ياران رسيده عيد و بگوييد چون کنم؟

ياران رسيده عيد و بگوييد چون كنم؟
ز ايزد شكوه ، يا كه ز بختِ نگون كنم؟
در خانه نان نيست، مپرسيد ز كلچه اش
نه پول و سكه يى كه به خرجم فزون كنم!
از بسكه صبر و طاقت و هوشم بسر رسيد
از عقل خود معافم و مشق جنون كنم!

بر فرق خويش تيشه چو فرهاد مى زنم
يا سوز و شور و ولوله تا بيستون كنم!

دارا كه فكر دخل و بساط ام نمى كند
نه محرمى كه راز دل ام را برون كنم!
نابود مى كنم خود و يا آن ستم گرى
از بيخودى روانه يكى جوى خون كنم!

تا محو سازم اينهمه فقر و فساد و رنگ
من قمع مفسدان حريص و زبون كنم!

اهمال درين ميان و تعلل بكار نيست
شورى نموده ، پا شوم، آنرا كنون كنم!

يا اينكه ” واعظى” سر تسليم نهم به ظلم
يا با هراس و واهمه خود را جبون كنم!
زبیر واعظی