گِل برای درمسال

عکس ‏‎Rah Parcham‎‏بر گردان محمد قاسم آسمایی

قسمت اول

 

در مورد برگردان کتاب

“گِل برای درمسال” برگردان وتلخیص کتابی است به زبان پشتو با عنوان “درمسال له خټی” که توسط جمعه خان صوفی نگاشته شده ونویسنده آنرا “مجموعۀ از خاطرات و یادداشت ها” دانسته است.

با نام جمعه خان صوفی قبل از سقوط دولت جمهوری دموکراتیک افغانستان/ جمهوری افغانستان آشنا ومیدانستم که وی سکرتر وسپس معاون اجمل ختک وکارمند شعبۀ روابط بین المللی کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان وازجمله مقربین خاص وهمنشین گرمابه وگلستان بعضی از بلندپایگان حزب ودولت است وگاهگاهی حین گردش های عصرانه اورا با جمعی دیگر در میکروریون میدیدم که با تبختر وسوار براسپ مراد، گشت وگذار میکرد.

سال قبل برحسب تصادف در یکی از سایت ها مطلبی در مورد مصاحبه جمعه خان با رادیو مشعل خواندم که در آن نامبرده خودرا پاکستانی دانسته و بردولت های افغانستان از 1973 تا 1992 انتقادات شدید نموده بود. این مطلب سبب شد که در مورد موصوف کنجکاوی بیشتر نمایم تا اینکه توانستم  ترجمۀ صفحات اخیر کتاب اورا باعنوان “گل برای درمسال” از قلم محترم نجیب سرغندوی بخوانم. در آن مقالۀ کوتاه اما جالب، نکاتی بود که  انگیزۀ شد برای پیدا کردن کتاب. برای این منظور به دوستان زیادی مراجعه نمودم تا اینکه رفیق شفیقم اکبرگر آنرا برایم ارسال نمود؛ جا دارد که در مورد این لطف او، سپاس بی پایان خویشرا ابراز نمایم.

بخش عمدۀ محتویات کتاب “گِل برای درمسال” اگر از یکطرف حاوی فعالیت های نشنل عوامی پارتی وسایر گروپ ها وگروهای مخالف دولت پاکستان، در داخل افغانستان وافشای کمکهای پولی، نظامی و سیاسی دولت های افغانستان با آنهاست؛ از طرف دیگر جمعه خان فعالیت ها، مصروفیت ها وزندگی خویشرا در داخل افغانستان به تفصیل در آن نگاشته است. به ملاحظۀ صفحات کتاب، نامبرده از سال 1967 با شهید داکتر نجیب وفامیل او آشنا ودوستی، رفاقت وصمیمت خاصی داشته وبرعلاوه مدتی طولانی آموزگار او در زبان انگلسی واردو نیز بوده است. در عین زمان او در سال 1982 با دختر محترم سلیمان لایق عضو کنگرۀ موسس حزب دموکراتیک خلق افغانستان، عضوبیروی سیاسی ومعاون حزب وطن، ازدواج نموده ورفیق، همنشین وهمراز شماری از بلندپایگان حزب ودولت جمهوری دموکراتیک افغانستان بوده وبه گفتۀ خودش با آنها “گپ وشپ” داشته است.

نکتۀ عمدۀ کتاب این است که جمعه خان صوفی در سال (1972) طور مخفی وبشکل خاص (با نام آذری پرویز مخمدوف تبعۀ اتحاد شوروی و پاسپورت آن کشور) از طریق افغانستان (شیرخان بندر) با همراهی سه نفر تباع شوروی از جمله (گابریلویچ اوسادچی) غرض آموزش های اختصاصی به شوروی رفته وبعد از ختم کورس دوباره به پاکستان برگشته است.

