پنهان نگهداشتن گفت و گو های  صلح و برنامه های راهبردی امریکا در منطقه وجهان

نویسنده : مهرالدین مشید

آیا امریکا می خواهد با پرکاری بستر راهبردی خود خط و نشان های جدیدی بکشد

در این شکی نیست که هرگونه تلاش برای تامین صلح در کشوری مانند افغانستان که چهاردهه جنگ را پشت سر نهاده و هنوز هم جنگ به شدت در آن ادامه دارد، امری ساده نیست. جنگی که پس از تهاجم شوروی پیشین به گونۀ بیرحمانه یی برمردم افغانستان تحمیل شد و بعد از سقوط طالبان و حملۀ امریکا به افغانستان ابعاد گسترده تری را به خود گرفته و به مراتب پیچیده شده است. از این رو عملی شدن صلح در افغانستان دشوارتر از عبور کردن از “هفت خوان رستم” است. از سویی هم تنها فلسفۀ وجودی جنگ عامل پیچیده گی اوضاع سیاسی، اجتماعی،  اقتصادی وامنیتی افغانستان نشده؛ بلکه دخالت کشور های منطقه و جهان و بویژه مداخلۀ شبکه های جهنمی استخباراتی منطقه و بصورت اخص آی اس آی پاکستان و سپاۀ پاسداران ایران و سایر شبکه های استخباراتی جهان در این جنگ و تبدیل شدن آن به جنگ نیابتی کشورهای منطقه و جهان این جنگ را به پیچیده ترین، چند لایه ترین، دشوار ترین و طولانی ترین جنگ های امریکا در جهان بدل کرده است. پس جنگی که با این پیچیده گی درابعاد گوناگون داخلی و خارجی با توجه به مداخله های بی شرمانۀ کشور های منطقه مانند، پاکستان، ایران، روسیه و سایر کشور های جهان با پیش قراولی جنگ امریکا زیر نام مبارزه با تروریزم، در فراز و فرودی از توطیه های خطرناک به شدت ادامه دارد و  منافع راهبردی کشور های منطقه وجهان در آن به شدت گره خورده است. در چنین حال حل آن به گونۀ طبیعی دشوار و رسیدن به تفاهم مشترک و مصالحۀ ملی در کشور زمانگیر است.

از همین رو است که امروز روند صلح افغانستان؛ بویژه گفت و گو های خلیل زاد با طالبان در دوحه و قطر نه تنها پیچیده شده که هر روز به معمای جددیدی بدل می شود. این پیچیده گی پر از ابهام گمانه زنی هایی را دامن زده است که تنها روابط تنگاتنگ طالبان با نظامیان و حکومت ملکی پاکستان و مداخلۀ سپاۀ پاسداران ایران و حالا هم روسیه سبب پیچیده گی جنگ افغانستان نشده؛ بلکه برنامه های راهبردی امریکا در سطح منطقه و جهان از همه بیشتر به پیچیده گی این جنگ افزوده است که  پنهان کاری های امریکا در گفت و گو های خلیل زاد با طالبان ریشه در اهداف راهبردی امریکا دارد.

این برای هیچ  کس پوشیده نیست که امریکا در جنگ افغانستان تا کنون بیشتر از هشتصد میلیارد دالر هزینه کرده است و معلوم است که صرف این پول هنگفت اهداف مهم استراتیژیک را در قبال  خود دارد. پس واضح است، جنگی که این قدر هزینه برداشته است، جنگ هدفمند و دارای اهداف بلند و استراتیژیک می باشد.

بیرابطه نخواهد بود تا اندکی به واژۀ راهبرد اشاره شود، واژۀ راهبرد از کلمۀ انگلیسی استراتیژی گرفته شده که بیشتر درحوزۀ نظامی کاربر دارد و اما حالا در سایر حوزه ها چون؛ سیاست، اقتصاد، تجارت کاربرد دارد. ساده ترین معنای استراتیژِی هماهنگی و سازماندهی اقدامات برای دستیابی به هدف خوانده شده است. در بخش نظامی عمومی به نقل و انتقال نیرو ها در پشت جبهۀ جنگ و در جبهۀ قبل از درگیر شدن با دشمن به کار می رود که در این میان درگیری با دشمن تاکتیک خوانده شده و در جنگ های ناپلیون این دو واژه با تمایزی خوبی کاربرد داشتند. بعد ها این واژه در پیشوند اقتصاد، تجارت و سیاسیت نیز قرار گرفت که امروز در تحت عنوان استراتیژی سیاسی کاربرد بیشتری دارد.

