هنرِ شاعری و سیاست در ایران

نشر شده: چهاردهم جولای 2014 در مجله نیورکر

نویسنده: نیما جهرمی

برگردان: جمیل شیرزاد

سهراب سپهری، شاعر مدرنست ایرانی پس از یک سلسله سفرها به چین و جاپان در سال 1965میلادی، به زبان شعری خود ویژه‌یی دست یافت. این زبانِ شعری ویژه در مجموعه یی تازه یی او تحتِ نام “صدای پای آب” به درستی قابل درک می باشد. سپهری هویت پیچیده یی را از خودش به عنوان یک نویسنده، یک مسلمان، یک نقاشِ همیشه در سفر، یک مردِ کاشانی- جاییکه بنابر روایت‌ها در سدۀ هفتم، مهاجمان عرب در پی نشرِ اسلام زادگاه این شاعر را با پرتاب گژدم از فرازِ دیوار ها تسخیر نمودند- به نمایش گذاشت. سپهری در فضای جنگِ سرد به “بوی گلی در سیارۀ دیگر” می اندیشید و در ادامه راهِ نیما یوشیج در جهان شعر سپید قدم و قلم می زد. سپهری در کشوری شعر می سرود که سده ها مورد دست درازی کشورهای خارجی قرار داشته است؛ با این پیش زمینه او نگاره های پریشان و جابجا شده یی را پیش چشم خواننده مجسم می سازد:

من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور.

مسجدی دور از آب.

موزه ای دیدم دور از سبزه،

سر بالین فقیهی نومید، کوز ه یی دیدم لبریز سؤال.

 

سپهری، از خود بیگانه شدگیی سخن می گفت که اکثر ایرانی ها در دهه های شصت سدۀ نوزدهم با آن مواجه شده بودند؛ درست در زمانیکه تکنولوژی، ادبیات، فلم و تجاوزهای امپریالیستی، اندیشه های را از فرهنگ های دور دست فراهم آورده و بر گردۀ سنت ها و رسوم دیرپای کشورش تحمیل نموده بود. در نهایت این از خود بیگانگی راه را به روی خشم و ناراحتی گشود. اکثر مردم ایران به شمول شاعران، ملاها و ناراضیان سیاسی از آنچه که به عنوان وابستگی فزایندۀ فرهنگی و اقتصادی ایران به قدرت های خارجی در آن روزگار یاد می شد- با تأسف یاد می نمودند.

سه سال قبل از نشرِ شعر صدای پای آب در سال 1962، یک داستان نویس و منتقد معروف ایرانی به نام جلال آل احمد مقاله یی را زیر عنوان “غربزدگی: طاعونی از غرب” نشر نمود. آل احمد در این مقاله اندیشه ها، طرز دیدها و محصولات زیان آور مدرنیته و غربی را به عنوان یک آلاینده فرهنگ ایرانی که باید سترده و زدوه شود شناسایی و تشخیص نمود. اندکی بیشتر از یک دهه بعد، در سال 1979میلادی انقلابیون اسلامی در ایران از همان نوع زبان برای ترویج آرمان های خود استفاده نمودند. برسرِ اقتدار آمدن روحانیون محافظه کار که در حال حاضر جمهوری اسلامی ایران را اداره می نمایند به عنوان نشانه یی عقب نشینی از جهان مدرن به نظر می آمد. و در آنزمان این طرزدید به همه جا پخش شده بود، و  توقع می رفت بدنۀ سیاسی متناسب با این طرز دید در ایران روی کار بیاید. اما ملاها در حال حاضر هیچ‌گاه مدرنیته را به صورت واقعی به دور نینداخته اند، و رشد اقتدار فرهنگ غربی هنوز در میان مقام های رهبری ایران رخنه ایجاد می نماید. در تابستان گذشته، یک نمایندۀ ایت الله خامنه یی ایرانی های غربی شده را به تروریست مقایسه نمود و اظهارِ تأسف نمود که “موج لیبرالیسم غربی اکثرِ جوانان ما را با خود برده است.” در اوایل این ماه خامنه یی که مانند سلف خود، شعر های آماتور می سراید در یک نشستِ سالانه شاعران پارسی زبان که کسانی از هندوستان، پاکستان، افغانستان، تاجکستان و آذربایجان برای شنیدن اظهارات مقام عالی رهبری گِرد آمده بودند سخنرانی نموده گفت:” امروزه با گسترش ابزارهای رسانه ای جدید، برخی دستها در صدد هستند که با انحراف شعرِ جوانان از فضای لطیف و با احساس حماسی و انقلابی، شعر را در خدمت فرهنگ لجام گسیخته و به دور از هنجارهای انسانی و تحت تأثیر غرایز جنسی و ستایش ظلم قرار دهند.”

