چیدمان شخصیت ها در داستان

نویسنده: لی مسترسون/ مترجم: علیرضا اجلی

بیشتر نویسنده ها علاقه مندند وقتی می‌خواهند داستان بنویسند خواننده را با شخصیت اول همراه کنند و آنها را با خود به عمق دنیای پر از سرگرمی داستان ببرند. اما اکثر آن ها فراموش می‌کنند که به یک “چیدمان” مستحکم حمایت کننده احتیاج دارند و آن چیدمان است که خواننده را در داستان نگه می‌دارد. این که همه چیز سر جای خودش قرار داشته باشد و اضافاتی هم وجود نداشته باشد. شخصیت ها به کلیت داستان، زندگی می بخشند و در آنها روح و جان می دمند.مدت زمان کوتاهی، جستجو در مفهوم و پیرنگ داستان به ساخت هر چه قوی تر و واقع گرایانه تر چیدمان شخصیت ها کمک می کند و پروسه ی نوشتن هم بهتر پیش می رود.به همین منوال؛ در حد اعلا دانستن “که‌بودگی” شخصیت ها، داشتن پیش زمینه از انگیزه شخصیت ها، در توصیف صحنه و ساخت جهان داستانی، یاری رسان نویسنده خواهد بود و هر قدر که داستان پیش می رود و پیرنگ بیشتر شرح داده می شود؛ نویسنده با درک درستی از شخصیت ها می تواند اضافات داستانی و شرح و تفسیر های بی کاربرد را حذف کند.

به یاد داشته باشید؛ این شامل انواع شخصیت ها می شود. اگر ریسک کنید و به سمت شخصیتی کلیشه ای بروید؛ داستان تان افول پیدا می کند. مخاطب داستان، نیاز به دیدن شخصیتی جدید و نو در داستان دارد. از روبه رو شدن با یک دانشمند پیر احمق یا از دیدن شخصیت های قابل پیش بینی و خسته کننده ای که صد سال قبل می زیسته اند و در تاریخ تکرار شده اند بی حوصله و کسل می شود.کلیشه ها همیشه در کمین داستان هستند و نویسنده باید خیلی مواظب باشد تا در دام کلیشه ها نیفتد.اینجا با هفت نوع از شخصیت ها آشنا می شویم: شخصیت تاثیر گذار، اصلی، قهرمان، مخالف، منطقی، احساسی و شخصیت کمکی.

شخصیت تاثیر گذار

این نوع را با شخصیت اصلی یا پروتاگونیست اشتباه نکنید. شخصیت تاثیرگذار فردی است که مخاطب، آن را از ابتدا تا انتهای داستان می بیند و بعضی اوقات، راوی داستان خواهد بود. نگاه شخصیت تاثیرگذار روی داستان تمرکز خواهد کرد و سایه اش را بر سرتاسر داستان خواهیم دید. نگرشی باارزش از چشم انداز بیرونی شخصیت ارائه می دهد.نوشتن درباره ی وقایع داستانی از نظرگاه دیگر شخصیت ها – کسی که از بیرون کنش ها را می ببیند – می تواند یک لایه ی اضافی خیره کننده از عمق شخصیت اصلی بدهد، قهرمان خودش را هیچگاه نمی تواند ببیند و کنش او را، همیشه دیگران خواهند دید.برای مثال؛ در “ملاقات با خون آشام” اثر ان رایس، لوئیز – کسی که از خون آشام مصاحبه می گیرد و به همین گونه داستان را تعریف می کند – شخصیت تاثیر گذار در داستان هست و لزوماً شخصیت اصلی یا پروتاگونیست نیست. چیزهای ساده ای برای لوئیز اتفاق می افتاد و او همان ها را بازگو می کرد.لستت – خون آشامی که داستان روی آن متمرکز است – قطعاً شخصیت اصلی است. لستت پیش برنده ی خط اصلی داستان است. او مهمترین انگیزه وقایعی است که خواننده را به سمت هدف اصلی داستان می کشاند و به دیگر شخصیت ها هویت می بخشد. مخاطب با وجود او داستان را ادامه می دهد و اگر او نباشد و با عدم وجود این شخصیت داستان دیگر معنایی ندارد. به عبارت دیگر؛ آنها شخصیت های دومی در جستجوی لستت می شوند برای پیشبرد هدف اش و او را در این امر کمک می کنند.این تناقض غیر معمول شخصیت پردازی در خوب فهمی ویژگی شخصیت ها به صورت افراطی کمک می کند. بعضی مواقع چشم انداز جذاب متناقضی در داستان ایجاد می کند. این تنها مثال برای این نوع داستان نیست.

