گل برای درمسال بخش دوم

نویسنده: جمعه خان صوفی

برگردان: محمد قاسم آسمایی

 

تذکر کوتاه:

جمعه خان صوفی که مدت نزدیک به دودهه از همه امکانات دولت های افغانستان (1972 ـ 1992) برخوردار ومدتی طولانی کارمند باصلاحیت شعبه روابط بین المللی حزب دموکراتیک خلق افغانستان/ حزب وطن بود، با سقوط جمهوری افغانستان به پاکستان مراجعت وبه حیث پاکستانی در ضدیت با افغانستان ومنافع مردم آن قرار گرفت. موصوف به حیث سیاستمدار پاکستانی در ششمین کنفرانس امنیتی هرات (13 اکتوبر 2017) اشتراک ومدافع منافع پاکستان بود.

***

دیدار نخستین با اجمل ختک

غالباً سال 1964 بود ومن امتحان صنف دهم را سپری کرده بودم، اما دقیق به خاطرم نمانده است که نتیجۀ آنرا گرفته بودم یاخیر. ما  در هوتل خیرولی که در گوشۀ از اده سرویس ها در اده صوابی واقع بود؛ نشسته بودیم. این اده ملکیت خانوادۀ فردوس خان کوکو با سایر شرکایش بود. در پهلوی تنور نانوایی پیروز مصروف صحبت بودیم که جوان زیبا، قد بلند و کلاه قره قلی برسر آمد. اشخاصی که در آنجا نشسته بودند، گفتند این شخص اجمل ختک است. این نخستین دیدار من با شخصی بود که در تعلیم، سیرزندگی وسرنوشت من چنانی تأثیر گذاشت که میتوان آنرا به کشتی  تشبیه کرد که در بندر از لنگر جدا شده ودر موجهای بحرطوفانی رها وکسی پیدا نشود که برای توقف آن اقدام نماید وحامل کشتی، تنها بر رحم وکرم موجها امید وار باشد.

حال که سنم از شصت تجاوز کرده، خودرا مانند همین کشتی احساس میکنم و به تفصیل در این مورد در بخش دیگری صحبت خواهم کرد.

نوجوانی: کالج اسلامیه و پوهنتون

زیارت خان در صنف سیزدهم کالج اسلامیه پیشاور، شامل شده بود ومن هم دلگرمی بیشتری در قریه نداشتم، رفت وآمد به کالج ودروس استادان چنگی به دلم نمیزد. سرانجام پدرم موافقه کرد که من نیز شامل کالج اسلامیه شوم. اشرف درانی پرنسپل کالج اسلامیه وداکتر نذیر از قریه گلی، دوست اجمل ختک ومعاون خزانه دار آن کالج بود. اجمل ختک برای داکتر نذیر سفارش کرد ومن یکجا با او نزد اشرف درانی رفتم. سوابق تعلیمی، نمره های حاصله وسفارش نذیر سبب شد که اشرف درانی به شمولیتم در کالج اسلامی موافقه نماید. بگمان اغلب ماه اپریل یا می سال 1965 بود ومن از صنف دوازدهم فارغ وبه خاطر عملیات گلو در شفاخانه داخل بستر بودم اما هنوز عملیات صورت نگرفته بود ودر سینمای فردوس فیلم  هندی (زندگی هی یا کویی طوفان) را تماشا کردم. بعداً در ماه سپتمبر جنگ هند وپاکستان واقع شد و نمایش فیلمهای هندی ممنوع گردید.

من شامل لیلیه شدم. در این زمان بعد از نمازخفتن دروازه لیلیه بسته بست میشد وکسانی که بعد از وقت معین خارج لیله دیده میشدند مورد مجازات قرار میگرفتند. فیس لیلیه چهل ویا چهل وپنج روپیه بود، بود. آوردن مهمان در لیلیه در صورت که مسئول لیلیه در جریان قرار داده میشد، منع نبود وچند نفر مهمان نیز میتوانستند از نان لیلیه استفاده کنند؛ اما ما برای مهمانان خویش از بازار کباب میخریدیم. در این زمان گرامافون وریکادر پلییر معمول وشنیدن آهنگهای فلمی هندی ونوشیدن چای، عیاشی تمام شمرده میشد.

با  ختم رخصتی های گرمی سال 1965 وبازگشت ما به لیلیه، پاکستان در کشمیر مداخلاتی را شروع کرد وشماری از افراد خویشرا در پوشش اهالی کشمیر بدانجا اعزام نمود که آنها از طرف حکومت هند دستگیر شدند. حکومت ایوب خان چنان محاسبه کرده بود که در صورت وقوع جنگ، میدان آن خاک کشمیر خواهد بود، اما هندوستان با آگاهی از پلان پاکستان، در ششم سپتمبر 1965 بر پاکستان حمله کرد. هانری مایکل کلوز پروفیسور زبان انگلیسی در کالج اسلامیه که از جمله اشتراک گنندگان جنگ دوم جهانی بود، بمنظور حفاظت از بمباردمان هوایی، شاگردان لیلیه را به حفر پناهگاه ها تشویق میکرد و از طرف شب همزمان با بلند شدن صدای آلارم خط حمله هوایی، ما به سرعت به پناهگاه، پناه می بردیم. کلوز شخصاً همه جا را کنترول میکرد و کسی را در اطاق های لیلیه نمیگذاشت.

