چشم پر اشک 

سرا‌ پای وجودم‌بستر درد
نمی‌دانم‌به این‌دردم‌ چه ها‌ کرد
به‌ هر سو بنگری چشمی پر از اشک
نه زن را‌خنده بر لب یا هم از مرد
به نیم تن کشد آتش زبانه
که نیم دیگرم یخ‌ بسته و‌ سرد
جوانی نخل سبز بود و اما
که برگ سبز‌ آورد آخرش زرد
ز کوی یار‌ هر گاهی گزشتی
بگوی حال من ای‌باد شبگرد
بگو یارت احوالت ندارد
کسی پیدا نشد پیغامت آرد
ز بیگانه ننالم باید از‌ خود
به دوستی میهن زیبا تباه کرد
ثنا دارد دعا دایم شب‌ و روز
به‌ زودی صلح در کشور تو برگرد.
محمد اسحاق ثنا 
ونکوور کانادا