائق آید. پس اگر ما یک بار شکست خوردیم، کار دیگری نداریم مگر آن که دوباره از نو آغاز کنیم. و شاید استراحت کوتاهی که در بین پایان اولی و آغاز دومی ارزانی ما شده است، خوشبختانه به ما فرصتی برای انجام یک کار ضروری بدهد: بررسی عللی که ناگزیر منجر به قیام و نیز شکست آن شده است. دلایلی که نمی توان در بلند پروازی های پیش آمده، ظرفیت ها، اشتباهات، خطاها یا خیانت بعضی از رهبران یافت، بلکه باید آن را در وضعیت عمومی جامعه، در شرایط زندگی تمامی کشورهای متأثر از آن شوک جستجو کرد.[5]
بازگشت به مبارزهی طبقاتی
انگلس در اواخر عمر – با استفاده از نمونهی انگلستان – خود را با این پرسش روبرو ساخت که موقعیت یک دولت سرمایه داری در بازار جهانی چه اهمیتی برای رشد جنبش کارگری و سوسیالیسم دارد؟ با گذار به امپریالیسم و همچنین با جهانی شدن در اواخر قرن بیستم این مسأله از اهمیت هرچه بیشتری برخوردار شده است. انگلس در پایان متنی دربارهی تغییرات اجتماعی و سیاسی که در انگلیس بین 1845 و 1885 پیش آمده بود، می نویسد: «حقیقت از این قرار است: مادامی که انگلستان از انحصار صنعتی برخوردار است، طبقهی کارگر انگلستان تا حدی در مزایای این انحصار سهیم بوده است. این مزایا بسیار نابرابر در بین آن ها توزیع می شد و اقلیت ممتاز بخش اعظم آن را از آنِ خود می کند، اما حتی تودهی بزرگ مردم نیز هر از گاهی، سهمی از آن خواهد برد. از همین روست که از هنگام فروپاشی جنبش اوونیسم در انگلستان، هیچ سوسیالیسمی در آن جا بوجود نیامده است. طبقهی کارگر انگلستان موقعیت ممتاز خود را پس از فروپاشی این انحصار از دست خواهد داد. به این طریق همگان، – اقلیت ممتاز و رهبری کننده نیز مستثنی نخواهند بود – روزی خود را به ناگزیر در سطحی همانند کارگران در خارج خواهند دید. و به این دلیل است که سوسیالیسم در انگلستان بار دیگر پدیدار خواهد شد.»[6]
این انحصار واقعأً به زودی از هم پاشید، با این حال با ظهور ایالات متحده امریکا و ظهور دولت رایش آلمان، الگوی جدیدی پدیدار شد که در آن بخشهایی از طبقهی کار بوجود آمد که نه تنها از نظر اقتصادی از موقعیت بازار جهانی صنایع شان بهره بردند، بلکه از نظر ایدئولوژی هم تحت نفوذ تفکر رقابتی امپراتوری قرار گرفتند. در زمان جنگ سرد این تنها اتحادیه های کارگری آمریکا نبودند که به عنوان عامل تثبیت کنندهی «امپراتوری آمریکا» عمل می کردند.
در حال حاضر می بینیم که چطور – به ویژه در ایالات متحده آمریکا – از دست دادن چنین موقعیت های ممتازی (افول اجتماعی طبقهی کارگر مرد و سفید پوست در مناطق صنعتی قدیمی و در صنعت اتومبیل سازی) بحران های اجتماعی و سیاسی پدید آورده که موجب قطبی شدن شدید اجتماعی و سیاسی است: از طرفی پوپولیست های راست گرای دور و بَر ترامپ، که بخشی از آنها آشکار فاشیست و مسلح هستند – از طرف دیگر زنان جوان سیاه پوست که خود را سوسیالیست های دموکرات می خوانند و توانستند از کرسی های خود در کنگره دفاع کنند. بدون تردید تازه در آغاز مبارزات حاد طبقاتی ایستادهایم که ناشی از افول ایالات متحدهی آمریکا به عنوان قدرت رهبری جهانی و افول اجتماعی آنانی است که زمانی بخش های ممتاز طبقهی کارگر بودند. حتی بخش هایی از پرولتاریای صنعتی آلمان که از موفقیتهای صادراتی اقتصاد آلمان بهره مند شدهاند همراه با اتحادیه هایشان در پیِ بحران های بازار جهانی، از دست دادن جایگاه رقابتی و نیز در پی تغییر تصمیمات سیاسی برای مبارزه بر علیه بحران جوّی، با مسألهی افول اجتماعی روبرو می شوند.