شخصیت اصلی

شخصیت اصلی انگیزه ی عمده و اصلی داستانی در ماهیت خود دارد؛ که برای پیشبرد هدف واحد داستان تلاش می کند. در کلیت و هدف داستان، شخصیت اصلی یک قهرمان است. مخاطبان – دختر و پسر و زن و مرد – برای او هورا می کشند و داستان را دنبال می کنند تا ببینند سرنوشت شخصیت اصلی چه می شود. آنها می خواهند در انتهای داستان شخصیت مورد علاقه شان پیروز شود. عموماً، بیشتر داستان ها درون شخصیت اصلی را روایت می کنند. قبل از همه چیز، مخاطب می خواهد در مورد او بداند. او وظیفه ی مهم ترین اعمال را در داستان بر عهده دارد و کنش ها و واکنش های او خواندن ادامه ی داستان را برای مخاطب جذاب می کند.به هر حال، شخصیت اصلی لزوماً مانند شخصیت تاثیر گذار نیست. همیشه شخصی معتبر انتخاب می شود برای هدایت پیرنگ داستانی و در حد کمال به انتها رساندنش. همانطور که در مثال های قبلی دیدیم.البته، بیشتر نویسنده ها این دو نوع را با هم در می آمیزند – شخصیت تاثیر گذار و شخصیت اصلی گویی هر دو یکی هستند. اگر این کار را بکنید شما یک کلیشه ی سوم می سازید: قهرمان.

شخصیت قهرمان

شخصیت تاثیر گذار شخصیتی در میان مخاطبان است. به این ترتیب داستان نویی خلق و تجربه می شود. شخصیت اصلی مهم ترین هدایت کننده ی پیرنگ داستان است. قهرمان هم شخصیت تاثیر گذار است و هم شخصیت اصلی.کلمه ی “قهرمان” شخصی جذاب، جوان، بور، عاشق، با بدنی بی عیب و نقص، ماهیچه های قوی و در آخر باهوش را به ذهن متبادر می کند. خوب، این کلیشه ی رایج است و این مسئله که ذهنیت ما از قهرمان همین ها باشد امری طبیعی است.تلفیق شخصیت تاثیر گذار و شخصیت اصلی، اتفاقی است که این روزها در بین داستان نویسان تکرار می شود و شاید امری شایع در ادبیات باشد. داستان از نگاه قهرمان داستان روایت خواهد شد و به این صورت به سوی هدف اصلی روانه می شود.مخاطبان نیازمند تجربه ی تازه، کنشی جدید و نگاهی نو به شخصیت قهرمان در داستان هستند.بزرگترین کج روی در ساختن شخصیت قهرمان روی می دهد – این نوع شخصیت ها خیلی یکنواخت هستند – برای مثال، بیشتر داستان های رمانس شخصیت قهرمان را ” با قیافه ی زیبا، بدنی عضلانی، با ادب، با جذابیت جنسی” تصویر می کنند. این مسئله برای شخصیت پردازی مناسب نیست و شخصیت را سیاه و سفید و مطلق می نمایاند.توجه کنید که؛ اندیشه ی اصلی اسطوره ها که نویسنده آن ها را بر مبنای یک سری بدیهیات تنظیم می کند باید جذاب باشد، یعنی غیر از این نمی تواند باشد زیرا اسطوره ها از پیش تعیین شده هستند و پایه و اساسی مشخص دارند. در نتیجه این نوع شخصیت پردازی معمولاً سطحی پرداخت نشده و تک بعدی است.این حد نهایت کاربرد شخصیت کلیشه ای است و گامی فراتر نمی توان رفت و به این جهت واقع گرایی داستان و همذات پنداری خواننده از دست می رود.در تلاشی برای آشنایی زدایی از کلیشه ی شخصیت قهرمان، لوئیز مک مستر بوجولد بهترین “ضد قهرمان” را که تا کنون دیده ام می سازد.”میلز وورکوسیگان” ضد قهرمانی کامل و اثر استانداری است. او خیلی کوتاه قد، بد ریخت و قیافه است و مشکل نخاعی دارد. بازمانده ی جنگ و کاملاً تغییر یافته در همه ی ویژگی های ظاهری است. هنوز نشانه هایی از او وجود دارد که نشان می دهد هستی اش استوار و پایدار، ماندگار و با جرات، با ادب، خوب آموزش دیده و با ملاحظه است و کورسویی امید در روح اش هست. دقیقاً نقطه مقابل یک شخصیت احساسی که فکر می کند دیگر با این ظاهر فیزیکی هیچ کنشی نمی تواند داشته باشد. بوجولد همچنین به این مسئله توجه می کند که حقیقیت این شخصیت را تصویر کند و به سادگی با ساخت یک ضد قهرمان توانسته شخصیت والاتر از هستی او را نشان دهد. پس شخصیت را مطلق نشان نداده است و نگاه عمیق او به این نوع شخصیت ها باعث شده است که شخصیتی بسازد که درست است از نظر ظاهری نقص دارد اما دریای درون اش او را به قهرمان تبدیل کرده است و این با تعریف کلیشه ای قهرمان تفاوت دارد.