شعر پارسی سده ها است که به درستی در قلب جنبش های سیاسی ایرانی جای باز نموده است. در سال 1843 یک دانشمند بریتانیایی با شنیدن این ادعای اندکی مبالغه آمیز شگفت زده شده بود که در تاریخ ایران”تحت نفوذ شعر به تنهایی، زندگانیی کسانی برباد رفته و یا بخشیده شده، شهرها ویران و یا آباد شده، امپراتوری های واژگون یا آباد شده است.” در سالهای پسین، گروهی از دانشگاهیان به رهبری داکتر احسان یارشاطر- بنیان گذار دانشنامه ایرانیکا و رییس مرکز مطالعات ایرانی دانشگاه کلمبیا- به صورت متداوم یک مجموعه عظیم بیست جلدی ادبیات پارسی را جمع آوری نموده اند. یک فصل کامل جلد نخست این مجموعه در سال 2008 میلادی به چاپ رسید که حاوی تصویرهای رایج شاعرانه می باشد. (ابرو: “معمول ترین و زیباترین ابروهای توصیف شدۀ معشوق، ابروهای به هم پیوسته است. “دهان: ” دهان معشوق حینِ لبخند به پسته نیمه باز مانند است.”) جلد یازدهم که حاوی ظهور ادبیات مدرن پارسی واجتماع های سیاسی پیشرو و بستر سازِ این ادبیات می باشد قرار است خزان امسال به چاپ برسد.

شعر پارسی به دلیل اهمیت آن در حیات روزمرۀ مردم، نقش مهمی در ترکیب و تبیین بخشی از سیاست ایران ایفا نموده است. وقتی ایرانی ها متمایل به تقویت روحیۀ ناسیونالیزم خود با واژه های ظریف تر باشند آنها پاره های از شعر فردوسی را به زبان می آورند که شهکار حماسی او در سدۀ یازدهم میلادی روایت ایران و شکوه تاریخی آنرا تدوین نموده است. دوهفته پیش وزیر خارجۀ ایران و مذاکره کننده ارشد آن کشور در مورد پروندۀ هسته یی ایران آقای جواد ظریف، یک پیام ویدیویی را زیر عنوانِ “پیام ایران: همتایان غربی ما بین توافق و تحمیل باید یکی را انتخاب کنند” در صفحۀ اجتماعی یوتیوب نشر نمود. او در این پیام و در فرازین بخش سخنش به شعر  فردوسیی حماسه سرا استناد نموده گفت:.”هزار سال پیش فردوسی، شاعرِ ایرانی گفته است، بکوشید نیکی به کار آورید چو دیدید سرما، بهار آورید”  در روزهای فرجامینِ گفت‌وگوها، زمانیکه دپلومات های هفت کشور در چند قدمی توافق با خستگی و ناتوانی دست و پنجه نرم می کردند، همسرِ آقای ظریف، مریم ایمانیه وارد وین شد. بانو ظریف به صورت منظم اشعار عارف سدۀ سیزدهم زبان پارسی جلال الدین محمد بلخی را برای همسران همتایان آقای ظریف شرح و تبیین می کرد و صفحۀ فیس بوک آقای ظریف هم به صورت مرتب با منتخبات شعر مولوی که از سوی همسرش انتخاب می شود  تجدید می گردد. شهکارهای شعر پارسی بیشتر از انبوه تصویرهای قشنگ اند و در ژرفای این سطر ها، ایرانیان  پژواک خویشتنِ تاریخی خود را می شنوند.

