ناجیان جهان و عقدۀ طرد شدگی

 

بتمن، سوپرمن، ژوکر، دراکولا، زال، رستم، سهراب، موسی، مسیح، محمد

Images intégrées 3

Images intégrées 1

Images intégrées 2

فصل 1 : نمایۀ طرد شدگی نزد قهرمانان داستانهای مصور

سوپرمن، بتمن

نوشتۀ ماری-لو سولر

فصل 2 : چشم انداز و چهرۀ نوروتیک طرد شدگی

(پروندۀ روانپزشکی-گشتالت)

نوشتۀ نادیا ابوت

فصل 3 : نمایۀ طرد شدگی در ادبیات، شاهنامه و کتابهای آسمانی

عارضه شناسی طرد شدگی

موسی، مسیح، محمد

ترجمه و نوشتۀ حمید محوی

فهرست :

پیشگفتار

1) نمایۀ طرد شدگی نزد قهرمانان داستانهای مصور. نوشتۀ ماری-لو سولر

2) چشم انداز و چهرۀ نوروتیک طرد شدگی. نوشتۀ نادیا ابوت (پروندۀ روانپرشکی-گشتالت)

3) باز نمائی نمایۀ طرد شدگی در ادبیات و شاهنامه. نوشتۀ حمید محوی

4) عارضه شناسی طرد شدگی. موسی، مسیح، محمد.  نوشتۀ حمید محوی

پیشگفتار :

در این نوشته نوروتیک طرد شدگی یا عقدۀ طردشدگی (و یا نوروتیک رها شدگی) خلال چهار بخش مورد بررسی قرار گرفته است. بخش اول و دوم دو مقاله از دو نویسندۀ فرانسوی، به ترتیب ماری لو سولر و سپس نادیا ابوت را بفارسی ترجمه کرده ام و بخش سوم و چهارم را خودم مرتکب شده ام که در واقع بیشتر به روانکاوی کاربردی شباهت دارد، و اشارات مختصری به داستان زال و رستم و سهراب از دیدگاه نوروتیک طرد شدگی ست، در بخش چهارم اشارات مختصر نادیا ابوت به زندگینامۀ موسی رهبر قوم یهود به مثابه نخستین الگوی طرد شدگی را به مسیح و محمد گسترش داده ام.  در همینجا باید بگویم که من نه روانپرشک هستم و نه روانکاو یا روانشناس، ولی در این زمینه ها به شکل آماتور نوشته هائی را خاصه در چشم انداز روانکاوی کاربردی ترجمه کرده ام. ولی امیدوارم در این فرازهای مختصر و مقدماتی موضوع تازه ای را مطرح کرده باشم.

در جستجوی مفهوم «نمایۀ طرد شدگی» یا «چهرۀ شخصیت –نوعی- طرد شدگی» و یا حتا «چهره نمای رها شدگی» (Personnalité abandonnique) که به فرهنگ واژگان و اصطلاحات روانکاوی و روانشناسی تعلق دارد، متن ماری-لو سولر Marie-Lou Soler مشاور روانشناسی اجتماعی زیر عنوان «نمایۀ طرد شدگی نزد قهرمانان داستانهای مصوّر» که در قالب نقد ادبی و یا از دیدگاه روانکاوی کاربردی به این موضوع پرداخته، بیش از همه توجهم را جلب کرد. و همین متن بود که موجب تشویق من برای تهیۀ این پرونده شد. بی گمان بررسی موضوع سندروم طرد شدگی نه فقط برای دست اندر کاران بهداشت روانی و یا آنانی که به نقد ادبی یا روانکاوی کاربردی توجه دارند، بلکه برای عموم و به ویژه برای آنانی که دارای فرزند هستند و به امور تربیتی و رشد شخصیتی فرزندانشان دلبستگی دارند یکی از مفاهیم کلیدی و اجتناب ناپذیر خواهد بود.  علاوه بر این، بسیاری از خود ما نیز بی آن که آگاه باشیم شاید نمونه هائی از همین نمایۀ طرد شدگی باشیم. و بعید نیست که برخی از خوانندگان این سطور نیز بتوانند خودشان را در لایه های این سطور بیابند. همانگونه که کشف اتفاقی «نمایۀ طرد شدگی» برای خود من رویداد بسیار مهم و بی بدیلی بود،  بی گمان خوانندگان نیز می توانند احتمالاً هر یک به سهم خود پس از درک سازۀ معنائی این اصطلاح در رابطه با زندگینامۀ شخصی خودشان به دست مایۀ بازخوانی تازه ای دست یابند. ماری لو سولر در اینجا شخصیت های داستانی مثل سوپرمن و بتمن را به مثابه نمونه های بالینی مورد بررسی قرار داده که می توانیم آن را به مثابه روانکاوی کاربردی در ادبیات تلقی کنیم. لازم به یاد آوری می دانم که ترجمۀ فارسی «نمایۀ طرد شدگی نزد قهرمانان داستانهای مصور» با کسب اجازه از خود خانم ماری لو سولر صورت گرفته، و خوشبختانه در اینجا مشکلی با کپی رایت نخواهیم داشت.

بخش دوم این مجموعه، نوشتۀ نادیا ابوت در واقع یک پروندۀ روان درمانی گشتالت دربارۀ پسر بچه ای به  نام گیوم در بخش روانپزشکی ست، من پروندۀ نادیا ابوت را برای این نوشته انتخاب کردم تا علاوه بر تحلیل شخصیتهای داستانی مثل سوپرمن و بتمن، یک نمونۀ بالینی واقعی نیز در چشم انداز این بررسی مختصر داشته باشیم. امتیاز دیگری که من برای متن نادیا ابوت قائل هستم، این است که او نوروتیک طرد شدگی را به شکل مختصر و مفید در آغاز نوشته اش به عرصۀ اجتماعی و طرد شدگان اجتماعی گسترش داده است… موضوعی که برای جهان روانپزشکی و روانشناسی و راونکاوی خیلی نادر بنظر می رسد، چون که با وجود تمام خدماتی که برای این علم و خدمات درمانی و حرفه ای انجام می دهند، وقتی مشکلات با زمینه های اجتماعی تلاقی می یابد، غالباً به دلیل پایگاه طبقاتی و منافع شخصی گوئی بی آنکه بدانند از واپس زدگی و رکود ذهنی احتمالاً عامدانه ای رنج می برند و در پشت گفتمان سازشکارانه (کنفورمیسم) موضع می گیرند. بی دلیل نیست که بازار نظریه پردازانی مثل مارتین سلیگمن (1) مبتکر روانشناسی مثبت گرا بسیار گرم است، و در «ایران اسلامی» نیز نظریات او را به نام روانشناسی اسلامی در دانشکده های روانشناسی تدریس می کنند (2). ولی در حال حاضر ساختارهائی که بنیاد زندگی انسانها روی کرۀ زمین را تشکیل می دهد، به آگاهی و شناخت در راستای خوشبختی، رشد شخصیتی و شکوفائی انسانها اتکا ندارد و علاوه بر ضایعات و خشونت جامعۀ طبقاتی، رسانه های حاکم با دروغ پردازی و تنظیم و تعبیر گزارشات هدفمند (بخوانید روبنای ایدئولوژیک) برای تأمین و تضمین منافع طبقۀ حاکم دائماً رابطۀ انسانها را با جهان واقع مخدوش می کنند و روشن است که بررسی خسارات روانی ناشی از چنین ساز و کاری برای جوامع انسانی در این نوشتۀ نمی گنجد. با وجود این دانستن همیشه بهتر از ندانستن و بارقه ای ست در تاریکی که می تواند احتمالاً گوشه ای از واقعیت را بر ما آشکار کند. و سرانجام شناخت یکی از اجتناب ناپذیر ترین ابزارها برای بقا و پیشرفت بشریت است و باید بتوانیم به درستی و با دقت از آن استفاده کنیم. با آگاهی به این امر که در دوران سرمایه داری و جامعۀ طبقاتی هیچ گونه شناخت و فن آوری و دست آورد تمدن سازی نمی تواند کاملاً به نتیجۀ مطلوب برسد و خرد و آگاهی انسانها همواره در مقابله با ضرورت ارزش اضافی برای سرمایه و نظم سرمایه در قالب جامعۀ طبقاتی محکوم به خاموشی ست. تا وقتی که شرایط گذار فراهم بیاید…