در دوران جنگ، نامبرده دوبار ما راغرض کار به پایگاه هوایی پیشاور برد و در آنجا ما بوجی های ریگ را در اطراف طیارات جابجا میکردیم. چون پایگاه هوایی بسیار نزدیک یونیورستی بود، از طرف شب در مورد خاموش نمودن چراغها بسیار تاکید صورت میگرفت. بعضی شاگردان از لیله فرار و به قریه رفتند، آفریدی ها همه به خیبر منتقل شدند.

بعد از دو هفته جنگ، آتش بس صورت گرفت وما از خطر حمله هوایی و دویدن به پناه گاه ها وخاموش ساختن چراغ ها خلاصی یافتیم. باوجود که جنگ به ضررپاکستان انجامیده بود مگر تبلیغ چنان میشد که گویا پاکستان فاتح جنگ وهند مجبور به خاتمه آن شده است.

تمام احزاب پاکستان بشمول نیپ [نشنل عوامی پارتی National Awami Party  ] به طرفداری وحمایت اقدامات جنگی پاکستان صحبت های رادیویی نموده و در دفاع از آن مطالبی را نشر میکردند. اشعار اجمل ختک در توصیف اردوی پاکستان از طریق رادیو پخش میگردید ومجموعه از آن با عنوان باتور نیز چاپ شد.

به گمانم باچاخان [خان عبدالغفارخان] در کابل بود و برضد جنگ موضعگیری نموده بود. جنگ وصحبت های هیجان انگیز ذوالفقار علی بوتو وزیرخارجه پاکستان در جلسه شورای امنیت سبب ارتقای شهرت وحیثیت او شده بود. جنگ باوجودکه جلو رشد وپیشرفت را گرفت؛ اما برای مدت کوتاهی پرستیژ وهمزمان ترس از حکومت ایوبخان را بیشتر ساخت؛ اما عقد معاهده تاشکند که در دهم جنوری سال 1966 صورت گرفت، تاثیر منفی برآن نمود.

مرگ ناگهانی لعل بهادرشاستری صدراعظم هند در تاشکند به نفع ایوب خان تمام شد وچنان تبلیغ گردید که گویا  قلب وی از مواجه شدن با ایوبخان ومجبور به امضا شدن معاهده، ایستاد شده است.

در کالج اسلامیه ویونیورستی خاموشی حکمفرما بود. پسران خدایی خدمتگاران که در کالج اسلامیه ویونیورستی بودند صدای خودرا نمی کشیدند. تنها ما چند نفر فعال بودیم. انتخابات برای اتحادیه خیبر بر اساس تفکر ونظریات سیاسی صورت نمی گرفت وکالج به دوگروه چارسده وصوابی تقسیم شده بود وسایرین شامل یکی از آنها بودند. اکثرا در گروپ چارسده  بشمول شاگردان مردان، فرزندان خانها بودند واکثراً موترهای شورلیت بزرگ عقب آنها می آمد. در گروه صوابی اکثرا فرزندان طبقات متوسط، بیروکراتها و تاجران شامل بودند.

برای اتحادیه خیبر که بار نخست انتخابات صورت میگرفت، شاگردان به دو گروه تقسیم شدند: صوابی ها از مسعود الرحمن وزیر وچارسده والها از قاسم جان که از پرانگ چارسده بود، حمایت کردند. این شخص بعدها رئیس فدراسیون پشتون ستودنتس یونیورسیتی شد. در نتیجه انتخابات، مسعودالرحمن پیروز شد. ما تلاش کردیم تا این شیوه را تغییر داده وانتخابات را بر اساس نظریات سیاسی استوار سازیم.

با آمدن در کالج اسلامی، من با مطیع الله ناشاد، محصل طب کالج خیبر آشنا شدم. ناشاد فرزند شخص لایق وغریب بود که پدرش در لندی کوتل استاد بود. مطیع الله ناشاد به پشتو، اردو وانگلیسی مسلط بود برعلاوه نویسنده، رفیق دوست ومتلون مزاج بود. در سیاست دید چپ داشت وقوم گرا بود. وی بر هیچ اصول وپرنسیپ متعهد نبود. ناشاد با اجمل براساس  شاعری ومهتری وکهتری مناسبات زیاد داشت. ناشاد صاحب عادت خراب داشت وقتی از کسی پول میگرفت، تصمیم پس دادن آنرا نداشت. اکثرا زمانی که باهم در شهر روان می بودیم، بخاطر او در راه های میرفتیم  تا با قرضدارانش مواجه نشویم. ناشاد در سیاست بسیار فعال ودهنش مانند قیچی در حرکت بود.  

بالاخانه  افضل بنگش محل گردهمآیی همیشگی ما بود ودیگران در بازار صدر، گوړی بازار یا ارباب رود چکر میزدند. افضل بنگش رییس صوبایی نشنل عوامی پارتی بود واجمل ختک یکجا باوی میزیست وهمچنان  محمد خان کاکا از تهکال، تا ناوقتهای  شب در آن مصروف کارهای سیاسی می بود.

باری من با مطیع الله روی موضوع جنگ کردم ومناسبات ما خراب شد. او برایم گفت که دیگر نباید به آن بالاخانه بیایم. من برایش گفتم که این بالاخانه خو از پدرت نیست. بنگش صاحب که شخص بسیار صریح الهجه بود وپروای هیچکس را نداشت، برای ناشاد گفت که خارج شو وباردیگر اینجا نیایی، تو اشخاص را از دفتر ما منع مینمایی.  کیفش در این بود که بعد از آن من در بالا می نشستم و ناشاد صاحب در پایین روان میبود ودندان خایی میکرد تا اینکه اجمل صاحب شفاعت  اورا کرد و دوباره پایش به بالاخانه آزاد شد. صفت خوب ناشاد این بود که کینه رابه دل نمی گرفت.