برای سده ها اکثر شاعران پارسی زبان به دنبال حمایت و تشویق دربار، شاهان، شاهزادگان و وزیران و یا تحت حمایت آنها بوده اند و این قدرتمندان شاعران را به عنوان مشاوران اخلاقی و توسعه دامنۀ اقتدار خویش می شمرده اند.  فردوسی از هنر شاعری در شهنامه گفته است که او[شاعر] انتخابِ دیگری ندارد مگر اینکه پیشروی تخت شاه بنشیند. سهراب سپهری نه صد سال بعد از فردوسی گفته است:” پدرم وقتی مُرد پاسبانها همه شاعر بودند.” اما زمانیکه امپراتوری های بریتانیا و روسیه در سدۀ نوزدهم در امتداد مرزهای قلمرو شاهی ایران جابجا شدند، شاه راه را برای فراگیری آموزه های غربی باز نمود و شاعران زیادی در مورد دردهای سیاسی کشورشان که گرفتار مدرنیته شده بود شعر سرودند.

محمد تقی بهار، پسر ملک الشعراء رسمی سلطنتی ایران، می گوید نخستین شعر خود را پیش از آنکه ده ساله شود، سروده است. در سال 1904میلادی شاه او را به جایگاه قدیمی  پدرش منصوب ساخت. بهار شهکارهای ادبیات کلاسیک ایرانی را به حافظه سپرده بود وعلاوه بر این اندوخته ها، بهار فرانسوی نیز آموخته بود و به آرمانهای جمهوری خواهانه می اندیشید. اگرچه او در آفرینش اثر هایش به آثار ادبیات کلاسیک زبان پارسی پیش از سده های 13 و 14 میلادی – روزگار سرایش شهکارهای مولوی و حافظ- نظر داشت که رامشگران و خنیاگران پارسی زبان از آن تصنیف ها استفاده می کردند. ولی رفته رفته محتوای شعرش لبریز از هواخواهی سیستم حکومت داری جدید گردید. بهار پا را از ارایه اندیشه ها در قالب اشعار دلچسپ فراتر گذاشت و به حلقه مشروطه خواهان وارد شد که برای نخستین بار، پس از انقلاب سال 1906 پارلمان ایران را تشکیل نمودند و برای توسعۀ اصلاحات که آنها شعار می دادند یک نشریه را تاسیس نمود تا بالآخره  یک کرسی را در سیستم تقنینی جدید احراز نمود. بهار در دوره های مختلف به تبعید و زندان محکوم گردید اما یک مدیحه یی که برای شاه سروده بود مدت محکومیتش را کاهش داد.

دهه سی سدۀ نوزدهم میلادی بود؛ نیما یوشیج- مردی که زندگی را در یک روستای کوچک سپری کرده بود و در یک مکتب کاتولیک  با شعر اروپا آشنایی یافته بود- سر رشته یی از شاعران سیمبولست فرانسه به دست گرفت و نه تنها لحن و روحیۀ شعر درباری ایران را در هم شکست بل اوزان عروضی کلاسیک را نیز دچار تحول شگرف ساخت. شعری که به نیمایی شهرت یافته بود، به یاری ستمدیدگان سیاسی و کاهش رنج آسیب دیدگان و مردم عام به کار بسته شد. شاعران مسن تر این کارِ نیما را ترک سنت های شعری خواندند اما نسل جدید نویسندگان ایرانی بیشتر در زمینۀ تغییر سیاست های کشور شان فعال شدند، نوآوری های خود در عرصۀ شعر را گسترش دادند و ظهور یک طبقۀ روشنفکر چپ گرا را با قواعد شعری جدید خود تقویت نمودند. در این روزگار زنان و مردان خوش سلیقه ی که نیما و کارل مارکس می خواندند کافه های تهران را پر نموده بودند، این طیف روشنفکران با سرکشیدن چای در کافه ها به بحث در مورد آزادی از سلطۀ امپریالیزم می پرداختند. وقتیکه سپهری در اوایل شغل نویسندگی اش با شعر نیما آشنایی یافت، شغل خود را در کاشان ترک نمود و به پایتخت آمد و خود را به دست موج های خروشان شطِ شعر نیما سپرد.  اشتیاق تاثیرپذیری در اکثرِ شاعران به شمول سپهری، شتاب قابل توجهی دارد. فروغ فرخزاد، شاعر نوگرای دیگر خود را مرهون نیما می پنداشت اما علی الرغم نقش پیشآهنگی که داشت مضامین  مربوط به زندگی شهری را در اشعارش بیان می کرد و بی پرده تمایلات جنسی خود را نیز در شعر مطرح می نمود. فروغ فرخزاد در مورد نیما گاهی نوشته بود:” او[نیما] چشم مرا باز کرد و گفت ببین اما دیدن را خودم آموختم، من همیشه بر تجربه های خودم تکیه نموده ام.”