بی گمان کل این نوشته را باید به مثابه مقدمه ای برای جستجوهای وسیعتر و عمیقتر تلقی کنیم. در این زمینه کتابها و تأملات بسیار مهم و جالبی منتشر شده، مثل کتابهای بوریس سیرولنیک (مراجعه شود به پاورقی 1 در بخش بتمن ناجی سایه آسا). این روانکاو مشهور و خیلی مردمی در فرانسه بوریس سیرولنیک دست کم دو کتاب در این زمینه منتشر کرده است «بد بختی خوش شگون» (2002) و «ارک کوچولوی دست و پا چلفتی»(2004)، در نتیجه باید دانست که بخشی از ادبیات علمی و به همین گونه ادبیات و اساطیر به «نمایۀ طرد شدگی» یا «نوروتیک طرد شدگی» اختصاص دارد که مطالعه و بررسی اینگونه آثار از این دیدگاه و با این ابزاری که روانشناسی و روانکاوی با عبور از وادی بالینی در اختیار ما گذاشته، می تواند برای دوست داران و طرفداران ادبیات نیز جذبه های بی بدیلی داشته باشد. بی گمان در فقدان چنین شناختی از لذت ادبی نیز بی بهره خواهیم ماند.

مطمئناً بخشی از مبحث «طرد شدگی» با نظریات شاندور فرنتزی به ویژه وقتی از «نوزاد دانشمند» و شناخت عاطفی و حسی نوزاد می نویسد تلاقی پیدا می کند. من به اشاره از این موضوع عبور می کنم.

در پایان متن ترجمه، بخش دیگری را زیر عنوان «باز نمائی نمایۀ طرد شدگی در ادبیات و شاهنامه. عارضه شناسی طرد شدگی. موسی، مسیح، محمد. » به شکل موقتی به بررسی کهن الگوها در اساطیر ایران، و زندگینامۀ پیغمبران سه دین یکتا پرست، موسی، مسیح و محمد، هر سه به مثابه نمونه های بارز «نمایۀ طرد شدگی» یا «نمایۀ نوروتیک طرد شدگی» اختصاص داده ام که امیدورام مشکلی ایجاد نکند، چون که بحث بسیار پر جذبه و جذاب و عمیقی ست، و می تواند در زمینۀ علوم انسانی و روانشناسی و به همین گونه به مثابه یکی از ابزارکارهای نقد ادبی حرف تازه ای داشته باشد، و جای تأسف خواهد داشت که برخی بخواهند از روی تعصب بی هوده به بهانۀ توهین به مقدسات این موضوع را مخدوش و ماهی را در آب غرق کنند.

دربارۀ محمد به مثابه نمونۀ نمایۀ طرد شدگی، سورۀ ضحی از قرآن را از دیدگاه روانکاوی مورد بررسی قرار داده ام، که به بیان دیگر یک تأویل روانکاوانه است. ولی در هر صورت با بررسی های مقدماتی که تا اینجا انجام داده ام، دربارۀ قرآن می توانم بگویم که ظرفیت تحلیل روانکاوی بسیار بالائی دارد. پیش از این منتقدان دینی مثل علی دشتی و یا اکبر گنجی بی آنکه بدانند اشاراتی در این زمینه داشته اند ولی بطور مشخص وارد مبحث روانشناسی یا روانکاوی نشده اند. در نتیجه زمینۀ بسیار بکری ست که البته با توجه به رویدادهای معاصر خطرش هم بالاست، به همین علت خیلی با احتیاط و محدود مطالبم را مطرح خواهم کرد.

سورۀ ضحی برای موضوع مرکزی ما در اینجا ارزش تحلیلی بی بدیلی دارد که کشف آن را مدیون کتاب «اسلام در ایران» نوشتۀ پطروشفسکی هستیم که وقتی دربارۀ زندگی حضرت پیغمبر اسلام حرف می زند، به این سوره نیز اشاره می کند. تا جائی که من می دانم این نوع تحلیلی که در اینجا پیشنهاد کرده ام تا کنون روی قرآن صورت نگرفته ولی بحث و جدل دربارۀ معانی آیه ها امری رایج و متداول است. در حالی که  برای درک نوشته های ادبی و بطور کلی هنری، روانکاوی کاربردی، یا روانشناسی کاربردی ابزار بی بدیلی در اختیار ما می گذارد، و خیلی کارها از عهده اش ساخته است. بطور مشخص می توانیم بگوئیم که از فروید به این سو، یعنی از کتاب «خواب و رؤیا در گرادیوا فانتزی پومپئی اثر ویلهم یانسن» نقد ادبی نمی تواند دربارۀ روانکاوی کاربردی صرفه جوئی کند. البته روشن است که نتیجۀ چنین عملیات کاربردی روی کتابهای مقدس، نمی تواند همانی باشد که در وادی و یا بازی زبانی و اعتقادات مؤمنین وجود دارد و علاوه بر این محدودیتها و ممنوعیتهائی که روی اشیاء مقدس سایه انداخته است را نیز برنمی تابد. ولی می توانیم انتظار داشته باشیم که چنین عملیاتی روی کتاب مقدس، به نتایجی می رسد که در تخصص این روش تحلیلی ست و روشن است که با اعتقادات رایج بین مؤمنین در تضاد قرار می گیرد. ولی آیا می توانیم به دلیل وجود چنین نتیجه ای آن را به مثابه توهین به مقدسات تلقی کنیم و یا از چنین آزمون علمی یا تقریباً علمی قطع نظر کنیم ؟  مثل معروفی هست که می گویند «تمام راه ها به روم ختم می شود»، همۀ بحث دین و اعتقادات مذهبی نیز به بحث دربارۀ اثبات وجود خدا می انجامد، که سرانجام وجود دارد یا ندارد ؟ به ویژه به این علت که ما در زمینۀ علمی هستیم و نه اعتقادی ؟ تجربه نشان داده است که ما به محض اینکه با دید انتقادی و شناخت، و بی هیچ پیشداوری به ملاقات کتابهای مقدس می رویم، وگرنه از همان خط اول از کتاب اول و یا از هر کجای دیگر کتاب مقدس که شروع کنیم خیلی زود ناامید می شویم. و احتمالاً به این نتیجه می رسیم که چنین جملاتی نه در تورات و انجیل و نه در کتاب مسلمانان به دلیل تناقضات آشکار و فقدان شناخت نمی تواند و محال و غیر ممکن است که از آن موجودی بسیار هوشمند و آفریدگار جهان باشد. برای مثال، نخستین کاری که روانکاوی کاربردی فوراً نشان می دهد این است که در بررسی به این نتیجه می رسد که چنین کتابی فرستادۀ خدا نیست و در بهترین حالت کتابی را که به پیغمبر اسلام نسبت داده اند، کتابی ست که محصول اندیشه، احساس، شناخت و انگیزۀ بر آمده از زندگینامۀ خود «نویسنده» به مثابه انسانی بین انسانهای دیگر بوده است. علاوه بر این در بررسی تاریخ پیدایش کتاب مقدس مسلمانان نیز پی می بریم که پیغمبر اسلام هیچگاه چنین کتابی را ننوشته، و در هر صورت این کتاب در زمان حیات او به این شکلی که امروز ما شانس مطالعۀ آن را داریم منتشر نشده است. کوتاه سخن این است که این موضوع خدا هست یا نیست در بررسی سورۀ ضحی نیز ما فوراً با آن روبرو می شویم. البته در اینجا موضوع ما روی «نمایۀ طرد شدگی» تمرکز یافته و سورۀ ضحی را نیز از همین دیدگاه مورد بررسی قرار می دهیم. و اینکه قرآن واقعاً از سوی پروردگار نازل شده و یا منویات درونی خود پیغمبر اسلام بوده به موضوع مرکزی ما در اینجا مربوط نیست، ولی مانع از این نیست که با ابزار کار و بینش روانکاوی باید نشان می دادیم و یا فرض می کردیم که متن این سوره منطبق بر زندگینامۀ خود محمد است و نه خالق مطلق زیرا در غیر این صورت روانکائی خود خدا «شاید»کار بی هوده و ناممکنی بنظر رسد. البته باید اضافه کنم که در بررسی های دیگری در هیچ یک از خطوطی که از  قرآن خوانده ام با موجودی به نام خدا روبرو نشدم، بلکه کاملاً بر عکس همیشه به این نتیجه رسیده ام که این و یا آن جمله نمی تواند از جانب موجودی به این عظمت و تا این حد آفرینشگر با فضایل و علم و فن آوری های بی نهایتش چنین جمله ای را نازل کرده باشد. به بیان دیگر فاصلۀ عظیمی بین تخیلات و اعتقادات دربارۀ کتاب مقدس و محتوای خود کتاب مقدس وجود دارد و کنتراست شوک آوری را در ذهن خواننده به وجود می آورد. و شاید به همین علت نیز هست که کتاب مقدس را با آهنگ خاصی می خوانند و آنقدر تکراری که مفهوم اصلی در وضعیت ثانوی قرار می گیرد و یا اساساً فراموش می شود آنچه بر جا می ماند تخیلات و احساسات بی حد و مرز مذهبی همراه با ممنوعیت ها و اعمال اجباری و تکراری ست و به همین علت نیز بوده که فروید منشأ دین را با نوروتیک اجباری توضیح داده است. به بیان دقیقتر از همان خط اول قرآن اگر شروع کنیم، خارج از دایرۀ اعتقادات خدشه ناپذیر، با زیر و رو کردن جمله پی می بریم که این جمله، یعنی برای مثال همان جملۀ اول، از دیدگاه عقلی : محال و غیر ممکن است که از سوی خالق جهان نازل شده باشد زیرا با واقعیت زندگی تطبیق نمی کند. مگر اینکه بپذیریم و اعتقاد داشته باشیم که خدا عادل و هوشمند نیست. در نتیجۀ فرضیۀ ما مبنی بر این که سورۀ ضحی با زندگینامۀ خود محمد تطبیق می کند، فرضیه ای ست که می تواند بطور کلی در بررسی خود کتاب «آسمانی» نیز به اثبات رسد.