كارل فون كلازوتیز كه از استراتژیست های بزرگ جهان خوانده شده است. وی گفته است جنگ ادامه سیاست به شیوه های دیگر است که بعد ها واژۀ استراتیژی برای برنامه های سیاسی بزرگ مورد استفاده قرار گرفت که از ترکیب واژۀ استراتیژی و سیاست ” استراتیژی بزرگ” بوجود آمد. استراتیژی در واقع یک سلسله برنامه ها و اقداماتی است که رسیدن به هدف از پیش تعیین شده را ممکن می سازد که در واقع چگونگی دستیابی به اهداف را مشخص می كند؛ اما این كه اهداف چه چیز هستند یا چه باید باشند یا چگونه باید تعیین شوند كاری ندارد. با این تعبیر استراتیژی دارای چهار مرحله چون؛ اهدافی كه باید به آنها دست یافت، چگونگی تخصیص منابع برای دست یابی به اهداف، استفادۀ عملی از منابع اختصاص یافته و خود منابع و راه ها و روش ها می باشد. بر این اساس استراتژی پر کنندۀ شكاف بین اهداف و تاكتیك ها شمرده می شود. (1)

زمانی که می گوییم، افغانستان در خط راهبردی امریکا قرار دارد و یا این که امریکا در افغانستان اهداف استراتیژیک و بلند مدت دارد. هدف این است که امریکا پر کردن شکاف ها و تاکتیک های خود وارد افغانستان شده است تا چگونه می تواند، به آن اهداف دست یابد، چگونه منابع را برای دست یابی بر آن اختصاص بدهد، از منافع اختصاص داده شده چگونه استفاده کند و آخر این که تمامی منابع و روش ها را چگونه به کار ببرد تا بالاخره شکاف های  بزرگ میان اهداف بلند مدت و تاکتیک های بر وفق مرادش پر شوند.

از گفته های بالا فهمیده می شود که اهداف راهبردی ثابت و لایتغیر نبوده؛  بلکه انعطاف پذیر می باشند؛ یعنی منابع و روش ها و چگونگی کاربرد آنها خطوط  انعطاف پذیری ها در در مسیر کلان اهداف راهبردی را به تصویر می کشند که زمانگیر و چالش آفرین اند. از همین رو است که انعطاف پذیری های سیاسی خطوط قرمز رسیدن به اهداف راهبردی را مشخص می کند. امریکا برای رسیدن به اهداف راهبردی خود، پس از تهاجم شوروی به کمک مجاهدین شتافت که هدفش شکست شوروی سوسیالیستی پیشین بود. دیدیم پس از آن که شوروی در افغانستان شکست خورد و هزینه های هنگفت و کمر شکن تهاجم اش به افغانستان تیغ از دمار شوروی را بیرون کرد و شوروی تجزیه شد و جغرافیایی جهان بدل شد. امریکا بحیث قدرت یکه تاز وارد عرصۀ سیاست های جهانی گردید و جهان دو قطبی با پایان یافتن جنگ سرد،  خاتمه یافت. زمانی که شوروی به یکی از اهداف راهبردی خود در سطوح منطقه و جهان نایل آمد. از افغانستان و منطقه به نحوی عقب نشینی را آغاز کرد و افغانستان را با واگذار کردن به پاکستان به حال خود گذاشت. این عقب نشینی امریکا در واقع تاکتیکی بود و خواست تا با همکاری استخبارات پاکستان، جنبش جهانی اسلام را زیر نام ” بنیاد گرایی به مثابۀ کمر بندئ سبز خطر ناک تر از کمونیسم ” که روحیۀ ضد امریکایی داشت، نابود کند و یکی از راه ها برای نابودی آن رها کردن آنان به حال خود بود که با حمایت آی اس آی پاکستان و سپاۀ پاسداران ایران، افغانستان به پرتگاۀ جنگ تنظیمی و کشتارگاۀ صدها بیگناه بدل شد.