در سال 1946 میلادی در یک همایش نویسندگان ایرانی ، نیما شعر می خواند که در سیستم برق اختلال ایجاد شد و ناچار برای روشن کردن همایش از شمع استفاده کردند؛ جلال آل احمد که بعدها “غربزدگی” را نوشت، نظرش به نیما افتاد که شعرش را در پرتوِ شمع می خواند، کلۀ تاس و کلانش که در مقابل پرتوِ شمع می درخشید، چروکیدگی های دور حفرۀ چشم و دهانش که اندکی عمیقتر  می نمود و با جسامت کوچکش بی تناسب می نمود نمونۀ تمام عیارِ یک سیمای مخوف و وحشتناک در نظرِ آل احمد شمرده شده بود. آل احمد بعد ها با خودش می اندیشید:”من در آنزمان شگفت زده شده بودم که این صدای بم و بی سروته از کجا بلند می شود.” آل احمد که فرزند یک ملای محافظه کار بود به صورت مخفی وارد پل‌تخنیک شده بود- نهادیکه بعدها به بخشی از دانشگاه تهران تبدیل شد- با قرار گرفتن در نهادی با روش تدریس اروپایی ذهنش روشن شد؛ او که مرد لاغر اندام و شکاک بود موهایش را با آرایش جالبی به عقب شانه می زد و با دیگر روشنفکران، وقت خود را در دور و بر کافه ها سپری می کرد. آل احمد مانند نیما به حزب مارکسیستِ تودۀ ایران پیوست اما روابط این گروه با قدرت های امپریالیستی خارجی در قالب اتحاد جماهیرِ شوروی او را متقاعد به سهم گیری با ملی گرایان دورِ مجلس محمد مصدق نمود که جنبش ملی سازی صنعت نفت را به عهده داشت.

در سال 1953، یک کودتای نظامی به رهبری نمایندگی های استخباراتی امریکا و بریتانیا سبب بر اندازی مصدق گردید و بریتانیا روند حفاری چاه های نفت را از سر گرفت. در پایان همان دهه سازمان استخبارات مرکزی امریکا در امرِ ایجاد یک پولیس مخفیی کمک نمود که مخالفان سیاسی را شکنجه نموده و به قتل برسانند. روشنفکران کشور وحشت زده شده بودند.  زمانیکه سازمان استخبارات مرکزی امریکا به سر دبیران روزنامه های ایرانی پول می پرداخت تا آنها گزارش کنند که روسیه مصدق را در جیب خود دارد؛ آلِ احمد از اندیشه های چپی سرخورده شده بود و در یک نامه سرگشاده به تلخی شکایت نمود:”نیما که به نسل خودش یک زندگی ادبی وعده کرده بود، به جای تحقق وعده اش این شاعر، مخاطبان نسل خود را به گودالِ سیاست پرتاب کرده است.”  در سال های 1960 نیما در گذشت و در این زمان دو شخصیت مورد نظر ما با هم رابطۀ نسبتا خوب داشتند و آلِ احمد آگهی وفات نیما را با یک روحیۀ انتقادی اما با احساس و صادقانه نوشت:”پیرمرد چشمهای ما بود”

آلِ احمد توجه خود را دوباره به استقلال ایران معطوف نمود. مانند هر مدرنست خوب دیگر او نگاههایش را به اعتبار و اصالت متمرکز نموده بود. از دیدگاهِ او تهدید بزرگ در برابر این دو فضیلت نامبرده شده از جانب غرب مخصوصا از اروپا، امریکا و روسیه محسوس بود. تهدید در صورتِ دانشجویانیکه مانند خود آل احمد نزد دانشمندان غربی تحصیل کرده بودند به ایران رسید. او نوشت:”من از غربزدگی مانند بیماری سل سخن می گویم اما این امر شاید به هجوم شپشک به جانِ گندم شباهت بیشتر داشته باشد. آیا دیده اید که این آفت چگونه گندم را تباه می سازد؟ این آفت گندم را از درون تباه می کند، صورتِ گندم سالم و دست نخورده به نظر می آید اما این گندم پوشِ میان تهیی بیش نیست، درست مانند درختی که کرم ساقه اش را تباه نموده و ایستاده جان سپرده است.”