 

پا ورقی :

1) مراجعه شود به مقالۀ «راز گوآنتانامو». تی یری میسان. شبکۀ ولتر. ترجمۀ حمید محوی.

نویسندۀ مشهور و پر فروش، مخترع روانشناسی مثبت گرا، استاد دانشگاه پنسیلوانیا و مدیر قدیمی انجمن روانشناسی آمریکا، مارتین سلیگمن Martin Seligman در شکنجه های تجربی و آزمایشی روی زندانیان گوآنتانامو نقش ناظر را به عهده داشت.

 

2) مراجعه شود به مقالۀ «روانشناسی اسلامی دقیقا چیست ؟» نوشتۀ محمد داودزاده. سایت دفتر پژوهشهای روانشناسی. کانون مطالعات صدرا.1395.07.07

 

فصل 1

نمایۀ طرد شدگی نزد قهرمانان داستانهای مصور

نوشتۀ ماری-لو سولر

ابر قهرمانان به مثابه شخصیت داستانی از دیر باز وجود داشته اند. این ابر قهرمانان در افسانه ها، اساطیر، داستانهای مصور یا فیلمها حضور دارند و اگر طی زمان به تدریج تحول یافته اند، خصوصیتی در آنان وجود دارد که پیوسته ساکن باقی مانده : عنصر ساکن و ثابت در شخصیت ابر قهرمانان همانا خصوصیت «نجات بخش» یا «ناجی» و ارزشهائی ست که بازنمائی آن را به عهده دارند.

 

چرا ابر قهرمان این همه تخیلات کودکان و افراد بالغ را تحریک می کند ؟

زیرا این شخصیتهای فوق العاده از ناخودآگاه جمعی inconscient collectif ما منشأ می گیرند…

ناخودآگاه جمعی یکی از اصطلاحات روانشناسی تحلیلی بوده و روشنگر کارکردهای انسانی در پیوند با تخیلاتی ست که در اشکال عمومی و عام در تمام ادوار و اکناف بازنمائی های فردی و جمعی را تحت تأثیر قرار داده و مشروط می سازد.

بر اساس تعریف کارل گوستاو یونگ روانپزشک سوئیسی (1961-1875) که مبتکر همین نظریه است، «ناخودآگاه جمعی شرط و اساس روانی در حالت کلی و طبیعی را تشکیل می دهد، شرطی که در همه جا و در هر مکانی به شکل یکسان و ساکن وجود دارد.»

بر اساس نظریۀ یونگ :  «غرایز و کهن الگوها مجموع ناخودآگاه جمعی را تشکیل می دهد. آن را «جمعی» می نامم زیرا، خلاف ناخودآگاه فردی، حاوی امور فردی کمابیش یگانه که باز تولید نیز نمی شود نیست، ولی حاوی مقولات جهانشمول است که به شکل دائمی به روز می شود». در واقع یونگ صفت «جمعی» را به این بخش از باطن ناخودآگاه فراشخصی می افزاید، زیرا این عناصر (باطن ناخودآگاه فراشخصی یا ناخودآگاه جمعی) به دلیل تکرار و پدیدار شدن دائمی شان در سیر تاریخ بشری از دیگر عناصر جهان درونی و روانی انسانها تفکیک پذیرند و به این دلیل که از مجرای کهن الگوها بروز می کنند که یکی دیگر از مفاهیم مرکزی در روانشناسی تحلیلی به شمار می آید.

 

از این تعریف چه چیزی درک می کنیم ؟

کارکرد ناخودآگاه جمعی بر اساس تخیل افراد است و از مجرای کهن الگوها بروز می کند. کهن الگوها عبارتند از بازنمائی های جمعی طی قرون و اعصار که از نسلی به نسل دیگر منتقل شده، و سازۀ معنائی جهانشمول جمعی را تشکیل می دهد که در همۀ فرهنگ ها وجود دارد ولی با این تفاوت که در اشکال نمادینۀ متنوعی تبلور یافته است. کهن الگو نمودارهای مقدماتی رفتار و بازنمائیِ حاصل از تجربیات انسانی را در خود جای می دهد (درون سازی می کند). کهن الگوها با عبور از زمان و مکان های پی در پی به شکل تکراری دوباره به روز می شوند و حتا اگر در شکل ظاهر تغییری در آنها به وجود آید، ولی بنیادهای آن ثابت باقی می ماند.

از دیدگاه من، ابر قهرمانان همان گونه که در بالا یادکردیم کهن الگو هستند. ابر قهرمانان به مثابه آفریدۀ ذهن انسان، روشنگر رفتارها و ارزشهائی می باشند که ما را فرا می خواند. باید دانست که این شخصیت های فوق العاده از اساطیر قدیمی تری منشأ گرفته و در طی گذشت زمان تغییر و تحول یافته و بر این اساس انتقال آنان را به نسل های جدید تسهیل می سازد. اساطیر و سپس ابر قهرمانان اشکال مهم رفتارها و ارزشهای خاص انسان را باز نمائی می کنند. ما حتا می توانیم از این نیز فراتر برویم و بببینیم که تا چه اندازه داستان زندگی این ابر قهرمانان به زندگی هر انسانی در جهان واقع نزدیک است و یا شباهت دارد.  اگر نقاب و لباس آنان را بردارید، چه می بینید ؟ پیش از همه افرادی با گذشته ای سنگین از رویدادهای جراحت بار را می بینید که طی رویدادهای خشونت بار در زندگی گذشته، بگونه ای خاص در مسیر زندگی به فرد ناجی یا نجات بخش تبدیل شده اند.