جمعه خان بعد از آن تاریخ روابط بلاوقفه، مستحکم وخاص با ادارات اطلاعاتی شوروی داشته و منبع مهم خبرچینی وگردآوری اطلاعات برای آنها بوده وتحت حمایه آنها قرار داشته است. به ملاحظۀ صفحات کتاب، میتوان گفت که محور اساسی کار وفعایت او در افغانستان وسفرهای بی شمارش به خارج از آن در حول همین روابط با دستگاه اطلاعاتی شوروی بوده که نویسنده گاهی به شکل مستقیم وگاهی هم در لفافه از آن پرده برداشته است.

با مطالعه محتویات کتاب، حیفم آمد تا هموطنان از نقش وکارنامه های شخصی که به حیث دوست بسیار نزدیک شماری ازخانواده های رهبران حزب ودولت جمهوری دموکراتیک افغانستان دودهه با پول مردم افغانستان زیست واروپا وآسیا را پل وگز کرد واز همه امکانات دولتی درسطح بسیار بالا برخوردار وصاحب خانواده وخانه وآنهم در محل زیست اعضای بیروی سیاسی حزب دموکراتیک خلق افغانستان گردید وچندین جلد آثار وترجمه هایش با پول وزارت اقوام وقبایل چاپ وتکثیر ودر ده ها کنفرانس وگردهم آیی بین المللی به حیث نماینده افغانستان صاحب نام ونشان گردید؛ با سقوط دولت جمهوری افغانستان به گفتۀ نمک خورد و نمکدان شکست؛ با یک جمله: «اوس پاکستانی یم/ حال پاکستانی هستم» برهمه اخلاصمندی ها، نیکی های دوستان شخصی وخانوادگی وکمک های مردم بی حدوحصر حزب ودولت  های افغانستان خط  بطلان کشیده وبرعلاوه تمام رازهای دولتی را که معمولاً بنا برملحوظات منافع ملی تنها با گذشت دهه ها از جانب دولت همگانی میشوند، افشا نموده است؛ بی خبر بمانند.

در آغاز میخواهم این نکته را علاوه نمایم که  “نوشتن خاطرات یک جاسوس، نیز جز ماموریت اوست”.

 

دربارۀ کتاب

کتاب “گِل برای درمسال” در شش بخش و706 صفحه بااضافه چندین قطعه عکس، از جانب صوفی پبلیکشنز (Sufi Publications  )  در راولپندی چاپ، اما سال نشر آن قید نگردیده است.

قابل یادآوری است که مطالب بخش اول و دوم کتاب که حاوی دوران طفولیت و کودکی و نوجوانی جمعه خان است؛ بصورت فشرده برگردان شده است.

 

روی جلد کتاب

بخش اول

پدرم جمعه خان فرزند امبارس خان ونواسه خواجه محمد وبه قوم تورکرم خیل هستیم. تاریخ تولدم براساس اسناد شمولیت در مکتب 15 نومبر سال 1948 قید شده، اما مادرم گفته که سال تولدم “سال پاکستان” است یعنی  ماه جون سال 1947.

خواهرم ( زرمهاله) و برادرم (زیارت خان) بزرگتر از من وسه برادرم (رسول خان، محمد افضل وبختیارعلی) ودو خواهرم (ماه رحلت و فریده) کوچکتر از من هستند. از آنجای که پدرم از جملۀ رفقای باچاخان [خان عبدالغفارخان] وکانگرسی (خدایی خدمتگار) بود، با اودرزاده  های خویش مناسبات حسنه نداشت. باوجود که با سپین کرمخیل مسجد مشترک داشتیم، اما حجره های ما جدا بود وپدرم تا دم مرگ پا به حجره سپین کرمخیلی ها نگذاشت.

بعد از ایجاد پاکستان ودوران حکومت قیوم خان شماری زیادی از کانگرسی ها در اثر شهادت مسلم لیگی ها روانه  زندان شدند؛ اما پدرم به این علت از زندان نجات یافت که مامای ناسکه او، شیرداد بابا شخص دلاور وجنگی بود و با خدایی خدمتگارها همدردی داشت ونامبرده اخطار داد هرگاه کسی برعلیه خواهرزاده اش شهادت دهد، سروکارش با او خواهد بود.