زیرِ پرچم مدرنیزاسیون، آلِ احمد استدلال می نمود که ایرانی ها صدها سال را در تقلید اندیشه های غربی ها به قیمت توسعۀ فرهنگ ماشینی آنها بسر برده اند. ایرانی ها غرق در سرگرمی های غربی، انبوهی محصولات تهیه شده توسط دستگاه های تولیدی غربی را مصرف می نمایند. طبقۀ روشنفکر ایرانی گرویدۀ فرم های شاعرانۀ غربی بوده و سوار بر موترهای خارجی فخر فروشی می کنند. ماشین آلات صنعتی ایرانی در محاقِ فراموشی افتاده و یا هرگز ساخته نشده است. نتیجۀ این رویکرد! این کشور پوستی بیش نیست و کاملا برای استیلای غربی آماده شده است.

تنها راه نجات را که آلِ احمد برای ایران نشان می داد رشد فرهنگ مخصوص این سرزمین و ساختن کارخانه های ایران بود. دیدگاه های او به درستی مورد توجه قرار گرفته بود. اندکی بعد تر از نشرِ “غربزدگی” آلِ احمد مواضع خود را نزدیک به دیدگاه های روحانیی صریح گفتارِ به نام روح الله خمینی یافت که به فرانسه تبعید شده بود. خمینی یک نسخۀ کتاب آلِ احمد را با خود داشت، آلِ احمد می پرسید:”چگونه شما بر سر این دیدگاه ها آمده اید؟” گفت‌و گوی آنها به زودی پایان یافت. رهبر معظم ایران در یک مصاحبه از آلِ احمد یاد کرده گفت:” سوگمندانه، من دوباره هرگز ایشان [آلِ احمد] را ندیدم، انشاء الله خداوند ایشان را قرین رحمت خود گرداناد.”

دانشمندان هنوز بر سر اینکه آیا آلِ احمد حکومت شبیه حکومت امروزین ایران را مدِ نظر داشت یا خیر اختلاف نظر دارند. حتا بعضی از دانشمندان با این باور که او بیشتر از ارایۀ یک دکترین منسجم با بیان این عبارت‌ها راحت تر بود این پرسش را مطرح می کنند که آیا او به آنچه می گفت اعتقادی داشت. به هر حال قصدی یا غیرِ قصدی این نویسنده نقشه یی را به دست انقلابیون روحانی داد و آنها را به سرزمین روشنفکران چپ رهنمایی کرد.  زمانیکه ملاها به سر اقتدار آمدند، چهرۀ آلِ احمد را بر مهرهایشان چسپانیدند و مبتنی بر پیشنهاد های او میان اسلام و جهان مدرن آشتی کردند.

سر انجام، جوانان ایرانی که مانند والت ویتمن شعر می سرودند از درون ایران دشمن شمرده نشدند با بی پروایی خود را به عادات خارجی های قدرتمند تسلیم نمودند، چنانکه جلالِ آل احمد به این مورد تلویحا اشاره نموده است. قدرت های خارجی که دوست دارند ایران را به خاطر منابع موجودش غارت کنند بالای جوانانیکه عاشق کوکاکولا و اندیشمندان فرانسوی اند، اعتماد نمی کنند. بالآخره آن قدرت های خارجی  مجبور شدند که با روش های کهنِ استفاده از خشونت و پول وارد کشور شوند و امور را تحت فرمان در آورند.