بالاخانه بنگش صاحب صرف دفتر صوبایی نیپ نبود اگر چه فعالیت صوبه ( معادل ولایت ) رسماً خاتمه یافته بود اما  از تشکیلات پنج صوبه  پاکستان ایجاد شده بود وبه همین جهت در دفتر، کدرهای جنبش خدایی خدمتگار، نمایندگان نیپ از مناطق مختلف وهم چنان سایر رهبران ترقیخواه پاکستان وشخصیت های ادبی جمع میشدند. باری چند شاعر مشهور اتحاد شوروی نیز در این دفتر مهمان بودند وشرف الدین دعوتی چای را در منزلش برای آنها ترتیب نموده بود که ما نیز در آن دعوت شده بودیم.

حکومت ایوبخان با اتحاد شوروی وچین معاهدات فرهنگی را عقد کرده بود که براساس آن کتاب های ادبی آنها آزاد شده و سفارت چین کتابهای زیادی برای دفتر میفرستاد. آویختن نشان با تصویر ماوتسی تونگ در سینه، به حیث فیشن تبدیل شده بود.

ما هنوز دقیقاً از افتراق بین چین و شوروی آگاه نبودیم وبنگش صاحب آگاهانه به راه سیاست چین روان بود. روابط وتماس ما بیشتر با اجمل ختک بود، زیرا او کاروبار نداشت وزندگی اش وقف ادب وسیاست بود. بنگش صاحب برعلاوه سیاست، در وکالت خویش نیز غرق بود. اجمل صاحب گاه ناگاه به لیلیه ما هم می آمد. نسبت سردی فضای سیاست، محافل ادبی بسیار گرم بود و نشنل عوامی پارتی در گوشه وکنار میتینگ های رادایر میکرد.

در این زمان مراکز زیاد سیاسی وادبی در پیشاور فعال بود و شمار آن به 16 می رسید. از جمله اخبار خیبرمیل که توسط شخصیت مشهور عسکرعلی شاه اداره میشد. بر عسکرعلی شاه اتهام افشای توافق پندی وارد میشد، اما شاه صاحب شخص خوش صحبت و آگاه بود، او در روزهای اول بعد از انقلاب ثور (1978)  به کابل آمد و در منزل ما دیداری داشتیم. او برایم گفت که «گرفتن کابل به معنی این نیست که بر همه افغانستان تسلط پیدا کرد.» این نمونه از مطالعه و تجربه او بود.

نسبت اختناق در فضای سیاسی، محافل مشاعره، بیشتر دایر میشد وشاعران  دردهای دل خودرا در آن بیان میکردند. مشاعره رحمان بابا که خوشبختانه تا حال ادامه دارد، بهانه مناسب برای بیان این چنین مطالب بود.

از آنجای که روابط ما بیشتر با اجمل ختک بود، لذا نان و چای ما اکثراً آنجا میبود. برای نان چند انه انداز میکردیم دال و یا سالن ساده می آوردیم. گاهگاهی با کرایی و کباب عیاشی هم میکردیم.

شاید هنوز در صنف دوازدهم بودم (1966) از بتلر به لیلیه عثمانیه تبدیل شدم. دقیق بخاطر ندارم شاید ماه اگست سال 1966 بود که با پروفیسور غفران الله به سیرعلمی کراچی رفتیم. ما دوازده نفر بودیم. در اثنای رفتن و یا برگشتن در ستیشن کراچی  ذولفقار علی بوتو را دیدیم و اورا حلقه نمودیم. او گفت که به زودی به پیشاور می آید و ما را می بیند. او تا هنوز حزب را تأسیس ننموده بود. (حزب مردم در 39نومبر 1967 تأسیس شد)

اجمل صاحب وبنگش صاحب با آزد شدن کتابهای چین و روس مقابل دروازه شرقی شفاخانه لیدی رینگ و در آغاز بازار زرگری، برای فروش کتابهای مترقی یک دکان و یا غرفه را از چوب ساختند و نام آنرا مکتب افکار نو گذاشتند. ما زیاد آنجا میرفتیم و من نمایندگی آنرا در اده صوابی در دکان حبل الورید  باز کردم وبه این ترتیب این مرض را در آنجا نیز پخش نمودم. اما مدتی زیادی سپری نشده بود که قاضی عصمت الله خان که از زمان انگلیسها قاضی رسمی انتظامی بود، در نماز جمعه فتوا صادر کرد که در دکان حبل الورید کتابهای کفری میفروشد. من به مزاج قاضی آشنا بودم و برای حبل الورید گفتم چند جلد قران شریف را نیز  آنجا بگذار وقاضی صاحب را در هوتل به نان دعوت کن. او چنین کرد وجمعه آینده قاضی صاحب فتوای خودرا رد وگفت اطلاع غلط بود؛ آنجا  قران شریف نیز فروخته میشود.

اختلافات ایدیالوژیک چین و شوروی، بر نهضت مترقی پاکستان نیز تأثیر منفی وارد کرد، اگرچه عده استدلال میکردند که این جنگ را نباید به خانه خویش منتقل سازیم، اما شقاق در اینجا نیز ایجاد شده بود.