پدرم زمیندار وبرادر نداشت ونسبت به سایر اودرزاده ها، مالک زمین بیشتر بودیم. قریه ما مانیره نام دارد که متشکل از دو قریه مانیره بالا و مانیره پایین است اگر چه حال از آن ضلع (معادل ولسوالی) تشکیل شده است.

در آن وقت در سرتاسر مانیره یک مکتب ابتدایه بود و مکتب عالی تنها در صوابی بود. در تمام قریه تنها چند نفر چند صنف محدود درس خوانده وهیچکس تعلیم مکمل نداشت. برای دختران زمینه هیچگونه تحصیل موجود نبود. مانند سایر مناطق قبایل پشتونها با تاسیس مکتب ابتدایی برای دختران مخالفت صورت میگرفت وتنها حکومت صوبایی قیوم موفق شد مکتب دخترانه را بنیاد نهد.

من زیاد کوچک بودم شاید تنبان نمی پوشیدم که برق به قریه ما آورده شد. تا این وقت مردم از شمع ویا  شونتی [در دادن چوب جلغوزه برای روشنی منزل] استفاده میکردند. ما زیاد خوشبخت بودیم که از چراغ لاتین [اریکین/ لمپه] استفاده میکردیم  که زیات شی قیمتی دانسته میشد.

من از طفولیت یاغی وباغی بوده واکثرا همراه پدرخویش دعوی مینمودم، او گاهی بالایم قهر میشد وگاهی هم میخندید. پدرم طبیعت سخت داشت، اما من همراهش بحث وگفتگو میکردم. گاهی که مرا لت وکوب میکرد، مادرکلانم حامی من بود ومرا نجات میداد. مادرکلانم با وجود که با او شوخی میکردم، با من مهربان بود، این شکل آزادی ومناسبات با پدرم تا آخر باقی ماند. من برعکس برادر بزرگم، با همسالان در بازیهای فولکلوریک ومحلی وجنگها شرکت میکرم وشبانه ناوقت به خانه می آمدم.

پدرم بیسواد وزمیندار بود. پدرم در سال 1975 زمانی که من در افغانستان بودم، وفات کرد. در طفولیت، پدرم مرا به مسجد فرستاد، آنجا نماز یادگرفتم و سپس سپاره وقرآن را ختم کردم، پنچ گنج را نیز شروع نمودم. به یاد دارم که به مسجد ما علما آمده بودند، در آن وقت مدرسه ودارالعلوم بسیار کم وتقریبا نادربود، بطور عنعنوی آموزش در مسجد صورت میگرفت. چلی ها وطالب ها در مسجد میبودند. دروس آموخته من مورد پسند عالم ها قرار گرفت واز پدرم تقاضا کردند تا من را با آنها همراه سازد وعالم بزرگی از من بار خواهد آمد؛ مگر پدرم قبول نکرد. پدرم میخواست تا ما به مکتب رفته وآموزش عصری را فرا گیریم. علت آن این بود که پدرم کم کم آدم سیاسی بود وسایر مردم محل داراها و خان ها بودند.

پدرم دوستی از قوم مومند بنام عبدالرحیم داشت که در قریه ما خیاطی میکرد، در آن زمان او شخص تعلیم یافته بود وبه فارسی می فهمید. برادر بزرگش از جمله ناقلین در کندز بود ودر آنجا پسر بردارش نظیف الله نهضت از جانب حفیظ الله امین به حزب خلق جذب شده بود.  نظیف الله نهضت [امینی مشهور که در زمان ولایت او فاجعه کشتار مردم هرات (بیست و چهارم ماه حوت سال ۱۳۵۷) صورت گرفت.] بعد از انقلاب، نخست در هرات و بعداً در غزنی والی شد ودر دوران آخر دولت حفیظ الله امین، سفیر افغانستان در کیوبا بود .[جمعه خان صوفی، زمانی که نظیف الله نهضت والی غزنی بود، به دیدار او شتافته وچند شبی مهمان او بوده است.]