شخصیت مخالف

نوع کلیشه ای شخصیت مخالف “بد من” است. شخصیت شرور، شخصی که مقابل هدف نهایی شخصیت اصلی قرار دارد. شخصیت مخالف باید همه چیز را که دیگران ساخته است خراب کند و او خرابی موفقیت های دیگر شخصت ها را باعث می شود.معمولاً در داستان این نوع شخصیت در مقابل شخصیت اصلی است. کسی که مفهوم داستان را بر عهده دارد و او بوسیله ی کنش هایش جلوگیری می کند از به انجام رساندن اعمال شخصیت اصلی. کسی است که همراه شخصیت اصلی حرکت می کند اما سعی دارد سد را مفهوم اصلی و هدف کلی داستان شود.بعضی اوقات، راه دیگری هم وجود خواهد داشت. این امکان هست شخصیت مخالف خودش یک هدف منفی طراحی کرده باشد که باعث ایجاد واکنش منفی شود. شخصیت اصلی حالا باید خرابی های او را سامان بخشد و هدف او را بی نتیجه بگذارد.علاقه بیشتر نویسنده ها ساخت یک “شخصیت شرور” هست. به طور ساده مثل “شیطان” یا ” شخص بدکاره” فقط به خاطر اینکه هدف اصلی قهرمان داستان پیشرفت نکند. این تصویر کلیشه ای از یک شخصیت شرور شایع است و بهترین و پرمایه ترین داستان ها را هم می تواند از ارزش بیاندازد.

شخصیت منطقی

شخصیت های منطقی آرام، متین و خوددار و خونسرد هستند و شاید گاهی سرد مزاج هم بنمایند. آنها تصمیمات مهمی می گیرند و کنش این گونه شخصیت ها از پایه و اساس منطقی است. حرکات و رفتارشان نیز همینطور است.استفاده از شخصیت های منطقی و احساسی برای ایجاد کشمکش در داستان ابزار مناسبی است. نویسنده باید بدترین ها را از داستان حذف کند تا شخصیت اصلی مجالی برای ابراز وجود داشته باشد. هر چقدر شخصیت ها بیشتر باشند شخصیت اصلی کمتر می تواند دیده شود.در “ارباب حلقه ها” اثر تولکین، او استفاده ی مناسبی از کلیشه ها کرده است؛ او به خوبی شخصیت های خاص را شرح و بسطی اساسی برای “خوب فهمی” مخاطب داده است.

شخصیت احساسی

شخصیت های احساسی پرانرژی و ظاهراً خارج از کنترل، در هم ریخته هستند و با احساسات درست یا غلط شان هدایت می شوند. این نوع شخصیت ها سریع عصبی می شوند و به همان زودی هم با شخصیت های دیگر احساس همدلی و ابراز محبت می کنند. زیرا آنها آشفته و به هم ریخته هستند. به هر حال، بیشتر انرژی شان خارج از کنترل است و اکثراً مسیری را در داستان طی می کنند که قرار نیست به جایی معلوم برسند.یک معترض (شخصیتی احساساتی) می تواند به راحتی صدها جانور پستاندار بی تقصیر در حال مرگ را ببیند و این دو را می توان در مقابل هم قرار داد. قرار دادن شخصیت معترض احساساتی در این موقعیت باعث می شود که داستان خود نیز به نوعی به مرگ این جانوران اعتراض کند و مخاطب نیز از طرفی احساساتی شود.بیشترین سو استفاده و درست به کار نبردنی که از این نوع شخصیت ها می شود در داستان های فانتزی است. همیشه می خروشند و بالا و پائین می پرند و عصبی می شوند. همیشه و همیشه و این زیاد جالب نیست.

 شخصیت کمکی

شخصیت های کمکی، حمایت کنندگان با وفایی هستند. آنها نه فقط به شخصیت اصلی بلکه به هر شخصیتی در داستان کمک می کنند. هر شخصیتی می تواند یک شخص کمکی باشد. بعضی اوقات برای ایجاد موقعیت کمدی هم می توان از آنها استفاده کرد. دیگر شخصیت ها هدف داستان را تقویت می کنند. آنها اعتقاداتی دارند که حمایت کننده و کمکی است. شخصیت های دیگر زمینه ای را فراهم می کنند برای اینکه یه ایجاد تضاد شخصیت مخالف داستان کمک کنند و او بهتر بتواند در داستان ظاهر شود.نویسنده تصمیم نمی گیرد که شخصیتی کمکی بسازد تا دیگران را حمایت کند. بلکه این حمایت می تواند کاملاً ناخودآگاه اتفاق بیفتد حال می خواهد به کسی یا چیزی در داستان باشد.

برای مثال:

حمایت کننده بی چون چرای شرلوک هولمز، شخصیت تاثیر گذار و اصلی کتاب شرلوک هولمز، می تواند دکتر واتسون باشد.حالا شما دیگر می توانید گروهی از شخصیت هایتان را کنار هم قرار دهید و درست بچینید شان. چیدمان درست می تواند همیشه تاثیر گذار و مفید باشد؛ درست زمانی که وارد کنش های داستانی می شوید و صحنه پردازی می کنید.