مولانا عبدالحمید بهاشانی که رئیس نیپ بود وقبلا بر ضد ایوب خان، از فاطمه جناح حمایت کرده بود، برخلاف تعهد قبلی وفیصلۀ حزب، در انتخابات از ایوب خان طرفداری کرد. زمانی که علت این اقدام از او پرسیده شد، گفت که برای من چو ان لای (صدراعظم چین) گفت که از ایوب خان طرفداری کن. با این اقدام نیپ عملاً به دو بخش تقسیم شد. در جنبش  ترقی خواه پاکستان مبارزه برای توضیح  مرام ها ادامه داشت.

سرانجام نیروهای ترقی خواه طرفدار شوروی، فیصله نمودند که راه خودرا علناً جدا نمایند وبه این منظور در سال 1968 در هوتل تازه افتتاح شده رایل پیشاور، کنوانسیون نشنل عوامی پارتی تدویر یافت ودر اثر پافشاری بنگالی ها ولی خان رئیس نشنل عوامی پارتی سراسر پاکستان شد ومحمودالحق عثمانی جنرال سکرتر کراچی، محمود علی قصوری رییس پاکستان مغربی و پروفیسور مظفرالدین احمد رییس پاکستان شرقی آن حزب تعیین شدند.

مرحله تازۀ مبارزه آغاز گردید، بهاشانی نیپ را (چین نواز) و ولی نیپ را (روس نواز) خطاب میکردند. بعداً در جلسه صوبایی مردان برای افضل بنگش گفته شد که یا باید در نیپ باقی ماند و یا “کمیته کسان” را انتخاب کند. او کمیته کسان [مزدور کسان پارتی] را برگزید و از نیپ اخراج شد.

مانند دیگران من هم در دهه شصت میلادی قرن گذشته تحت تاثیر افکار رادیکال قرار داشتم. در کالج و یونیورستی آثار ممنوع و مواد تبلیغاتی را در بین محصلین توزیع  و شبنامه ها ی ضد دولت را شبانه  در اطاقهای محصلین می انداختیم.

نخستین سفر من به کابل:

باوجود که کابل پایتخت افغانستان است؛ اما من از  جهت  دگیری در مورد یادآوری کردم زیرا رابطۀ من با کابل از زمانی آغاز شده است که عبدالغفار فراهی از خانان فراه، سکرتر قنسلگری [افغانستان] در پیشاور بود. او دوست نزدیک بنگش صاحب بود و همیشه به بالاخانه می آمد وما همراهش صحبت میکردیم. بعد شاه محمد دوست قنسل شد وبارنخست من ویزه [افغانستان] را از نزد او گرفتم. دقیق بخاطر ندارم اما ممکن سال 1967 ورخصتی تابستانی ما بود. ارباب سکندر خلیل برای یک [ DSP    معاون اداره پولیس ] سی آی دی (اداره تحقیقات جنایی) سفارش کرد تا پاسپورت سرخ  Red Pass )  ) را که توسط انگلیس ها غرض سفر بین پاکستان وافغانستان معمول شده بود، تهیه نماید.

من نامه های را از اجمل صاحب عنوانی رهبران پرچم اخذ کردم. جی تی اس [بس مسافر بری پاکستانی] روزانه یکبار به جانب کابل میرفت وهمچنان یک بس افغان پست  نیز در راه پیشاور در تردد بود. حین رسیدن به کابل در جیبم دوصد وپنجاه ـ سه صد کلدار بود واین مبلغ هنگفتی شمرده میشد. بار اول بود ومن کاملا نابلد. در جوار مقبره تیمورشاه و عقب سینما تیمورشاهی، مقابل دریای کابل اطاقی را در هوتلی کرا گرفتم. بعد به شهرنو رفتم ومحمدالله متخصص زراعت از قریه تولاندی که دوست من و صلاح الدین بود وآمریت نمایندگی کمپنی سویسی سیبا رادر کابل  به عهده داشت؛ پیدا نمودم. او  در جوار سفارت پاکستان، در آپارتمان یک محمدزایی زندگی میکرد  ومن به منزلش منتقل شدم. مقابل آپارتمان او هوتل کاروان بود که در آنجا نان وچای میخوردیم.

بعد به ترتیبی، نجیب (منظور از داکتر نجیب الله بعد ها رئیس جمهور افغانستان.) را  از آمدن خویش خبر ساختم. او وشوهر همشیره اش نیک محمدخان با موتر فولکسواگون خویش مرا با خود بردند. آنها در دامنه کوه در کارته پروان زندگی میکردند. پیشتر از آنها به طرف  کوه، منزل سلیمان لایق بود. من کتاب مجموعه شعری اجمل صاحب “د غیرت چیغه” را برای نجیب و لایق صاحب دادم.

کابل برایم جالب بود. در این وقت پیشاور پیشرفت زیاد نکرده بود، اما در کابل زنها به آزادی دست یافته بودند وشهرنو مزه و رنگ دیگری داشت. درظاهر آزادی زیاد بود. هیپی های اروپایی وامریکایی با لباسهای رنگارنگ، موهای انبوه وکثیف ومشتاق کَیف به طرف افغانستان روان بودند وهوتل ها، کوچه ها و ها پر از آنها بود وشبانه در این جاها بوی چرس استشمام میشد. این نسل آزاد ویاغی وکابل ارزانترین وباامن ترین شهر دنیا برای آنها بود. آن وقت نمیدانستم که کابل مجموع افغانستان نه بلکه جزیره در این کشور است.

