گِل برای درمسال

نویسنده: جمعه خان صوفی

برگردان و تلخیص: محمد قاسم آسمایی

 

43

پیوست با گذشته

حزب از کش وفش قبلی افتاده بود و در مورد اتحاد مجدد با سایر احزاب صحبت های میشد. گردهمایی ها همچنان ادامه داشت و به جلسات محدود شده بود. در یکی از جلسات مطالبی ضد ونقیض در مورد اجمل مطرح شد. آشکار گردید که اجمل بطور مخفی به ولی باغ رفته و با ولی خان ملاقات نموده است. این ملاقات از رفقا مخفی بود؛ اما خواهر زاده  نسیم بی بی آنرا به حزب اطلاع داد.

اجمل بر طبق عادت در مورد نه اعتراف کرد  و نه آنرا رد نمود. وی گفت که بعضی رفقا ANP  با من رابطه برقرار نموده بودند و گیله نمودند که من آنها را تنها گذاشتم. کمیته برای من گفت تا من با ANP  ملاقات نمایم. من هیچگونه فیصلۀ با آنها ننموده ام. اجمل اعتراف کرد که با ولی خان ملاقات نموده است. وی گفت که ولی خان برایش گفته تا اعضای هردو حزب را با هم یکجا ساخته و سپس با احزاب دیگر مذاکرات را انجام دهد. اجمل صاحب علاوه کرد که  ANP آمادۀ پذیرش هرنوع طرح است.

در مورد سخنان اجمل نظریات موافق و مخالف زیادی ابراز شد. موضوع کنوانشن مطرح و فیصله شد تا در هر ضلع ایجاد گردد. کمیتۀ دیگری  بشمول اجمل و صوفی ایجاد شد تا سبب تحرک در حزب شود. اجمل برای نجات و برائت خویش بهانه می پالید و دیگران را متهم میساخت که بر وی اعتماد ندارند. وی گفت که فیصله این صوبه ، فیصله تمام حزب نیست، من فیصلۀ  حزب سرتاسری پاکستان را میپذیرم. ارباب مطرح ساخت که جریان جلسه نباید به بیرون انتقال داده شود. من گفتم بر اجمل بار داریم و مسئله بی اعتمادی وجود ندارد، دیروز رهبر ما بود، امروز هم است و فردا هم خواهد بود. اجمل صاحب بگوید که ما چه کنیم؟

اجمل هردوپا را در یک موزه کرده بود و گفت فیصله من خواهم کرد، در راه های کج نخواهم رفت و در فضای بی اعتمادی قدم نخواهم گذاشت.

جلسه بدون فیصله ختم شد. من و لطیف دوبار نزد اجمل به اکوره رفتیم. ما برایش گفتیم که حزب را ترک نکند. اما وی با ولی خان بند وبست داشت. عجیب این بود که اجمل حزب را ترک میکرد که خودش ایجاد نموده بود. اجمل به عوض مشوره با من و قناعت دادنم، از من فرار میکرد. به این شکل باردیگر اعتماد من متزلزل گردید و بالای شخصیت وی شک پیدا کردم و آن سخنش بیادم آمد که در موقف سناتور گفته بود که «من در افغانستان، برای پاکستان زیاد خدمت کرده ام.»

اجمل جلسه را در  حجرۀ خویش بمنظور ادغام نیپ  و ANP سازماندهی نموده بود که در آن نسیم بی بی باید اشتراک میکرد. این جلسه باید در اواخر مارچ دایر میشد و آمادگی های برای آن ادامه داشت.

ما برای خنثی ساختن این جلسه، بتاریخ 27 مارچ 2003 جلسه نیپ را دعوت کردیم و درمورد  رویداد های آخر صحبت های صورت گرفت و همه بر عملکرد اجمل صاحب انتقاد نمودند. درآخر به اتفاق آرا  اجمل از حزب اخراج گردید و کمیته مشترکی ایجاد شد که تا زمان برگزاری انتخابات امور مربوط به حزب را پیش ببرد. همچنان کمیته دیگری برای بررسی امور مالی دوران اتحاد ملی ایجاد شد.

اجمل نیز در روز معین جلسۀ خویشرا دایر و ادغام نیپ و ANP   را اعلان نمود. جالب این است که بی بی به آدرس اجمل جمله نامناسب را بکار برده بود که  گویا اجمل از خانه خویش یعنی حزب آزرده شده بود و حال دوباره مراجعت کرده است.

حزب برای کسی باقی ماند که  حجره و دیره بزرگ داشت و ما مجبور بودیم ارباب ایوب را به حیث رهبر بپذیریم. در این وقت هیئتی از جانب حزب مسلم لیگ (قائد اعظم) بریاست چودری شجاعت به حجره ارباب آمد و تقاضا کرد که با مسلم لیگ بپیوندیم.  نظر من در تایید پیوستن بود؛ اما ارباب تمایل بیشتر به طرف حزب مردم داشت. اما مخالفین وی در آن حزب مانع تحقق عضویت وی شدند و سرانجام با من در مورد پیوستن خویش با نیپ مشوره کرد. من گفتم اگر فیصله همگانی باشد من هم با شما خواهم رفت؛ اما من کتابی انتقادی را در مورد باچاخان نوشته ام و اشخاصی چون افراسیاب توان تحمل مرا در آنجا نخواهد داشت و قبلاً در کابل نیز گفته بود که در حزب ما جایی برای صوفی نیست.