در بررسی چهرۀ «ناجی» (یا عارضۀ ناجی، مثل افرادی که رسالت نجات بشریت را برای خود قائل هستند) می توانیم مشاهده کنیم که در واقعیت وجود دارد و نقطۀ مشترک همۀ ناجیان، منشأ آن در خصوصیت روانی طرد شدگی personnalité abandonnique نهفته است.

 

شخصیت طرد شدگی به مثابه خصوصیت بیمارناک روانی

 

برای همۀ ما این احتمال وجود دارد که با افسردگی ناشی از جدائی و یا ترک و طرد شدگی به درجات مختلف روبرو شویم. با وجود این، افرادی که بیش از همه تحت تأثیر چنین احساسی بوده و آگاهانه و یا ناخودآگاهانه از آن رنج می برند، آنانی هستند که در دوران کودکی و یا حتا نوزادی وضعیت جراحت باری را در رابطه با مادر و پدر زندگی کرده اند(1)  و یا از رابطۀ عاطفی به شکل تکراری محروم بوده اند. در نتیجه، احساس طرد شدگی و انزوای عاطفی می تواند واقعی و یا تخیلی باشد.

افسردگی ناشی از عارضۀ طردشدگی از جمله، ترجمان احساس ناامنی دائمی در پیوند با ترس بیمارناک و خردگریزانه از طرد شدگی ست.

در نتیجه، فردی با خصوصیت روانی طرد شدگی همواره در جستجوی پاسخگوئی به امیال عاطفی فقدانی خود خواهد بود. ولی به این علت که تجربۀ زندگی در گذشته به او نشان داده که نمی تواند چنین انبساط وجودی و خوشبختی را در رابطۀ عاطفی برای خود نگهدارد، زیرا در زندگینامه و یا حتا نخستین روزهای زندگی اش در فقدان و انزوای عاطفی و یا حتا خشونتبار به سر برده، دائماً در پی این رابطۀ عاطفی و جبران کننده می گردد ولی در عین حال آن را پس می زند. اصطلاح عامیانه «با دست پیش کشیدن و با پا پس زدن» کاملاً مناسب احوال چنین فردی بنظر می رسد، و روشن است که این روند به شکل ناخودآگاهانه صورت می پذیرد.

ولی از سوی دیگر، به این علت که او احساس فقدان و یا از کف دادن را بخوبی می شناسد، به تجربۀ زیستی و یا بازتولید وضعیتهای مشابهی تمایل می یابد که بتواند خود را در آن بازشناسی  و کنترل کند و یا در هر صورت با این احساس که گوئی کنترل را در اختیار دارد.

به این ترتیب، طرد شدگی در دو مرحله شکل می گیرد. نخستین نقطه، در دوران گذشته یعنی در نخستین سالهای زندگی، وقتی که کودک رویداهای عاطفی را تجربه می کند، سرزمین خوشبختی و دومین نقطه وقتی ست که او فقدان و سرزمین هرج و مرج را زندگی می کند. او همواره در جستجوی سرزمین خوشبختی اولیه بین این دو نقطه در حال نوسان است، ولی قادر نیست در آنجا ماندگار شود و بی وقفه با فعال سازی دومین وضعیت که بخوبی با آن آشنائی دارد تعادلش را حفظ می کند و در چنین وضعیتی ست که وجود خودش را حس می کند (یعنی طرد شدگی).

بین دو وضعیت، مرزی وجود دارد که او می تواند به آنجا پناه ببرد، و نامش سرزمین «هیچ چیزی احساس نمی کنم» باید باشد. در این نقطه، فرد مبتلا به طرد شدگی با جراحتی که به روان او وارد آمده به انزوای عاطفی محکوم است و در وضعیت حساسی به سر می برد، می تواند تا وقتی که هرج و مرج و فقدان از هر سو بر او می تازد و بحران عاطفی او را از نفس انداخته، برای مدتی در آنجا آرام بگیرد. در این نقطه، او هیچ چیزی احساس نمی کند…رنج نمی برد…

فرد طرد شدۀ عاطفی یک بازمانده از فاجعۀ قدیمی ست. بازمانده از فاجعۀ فقدان، بازماندۀ هرج و مرج و حتا خشونت. ولی او قابلیت نیرومندی برای سازگاری دارد، و می تواند با مخاطره آمیز ترین نتایج رویاروئی کند زیرا عمق فاجعه را دیده، تجربه کرده و با مصیبت آشناست. اگر او در گذشته، برای جلب مهر و محبت یا بازشناسی شدن در تمنّا و آروزمندی غیر بود، اکنون، کلاه و نقاب و تجهیزات مختلفی در اختیار دارد که می تواند برای تحقق طرح هایش به کار گیرد.

رویدادهائی که با آن روبرو شده، او را به درک مفهوم زندگی تشویق کرده و از خود می پرسد که اینجا چه کار می کند ؟ چرا او باید این فاجعه را زندگی و تحمل کند ؟ چرا او ؟ بر این اساس، در جستجوی معنا و مفهوم هستی خویش، او علامات و نشانه هائی را جستجو می کند که بتواند روی آنها تکیه کند و حتا ساختار شخصیتی اش را با نقشۀ جهان وفق دهد. با سلاح هائی که در دست دارد، به فردی با ظرفیت احتمالی نجات بخش تبدیل می شود.

پاورقی مترجم :

1) می توانیم نوزادی را تصور کنیم که هنگام تولد به هر دلیلی از مادرش جدا مانده ، برای مثال هنگام تولد، مادر به دلیل بیماری به عمل جراحی نیازمند می شود، و تا مدتی از آغوش مادر محروم می ماند، و نگهداری او به عهدۀ نزدیکان و افراد دیگری واگذار می شود که هرگز قادر به برآوردن نیازهای عاطفی نوزاد نیستند. خلاف تصورات رایج، نوزاد به وضعیت پیرامون خود آگاه است و درک می کند.

شاندور فرنتزی می گوید : «سرانجام، فراموش نکنیم نوزاد عملاً به خیلی امور آگاه است، شناختی که بعداً در اثر واپس زدگی بفراموشی سپرده می شود در اعماق ناخودآگاه رسوب می کند.» (فرنتزی : خواب و رؤیای نوزاد-دانشمند. در کتاب ادغام زبان بین فرد بالغ و کودک.

Sandor Ferenczi. Le rêve de nourrisson savant. In « Confusion de langage entre les adultes et l’enfant ». Petite Biblio Payot. Page 59

 

منشأ نجات بخش

حال به سراغ ابر قهرمانانی می رویم که در داستانهای مصور یا سریالهای سینمائی ظاهر می شوند. کاشف به عمل می آید که این ناجیان بر حسب اتفاق به «ناجی» تبدیل نمی شوند. در زندگینامۀ آنان کشف می کنیم که گذشتۀ جراحتبار و حتا خشونتباری را تجربه کرده اند. در بررسی شخصیت های داستانی مختلف و ابر قهرمانان، در اینجا ناجیان مختلفی را برخواهم شمارد و شاید شما نیز بتوانید خودتان را بین آنان بازشناسی کنید…

 

سوپرمن : ناجی دلسوز

 

 

«انسان باید خودش باشد تا اینکه بتواند بهتر به دیگران خدمت کند» (کارل گوستاو یونگ).

سوپرمن باید به سرعت سیاره اش را که در حال نابودی ست ترک کند. این فاجعه برای سیارۀ او وقتی به وقوع می پیوندد که او هنوز نوزادی بیش نیست. برای حفاظت از جان او، پدر و مادرش فرزندشان را به سیارۀ زمین می فرستند. سفینۀ او به همراهی چند شهاب سنگ خساراتی به طبیعت وارد می کند. یک زوج دهقان او را بفرزندی می پذیرند و وقتی به توانائی های فوق العاده اش پی می برند به او می آموزند که خودش را با جامعۀ انسانی سازگار کند. او خیلی زود به گرایش خود برای ایفای نقش ناجی با اتکا به ابر قدرتهایش پی می برد.