بعد از جنگ هند وپاکستان در سال 1965، نمایش فیلمهای هندی در پاکستان ممنوع بود وفیلمهای پاکستانی نیز کیفیتی نداشتند. تایپ ریکارد تازه معمول شده بود، اما ویدیوپلییر هنوز نبود. مردم گروه گروه از سند، کراچی، پنجاب ولاهور برای دیدن فیلمهای هندی به کابل می آمدند. گاهی به شکل گروپ های کلان همه سینما را ریزرف مینمودند. در گرمی اینجا ازدحام و بیروبار زیاد وهوتل جمیل در پل باغ عمومی مالامال از پنجابی ها و باشندگان کراچی  میبود.

نجیب [نویسنده بارها داکتر نجیب را بدینگونه ذکر نموده است] مرا با تمام رهبران پرچم آشنا ساخت. مقابل شاروالی، دفتر پرچم بود. باچاخان را که در سرک دارالامان میزیست چندبار ملاقات کردم. یک سخن باچاخان تا حال بیادم است که در مقابل یک سوال من عکس العمل نشان داد و گفت که (در ذهن تو تشدد است و تشدد). در این وقت میجر دوست محمد، آشنای من و اودرزاده حاجی نادرخان نیز موجود بود. نه او و نه من میدانستیم که  بعدها به دستور پسر وی به غرض اجرای اعمال تشدد به افغانستان مهاجر میشویم و او لق لق طرف ما خواهد دید.

برعلاوه ببرک کارمل، استاد خیبر، سلیمان لایق، نوراحمد نور وداکتر اناهیتا رهبران پرچم، شماری زیاد از فعالین پرچم را نیز ملاقات کردم. با صداقت خان، حاجی نادرخان، نیک محمد، اخترمحمد خان پدر نجیب وبرادرش صدیق وتعدادی زیادی  دیدارهای داشتم. با رشیدوزیری که مانند نجیب محصل طب ودر نزدیکی دهمزنگ با سایر وزیری ها اطاقی را کرا گرفته بود وداکتر عبدالحق اودرزاده حاجی نادرخان وداکتر غلام وزیر که فکر میکنم هردو محصل بودند ودر یک خانه عقب دهمزنگ زندگی میکردند؛ معرفی شدم.

در مهمانخانه قبائل رفتم وبعضی قبایلی ها به اصطلاح پشتونستانی ها را بشمول کوثر صاحب دیدم. در جشن سهم گرفتم. با همه اعضای خانواده نجیب آشنا شدم و از مهمانی های آنها لذت بردم. نجیب در پوهنتون رهبری پرچم را به عهده داشت و تازه شامل فاکولته طب شده بود.

فکر میکنم قبل از رفتن به کابل با مجید سربلند وعبدالوکیل، زمانی آشنا شدم که آنها از راه پاکستان غرض تحصیل به هند میرفتند واجمل صاحب مرا فرستاد تا آنها را مصروف سازم. بعدها خادم صاحب نیز پاکستان آمده بود ومانند مجید سربلند و وکیل در هوتل اباسین ونیلاب بودوباش داشت وبه بالاخانه می آمد وصحبت های میداشت.

قیام الدین خادم شاید در این وقت سناتور بوده باشد. روزی در بالاخانه بنگش صاحب من از او پرسیدم: خادم صاحب، ظاهرشاه به پشتو صحبت کرده میتواند؟ با زبان زشت گفت:با این “شی” من کرده میتواند. برایم بسیار عجیب بود که افغان با  چنین عباوقبا، چنین جوابی نامناسب دهد. اما خادم صاحب چنین عادت داشت.

من باردیگر در تابستان سال 1969  به کابل رفتم و مهمان داکتر نجیب بودم. کتابهای زیادی برای وی برده بودم. بازهم با رهبران پرچم ملاقات  دربعضی جلسات آنها شرکت کردم. از دفتر پرچم، مقابل تعمیر شاروالی کلکسیون  پرچم [جریده پرچم] را برای رفقا آورده بودم.  در این دوره ها من برای نجیب درس اردو وانگلیسی میدادم وبرعلاوه سیاست، با زبان های اینجا، اورا آشنا میساختم.

در فضای سیاسی پاکستان تغییراتی در جریان بود. از جمله در پاکستان شرقی، عوامی لیگ بیرق محرومیت بنگالی ها را با موفقیت بلند کرده بود و در مقابل حزب برابری پاکستان شرقی وسیاست مرکز محور آن آجندا شش فقره یی را مطرح ساخته بود. شیخ مجیب الرحمن محبوس بود وبنگالی ها برضد طبقات حاکم پاکستان غربی قیام نموده بودند وخواستار نظام فدرالی پارلمانی و اصل یکنفر ـ یک رای بودند. ولی خان بعد از گزینش به مقام ریاست، بازدید موفقانۀ را در پاکستان شرقی انجام داد و با مطالبات بنگالی ها وسایر اقوام کوچک پاکستان غربی مانند پشتونها، بلوچها، سندیها در مورد حقوق ملی وصوبایی آنها، همصدا گردید.

ذولفقارعلی بوتو از حکومت برکنار وبتاریخ سی ام نومبر حزب مردم پاکستان را بنیاد نهاده وخواستهای ضد شوونیستی پنجاب هند وطبقات محروم وزحمتکشان را مطرح ساخته بود. نیپ [نشنل عوامی پارتی] فعال شده بود.  سازمان محصلین بلوچ در بلوچستان در حال ایجاد بود وهمراه با آن پشتونهای بلوچستان مانند بسم الله کاکر ودیگران درحال جمع شدن به دور برنامه  فدراسیون محصلین پشتون بودند.