چگونگی سنت شدنم به خاطرم باقیمانده است؛ آن زمان، داکتر نبود ونه مردم شیوه دیگری ختنه کردن را میدانستند؛ به همین جهت ختنه کردن پسران توسط دلاک صورت میگرفت. مراسم ختنه  کردن توام با  جشن بزرگی همراه بود. من و زیارت خان [برادر بزرگش] ختنه شدیم. به خاطر دارم که پدرم دو میش یا گوسفند نر را حلال کرده ودر بین شُش آن دو میخ بزرگ برآمده بود. دلاک، طفل را بر ظرفی می نشانید وبرایش میگفت که بطرف بالا ببیند که گنجشگک طلایی ویا طیاره پرواز میکند. با دیدن طفل به طرف بالا، دلاک به سرعت با تیغ تیز، گوشت اضافی آلت تناسلی را میبرید وتوام با آن صدای مبارک مبارک حاضرین بالا میشد وسپس طفل را سوار بر دولی به خانه میبردند.

ختنه شدم به این جهت بخاطرم است که در اثنای بریدن گوشت اضافی آلۀ تناسلی یک قسمت جناح آن را نیز بریده بود و زخم به زودی التیام نیافت، مرا در بین آب روان می نشاندند و ماهی ها از آلۀ تناسلی ام گندگی را میخوردند ومرا بسیار آزاد میداد.

زمانی که برق به قریه آورده شد، مردم در ماه رمضان ویا برات، نعت خوانان وعلما را می آوردند. در مورد استفاده از لودسپیکر علما دودسته تقسیم شده بودند؛ یک گروه میگفت که پیامبر اسلام بر سجاده استاده ووعظ کرده است، به همین جهت وعظ و نصیحت توسط لودسپیکر مکروه وعمل غیراسلامی است؛ اما گروه دیگر کاربرد آنرا جایز میدانستند.

به گمان اغلب در سال 1953 مرا در مکتب ابتدایی دولتی (تا صنف چهارم) مانیری پایان [ منطقه  به فاصله تقریبا 103 کیلومتری شرق پیشاور] شامل ساختند. در دروس مکتب من لایق بودم، بواسطه قلم نی بر روی تخته نوشته میکردیم، از طفولیت با خط علاقه داشته وخوشخط بودم. سرود فعلی پاکستان در سال 1956 توسط حفیظ جان جالندهری نوشته شد وقبل از آن  ما سرود “ساری جهان سی اچها پاکستان همارا” را میخواندیم.

صبح وقت تمام اطفال  مکتب برای سرودن ترانه، دیدن نظافت در لین ایستاده میشدند؛ هر استاد خمچه چوب داشت و شاگردان  متخلف را میزدند. برعلاوه مکتب رفتن، من با پدر خود در زمینداری نیز کمک میکردم، علف درو وآنرا بخانه می آوردم وگاهی  هم گوسفندها را میچراندم.

بار اول که من لندن رفتم، چای سبز در هیچ سوپرمارکیت پیدا نمی شد وتنها در دکان بوته های طبی(Herbal Medicine)  میتوان آن را خرید. به همین ترتیب درزمان طفولیت ما، درزمستان زمانی که مبتلا به رزش و زکام میشدیم مادرکلانم آنرا برای ما میداد و برای ادرار شبانه ما، زیر چهارپایی ظرفی را میگذاشت وتا صبح ناوقت ما را بیرون نمیگذاشت.

