گِل برای درمسال

نویسنده: جمعه خان صوفی

برگردان و تلخیص: محمد قاسم آسمایی

61 

39

پیوست با گذشته

*1 *

در کابل قضایا با خوشبینی دیده میشد. داکتر نجیب براساس گفتار بنین سیوان نماینده ملل متحد برای افغانستان، اعلان کرد که هرگاه  طرح ملل متحد برای حل مسئله افغانستان دربرگیرندۀ حکومت شامل عناصر بیطرف و هموار ساختن زمینه برای انتخابات باشد، من در حکومت آینده شرکت نمیکنم. این یک اقدام نامعقول بود. زیرا از یک طرف وی طرفداران خودرا بی مورال و بی روحیه ساخت و از طرف دیگر در داخل حزب و حکومت برای مخالفین خویش و در بیرون برای مجاهدین فرصت را مساعد ساخت. همچنان بنین سیوان تنها نمایندۀ سرمنشی ملل متحد بود وهیچگونه فیصله نامه وتصمیم شورای امنیت در مورد موجود نبود وسخنان نامبرده به کف سرآب شباهت داشت؛ هرگاه قبول میشد خوب، در غیرآن هیچ تأثیری وارد کرده نمیتوانست.

برایم از کابل و بصورت مشخص از طرف لایق صاحب گفته میشد که همه چیز عادی است و انتقال قدرت هم بشکل عادی خواهد بود. اما  طرح بنین سیوان ناکام شد. اول برعلیه نجیب در حزب خودش بغاوت صورت گرفت وهمچنان مجاهدین و نمایندگان آن و حکومت نواز شریف که ANP یک جز آن بود؛ آنرا نپذیرفت.

برایم از کابل تیلفون شد که بیا وغم فامیل خودرا بخور. من به کمک نجیب الله مجددی [پسر عمۀ خانمش] از طریق سرکانو و جلال آباد به کابل رفتم. رسیدنم به کابل مصادف به همان شبی بود  که در میدان هوایی مانع رفتن داکتر نجیب به خارج شده و وی مجبور شده بود به دفتر ملل متحد داخل شود. من زیاد در هراس بودم. وضع بکلی خراب بود. حکومت تقریباً از بین رفته و هرکس در غم جان خویش بود.

پس از پناهندگی نجیب، طرفدارانش هم قهر وهم خفه بودند. رفتن بدون مشوره او و طرفداران خودرا در کام مرگ رها کردن، مورد پسند هیچ کس قرار نگرفته بود. طرفداران کارمل بسیار فعال و خوشحال بودند. شمال از دست رفته بود، احمدشاه مسعود به چاریکار رسیده و قوت های دوستم میدان هوایی را تصرف کرده بود. گلبدین حکمتیار از چهارآسیاب فیرهای خالی میکرد.

من به بسیار عجله برای فامیل خویش از سفارت هندوستان ویزه اخذ و روز سوم با فامیل خویش غرض پرواز به میدان هوایی رفتم. اما در میدان هوایی پاسپورت های ما را اخذ و تهدید نمودند که ما کابل را ترک کرده نمیتوانیم وحتی تصمیم چنین بود که ما را همانجا بندی نمایند، پس آمدیم. سفارت پاکستان زمانی که آگاه شد؛ گفتند در صورت تهدید خطر به سفارتخانه برویم.

در چنین وضع خانوادۀ لایق صاحب یعنی خسرم نیز تحت تهدید قرار داشت. لذا ما طور مخفی به منزلی دیگری کوچیدیم. حکومت و حزب حاکم وطن پیهم میتینگ دایر میکرد و فیصله های را نشر مینمود. نمایندگان حزب حاکم  با نمایندگان مجاهدین شمال و جنوب در رفت وآمد بودند.

مرحوم جنرال عبدالحق علومی دوست قدیم ما، انسان شریفی بود و در این وقت در کمپ طرفداران کارمل صاحب و خلاف رئیس جمهور نجیب بود. وی خبر شد و بتاریخ 18 اپریل شخصاً با ما به میدان هوایی رفت و پاسپورت های ما را دوباره اخذ کرد و با قهر گفت آنانی که پول دزدی نموده اند برای شان اجازه میدهید و مانع افراد شریف مانند ما میشوید. در همین روز وزیر امنیت یعقوبی صاحب از طرف شب خودکشی نموده بود و او به جنازه اش رسیده نتوانست اما در مقابل ما وظیفۀ خودرا انجام داد.