حتا پس از آنکه ایران تدابیری را برای حفظ حق حاکمیت خود روی دست گرفت، هیچ مقداری سانسور، تحریم یا توقیف نتوانست جلوِ ورود اندیشه های اصطلاحا غربی را به درون کشور بگیرد. و در حالیکه اکنون امکانات تنش زدایی ایجاد شده است روندِ ورود اندیشه های غربی در ایران به یک جریان نیرومند مبدل خواهد شد.  درماه  مارچ زمانیکه توافق هستوی در سطح پارلمان اعلام شد ایرانی ها در تویتر از آن به “پایان یافتن زمستان” تعبیر نمودند. این تعبیر به ترانه یی اشاره داشت که در سال 2009 از سوی جنبش سبز ساخته شده بود. ایدۀ پایان یافتن زمستان در اوایل انقلاب اسلامی در 1979 شهرت یافته بود و پیش از آن یک مارکسیستِ ایرانی با اقتباس از ترانۀ مردم ارمنی در اوایل سدۀ بیستم آنرا ساخته بود. بدون شک تجلیل از توافق هسته یی در سطح پارلمان توسط جوانان برای ایرانیان مذهبی نوعی حس شبیه خارِ در گلو را تداعی می کند. یک تصویر نشر شده در روزنامه گاردین چندین جوان شاد و سرمست را نشان می دهد که در بیرون قلیون دود می کنند و روی سینۀ پیراهن یکی از آنها بروکلین- نام یکی از انجمن های پنجگانه شهر نیویارک-  شده است.

به نظر می رسد رییس جمهور اوباما از این نگرانی ها آگاهی دارد. یک هفته پس از اعلان توافق او بیانیه یی را ایراد کرد که ظاهرا برای فرونشاندن منتقدینش طراحی شده بود که در آن خطاب به رهبران ایران گفت:” اصلاح فرهنگی موضوع مورد منازعه ایران و غرب نبود، این یک توافق خوب است. حتا اگر هرگز در موضوع ایران پس از توافق امضا شده تغییر ایجاد نشود” لحنِ سخن اوباما تغییر کرد و ادامه داد:”تفاوت های ما واقعی است و تاریخ دشوار میان هردو ملت نمی تواند ندیده گرفته شود. اما ممکن است تغییر نماید. روش های مبتنی بر خشونت و ایدئولوژی های انعطاف نا پذیر با پالیسی خارجی استوار بر حمله به همسایگان و یا محو اسرائیل، فرجام مرگبار در پی خواهد داشت.”ممکن است یک راه متفاوت، یا یکی از راهِ حل های صبورانه و صلح آمیز برای خشونت‌ها، زمینه را برای همآهنگی بیشتر با اقتصاد جهانی مساعد بسازد. تعامل بیشتر با جامعه بین المللی راه را بر توانمند سازی مردم ایران در زمینۀ پیشرفت و رونقِ بیشتر می گشاید. این توافق، فرصتی را برای حرکت در یک مسیر جدید فراهم می نماید  و باید از این  فرصت استفاده نماییم.”

مردم ایران در نهایت یک مسیرِ خاص را برای خود برخواهند گزید که چه چیزی را نگهدارند و چه چیزی را به دور بیندازند. در تابستان سال 1957، سپهری به پاریس سفر کرد تا حکاکی به روی سنگ را یاد بگیرد. سال بعد او برای دوسال به ونیز رفت. در سال 1960 او به توکیو رفت تا نقاشی و حکاکی روی چوب را فرا گیرد و در مسیرِ راه برگشتش در هندوستان توقف نمود. به محضِ رسیدن به خانه، سپهری یک مجموعه شعر های خود را یکجا با مقاله یی در مورد مزیتهای نسبی فلسفه شرق و غرب نشر نمود، مزیتهای  پیچیده و در هم تنیده یی که در فرجام در برابر هم قرار می‌گیرند. حوزۀ اندیشه های شرقی در نظر سهراب حقیقی تر جلوه نموده بود؛ او خود  در این زمینه گفته بود این اندیشه ها با طبعیت آمیخته اند.

نیم دهه بعد تر با نشر “صدای پای آب” سپهری توجه خود را به دلمشغولی های فراتر از طبعیت معطوف کرد- “روییش هندسی سیمان، آهن، سنگ” و “سقف بی كفتر صدها اتوبوس”- او توانست این تغییر را به بسیار آسانی پیگیری نماید، سپهری در این روزگار مانند هر ایرانی دیگر توانست از میان همه گزینه ها گزینۀ مورد نظر خود را بردارد و می دانست در نهایت کدام روش را می پسندد:

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.

من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .

من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت).

من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.

و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي

خاك از شيشه آن پيدا بود…