در قریه ما، آموزش دیده ها بسیار کم بود، مردم عوام اینرا قبول نداشتند که باران از ابر میبارد، بلکه همه  بر این باور بودند که باران از آسمان میبارد وآسمان هم چند طبقه است. علاوه بر این زمانی که رادیو تازه آمد  وبسیار کلان بود، مردم فکر میکردند که در بین این ماشین کسی نشسته است. گرفتن نام ساینس کفر شمرده میشد، جهالت همه گیر بود، مگر مردم بسیار با حوصله بودند و ممکن این نتیجه زیست  مشترک چندصدساله  ما با هندوها بوده باشد.

دوران کودکی ومکتب عالی/ لیسه

با فراغت از صنف چهارم وختم کردن مکتب ابتدایه، دوران کودکی نیز برای من ختم شد. در این وقت من ده یا یازده سال داشتم. البته جدا کردن دوران کودکی ونوجوانی وکشیدن خط فاصل بین هردو کاری است دشوار واینکه تصور کرد با عبور از مرحلۀ کودکی، شخص کاملاً تغییر یابد وعلاقمندی های دوران کودکی را فراموش نماید، هرگز چنین نیست؛ بلکه تمام آن بازی ها، مزاح ها، شکار، گشت وگذار وکارهای فراگرفتگی در دوران نوجوانی، کماکان ادامه یافته ورشد می یابد وبا آموختن مطالبی نو، علاقمندی های تازۀ ایجاد گریده، ذهن شخص وساحۀ دید وی شگوفان شده ودرعمق وسطح وسعت می یابد وتوأم با آن دلچسپی ها، نیز ازدیاد می یابد.

به تصورم در سال 1958 من در مکتب عالی دولتی صوابی [شهری به فاصلۀ در حدود صد کیلومتر بطرف شرق پیشاور]  شامل صنف پنجم شدم. تا جای که بخاطرم مانده است در آن زمان شاگردان صنف پنجم وششم لیلیه بودند وبچه های قریه های دوردست در آن می زیستند. آموزش عام نبود، مگر خانواده های بودند که برای تعلیم اهمیت قایل بودند وبه همین منظور اولادهای خودرا شامل لیلیه ساخته بودند. رفتن به صوابی، سبب وارد شدن تغییر تازه در زندگی ام شد وذهنم رشد کرد وبا تجارب تازۀ مواجه گردید.

بازی های ما همچنان ادامه داشت. در این زمان دسترسی به برق همگانی شده بود وخاصتاً در دوران مارشال لا ایوب خان [ایوب خان دومین رئیس جمهور پاکستان طی سالهای ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۹  که در نتیجه کودتا قدرت را از اسكندر میرزا، غضب وحکومت نظامی را اعلان کرد] که در خانه های ما زنان آنرا “مشرلا” میگفتند، تغییراتی بزرگی رونما شد؛ برق به منازل قریه توزیع و سرک ها نیز توسط پایه های برق تنویر گردید وبه این شکل ساحه  ومحل ساعت تیری ها وبازیهای ما از دیره به کوچه نقل یافت وبزرگان حجره از مزاحمت های ما راحت شدند.

منزل ما قبل از “مارشال لا” ویا اندکی پس از آن صاحب برق شده بود ومن کارهای خانگی مکتب را در روشنی آن انجام میدادم. در دوران کودکی وآغاز نوجوانی من، هنوز تیپ ریکاردر، تلویزیون، ویدیو و دی ویدی نبود؛ مگر جامعه بسیار سیکولار بود وخیراندیشی ها هم زیاد. بازی ها وسیل ساعت تیری وسرگرمی ها نیز گوناگون ومتعدد بود. اشتراک رقاصه ها ومجلسی ها [اشخاص که با سخنان و نمایشات، حاضرین مجلس را سرگرم میساختند] در مراسم  نامزادی ها، عروسی ها و ختنه سوری ها، معمول بود وآنها در مقابل پول محافل را گرمی ورنگینی می بخشیدند. در ماه رمضان برای دیدن قوالی خانی به حجره میراحمدشاه بابا که از صوابی وشاید پیرو طریقۀ نقشبندیه بوده باشد؛ میرفتیم و زمانی که میدیدیم مریدان او به حالت خاصی میرسند، لذت می بردیم. این گونه قوالی خوانی تا حال ادامه دارد.