در سن بلوغ، برای به انجام رساندن مأموریتی که برای خود تعیین کرده، یعنی کمک رسانی به مردم و نجات آنان، و با ادامۀ سازگاری با جامعۀ انسانها، هویت دوگانه خود را می پذیرد، یعنی روزنامه نگار و ابر قهرمان.

در داستان زندگینامۀ او چه می بینیم ؟

سوپرمن، که در جامعۀ انسانی کلارک کنت نام دارد، جراحت بزرگ طرد شدگی را در نخستین روزهای زندگی اش تجربه کرده و آخرین بازمانده از هم نوعان خود می باشد. هیچ خاطره ای از پدر و مادر طبیعی اش ندارد زیرا وقتی او را به زمین فرستادند نوزادی بیش نبوده است. ولی جراحت جدائی خشونتبار و ناگهانی از پدر و مادر طبیعی و سیاره اش در ضمیر ناخودآگاه او حک می شود. پذیرش فرزندخواندگی نزد زوج دهقان، برای او دو چهرۀ بسیار مهم پدر و مادر با ارزشهای استوار و پایدار مهر و عطوفت را تشکیل می دهند که با هوشیاری بجای حفاظت سرسختانه به او می آموزند که خودش را با جامعۀ انسانی سازگار کند.

کلارک کنت در این چشم انداز رشد می کند. با قدرتهایش، می توانست در قدرت مطلق، دیکتاتور بی بدیل و خشونت سقوط کند ولی برعکس، در ارزشهای وفادارانه، صادقانه و شهامت در مقابله با خطرات، تجهیزات «ناجی» را به تن می کند، و توانائی هایش را برای کمک به دیگران به کار می بندد و گاهی نیز به بهای سوختن بالهایش.

آیا او می توانست سرنوشت دیگری داشته باشد ؟

چنین امری مشکل بنظر می رسد. بسته در چهارچوب تعلیم و تربیت انسانی، موجودی استثنائی، یگانه بازمانده از یک فاجعۀ بی سابقه، او خود را ملزم می داند که برای دیگران کاری انجام دهد. اگر به این فهرست اضافه کنیم که او بار مسئولیت باران شهاب سنگ روی کرۀ زمین و خسارات انسانی و مادی ناشی از آن را روی دوش خود احساس می کند، در نتیجه او واقعاً انتخاب دیگری نمی تواند داشته باشد. یا اینکه همۀ زندگی اش را باید با بار گناهی که برای چنین رویدادی احساس می کند سپری کند، و یا اینکه آن را ترمیم و جبران کند، و این همان کاری ست که انجام می دهد.

حال این موضوع را با شخصیت طرد شده یا سندروم انزوای عاطفی در رابطه قرار دهیم : آیا این موضوع شما را به یاد فرد خاصی نمی اندازد ؟ شاید برخی از شما بتوانند داستان  خاص خودشان را بازشناسی کنند، البته منهای «ابر قدرت». چی…

در واقعیت، ما با فردی روبرو هستیم که در دوران کودکی اش فقدان خشونتباری را تجربه کرده و طی آن پدر و مادرش را از دست داده و سپس به چهره های واقعی یا تخیلی جایگزین پدر و مادر طبیعی اتکا داشته است. در نتیجه او برای همیشه در زندگی اش متأثر از این فقدان بوده و شخصیت باطنی او خصوصیت روانی طرد شدگی را نشان می دهد، این نجات بخش مأموریت خاصی را در وجودش احساس می کند. او به ناجی تبدیل می شود، یا به این علت که پدر و مادر خوانده اش چنین نگاه و نگرشی درباۀ او داشته اند و یا اینکه فضای زیستی و ارزشهائی که درآن پرورش یافته او را به گزینش چنین مسئولیت و مأموریتی هدایت کرده است. در هر صورت، او به جایگاه فردی استثنائی ارتقاء می یابد، این امر او را جذب وادی قادر مطلق می کند. زیرا، او یگانه بازماندۀ یک تراژدی و یگاه فردی ست که می تواند این وضعیت را «مدیریت» کند.

با خصوصیتی عمیقاً دلسوز با احساس هم دردی، او در این پندار است که می تواند به یاری همه بشتابد و چه اینکه آدمهای خوبی باشند و یا بد نجاتشان دهد، و برای چنین رسالتی حاضر است زندگی (روانی و حتا جسمی) خود را بخطر بیاندازد. احساس گناه موتور اوست. هرگز به اندازۀ کافی نکوشیده، و به آن شکلی باید و شاید نجات نداده است… و گاهی بالهایش در آتش می سوزد. در راستای حس انجام وظیفۀ بسیار فزاینده، به آوردگاه باز می گردد. ولی حس انجام وظیفه یگانه علتی نیست که او را به آوردگاه بازمی گرداند بلکه علت دیگر این است که او نیاز دارد تا همه چیز را کنترل کند. او زندگی نسبتاً منظمی دارد. با موضعگیری در چنین گرایش محرکی در جایگاه ناجی همگان، او احساس می کند که جهان بیرونی را زیر کنترل خود دارد و هیچ خطری برای او روی نخواهد بود. به سوی دیگری شتافتن بی آنکه خود او نیازمند باشد، این حرکت را به پیش می راند زیرا در این نقطه هیچ خطری او را تهدید نمی کند زیرا او در اوج به سر می برد بی آنکه ادعا و تکبری داشته باشد.

از بیرون، مردم دربارۀ او می گویند که پایدار، ارزشمند و شوالیۀ خدمتگذار است. علاوه بر این از ارزشهای پایدار و استوار او می گویند. او می تواند مورد ستایش عمومی قرار گیرد و حتا موجب شیفتگی خاصی نزد دیگران شود. ولی این ناجی از این زاویه به بازشناسی خود توجهی ندارد، بر عکس، او خیلی فروتن و معتدل است و ناشناس باقی ماندن را به شهرت بیشتر ترجیح می دهد. او بازشناسی را فقط در یک صورت می پذیرد و آن هم وقتی ست که علت وجودی اش در کمک به دیگران باشد، تا دیگران نیز بتوانند وجود داشته باشند.

آیا برخی از شما خودتان را در این چشم انداز بازشناسی کرده است؟ آیا این تأملات با شما حرف می زند ؟ پس پایان رنج و محنت شما هنوز به پایان نرسیده است…

قهرمانان ما همگی قلب بزرگی دارند و در عین حال به امر عدالت حساسیت فوق العاده ای  نشان می دهند. ولی اگر سوپرمن پایبندی به عدالت را در عادل بودن تلقی می کند و نه در مفهوم تقابل خیر و شرّ، قهرمانان دیگری به بی عدالتی حساسیت نشان می دهند و تصمیم می گیرند که دست افزاری باشند برای متوقف کردن آن…

بتمن : ناجی سایه آسا

 

 

«با نگاه کردن به نور نورانی نمی شویم، بلکه وقتی نورانی می شویم که در تاریکی فرو برویم» (کارل گوستاو یونگ)

 

بروس وین Bruce Wayne کودکی ست که از امتیازات خانوادگی برخوردار بوده، پدرش کارخانه دار ثروتمندی ست که پولهایش را برای گسترش امور عمرانی شهر به خدمت می گیرد. بوریس در یک کاخ خیلی عظیم زندگی کرده و بزرگ شده است.

حادثه ای زندگی او را در دوران کودکی تحت تأثیر قرار می دهد. روزی از روزها وقتی در باغ در حال بازی بود، در چاهی سقوط می کند و به این ترتیب آشیانۀ زیر زمینی خفاش ها را کشف می کند. خفاش ها به دلیل حضور او وحشت زده می شوند و از روی ترس به او هجوم می آورند، حتا اگر هدفشان حمله به او نبود، ولی این رویداد روح و روان بروس وین را برای همیشه جریحه دار می سازد بطوریکه تا مدتهای مدید خواب آرام او را به کابوس تبدیل می شود.