سرانجام ارباب ایوب ANP  را با نیپ یکجا ساخت و من خارج از آن تنها ماندم.

 

ایزی لود و گله عزیز نعیم

[نویسنده در توضیح کلمۀ “ایزی لُود” نوشته است: اصطلاح جدید است که با رشد تکنالوژی عام شده و در مسایل اجتماعی مجازاً به معنی طریقۀ سهل و کوتاه رشوت گرفتن بکار میرود.

باردیگر توجه خوانندۀ گرامی را به این نکته جلب مینمایم که نویسنده معترف به آموزش در مورد جمع آوری اطلاعات بوده و مدتی طولانی در خدمت ادارات اطلاعاتی شوروی قرار داشته است و سرانجام میخواهد ثابت سازد که یک پاکستانی تمام عیار و خدمتگار آن است. آسمایی ]

عزیز نعیم، پسر سردار محمدنعیم خان، بردارزادۀ رئیس جمهور محمد داوود و داماد اعلیحضرت محمد ظاهرشاه مرحوم بود. مرحوم در پوهنتون کابل استاد و کارمند وزارت خارجه بود. موصوف توتۀ شرافت و نجابت بود. زمانی که انقلاب ثور در 1978 صورت گرفت، پدر و کاکایش بشمول سایر اعضای خانوادۀ آنها شامل زنان، اطفال و مردان همه کشته شدند و تنها وی که  در آن زمان در سفارت افغانستان در لندن وظیفه داشت وهم چنان یک دختر داودخان که غرض تداوی به خارج رفته بود، زنده ماندند. دختر داوود خان بعدها در سویس وفات نمود.

من با عزیز نعیم در کابل آشنایی سرسری داشتم؛ اما زمانی که در لندن مهاجر شدم، گاهگاهی با هم میدیدیم و تبادل افکار میکردیم. وی شخص عالم و فاضل بود و غیبت کسی در شان و سرشت وی نبود.

درماه جولای 1998 من برای عزیز نعیم تلفون کردم که با هم ببینیم، وی گفت فردا بیایید. این زمانی بود که ولی خان آمده بود و من گفتم فردا آمده نمیتوانم، زیرا به دیدن ولی خان میروم وروز دیگر خواهم آمد. زمانی که روز دیگر رفتم، این شخص فرشته صفت گفت که ولی خان چگونه شخصیت است؟ خانوادۀ من در مورد اینها چقدر لطف داشت؛ اما همه اعضای خانوادۀ من از بین رفت و تنها من ماندم و مدت بیست سال است که در لندن زندگی مینمایم وولی خان هرسال اینجا می آید و میداند که من اینجا هستم اما یکبار قدم رنجه نکرد تا برایم فاتحه دهد.

آنچه را که من در مورد ولی خان برایش گفتم، اینجا تکرار نمیکنم اما مطلبی را از صفحۀ 198 کتاب «سرگذشت یک ملت مظلوم در مسیر سدۀ بیست،  نوشته غلام حضرت کوشان» اینجا نقل مینمایم. [ از آنجای این کتاب در دسترسم بود، بعوض برگردان متن مورد نظر از متن کتاب “درمسال له ختی”، اصل جملات را  از آن بازنویسی مینمایم. آسمایی]

« دكتور عبدالمجید و خان عبدالولی خان در لندن

مرحوم دوكتور عبدالمجید روزی به این محرر چنین گفت: «سفير وطن خود بودم در لندن؛ تلفونی سفارت اطلاع داد که شخصی از بیرون سفارت می خواهد با من حرف بزند. گفتم حاضرم، مخابره کننده به زبان دری سلام داد و گفت سفیر صاحب من خان عبدالولی خان استم ، پسر خان عبدالغفارخان» احوالش را پرسیدم، جواب داد که مریض است، اغلباً از چشم خود می نالید و علاوه کرد که به پول ضرورت دارد، گفت همان معاش مرا (خوب به یاد این محرر نمانده که مرحوم داکتر عبدالمجید پنحصد دالر ذکر کرد یا پنجصد پوند )؛ اگر کسی در هوتل به من بیارد خوشحال می شوم. برایش گفتم: «خان صاحب شما می دانید که این پولها از مالیات مردم افغانستان است، شما خود به سفارت بیایید و آنرا تسلیم شوید و رسید بدهید که محاسبۀ سفارت و وزارت خارجه رسید می خواهد.» خان گفت: «ما را در کابل به امر سردار محمد داود سردار محمد نعیم، ریاست قبایل هر چه می دهد رسید نمی گیرد! شما چرا رسید می خواهید؟» جواب دادم: «خان صاحب! آنها هردو صلاحیتدار هستند و ما حساب ده و مسئول.» خان گفت: «ما خو می آئیم مگرم باز سفارت پاکستان خبر نشه نی چه پروبلم جوړیژی! جواب من این بود که ما به کسی نمی گوییم که شما از افغانستان معاش می گیرید اما اگر خود آنها خبر شوند ، ما چه کرده می توانیم ؟ خان باز خواهش کرد که بگویید چک ندهند، نقد بدهند ، من نا وقت می آیم و می گیرم ۰۰۰ و همینطور هم شد.» این مطلب مربوط به دوران ظاهرشاه بود که داوودخان صدراعظم و شاید نعیم خان وزیر خارجه بوده باشد. »

ادامه دارد