دوران ایوب خان، مرحلۀ رشد صنعتی پاکستان بود و وضع زمینداران نیز بهبود یافت. پروگرام امریکایی کمک به قریه ها نیز موثر بود ودرنتیجه آن در شیوه زراعت تغییر آمد. زرع تنباکو، ایجاد گدامهای، تکثیربوته های تنباکو ویرجینیا، بازار تنباکو ومخصوصاً ارسال تنباکو به بازار پاکستان شرقی [بنگله دیش کنونی] سبب ازدیاد عواید کسانی شد که  در صوابی به آن مصروف بودند.

قبلا مردم ما در زمستان جواری ودر تابستان بیشتر جو میخوردند زیرا حاصل کشت گندم کم و از جو زیاد بود، لذا خوراک مردم غریب نان جوین بود. زمانی که تخم گندم میکسی پک از امریکا آورده شد، حاصلات گندم ازدیاد یافت ومردم بر آن نام “نیست پاک” [محو کنندۀ فقر] گذاشتند. حال جواری وجو کم یافت اند وجو برای صحت مخصوصاً برای قند ومریضی شکر بسیار مفید است.

در اوایل با آوردن تنباکو، ملا صاحبان با آن مخالفت میکردند وبعضی شان میگفتند هرکسی که این بوتۀ نجس را در زمین خویش کشت نماید، چهل سال حاصل آن حرام است. مگر درمقابل ضرویات معشیت و منافع اقتصاد، کی مقاومت کرده میتواند. در آغاز کیوران  CURERS  وگریدرکاران وسایر ماهرین رشته از آنطرف اتک می آمدند. بعدها، مردم محل شیوه های مربوط را فراگرفته  وگردانندگی این شغل ها را به دست خویش گرفتند.

برگهای رسیده تنباکو در کُرد، باید چیده شده ودر خمچه ها بسته گردیده تا سپس برای پخته شدن در کوره جابجا میگردید. اکثراً این خمچه ها توسط اطفال بسته میشد ومن هم مدتی مصروف این کار بودم، زیرا در موسم رخصتی های گرمی اکثر بچه های مکتب از اینطریق جیب خرج خودرا بدست می آورند. من علاوه برآن در کار TP3 نیز مصروف بودم  و آن عبارت  بود از ثبت سورت بندی دسته های تنباکو (نوع اول، دوم، سوم و چهارم) ومقدار آن در فورمه های مخصوص.

آنطوری که قبلاً تذکردادم پدر من طرفدار پاچاخان وعضو نهضت خدایی خدمتگار بود، اما در دوران ایوب خان تعدادی زیادی از خدایی خدمتگاران به زندان افتیده بودند و مردم از سیاست بیزار شده و سیاست ترعیب و تهدید ایوب خان حکمروا  ودر نظام بنیادی جمهوریت، تقریباٌ اکثریت مردم سهم میگرفتند.

نخستین سروکار عملی من با سیاست، زمانی آغاز شد که دوست ما شیرین خان از یک حوضۀ انتخاباتی شامل قریه کرمخیل، شیرزادخیل، طاوسخانی و غیره برای عضویت  در بی دی کاندید شد ودر مقابل آن  محمد حیات طاوسخانی که دوست پدر من هم بود قرار گرفت. سمبول انتخاباتی شرین خان تبر واز محمدحیات پیاله بود، من به طرفداری شیرین خان بر دیوارها با خط زیبا نوشته های کردم و این شعری را نیز سرودم «بیاورید بیاورید تبرچه را    تابشکنیم پیاله را” در انتخابات شیرین خان برد و محمد حیات باخت.