امریکایی ها در آن زمان با بک قدم به عقب به مثابۀ حرکت تاکتیکی رویکردی تازه را  در پیوند به افغانستان آغاز کردند که پس از تضعیف نیرو های جهادی با تاکتیکی جدید دو گام پیش نهادند و به کمک انگلیس ها و پاکستان گروۀ طالبان را ساختند تا آنکه بوسیلۀ این گروه حکومت مجاهدین را نابود و گروه های جهادی را سرکوب کردند. هرچند احمدشاه مسعود وادار به عقب نشینی از کابل شد و رفتن او به شمال و مقاومت اش در برابر طالبان باز هم فصل ناتمام سیاست های راهبردی امریکا در تبانی با پاکستان را به چالش رو به رو کرد. امریکایی ها پس از آخرین نشست مسعود با خانم رافایل از او ناراض بودند؛ زیرا او امریکا را متهم به حمایت از پاکستان و تباهی افغانستان کرد. امریکایی ها فکر کردند که با قدرت رسیدن طالبان و تشکیل حکومتی شبۀ عربستان سعودی به اهداف راهبردی شان در منطقه نایل خواهند آمد؛ اما امریکا در دام فرنگشتاین طالبانی گیر ماند و بالاخره یازدهم سپتمبر بوقوع پیوست. این حادثه بویژه انکار طالبان از واگذاری اسامه به امرکایی ها فصل ناتمام دیگری را برای امریکایی ها به خاطرعملی نشدن اهداف راهبردی شان به  میراث گذاشت؛ اما این بار برای رسیدن به اهداف راهبردی شان از نیروی نظامی استفاده کردند و حکومت طالبان را در تفاهم باپاکستان سقوط دادند و رهبران آنان را بوسیلۀ چرخبال ها سلامت به پشاور و کراچی و کویته منتقل کردند. این بار امریکایی ها خواستند زیر نام سرکوب تروریزم و پیاده شدن دموکراسی به اهداف راهبردی شان در افغانستان نزدیک شوند. از این که از حضور نیرو های شمال در حکومت بعد از سقوط طالبان راضی نبوده و اندکی نگران بودند. از این رو با یک بازی خطرناک در یک جنگ فرسایشی در تبانی با پاکستان به نحوی از نابودی کامل طالبان خود داری کردند. اسناد و شواهد زیادی وجود دارد که امریکا بر رغم ادعا های حکومت های افغانستان مانع حمایت نظامیان پاکستان از طالبان و شبکۀ حقانی نشد. این سیاست امریکا تا زمان ترامپ ادامه یافت و اما ترامپ با طرح راهبردی استراتیژی جنوب آسیا خلاف اخلاف خود روش سخت تری را در برابر پاکستان اتخاذ کرد و پول های کمک شده به پاکستان از سوی امریکا را احمق پولی خواند. موقف ترامپ در برابر پاکستان در واقع بیانگر اعمال سیاست چانه و فشار در برابر پاکستان است که هنوز هم سیاست امریکا در برابر پاکستان مبهم و مرموز است. در این میان آنچه مسلم است، این که تاکتیک های امریکا در پیوند به پاکستان برای ر سیدن به اهداف راهبردی اش تغییر کرده است و این تغییر به نحوی در کش و قوس های جدید نمودار شده است.

حال که از پر هزینه ترین جنگ امریکا در افغانستان هژده سال می گذرد، نیرو های امریکایی در برابر مبارزه با تروریزم در افغانستان زمین گیر شده اند، هنوز هم بعید به نظر می رسد که امریکا با پاکستان بر سر راهبردش وارد معامله شود؛ زیرا استراتیژی امریکا در منطقه پیوند ناگسستنی با پاکستان بحیث یک کشور اتومی و برخوردار از ثبات نسبی دارد. در این صورت، آیا ماموریت خلیل زاد بحیث نمایندۀ ویژۀ وزارت خارجۀ امریکا در امور صلح افغانستان را می توان، تغییر در سیاست راهبردی امریکا در پیوند به پاکستان تلقی کرد. راهبردی که تا کنون بیش از هفتصد میلیارد دالر هزینه برداشته است و آیا به ساده گی می توان باور کرد که امریکا با نادیده گرفتن این همه هزینه های هنگفت جنگی خود در افغانستان، با قبول باخت خط تازه یی بکشد و از تمامی اهداف درازمدت راهبردی خود در منطقه بگذرد که افغانستان بخشی از آن است.