فراسوی استثمار و مردسالاری
سرانجام انگلس در چارچوب برداشت ماتریالیستی از تاریخ به اشکال سلطه پرداخت که با «ورود به تمدن»[7] بر شالودهی مالکیت خصوصی به فراسوی روابط اقتصادی استثمار و سلطه میان طبقات اشاره دارد. «منشأ خانواده ، مالکیت خصوصی و دولت» (1884) همراه با نوشته های سوسیالست های اولیه شارل فوریهCharles Fourier و کتاب آگوست ببل «زن و سوسیالیسم» (1879) – وقف رهایی زنان نه تنها از استثمار و سرکوب بلکه از سلطهی مردسالاری شده است. وی نوشت: «نخستین ستیز طبقاتی که در تاریخ رخ داد همراه بود با رشد ستیز بین زن و مرد در ازدواج تک همسری و نخستین سرکوب طبقاتی سرکوب جنس زن به وسیلهی جنس مرد بود.»[8] سلطهی مالک ابزار تولید بر نامالک ابزار تولید و (سلطهی) مرد بر زن – به نوشتهی گئورگ فولبرت[9] – توسط سه نهاد تأمین میشود:1. خانوادهی پدرسالار، 2. مالکیت خصوصی برطبق موازین حقوقی، و 3. دولت به مثابه ابزار پیشبرد، حفظ و قانون گذار این روابط وابستگی. این یافته ها برای رشد جنبش سوسیالیستی زنان (در چارچوب جنبش کارگری) اهمیت بسیار داشتند. جنبش فمینیستی جوان تر، یکی از مهم ترین جنبش ها در جوامع سرمایه داری پیشرفته – نسبت به محدودیت های مفهوم کار نزد مارکس و عملکرد رهایی زنان در جوامع سوسیالیستی برخورد انتقادی داشته است – اما از سوی دیگر این را هم تصدیق کرده که رهایی زنان را همواره باید در متن مبارزه برای تغییر در روابط مالکیت و همچنین تغییر نقش دولت در امنیت حقوقی سلطهی پدرسالاری دریافت.
سرانجام باید «دیالکتیک طبیعت» انگلس را به یاد آورد – در اینجا علاقهی او صرف علوم طبیعی نوین میشود، وی طبعاً اهمیت آن را در بستر توسعهی نیروهای تولیدی به سبب انقلاب صنعتی می بیند. با شیوهی تولید سرمایه داری «سلطه [انسان] بر طبیعت» به سطح جدیدی از تمدن می رسد. شیوهی تولید سرمایه داری محرک هم بهره برداری از طبیعت (مواد خام، زغال سنگ، و غیره) و هم استفاده از نیروهای طبیعی (هوا، آب و خاک) است. به این ترتیب توسعهی سرمایه داری مدرن را باید فرایند دیالکتیکی ارتباط میان انسان و جامعه و طبیعت درک کرد. اِلمار آلتفاتر (Elmar Altvater) تحلیل های خود از سرمایه داری معاصر را گسترش داده تا شامل ابعاد بازار جهانی و مسألهی بحران اکولوژیکی بشود. او «رابطه با طبیعت» را همچون رابطهی سلطه توصیف میکند که به شکل بنیادی کرهی زمین را تغییر داده است: «آلایندگی تولید و مصرف، محیط سیاره و به ویژه اتمسفر را تغییر داده است. چنان که می دانیم، عواقب آن هولناک است. اگر از مدل انباشت سرمایه داری پیروی شود، نمی توان مانع نابودی اقلیم شد. در این مورد آلتفاتر (Altvater) به انگلس اشاره دارد که برای او «روشن است جامعه و طبیعت محدوده هایی جدا از یکدیگر ندارند، چنانکه انگلس در رئوس مطالب طرح کلی اثرش دیالکتیکِ طبیعت نوشت آن ها باهم مرتبط اند، آن ها رابطهی اجتماعی طبیعت (gesellschafliche Naturverhätnis) هستند که به شکل دیالکتیکی باید از آن رمزگشایی کرد (MEW 20T 307)».[10]
اجبار برای رشد – بر اساس روابط مالکیت سرمایه داری، منطق استثمار (که شامل استثمار کار مزدی هم می شود) و رقابت – باید قطع شود. در دویستمین سالروز تولد فریدریش انگلس٬ همچنان در «جزیرهی رفاه» در«سرمایهداری فاجعه»ی جهانی هستیم. هر روز سناریو های فاجعه را در برابر ما می گذارند. امروزه به هم پیوستن بحران های اقتصادی (اضافه انباشت ساختاری)، اوج گیری نیروی تولیدی (انقلاب دیجیتالی)، نابرابری اجتماعی و منطقهای در مقیاس جهانی و نیز بحران های اکولوژیکی (زیست محیطی) و بحران همه گیری جهانی کرونا، «بحرانی چند جانبه» را رقم می زند – از این روست که تغییرات قدرتی که در نظام جهانی رخ میدهد بر خطر جنگ می افزاید. در تمامی این زمینه ها جنبش های مقاومت پدیدار می شوند، بدیل هایی برای شرایط موجود مورد بحث قرار می گیرد – از مبارزات کارگران مزدبگیر برای معیشت وحقوق اولیه در مطالبات کلاسیک اتحادیهای تا جنبشهای نیرومند اجتماعی در مبارزه برای دموکراسی و برابری اجتماعی و برعلیه رژیم های خودکامه.
