گِل برای درمسال

نویسنده: جمعه خان صوفی

برگردان و تلخیص: محمد قاسم آسمایی

 

34

پیوست با گذشته

برگشت و رفت و آمد

برنامۀ برگشت عساکر شوروی آغاز شده بود و چند ماه بعد یعنی اپریل 1989 تکمیل میشد. ماه دسمبر 1988 بود. همه خانوادۀ ما یعنی خانم و دو دخترم از جانب شوروی دعوت و در هوتل حزب اقامت داشتیم. پروگرام چنان بود که برای استراحت و گردش برای مدتی به سوچی برویم و بعد از آن فامیل به کابل خواهد رفت و من به بلغاریا سفر خواهم کرد؛ زیرا دوست من، محراب الدین پکتیاوال در آنجا سفیر افغانستان بود و ازمن دعوت نموده بود تا مدتی را در آنجا بسر ببرم.

زندگی ما در افغانستان تنها در حالت انتظار بود و کاری مؤثری نداشتیم. پروگرامهای من نیمه تمام ماند؛ اجمل صاحب در تلفون برایم گفت  که فیصله شده است باید برگردیم. من تفصیل بیشتر خواستم، اما جواب قانع کنندۀ نشنیدم. تنها همینقدر گفت که با داکتر صاحب (رئیس جمهور نجیب الله)  تمام مطالب فیصله شده است و نظر او نیز چنین است که باید برگردیم.

برگشت قوای شوروی ادامه داشت و طی سه ـ چهار ماه تکمیل میشد. برای من این مطلب عجیب بود، اما از اینکه فیصله صورت گرفته بود، چیزی گفته نمیتوانستم. براساس رفاقت، پشتو، غیرت ومصلحت مجبور بودم از مسکو مراجعت کنم.

حینکه به کابل رسیدم، مستقیماً به منزل اجمل صاحب رفته و سوال کردم که در پاکستان با ولی خان و دیگران در باره به فیصله رسیده اید؟ معلوم شد که تفاهم کلی وجود ندارد. اجمل صاحب و افراسیاب (اکبر خان) در غیاب من فیصله نموده اند و من مجبور هستم که با آنها بروم.

فضا چنان بود که امنیت نسبی موجود بود وحکومت کابل قوی بود؛ آنها از مهمانی های حکومت بهره گیری نموده بودند و حال که سرنوشت حکومت نجیب با بیرون رفتن قوای شوروی در خطر افتیده است؛ آنها پای خودرا میکشند. برای اینکه تمام جهان بشمول روسها چنین برداشت نادرست داشتند که با خروج قوای شوروی، حکومت کابل ساقط میگردد.

من شخصاً مهمان حکومت نبودم، در خانۀ خود زندگی میکردم، حکومت نه برایم محافظ، نه خانه و نه موتر داده بود. مانند سایر افغانها زندگی میکردم. یگانه تفاوت در این مورد این بود که خسر من در رهبری حزب و حکومت قرار داشت و بودن او در رهبری، برای من تاوان و تاوان رسانیده بود وهیچ فایده از آن ندیده بودم. زیرا وی در وقت کارمل و سپس به شمول دوران نجیب در کتابهای خوب طرفداران کارمل شامل نبود و هم به اصطلاح کابلی ها خودش نیز “خودکُش بیگانه پرست بود.” [ جمعه خان فراموش کرده  که وی در آپارتمان دولتی در میکروریون زندگی میکرد و در دهن دروازۀ محل زیستش پهره دار 24 ساعته موجود بود. مترجم]

روز دیگر داکتر نجیب دعوت وداعیه برای ما ترتیب نموده بود وخیربخش مری نیز در آن اشتراک داشت. خیر بخش مری برای داکتر نجیب گفت  که اینها رونده هستند، آیا جواب شما برای من نیز چنین است؟ داکتر صاحب در محضر ما گفت: این فیصله خودشان است، وقتی که تصمیم رفتن دارند، من درمورد چیزی گفته نمیتوانم، من هیچکس را جواب نه داده ام و نه ترا جواب میدهم.

فردا نزد اجمل صاحب رفته و گفتم که داکتر صاحب در مورد رفتن ما موافقت نشان نداد؛ این چگونه رفتن است که نه رضایت داکتر وجود دارد و نه جواب ولی خان و نه موافقت رفقای حزب کمونیست ؟ [حزب کمونیست پاکستان]

اجمل صاحب آزرده بود، وبدون مقدمه گفت که داکتر صاحب گاهی یکسان گپ میزند و زمانی به شکل دیگر، چاره دیگر نداریم. افراسیاب نیز هردو پا را در یک موزه کرده بود و نسبت به اجمل صاحب یک گام پیشتر بود.