این در حالی است که آقای خلیل زاد امریکایی افغانی الاصل بحیث یک سیاستگر کارکشته در امور افغانستان از سوی وزارت خارجۀ امریکا نمایندۀ ویژه در امور صلح افغانستان تعیین شده است. هدف از ماموریت وی تنها تامین صلح در افغانستان نیست که خروج نیرو های امریکای از این کشور را مهیا سازد؛ بلکه بستر سازی برای سیاست های راهبردی امریکا نیز شامل آن می باشد. از این رو دغدغۀ اهداف راهبردی امریکا در منطقه با توجه به عمق و گسترده گی آن بیشتر بر روند صلح افغانستان پرده افگنده است و گفت و گو ها در پیوند به این صلح را پیچیده و چالش آفرین کرده است. این که آقای خلیل زاد پیش از هر آغاز گفت و گو ها باطالبان، سفر دور دنیا از کشور های اروپایی تا کشور های آسیایی را طی می کند و یک روز در آلمان و روزی در بلجیم و روز دیگر هم به اسلام آباد و مسکو قدم رنجه می کند، دلیل این همه سفر دور دنیا، نزدیک ساختن مواضع راهبردی کشور های گوناگون در رابطه به صلح افغانستان می باشد که هر کدام در افغانستان اهداف بلند مدت و منافع دراز مدت خویش را جست وجو می کنند. هدف اصلی خلیل زاد از همگون سازی مواضع ناهمگون کشور ها در رابطه به اهداف استراتیژیک شان، در واقع بستر سازی برای پیاده شدن و پر شدن اهداف راهبردی امریکا است. از همین رو  است که اجماعی منطقه یی و اجماع جهانی پس از اجماع ملی، نقش تعیین کننده را در سرنوشت صلح و جنگ افغانستان دارد. این سه اجماع در واقع صلح افغانستان را کلید می زند و کش و قوس های آن را راست و درست می کند.

به گونه یی که اجماع داخلی تامین کنندۀ منافع ملی، وحدت و اقتدار ملی در داخل کشور است و نقش کلیدی در ایجاد تفاهم میان حکومت و سایر گروه های سیاسی و اقوام گوناگون را در گفت و گو با طالبان دارد تا منافع ملی مردم افغانستان را در میز گفت وگو ها حفظ و از تاراج آن بوسیلۀ کشور های دیگر پیش گیری کند. دراین میان این سخن خلیل زاد که گفته است، افغانستانی ها خود سرنوشت خود را تعیین کنند، قابل تامل است  و چتر واحد “شورای رهبری مصالحه “پاسخ آن است. به  همین گونه اجماع منطقه یی و جهانی با توجه به منافع راهبردی و روابط شان با طرف های درگیر در جنگ افغانستان، نقش کلیدی را در هر گونه میثاق صلح نیز دارا اند تا منافع ملی و راهبردی تمامی کشور های دخیل در جنگ افغانستان به نحوی توازن یابد که ایجاد توازن راهبردی به معنای نفی سیاست های راهبردی نیست؛ بلکه ایجاد شفافیت و توازن سیاست های راهبردی است تا تمامی نقاظ اختلاف میان کشور ها در پیوند به جنگ افغانستان به نقطۀ وصل بدل شود که بدور از بده و بستان های سیاسی نیز نمی باشد.

خلیل زاد برای به سر رساندن چنین ماموریت دشوار توظیف شده است که ابعاد ماموریت منطقه یی و فرامنطقه یی ماموریت آن در پیوند به صلح افغانستان، به مراتب پیچیده تر و دشوارتر از ابعاد داخلی آن است؛ زیرا چتر اهداف راهبردی کشور های منطقه وجهان خیلی سنگین بر صلح افغانستان سنگینی دارد و خلیل زاد می خواهد با هموار سازی و پرکاری بستر راهبردی امریکا خط و نشان های جدیدی را به تصویر بکشد که چتر سنگین فضای صلح را نرم تر کند. از همین رو است که یکی از دلایل پنهان نگهداشتن گفت و گو های  صلح، داشتن برنامه های راهبردی امریکا در منطقه وجهان است تا مبادا پیش از آن که نهال صلح به ثمر بنشیند، توفان تنش ها و کش و قوس های سیاسی از ریشه خشک اش کند. از این رو ایجاب می کند که جزییات این گونه گفت و گو ها نباید زود آفتابی شود و به قول سلمان ساوجی ” پیش ازان کز لب و دندان تو یابم کامی  — چون زبان در دهن خلق خدا افتادم ” در یک داوری شتاب زده و غیر منصفانه پیش از به ثمر رسیدن پرپر شود. یاهو

1 – https://bit.ly/2I41I20