شبی، وقتی که با پدر و مادرش از اپرا بیرون می آمدند، دزدی به آنها حمله می کند و می خواهد پول و جواهراتشان را برباید، و سپس آنها را جلو چشمان بروس به قتل می رساند و فرار می کند. صدای فریاد بروس شنیده می شود که درخواست کمک می کند.

بروس وین وارث امپراتوری پدر، تحت سرپرستی سر خدمتکار کاخ بزرگ می شود. وقتی به سن  بلوغ می رسد، سوگند یاد می کند که شهر را از خشونت و بزهکاری پاکسازی کند. ابر قهرمان بی آنکه قدرت فوق العاده ای داشته باشد، تمرینات فشرده ای را درهمۀ زمینه های جسمی و فکری آغاز می کند. ولی برای مبارزه علیه جنایت، باید هویت اصلی خود را استتار کند و جنایتکارانی را که هیچ بیمی بخود راه نمی دهند به وحشت بیاندازد. خفاش طبیعتاً نخستین فکری بود که به ذهنش راه یافت، یعنی حیوانی که بخش مهمی از دوران کودکی او را دچار تشویش کرده بود.

این است چگونگی تجربۀ جراحتِ طرد شدگی نزد کودکی که پدر و مادرش را وحشیانه جلوی چشمانش به قتل رساندند، خلاف سوپرمن که جراحت روانی اش به ساحت ناخودآگاه واپس زده شده است. انگیزۀ حرکت او از احساس بی عدالتی منشأ می گیرد که از سوی دیگر رنگ انتقام را نیز نشان می دهد، ولی ارزشهای که به میراث پدری او تعلق دارد (یعنی مدد رسانی به نیازمندان) آن را تحول بخشیده است.

جایگاه نمادینۀ خفاش در فرهنگ عامه، تصویر این حیوان در تخیلات عمومی می تواند خوش شگون یا بد شگون باشد. ولی برای بروس وین (بتمن) خصوصیت شگفت انگیز، زندگی شبانه و اسرار آمیز خفاش ها او را بخود جلب می کند، یعنی خصوصیاتی که می تواند برای او به قدرت تبدیل شود. زیرا چیزی به این بی اهمیتی  که بتواند جنایتکاران را به وحشت بیندازد، فقط شخصیتی ترسناکتر از خودشان است که می تواند برای بتمن امتیاز و برتری به وجود بیاورد، گرچه خود او در واقع دارای هیچ قدرت فوق العاده ای نیست.

بتمن به همزاد بروس وین تبدیل می شود. ثروتمند با رفتار خارج از عرف در روز، و شخصیتی اسرار آمیز در شب، بتمن با شخصیت او پیوندی تمام عیار دارد. بروس وین تنها این تصویر را بر نمی گزیند، بلکه خود را در آن باز می یابد. در واقع تصوری ست که در اعماق وجود و شخصیت او در تاریکی اعماق خود او به سر می برد.

با تسلط و کنترل ترس بیهوده و بیمارناکش، او به اهمیت ترس و اضطرابی که به تبهکاران تحمیل می کند آگاه است. او در عین حال می داند چگونه هیجان حسی خود را منتقل کند و از این قابلیت به مثابه برگ برنده در مبارزاتش علیه تبهکاران استفاده می کند.

کودک معصوم، جراحت دیده و مبتلا به ترس بیهوده یا ترس بیمارناک، سرنوشت خود را بدست می گیرد. او یک بازمانده از فاجعه ای ست که در گذشت برای او روی داده. با قابلیت انعطاف پذیری روانی (1)، او فقط با نیروی اراده به شخصیتی تبدیل می شود که می خواهد(2). تحت تأثیر آموخته ها و ارزشهائی که بدان دلبستگی پیدا کرده، از تمایلات انتقام جویانه فاصله گرفته و گذشت می کند. با درک مفهوم عمیق اضطراب وچگونگی بازتولید آن، او حس انتقام جویانه را در شخصیتی که از ترس الهام گرفته شده تلطیف می بخشد.

در عقدۀ  طرد شدگی، مطمئناً فرد ناجی را بازمی یابیم که خود را ملزم به مأموریتی خاص می داند. مفهوم انجام وظیفه همواره به مثابه موضوعی مهم مطرح خواهد بود، گرچه علتی که آن را بر می انگیزد چیز دیگری ست. مضمون مربوط به قتل پدر و مادر را کنار بگذاریم و فقط به احساسات کودکی که به سن بلوغ رسیده توجه نشان دهیم. او می خواهد مانع تکرار فاجعه ای شود که در زندگی خود او روی، و نمی خواهد هرگز چنین فاجعه ای برای دیگران روی دهد. او می خواهد در زمینه ای که بیش از همه به آن آگاه است به مردم کمک کند، و جستجویش را در این راستا سازماندهی می کند. او همیشه به یاری نیازمندترینها می شتابد. عمق فاجعه را دیده و تجربه کرده، آن را می شناسد و بازماندۀ چنین فاجعه ای ست.

اعماق خویشتن خود را نیز می شناسد، او ژرفای مهیبترین اضطرابهای درونی اش را جستجو کرده تا به درک و کنترل آن نائل آید. او حتا از این ژرفای پر اضطراب برگ برنده اش را بیرون کشیده است. از چیزی که می توانست پاشنۀ آشیل او باشد، نیروئی کارا بدست آورده است. او برای کمک رسانی به افرادی که مورد خشونت جسمی و روانی بوده اند، خود را تجهیز می کند و در این زمینه در حد «تخصص» پیش می رود.

ولی این رویدادها شخصیت او را در ژرف ترین زوایای درونی اش دگرگون می کند. اگر سوپرمن مظهر هم دردی ست، بتمن نماد دادگری ست که در زمینۀ حسی تقریباً چیزی حس نمی کند. او با آنچه در ژرفترین زوایای انسانی وجود دارد آشنا ست، خشونت رایگان و به همین گونه ترس بیهوده یا بیمارناک او را به سر حدات جنون هدایت می کند. برای جلوگیری از سقوط در چنین ورطه ای، او قابلیت هایش را پرورش می دهد و و مفهوم عمیق این جنون را کشف می کند تا هرگز تحت تأثیر آن قرار نگیرد.

ولی بی آنکه خسارتی نبیند از این مرحله عبور نمی کند. او برای همیشه با این بخش مبهم و تاریک، و به بهای اینکه هرگز چیزی را حس نکند، به زندگی ادامه می دهد. ولی این بی حسی در عین حال به او کمک می کند که از خودش محافظت کند. اگر چیزی حس نکند، درد و رنجی نیز متحمل نخواهد شد.

با جذب وجه ابهام آمیز و تاریک وجودش، می تواند خودش را هدایت کند و یا افرادی را که «چیزی حس نمی کنند» را بخود جلب کند. در نتیجه، می تواند در زمینۀ روانپزشکی، مشکلات روانی، پلیس و جز اینها کار کند. و برای این منظور، امکان چنین کارهائی را برای خود فراهم می سازد. با قابلیت انطباق بالا، خیلی زود می آموزد و همۀ تجهیزات و سلاحهای مورد نیاز برای انجام مأموریت هایش را تدارک می بیند. در این کارزار، ارزش هایی که روی آنها اتکا می کند به کنش هایش مفهوم می بخشد.

سوپرمن، بتمن…با خصوصیت روانی شخصیتی واجد انعطاف روانی به سر می برند. ولی وقتی از قابلیت مقاومت روانی حرف می زنیم، در عین حال از تعادلی نیز حرف می زنیم که کمابیش شکننده باقی می ماند، و همواره ضرورت «بازگرداندن وضعیت به حالت تعادل» وجود دارد تا کنترل حفظ شود.