لایق صاحب برایم گفت که داکتر صاحب چنین برداشت کرده که تا حال که قوی بودیم، اینها اینجا بودند و حال که سرنوشت ما معلوم نیست، اینها سرنوشت خودرا جدا میسازند و ما را در نیمه راه میگذارند. من گفتم که من مجبور هستم با آنها بروم؛ زیرا اگر باقی بمانم احتمالاً آنها تبلیغ خواهند کرد که صوفی در کابل خوش است و به این جهت نمی آید. البته من سرنوشت خودرا از شما جدا نمی سازم.

بنابر مشوره او و به همراهی او، نزد داکتر صاحب رفتیم و برایش گفتم که من با آنها میروم و بزودی برمیگردم و اگر مرگ باشد، یکجا خواهیم مرد و من رفیق شما هستم. به همین جهت فامیل را با خود نمی برم. (من در آنوقت احساس میکردم که من در بازی کشانده شده ام که یک سر آن هم نزد من نیست و حتی نجیب هم درمورد نقش ایفا میکرد و گمان من این است که  موقعیت لایق صاحب نیز چنین بود). نجیب به همۀ سخنان من گوش کرد، اما تعهدی نداد. البته لایق صاحب برایش گفت زمانی که دوباره پس بیاید باید پست معینیت وزارت خارجه را برایش بدهیم. نجیب طرح را رد نکرد.

ما پاسپورت نداشتیم [پاسپورت پاکستانی] و در سفارت پاکستان بعد از آمدن شوروی ها سفیر نبود و همۀ امور توسط شارزدافیر پیشبرده میشد وفدا یونس در این وقت در این پست توظیف بود. برداشت من  در مورد اینکه رفتن ما براساس عفو عمومی مخالفین که توسط حکومت بی نظیر اعلان شده بود، صورت میگرفت و فدا یونس دستوری درمورد از وزارت خارجه یا مرجع دیگر داشت، نادرست بود. سالهای بعد برای من آشکار شد که فدا یونس بیچاره نیز در مورد بی خبر بود؛ تنها اینقدر آگاهی داشت که ما دوباره روندۀ پاکستان هستیم و وزارت خارجه دستور داده بود به عوض پاسپورت ورق سفری یا همان ورق عبوری با نصب فوتو، برای ما داده شود.

براساس این ورق باید ویزه از سفارت هندوستان نیز اخذ میشد؛ زیرا  کابل در محاصره بود و راه تورخم نیز در کنترول مجاهدین قرار داشت. لذا رفتن ما به پاکستان باید از طریق دهلی صورت میگرفت. در سفارت هند کارمندانی زیادی را میشناختم و با سفیر از نزدیک آشنا بودم. من سفارت هند رفتم، سفیر از رفتن ما آگاهی داشت وویزه را صادر کرد و همزمان گفت چون از راه دهلی میروید لذا بهتر است یک دو روز مهمان حکومت هند باشید و من دعوت راپذیرفتم.

این دعوت را نه اجمل صاحب و نه افراسیاب پذیرفت و افراسیاب علاوه کرد که برای پاکستان مثلث مسکو ـ کابل ـ دهلی تکمیل خواهد شد و خواهند گفت که با خود هدایاتی از مسکو ـ کابل و دهلی را آورده اند. من گفتم که ما مجبوراً شب را در دهلی سپری خواهیم کرد؛ اما هردو سخن من را نپذیرفتند. شاید برای شان گفته باشم که چرا ترس از هندوستان دارید؟

اجمل صاحب گفت که ما شام به لاهور خواهیم رسید و از آنجا تکسی گرفته و شب در قریه خواهیم بود و هیچکس ازآمدن ما آگاه نخواهد شد.

روز قبل از حرکت، داکتر صاحب با بسته ها به منزل اجمل صاحب و اکبرخان (افراسیاب) رفت و تحفه ها را سپرد، چون من دوباره آمدنی بودم از تحفه محروم شدم، البته در جیب من نیز سفر خرچی را گذاشت. من تنها بکس کالا داشتم و افراسیاب لوازم زیادی را از طریق قبایل به پیشاور ارسال کرده بود. اجمل صاحب نیز کم و زیاد بدست اشخاصی اموالی را فرستاده بود و بعضی ها را با خود داشت.

ذریعۀ طیاره آریانا به دهلی رسیدیم و چون دعوت دولت هند را نذیرفته بودیم لا جرم شب را در هوتل سپری و فردا توسط طیاره خط هوایی پاکستان به لاهور مواصلت کردیم.

خلاف توقع ما، در میدان هوایی لاهور استقبال شایانی  از ما صورت گرفت. تمام رفقای ترقیخواه لاهور و اعضای ای  این پی انتظار ما را می کشیدند. آنها ما را با خود به منزل ملک عبدالله بردند تا شب را در آنجا سپری و فردا  پرواز نماییم.

ادادمه دارد