ازبین بردن ون یونت خواست عمده صوبه ما بود [طرح  ون یونت توسط دولت پاکستان به رهبری محمد علی بورگه، در 22 نوامبر 1954 راه اندازی شد. بر اساس این طرح، چهار ایالت غربی پاکستان  در یک واحد اداری ادغام گردید وتا سال 1970 باقی ماند] و با این مطالبه سیاستمداران بنگال، سند و بلوچستان نیز همنوا بودند. مخالفت با ون یونت بار نخست از صوبه ما بلند شده بود.

باچاخان هرسال در بیانیه بمناسبت روز پشتونستان خواستار ازبین رفتن  ون یونت وطرفدار خانه مشترک برای هر پنج برادر با حقوق برابر بود. (باچاخان هیچگاه در مورد نفی خط دیورند ووحدت لروبر صحبتی نکرده است.)

از طرف دیگر در منطقه پشتونها تنها یک یونیورسیتی موجود بود که آنهم نسبت کاهش کمک از جانب حکومت مرکزی با مشکلات مالی فراوان  مواجه بود. تمام قشر تعلیم یافته وپشتون های شاغل در دولت زیرتأثیر مرکز لاهور قرار داشتند ومشکلات خویشرا به مشکل حل میکردند.  این فضا، زمینه را برای ما محصلین مساعد ساخت تا در فدراسیون  محصلین پشتون گرد هم آییم. مطالبات اساسی ما در ظاهرامر غیرسیاسی بود، زیرا مطالبه ما در مورد لغو ون یونت تنها برای رفع مشکلات تعلیمی ما بود ومیخواستیم  تا محصلین بیشتری را زیر این چتر گردهم آوریم. بر همین اساس عبدالسبحان وامیر شاد (بعداً با قیوم خان یکجا شده وسازمان غازی پشتون را ایجاد کرد) و شمشیرجنگ ( که تحت تاثیر حضرت علی باچا قنسل مسلم لیگ قرار داشت) با ما پیوستند. مدتی بعد  انورکمال مروت، پسر حبیب الله خان وزیر امور داخله در حکومت ایوبخان که رئیس سراسری  PSF[Pukhtoon Students Federation] ] پاکستان بود، نیزآماده شد. سایر رهبران عبدالسبحان ونثار شنواری بودند. رهبری را در پوهنتون به قاسم جان از چهار سده دادیم. تمام راز ونیاز ما با نیپ ومخصوصا با اجمل ختک بود؛ اما بطور علنی از هرگونه توافق سیاسی با آنها انکار میکردیم.

در اینجا باید نام محصل دیگری را ذکر نمایم که با آمدن او در شهر وسیاست وبصورت مشخص در سیاست نیپ دیگرگونی  حاصل شد. این شخص عزیز بلور محصل کالج ایدوردز بود که برادرمهترش حاجی غلام احمد بلور دکان پرچون فروشی در بازار دالگران  داشت. این شخص را ما بعد از ایجاد  PSF ، رئیس آن در کالج ایدوردز ساختیم. اینها تاجران شهری  در نشتر آباد خانه داشتند وما به آنجا میرفتیم. رفتن اجمل ختک نیز براساس همین روابط شروع شد. به برکت عزیز بلور مناسبات اجمل ختک ونیپ با بلورها ایجاد شد. عزیز بلور بعد از فراغت از پوهنتون بیروکرات شد؛ اما تمام فامیل وی در نیپ ، NDP  و ANP  پهلوانان سیاست شدند. سیاست بر اقتصاد آنها و بالمقابل آنها بر سیاست تاثیر گذار شدند.

وظیفه من این بود که تمام دساتیر را از نیپ اخذ وپیشاپیش دیگران قرار نگیرم. تمام ارقام، اعداد واحصایه را از خزانه دار  پوهنتون، داکتر نذیر گرداوری و تبلیغ نمایم. تا حال به خاطر دارم که در آن وقت گرانت [بودیجه تحصیلی] پوهنتون پیشاور  48 لک روپیه بود در حالی که در لاهور یک کالج احتمالا 52 لک روپیه گرانت داشت وظلم بزرگ در حق آموزش منطقه ما بود.

در این وقت اجنتهای حکومت ایوبخان نیز فعال بودند وتلاش داشتند تا در بین جنبش محصلین نفوذ نمایند، من از قاسم جان تشویش داشتم که سی آی دی اورا  گمراه نسازد. از تمام روابط علنی وپنهانی او باخبر بودم؛ اما یک مطلب برایم غیرقابل فهم بود و اینکه زمانی که به شهر میرفتیم، او در قصه خوانی از نزدم گم میشد تا اینکه دریافتم که به غرض نشه وچلم کشیدن به جهانگیر پوره میرود. اینگونه رهبران موقتی زیاد بود.

افراسیاب احتمالاً در این وقت در کالج بنو به فدراسیون پشتون ستودنتس پیوسته بود اما هنوز جوان بود. بعدها فعالین ورهبران دیگری پیداشدند. فدراسیون پشتون ستوندنتس بزودی پیشگام همه یونیورسیتی شد وکالج ها را به تحرک واداشت. مگر مانند سایر مناطق، جادو وکرشمات بوتو به پوهنتون نیز رسید؛ قاضی انور در فاکولته حقوق تدریس میکرد وبه نفع حزب مردم بوتو و  برضد حکمروایی ایوب خان هرشب در هر لیلیه در جلسات محصلین صحبت میکرد ودر حمایت از  PSF درز عمیق ایجاد کرد. ما برای تخریب او فیصله کردیم تا او را بی اعتبار سازیم  برای این منظور در بین محصلین میگفتیم که او از  دی سی آمده و پول هنگفتی گرفته است و یا میگفتیم که قاضی انور در تعمیر سی دی دیده شده وپول زیاد گرفته است. ما برای تخریب قاضی انور هرگونه تلاش کردیم زیرا او مانع بزرگ در راه PSF بود.