 

 

پاورقی مترجم :

1) میزان قابلیت [انعطاف پذیری روانی] را در اینجا برای ترجمۀ اصطلاح Résilience  در روانشناسی به کار برده ام، در زبان فرانسه از مبحث فیزیک و مقاومت مصالح به عاریت گرفته شده است، در منشأ مقاومت تنش و کرنش قابلیت فلز برای مقاومت در مقابل فشارهائی ست که تحمل می کند و پس از تغییر شکل به حالت اولیه باز می گردد. در روانشناسی، به این معناست که در مقابله با جراحتهای روانی برخی بهتر از دیگران از عهده بر می آیند و آزمون تلخ زندگی را با موفقیت پشت سر می گذارند، در حالی که با توجه به عمق فاجعه ای که از سر گذرانده اند می بایستی سقوط می کردند. این اصطلاح با بررسی های روانپزشکان آمریکائی و متخصصان نوزاد مثل امی وارنر Emmy Warner  یا جان بولبی  John Bowlby در سالهای 80 رایج شد. در فرانسه، بوریس سیرولنیک Boris Cyrulnik نخستین روانپزشک و روانکاوی ست که به این موضوع پرداخته. در کتاب «بدبختی خوش شگون» (Un merveilleux malheur) او در این کتاب به فرآیند ترمیم خویشتن نزد فرد بازمانده از فاجعه می پردازد و در کتاب «اردکهای کوچولوی دست و پاچلفتی»، او نشان می دهد که چگونه از نخستین روزهای زندگی فرآیندهائی برای بازسازی جراحت روانی به کار می افتند.

«با مشاهدۀ کودکانی که توانسته اند بر آزمون ها بزرگ زندگی چیره شوند و با وجود همۀ مشکلات زندگی انسانی خود را بسازند شگفت زده می شویم. بد بختی مثل خوشبختی هرگز ناب و یکدست نیست. یک واژه به ما اجازه می دهد که راز موفقت این کودکان را دریابیم. این واژه همانا انعطاف پذیری روانی ست که به معنای قابلیت پیروزی آنان در زندگی می باشد که با وجود همۀ مشکلات و موانع به آنان اجازه می دهد که رشد کنند. با درک چنین ساخت و سازی ست که نگاه ما به بدبختی و رویدادهای ناگوار زندگی تغییر می کند، و در فراسوی آن می توانیم در جستجوی رویداد شگفت انگیز باشیم.» (بوریس سیرولنیک. بدبختی خوش شگون)

در مقدمۀ همین کتاب بوریس سیرولنیک فوراً هشدار می دهد که : «هیچ مصیبتی خوش شگون و شگفت انگیز نیست. ولی وقتی آزمون زندگی فرا می رسد، آیا  باید به آن تسلیم شویم؟ و اگر به مبارزه برمی خیزیم، سلاح های ما کدام خواهد بود؟»

با وجود این، برای من نگرش بوریس سیرولنیک با همۀ اهمیتی که می تواند داشته باشد، جای تردید نیز دارد زیرا نگاه او متوجه آن دسته از افرادی ست که «موفق شده اند»، برای من گروهی که از آنها یاد نشده بیشتر اهمیت دارد، یعنی آنهائی که موفق نشده اند.

 

2) البته اینگونه داوری ها باید کاملاً در حالت نسبی تلقی کنیم، زیرا خواستن همیشه توانستن نیست. ابتدا خواست و یا آرزومندی باید امکان پذیر باشد، در ثانی برای مثال اگر بتمن می تواند بتموبیل داشته باشد، و با سفارش لباس عملیاتی بی هیچ مانعی سفارش خود را دریافت می کند، او یک متخصص فتی قدیمی سازمان سیا را در اختیار دارد چنین موردی شامل حال همه نمی شود. بطور خلاصه می توانیم که روانشنانی و روانکاوی در وضعیت کنونی، مثل دیگر علوم انسانی در بهترین شرایط می تواند دقیترین مسائل و مشکلات روانی انسانها را تعریف کند، ولی در وضعیت کنونی باز هم در بهترین شرایط شاید بتواند شناخت و آگاهی و دست آوردهایش را به بخشی از جامعۀ کتاب خوان و آنانی که برای مطالعه وقت دارند منتقل کند. ولی دردها و رنجها در سطح توده ها همچنان بی پاسخ باقی می مانند. اگر به حاشیه نشینها و مطرود شده های اجتماعی، پیامدهای تبعیض طبقاتی و اجتماعی بیاندیشیم، و اگر به مسائل و مشکلات آموزشی، سرنوشت خلاقیت و والاگرایانه بیاندیشیم (والاگرایانه در عین حال مانند و همسان سندروم طرد شدگی در عنصر ثابت یعنی تمایل فرد برای تبدیل شدن به ناجی جهان است) در می یابیم که شناخت و دست آوردهای روانکاوی و روانشناسی تا وقتی که ساز و کار جامعۀ جهانی و زندگی حتا به سود سرمایه گره خورده، پشیزی ارزش عملی ندارد.

متأسفانه بخش عظیمی از این افرادی که در حرفه های بهداشت روانی فعال هستند، پیش از همه نگران حفظ موقعیت حرفه ای خود می باشند و درمان را در راستای حفظ نظم کنونی تلقی می کنند. یعنی همان نظمی که سر منشأ مصیبتهای بی شماری ست. البته بجز روانکاوان که اینها اساساً خیال خودشان را راحت کرده اند و برای هر انتقادی مثل آخوندهای ایرانی یک پاسخ غیر قابل پیشبینی و بی در و بی پیکر آماده  دارند و می گویند «ما معالجه نمی کنیم» و یا «کار ما درمان نیست». بعد اگر بپرسیم پس شما چه کار می کنید…؟ آنوقت به چند تز دکترا نیاز خواهد بود. با توجه به این واقعیت که در طول این گفتگو و پرس و جوهای ما چند تا کشور در دنیا تخریب شده، میلیونها آدم کشته شده اند، میلیاردها ساعت از زندگی انسانها در در به دری و بی کاری و بی پولی به هدر رفته، فقط به این علت که برای نظم حاکم مفید نبوده و کارائی نداشته اند : یعنی برای سرمایه ها ارزش اضافی تولید نمی کنند و محکوم به حذف اجتماعی شده اند.

 

لینک متن اصلی :

http://sophrologie.asso-web.com/32+correlats-ente-la-personnalite-abandonnique-et-les-super-heros-de-bandes-dessinees.html

 

فصل 2

چشم انداز و چهرۀ نوروتیک طرد شدگی

نادیا ابوت

Nadia About

نادیا ابوت پرستار در بخش روانپرشکی و در چهارچوب یکی از انجمنهای بشر دوستانه برای گشتالت و روان درمانی (کودک و بزرگ سالان) آموزش دیده و کار کرده و در عین حال عضو انجمن گشتالت فرانسه است.

طرد شدگی

اختلالاتی را که بارزترین وجوه شخصیت طرد شده می باشد و نمونۀ برجستۀ آن را در بخشی از اقشار محرومی که امروز برای زندگی دچار مشکلات متعددی هستند جستجو کرده،  چنین تعریف می کند : اگر کلمۀ طرد شدگی، طرد شده، ترک یا رها شده را از هم باز کنیم، سازۀ معنائی آن ما را به مفهوم حذف شدگی و یا تبعید هدایت می کند. و تبعید نیز طبیعتاً به معنای بازگشت به نقطه ای ست که فرد از آن تبعید یا حذف شده. به سخن دیگر بین نقطۀ طرد شدگی، تبعیدگاه و جائی که طرد شده به آنجا منتقل شده تنشی برقرار می شود. اگر بخواهیم این رویداد را به شکل دیگری ترسیم کنیم، می توانیم بگوئیم که فرد طرد شده با از دست دادن امتیازاتش در عین حال به نابینائی زیستی محکوم می شود. به این معنا که همۀ نقاط اتکا و شناخته شدۀ خود را از دست می دهد.