بعداً در انتخابات اسامبله قومی وایالتی پاکستان غربی بعضی از اودرزاده های ما از جمله شیرداد بابا وپسرانش پیردادخان وصاحبداد از نوابزاده عبدالغفورهوتی وشیرین خان از محمدعلیخان هوتی حمایت میکردند؛ همدردی ما با امیرزاده خان بود. دقیق بخاطر ندارم که نخست از طرف بی دی برای اسامبله ملی امیرزاده خان رفت یاخیر.؟ به گمانم  اکثریت خدایی خدمتگاران در زندان بودند.

زندگی پشتونها توام با اودرزادگی ودشمنی است؛ ما همیشه تلاش کردیم تا خودرا از اینگونه جنجال ها بدور نگهداریم. پدرم به عوض اینکه  تفنگ گرفته وباغاصب پلوان وزمین خویش بجنگد، به مرجع عدلی رفته وحق خودرا اعاده مینمود. اگر چه با بزرگ شدن ما کسی بر ما تعرض ننموده و نه ما برای کسی زمینه را مساعد ساخته ایم.

در مکتب در جمله شاگردان لایق بودم واسناد مکتب شاهد آن است. اما درمرحلۀ، از درس خواندن دلسرد شدم. اکثراٌ از مکتب گریز میکردم. علت آن جذابیت سرگرمی ها و بازی ها بود ومن به بهانه مکتب از خانه بیرون میشدم و کتابها را در جایی میگذاشتم و ساختن گُر را تماشا و یا در اده [ محل مانند چوک ومحل تجمع وگشت وگذار مردم] گشت وگذار میکردم وگاهی هم با کمان شکار مینمودم.

استادان که من  وزیارت خان را می شناختند، برای بزرگان ما شکایت کردند. من نه با نصیحت ونه با فشار، آمادۀ رفتن به مکتب نشدم. در این وقت در صنف هشتم بودم. سرانجام پدرم مجبور شد که مرا با خود در کار زراعت مصروف ساخته تا با کارهای ثقیل از کار بر سر زمین خسته و دوباره به مکتب رجوع کنم. اما نتیجۀ مطلوب را حاصل نکرد و سرانجام بعد از یکی دو هفته، با زدن چوب و به جبر مرا  دوباره به مکتب فرستاد.

من علاقۀ به مکتب نداشتم و تلاش میکردم تا به شکلی از اشکال خودرا از مکتب خلاص نمایم. آنزمان در امتحان سالانه شیوه چنین بود که تنها شاگردانی حق اشتراک داشتند که در امتحان مقدماتی کامیاب شده باشند. من برای اینکه ناکام شوم در پارچه امتحان به عوض جوابهای اصلی لندَی وچهاربیتی مینوشتم. مثلاً در امتحان تقریری ساینس گفتم: عصر ترقی وساینس را کار ندارم، زمان قبلی، شب های تیرشده و ایام گذشته را برایم بدهید. اما زمانی که نتایج ابلاغ شد من کامیاب شده وحسرت کسانی را میخوردم که ناکام شده بودند. به این شکل از روی مجبوریت  به مکتب ادامه دادم ودر امتحان سالانه نمرات عالی گرفتم.

در صنف نهم، رشته های ساینس واجتماعیات جدا میشد ومن از رشته ساینس ماندم و این آغاز اولین بدقسمتی من بود. بعد از این رفتن من به مکتب منظم شد. به خواندن اخبار شروع کردم. این زمانی بود که جنگ ویتنام به شدت ادامه داشت، من بریده های اخبار وعکس ها را نزدیک چپرکت خویش بر دیوار الصاق میکردم وبا سیاست دلچسپی ام پیدا شد.

نامزدی من: زیارت خان [برادر بزرگ] در قریه سلیم خان نامزد شده بود ومطابق رسوم پشتونها که غم زن گرفتن باید در کودکی شخص خورده شود وبرهمین اساس نامزدی وعروسی بر اساس توافق بین دوفامیل صورت میگرفت. در مورد این توافق نتنها از دختر بلکه از پسر نیز پرسیده نمیشد. این شیوه تا حال معمول است. در مورد من نیز چنین شد و پدرم باوجود مخالفت من، قول و قرارها وتوافقات  نمود ومرا نامزد ساخت.