محصلین، غنی خان رابه پوهنتون دعوت میکردند ومن شناخت قبلی با او داشتم. زمانی که ولی خان رئیس شد ما به دیدار او به ولی باغ  یا در بالاخانه ارباب صاحب یعنی دفتر صوبایی نیپ میرفتیم. به یاد داشته باشیم که در سال 1968 زمانی که افضل بنگش نیپ را ترک کرد، مرکز از بالاخانه او  نزد ارباب سکندر خان خلیل که رئیس ایالتی نیپ بود منتقل شد. بعد از ایجاد PSF تنظیمهای متعددی دیگر نیز ایجاد شد

***

رشید وزیری از کابل آمده بود وبا اجمل صاحب در تماس بود، یک شب را با من نیز سپری کرد و من یونیورستی را برایش نشان دادم. روابط من با کابل زیاد بود و همیشه از طریقی در تماس بودم و چند بار با اعضای فامیل حاجی نادرخان بدون پاسپورت کابل رفتم.

ایجاد حزب کمونیست در صوبه

من با جنبش ترقیخواه ازدوران کالج رابطه داشتم و اولین آموزش من در بالاخانه افضل بنگش واقع خیبربازار شروع شده بود. در آن محل عناصر ترقیخواه بشمول خدایی خدمتگاران، اعضای رهبری نشنل عوامی پارتی و اعضای عادی آن همیشه در رفت و آمد بودند؛ زیرا قرارگاه اجمل ختک نیز در آنجا بود.

این زمانی بود که هنوز اختلافات اندیشوی روس وچین به بالاخانه نرسیده بود. در اوایل ادبیات مترقی به مشکل پیدا میشد و زمانی که محدودیت برآن رفع شد، سفارت چین کتابها وجزوه های به زبانهای انگلیسی واردو ونشانک های با عکس ماوتستونگ را به بالاخانه می فرستاد. ما این نشانک را با افختار بر سینه می زدیم.

زمانی که اختلافات اندیشوی روس وچین به جنبش کمونیستی پاکستان سرایت کرد، در نشنل عوامی پارتی جناح به ریاست مولانا عبدالحمید بهاشانی چین نواز ومتباقی روس نواز شد. کمونیستها وسایرین در سال 1968  تحت ریاست خان عبدال ولیخان نشنل عوامی پارتی را ایجاد کردند. افضل بنگش چین نواز بود اما هنوز انشعاب نکرده بود، زیرا فعالیت او با نیپ شریک و او اکثرا در هشتنغر میبود. او همزمان رئیس کمیته کسان نیز بود ومطابق اصول یک شخص نمیتوانست همزمان عضویت دو حزب سیاسی را داشته باشد وبنگش صاحب حاضر نبود از کمیته کسان  استعفا نماید به همین جهت این بهانه، عاملی برای اخراج او شد.

عدۀ تلاش زیاد نمودند تا اجمل ختک را نیز به خط چین نوازی بکشانند اما موفق نشدند. علت اصلی اینکه اجمل صاحب در خط اندیشوی چین قرار نگرفت، از یک طرف افراطی بودن آن اندیشه بود وناسیونالیستها را عاملان بورژوازی میدانستند و از طرف دیگر اجمل ختک تحت تاثیر باچاخان و ولی خان قرار داشت ونمیتوانست آنها را رها سازد.

شاید سال 1970 بوده باشد که ما هسته  حزب کمونیست را در دفتر اخبار شهباز واقع در آپارتمان در نظرباغ ایجاد کردیم. اجمل ختک اکثرا در آنجا میزیست. امام علی نازش [از رهبران حزب کمونیست پاکستان] هم آمده بود ودر این هسته اجمل، صوفی، سیدمختار باچه، سرن زیب وعاصی هشتنغری شامل بودند. امام علی نازش در ختم جلسه این موفقیت تاریخی را برای همۀ ما تبریکی داد. شام همانروز سرنزیب نامه طویلی نوشت وبه اجمل داد و بر موجودیت عاصی هشتنغری اعتراض کرده و نوشته بود که نامبرده شخص مطمئن نیست وممکن راز ما را به حکومت افشا سازد.  اعتراض دومش این بود که “من مسلمان هستم و به خدا و رسول عقیده دارم وکمونیسم با مذهب سازگار نیست ومن از عقیده خویش منصرف نمیشوم وبه همین جهت از شرکت در جلسات حزب کمونیست معذرت میخواهم.” سرنزیب بعدا با ما یکجا نشد وعاصی هشتنغری نیز در حزب باقی نماند.بعدها افراسیاب نیز در این هسته شامل شد. در واقعیت این کمیته صوبایی [ایالتی] شد و جلسات اکثراً در اطاق من دایر میگردید.

مهمانداری میراکبرخیبر

من  پروفیسور ودر لیلیه بیچلر بودم. مولانا آمده بود، میخواست که با پرچم رابطه برقرار نماید. حزب خلق [ جناح خلق حزب دموکراتیک خلق افغانستان] با حزب مزدور کسان پارتی افضل بنگش ارتباط داشت. من واجمل از سابق با پرچم رابطه داشتیم و  پرچم در کابل از باچاخان ونیپ پشتیبانی مینمود.