18 اپریل ما به دهلی رسیدیم و منتظر آمدن خشو وخیاشنه ام بودیم. خیاشنه ام در سفارت برلین مقرر شده بود. من برای هردوی آنها از سفارت جرمنی ویزه گرفتم و برای شان تکت یافتم و آنها رخصت شدند. ما چند روزی در دهلی ماندیم.

بتاریخ 6 می به قریه رسیدیم. در حیات آباد خانۀ کوچک کرایه گرفتیم و زندگی را آغاز کردیم.  باوجود که دوسال درسی اطفال از دست رفته بود، آنها شامل مکتب شدند. در این وقت دولت نجیب سقوط کرد و بین مجاهدین شمال و جنوب جنگ شدید جریان داشت. حکومت صبغت الله مجددی ناتوان و بی کفایت بود، مجاهدین همانند ملخ بر سرزمین سبز افغانستان باریده بودند. خانه، عزت و آبروی هیچکس مصئون نبود.

خسرم سلیمان لایق به کمک بعضی هواخواهان قبایلی به ولی باغ رسید. مدتی در ولی باغ مهمان بود و شماری دیگری از رفقای دیگر مانند رفیع و وطنجار هم بجابجا شده بودند. مناسبات من با ولی باغ نیز عادی بود و در رفت وآمد بودم.

اجمل صاحب رئیس حزب بود و از همۀ ما حذر میکرد، از مطلبی پنهانی ترس داشت. لایق صاحب مدتی در ولی باغ باقی ماند و وولی خان بسیار با حرمت با او برخورد میکرد. خانمش در جرمنی بود و شدیداً مریض و در حالت مرگ قرار داشت؛ مجبوراً وی هم همانجا رفت.

* 2*

من با خانوادۀ خویش در ماه اپریل از کابل برآمده بودم و خانه را مال و سامان برای لایق صاحب گذاشتم تا برای شخص قابل اعتمادی بسپارد. اما بعد از سقوط حکومت نجیب، مجاهدین همچو ملخ بر افغانستان فرود آمدند. منزل من نیز مورد چپاول قرار گرفت وغصب شد.

دورۀ چهار ماهۀ صبغت الله مجددی سپری و مطابق قرار قبلی ،دوران برهان الدین ربانی شروع گردیده بود. ماه اکتوبر بود و من بعد از جنازۀ سینیتر عبدالخالق خان با رسول امین، حکیم آریوبی و شاه آغا یکجا کابل رفتم. معضلۀ خانه حل نشد و باوجود حکیم صریح احمدشاه احمدزی وزیر داخله و تلاش پولیس حوزۀ نهم، نتوانستم منزل را از چنگ اشغالگران خلاص سازم.

من به منزل دوست خویش جنرال عبدالحق علومی رفتم که با دیدن من بسیار خفه شد و گفت  چرا آمده اید؛ کسی ترا خواهد کشت. من برایش گفتم که من با اشخاص مطمئن آماده ام، اما خودت محتاط باش تا ترا نکشند. موصوف علاوه کرد که من هنوز در وظیفۀ نظامی هستم و کسی برای من چیزی گفته نمیتواند. این زمانی بود که هنوز قوت های طرفدار کارمل و بریالی با قوت های دوستم و مسعود پهلو به پهلو در کابل موجود بود و تحت اداره علومی صاحب قرار داشت. جای افسوس است که این شخص شریف بعد از مدت کوتاهی در چهار راهی میکروریون در بین موتر کشته شد.

پسر معاون رئیس جمهور عبدالرحیم هاتف اختطاف شده بود و من غرض ابراز همدردی به منزل وی رفتم. هاتف صاحب گفت که سقوط نجیب وسپس گیرآمدن او در اصل دسیسه ِ بود که نماینده ملل متحد بینن سیوان هم در آن دخیل بود.

ادامه دارد