در صنف نهم ودهم با شوق و علاقمندی درس می خواندم ومنظم به مکتب میرفتم. در امتحان ماه مارچ سال  1964 من بلندترین نمره (636) را در تمام مکاتب صوابی حایز شدم.

کالج صوابی

بعد از امتحان و نتیجه خوب، مرحلۀ دیگری در زندگی من شروع شد. من بالغ شده بودم وخواستار آزادی بودم. دوستان تازه و ومحلات جدید را پیدا کردم. اده صوابی برای اهالی مانیری، صوابی وقریه های اطراف آن حیثیت جاده آکسفورد، شانزه لیسی، مال رود وجاده جناح را دارد. پای من هم به این اده باز ودوران طفولیت و کودکی فراموش شد.

زیارت خان بعد از فراغت از صنف دوازدهم شامل کالج اسلامیه پیشاور شده بود ومن شامل کالج صوابی شدم. تقریباً یکسال در کالج صوابی ماندم ودوستانی تازۀ پیدا کردم، وهمزمان با سیاست فعال دلچسپی ام پیدا شد. گاهی که پیشاور می رفتم حتماً سینما رفته وفلم میدیدم. در آن وقت  فیلم های هندی ممنوع نشده بود؛ زیرا هنوز بین هند وپاکستان  جنگ صورت نگرفته بود.

در فضای سیاسی پاکستان تغییراتی رونما شده بود. در انتخابات جمهوریتهای بنیادی تقریباً هشتادهزار عضو بی دی انتخاب شده بودند. آنعده خدایی خدمتگاران یا رهبران وکارکنان نشنل عوامی پارتی که در اثر مخالفت با یکجا شدن صوبه با ون یونت ایالت پاکستان غربی زندانی شده بودند رها شده ویا در حال رهایی بودند. در جمله اینها کوکوکاکا هم آزاد شده بود. من با نعیم وسلیم به حجره او میرفتیم و با چهره های دیگر آشنا می شدیم واکثر آنها طرفداران باچاخان بودند. علاقه من به سیاست روبه افزایش بود.

بر اساس قانون سال 1962 در جنوری سال 1965 انتخابات صدارتی اعلان شد؛ در این زمان رهبری نشنل عوامی پارتی  را سیاستمدار مشهور بنگال، مولانا عبدالحمید بهاشانی به عهده داشت. ولی خان را در سیاست پاکستان کسی نمی شناخت؛ شهرت او تنها بنام فرزند باچاخان بود.  

نیپ [نشنل عوامی پارتی] در مقابله با مارشال ایوب خان، از محترمه فاطمه جناح، خواهر قاید اعظم محمد علی جناح پشتیبانی میکرد ونام اورا هم مولانا بهاشانی تجویز کرده بود. انتخابات سرگرمی های سیاسی را تندتر ساخته بود. من برای بار نخست  غرض اشتراک در جلسه حزب مخالف به مردان رفتم. در جلسه بزرگ  که در کمپنی باغ بود، بهاشانی صاحب وسایر رهبران حزب مخالف شرکت داشتند. تمام جلسه را نیپ سازماندهی نموده بود. در جلسه عوض قیوم خان، خانم او صحبت کرد زیرا وی براساس قانون از فعالیت سیاسی منع شده بود.

این جلسه یک نمایش بزرگ بود، اما فیصله انتخابات در اختیار مردم نه بلکه در دست هشتاد هزار نماینده منتخب جمهوریت بنیادی بود که به سهولت زیر تاثیر قدرت و پول قرار میگرفتند.

من از طرف نیپ به جرگه ها و جلسات میرفتم. به طرفداری ایوب خان ن کرنیل غفورخان، کرنیل امیرخان نوابزدادگان مردان و دیگران  قرار داشتند.

ادامه دارد