من توظیف شدم تا طورمخفی به کابل رفته ورهبران پرچم را ملاقات و نامه اجمل ختک را به آنها تسلیم وسایر مطالب را شفاهی برایشان بیان نمایم. با دوست محمد که از اودرزاده های ملک نادر ذخه خیل بود، بعد از سپری کردن یک شب در قریه آنها که آنوقت قریه اشرف نامیده میشد وحالا قریه نادرخان نامیده میشود، کابل رفتم. کابل برفپوش بود وهوا سرد ومن تنها با لباس قبایلی ملبس و چپلی به پا داشتم. ما مستقیماً به منزل ملک نادرخان در کارته سه رفتیم. خانواده نادرخان در رخصتی های زمستانی به جلال آباد میرفتند وخانه خودرا در کارته پروان آباد نکرده ودر کارته سه در منزل کرایی میزیستند.

من به بهانۀ از دوست محمد خودرا جدا ساخته در کارته پروان به منزل نجیب شان رفتم. متأسفانه نجیب جان در منزل نبود و من به دفتر پرچم در میکروریون رفتم (آن زمان هنوز میکروریون دوم، سوم و چهارم ساخته نشده بود). من معلومات نداشتم که دفتر پرچم در کدام بلاک وآپارتمان قرار دارد. بین بلاک ها با چپلی بپا میگشتم که از تصادف نیک با میراکبر خیبر مقابل شدم؛ او از خانه جانب دفتر روان بود وبا دیدن من تعجب کرد. یکجا دفتر رفتیم. آنجا ببرک کارمل، اناهیتا راتبزاد وفکر میکنم نوراحمد نور موجود بودند. من نامه اجمل صاحب را دادم وآنرا باهم خواندند. زیاد خوشحال شدند  واز من قدردانی نمودند. من دوباره به منزل حاجی نادرخان رفتم. برای دوست بهانه کردم که کسی را کار داشتم، نیافتم و بگمانم در همانروز دوباره  به جلال آباد آمدیم و بعد از سپری کردن شب، صبح وقت بعد از رسیدن به پیشاور من به یونیورسیتی آمدم و او به منزلش رفت.

تقریبا یکماه سپری نشده بود که برادرزاده های میراجان سیال کوداخیل سرفراز وسلیم که هردو پرچمی بودند با خیبرصاحب یکجا به اطاق من داخل شدند. آنها پای پیاده از راه مهمند به شبقدر وسپس نزد من آمده بودند. مسئولیت بزرگی بر عهدۀ من گذاشته شد زیرا آمدن خیبرصاحب باید مخفی نگهداشته میشد و افشای آن برای حزب وخاصتاً برای من شرمندگی بزرگ ایجاد میکرد.

به اطاق من افراد زیاد و گوناگون از همقریه ها گرفته، دوستان، اعضای  PSF ، همکاران وبا اضافه مهمانان ناخوانده می آمدند. محل مصئون ومطمئن دیگری نبود، من بر داکتر نذیر که آنوقت خزانه دار بود، چندان اعتماد نداشتم؛ لذا تا خبر شدن رهبران و پیدا کردن راه حل، مجبور شدم خودرا با او بندی سازم ومجبور بودم بعد از برآمدن از اتاق ویا رفتن به کالج، دروازه را از قفا برویش قفل نمایم. وزمانی که هردو در اطاق میبودیم بازهم دروازه را از بیرون قفل مینمودم. چند روز بدین منوال گذشت و من روزنامه ها وکتابهارا برای خیبرصاحب تهیه مینمودم. او رادیو می شنید ومواد خوراکه کافی بود. با فرارسیدن تاریکی اورا برای چکر در یونیورسیتی وجاده ها نیز میبردم. این زمانی بود که انتخابات صورت گرفته و بوتو به قدرت رسیده بود.

سرانجام نازش (سکرترجنرال حزب کمونیست) آمد و او را به منزل داکتر نذیر انتقال داد. در آنجا اجمل صاحب، مولانا و دیگران با او بحثها، میتینگها وفیصله های داشتند. مسئولیت ا من رفع وبه سید مختار راجع شده بود. بعد از بودن باداکتر، چند شب را در شهر با دوستهای سرفراز وسلیم سپری کرده بود. مختار باچه اورا در صوات گردش داد. شبی را با فتح محمد خان جوری سپری کرده وبعد از دیدوبازدیدها با اندیوالهایش از راه کوداخیل دوباره به کابل رفت.

فکر میکنم که بخاطر اقامت میراکبر خیبر در آپاتمان 12 لیلیه بیچلر باید تخته یادگاری نصب شود؛ البته این زمانی ممکن است که اولیای امور کالج اسلامیه  یونیورسیتی با من توافق نماید.برای اینکه  تمام مصیبت های جاری در افغانستان و منطقه و جنگ بیش از سی سال از [ریختن] خون او شروع شده است.

میراکبر خیبر یگانه سیاستمدار مدبر وتیوریسن بود که میگفت داودخان باید به هر قیمتی که میشود  پشتیبانی شود حتی اگر مخالف ما هم شود. کودتا برخلاف او جفای تاریخی وجبران ناپذیر است.  این سخن او تا حال بخاطرم است که در سال 1974 در جواب سوالی برایم گفته بود. دورساختن داود وکسب قدرب برای ما کار چند ساعت است، مگر این خیانت به مردم افغانستان خواهد بود، مردم مارا نمی پذیرد.  پیشبینی او کاملا صحیح ثابت شد.

ادامه دارد

در بخش بعدی سفر مخفی جمعه خان صوفی به مسکو وآموزش اختصاصی در یکی از مراکز مخفی