جنبش کارگری قرن بیستم که بر کارگران صنعتی اتکا داشت، در قرن بیست ویکم، دستکم در کلان شهرهای سرمایه، مهم ترین نیروی محرک دگرگونی مترقی سیستم نخواهد بود. اما بخشی از یک بلوک نیروهای طبقاتی خواهند بود که در مبارزه برای جلوگیری از فاجعه ها «مسألهی سیستم» را (با توجه به مناسبات مالکیت و نیز اجبار برای رشد)، مطرح می کنند. مسایل بی شماری هست که بی پاسخ مانده – از آن جا که مبارزه برای بازسازی ساختار اکولوژیک و مبارزه بر علیه بحران آب وهوایی را نمی توان بدون مبارزه بر علیه نابرابری اجتماعی و استثمار با موفقیت به پیش برد، «مسألهی طبقاتی» طرح می شود.
بازهم انگلس
اخیراً در آمریکا کتابی با عنوان «مرگ از طریق ناامیدی و آیندهی سرمایه داری» منتشر شده است. هر دو نویسنده – ان کیس (Anne Case ) و اَنگوس دیتون (Angus deaton) اقتصاد دان هستند و رشد حوادث مرگ ومیر ناشی از «ناامیدی» – خودکشی، مواد مخدر/ الکل و جرم را – تحلیل تجربی کردهاند. در سی سال گذشته رقم مرگ و میر به نحو هولناکی بالا رفته است. و به ویژه در طبقات فرودست تر اجتماعی، یعنی کسانی که سطح تحصیلات شان زیر لیسانس است. تمرکز بر افول کارگران صنعتی سفید پوست در نتیجهی عقلانی سازی و جهانی سازی است. تنها از دست دادن منابع مادی سبب نا امیدی نمیشود: زیرا «مشاغل فقط برای به دست آوردن پول نیستند، آنها بنیاد مناسک، عادات و روال زندگی طبقهی کارگر را میسازند. اگر کار از بین برود، آن گاه سرانجام زندگی طبقهی کارگر نمی تواند ادامه یابد. این از دست دادن معنا، کرامت انسانی، عزت نفس که همراه میشود با از بین رفتن خانواده ها و اتحادیه ها سبب ناامیدی میشود- نه صرفاً از دست دادن پول.» [11]
البته نویسندگان با این مطالعه می خواهند به این پرسش نیز پاسخ دهند که چرا براساس این روند های افول اجتماعی، می توان ظهور راست گرایان پوپولیست در ایالات متحدهی آمریکا را که نمونهی مجسم آن ترامپ است٬ دریافت. ولی علاوه بر آن با اشاره به بریتانیای قرن نوزدهم از اتفاقات مشابه تاریخی هم سؤال می کنند: «انقلاب صنعتی که آغاز شده بود، آمیزهای پویا از نوآوری ها واختراعات وجود داشت ودرآمد ملی افزایش یافت. با این همه، کارگران از آن بهرهای نبردند. همچنان که مردم از زندگی نسبتاً سالم روستا به شهر های متعفن و ناسالم مهاجرت می کردند، نرخ مرگ ومیر بالا رفت.» در این جا بار دیگر به انگلس باز می گردیم که در 1845 در «وضعیت طبقهی کارگر در انگلیس»٬ آن را نقطهی آغاز سوسیالیسم مدرن تشخیص داد.
پیوند با منبع اصلی
[1] Friedrich Engels: Vorwort zur englischen Ausgabe, in: MEW 23, S. 40
[2] Karl Marx: Grundrisse der Kritik der politischen Ökonomie (Rohentwurf), Berlin 1953, S. 592/593 (= MEW 42, S. 601(
[3] Thomas Kuczynski: Engelsʼ Altersbriefe im Lichte des Zusammenbruchs des »Realsozialismus«, in: Sozialismus, H. 11/2020, S. 38–42
[4] Friedrich Engels an Joseph Bloch in Königsberg, 21. September 1890, in: MEW 37, S. 463
[5] Friedrich Engels: Revolution und Konterrevolution in Deutschland, in: MEW 8, S. 5
[6] Friedrich Engels: England 1845 und 1885, in: MEW 21, S. 197
[7] Friedrich Engels: Der Ursprung der Familie, des Privateigentums und des Staats, in: MEW 21, S. 152
[8] Ebd., S. 68
[9] Georg Fülberth: Friedrich Engels, Köln 2018, S. 57
[10]Elmar Altvater: Engels neu entdecken, Hamburg 2015, S. 155 und S. 159
[11] Anne Case und Angus Deaton: Deaths of Despair and the Future of Capitalism, Princeton und Oxford 2020, S. 8