یکی از روشهائی که روان درمان (و یا خواننده و پژوهشگر در بررسی شخصیتهای تاریخی و حتا تخیلی) می تواند ارتعاشات طرد شدگی را در «بیانات بیمار» خود بشنود دو قطبی بودن آن است، از یکسو ذهنیت متوهم به [قادر مطلق] و از سوی دیگر ناتوانی. این ویژگی شخصیت روانی طره شده فراسوی «انطباق هویتی  فرافکنانه» (مکانیسم خاصی ست که فرد محتوای باطنی خود را به دیگری فرافکنی می کند به این معنا که نظریات و یا تصوراتی که تحمل آن برای خود او مشکل و یا قابل قبول و یا نامطلوب بنظر می رسد به دیگری، غیر و یا بطریق اولی در چهار چوب روان درمانی به فرد روان درمان نسبت می دهد.)

اکسیر/ EL DESDICHADO

من ساکن تاریکیها – بیوه – تسکین ناپذیر،

شاهزادۀ اکیتن با برج فرو ریخته ام

تک ستارۀ مرده ام، – و ساز کهکشانی ام

خورشید سیاه جنون اندوه را حمل می کند

… (ژرار دو نروال  Gérar de Nerval)

کودک – شاعر می گرید، و به اختصار شاعرانه در قامت ابیات، درماندگی بی پایانش را در فقدان شیء مطلوب می سراید. این سقوط برج و شکست کودک – پادشاه است (اشاره به کودکی  دارد که در آغوش مادرش گوئی بر تخت پادشاهی تکیه دارد) که هیچ مرحمی آن را تسکین نمی بخشد. چگونه می تواند به سوگ مادری که در دو سالگی از دست داده پایان دهد ؟

معانی دیگری که با طرد شدگی هم راه می شود، ترک کردن، قربانی کردن، نفی کردن، تهی کردی، دور کردن از خود.

در اینجا می توانیم به کودکان محلات فقیر نشین و حومه های نازل پایتخت ها بیاندیشیم که از سوی جامعه ای که هویت آنان را در تفاوتها و ویژگیهایشان نفی می کند (اشاره به جوانان عرب و آفریقائی در اروپا) و به پای دیوار شهر رانده اند، جوانانی که به بند نافی که می تواند قطارهای حومه باشد با گرافیتی حمله می کنند و یا به اعمال بزهکارانه دست می زنند، این بند نافی که زیستگاه آنان، رحم مادر را به پایتخت، جهان بیرونی وصل می کند. جهان بیرونی با همۀ تحقیرها، ناسازگاریها، جهان تهدید کننده و انباشته از افسردگی.

به همین گونه، کودک یا فرد بالغ که از دیدگاه روانی دچار نوروتیک طرد شدگی ست (کودکی که در وجود خودش رنج می برد) رابطه با روان درمان را به هر شکلی دچار مشکل و مخدوش می سازد.

در اینجا، با بررسی یک پروندۀ بالینی به شگرد و رفتار روان درمان خواهم پرداخت که برای بهره وری بیشتر در رویاروئی با این نوع عارضۀ بیمارناک باید به کار ببرد.

در آغاز هرج و مرج حاکم بود

وقتی با گیوم ملاقت کردم، او تازه وارد بخش روانپزشکی کودک در بیمارستان شده بود، من پرستار «روانپزشکی» در این بخش بودم که در زمینۀ گشتالت آموزش دیده بودم.

زوجی که پدرخواندگی این کودک را به عهده داشتند، نام رومانیائی کودک را حذف کرده و موضوع والدین طبیعی و وضعیت فرزندخواندگی اش را در سن پنج ماهگی از او پنهان نگهداشته بودند، و با ساده اندیشی تصور می کردند که با چنین ساز و کاری می توانند انطباق او را در بطن خانوادۀ جدید به بهترین شکل ممکن برآورده کنند.

گیوم پسر بچۀ 6 ساله، باهوش و خیلی حساس است، ولی تنش های روانی اش روابط او را با دیگران مخدوش می کند و در امور مدرسه نیز ناموفق است. او از بی ثباتی وخیمی رنج می برد و درگیر  افسردگی تقریباً دائمی ست. بیشتر اوقات خود را به بازیافتن جایگاه کودک طرد شده می گذراند و  گوئی دائماً می خواهد از خطری فوری بگریزد. گیوم خیلی زود تحریک می شود و با کودکان گروه کتک کاری می کند. او در عین حال دیگران را تحریک می کند، و گوئی می خواهد او را طرد کنند، گوئی می خواهد به ما نشان دهد که : «خوب می بینید، آنها حق داشتند مرا ترک کنند !»

حالت صورتش بیانگر کودکی پر مدعا و مسخره کننده بود. تیم درمانگران را به ستوه آورده بود. در دفتری که من با او ملاقات داشتم، گیوم خیلی چیزی ها را می شکند، اسباب بازی، مداد، کاغذها و نقاشی های بچه های دیگر را پاره و یا مچاله می کند. خلاصه توفان به پا می کند. تف می اندازد. می نشیند، بلند می شود، از صندلی بالا می رود، جعبۀ قطعات لگو را به زمین می ریزد… کوتاه سخن اینکه تحریک شده و هیجان زده و در جستجوی تحریک من نیز بود، در حالی که سعی می کرد بگونه وانمود کند که از حضور من بی اطلاع است. با وجود این، من خشم و عصبانیت خودم را فرو خوردم و ایستادگی کردم.

از رابطه اجتناب می کند، نگاهش را بر می گرداند، مستقیماً پاسخ نمی گوید، فاصله می گیرد. آرام نمی گیرد. با خشم از بچه ها و یا آموزگاران و روان درمانان یاد می کند : «از من متنفر است، نمی خواهد من اینجا بمانم، «او» می گوید که من احمق هستم، «او» می خواهد من بمیرم…»، با فرافکنی هایش اضطرابهای درونی اش  را آشکار می کند.

چشم انداز درونی گیوم به هم ریخته، ناهماهنگ و به همان اندازه تیره و تار است که در اتاق دفتر هرج و مرج حکمفرما کرده… نخستین هدف من در جایگاه روان درمانی که روش گشتالت را به کار می برد مقابله با آنچه که کودک به مثابه هرج و مرج بروز می دهد نیست، بلکه همراهی کردن و دریافت او در هرج و مرجی ست که نشان می دهد. باید او را به همین شکلی که امروز هست باز شناسی کنم، یعنی کودکی گم گشته، بی هیچ تکیه گاهی و با تصویر نازل و بی ارزشی که از خودش دارد. در بازی با خرسی که نقش مادر را برای او دارد، چشمهای «خرس- مادر» آسیب می بیند و نابینا می شود، گیوم دربارۀ این رویداد می گوید که «او» (خرس-مادر) «نمی خواهد من را ببیند چون که فکر می کند من بد هستم». در مقابل فقدان انسجام او، متانت و بردباری ام را حفظ می کنم، ولی چهار چوب انعطاف پذیر ولی خدشه ناپذیری را برای او تعیین می کنم، برای مثال به او می گویم : اگر می خواهی تف کنی، می توانی ولی در سطل آشغال ».

نقاب خشمی که بر چهرۀ او دیده می شد، ترس قدیمی نوزادی را پوشانده که گیوم به هر قیمتی که شده می خواهد از آن اجتناب کند. در دومین مرحلۀ کار روان درمانی ناامیدی و ترسی که او را فرا می گیرد، وقتی که از پا می افتد، عقب نشینی را بر می گزیند و از مبارزه صرفنظر می کند.

دوباره فعال سازی فرآیند رشد نوزاد طرد شده در سن پنج ماهگی، سومین مرحله از برنامۀ همراهی گیوم خواهد بود. وقتی که این پسر بچه آمادگی بیشتری پیدا کند، گروه روان درمان این مرحله را فعال خواهند کرد. در این صورت می تواند انرژی خود را برای رشد بیشتر به کار ببرد و جای خود را پیدا کند. پیشنهاد من برای همراهی او اجازه داد که اندک اندک این آزمون برای گیوم قبال هضم باشد و شخصیت روانی خیلی شکننده اش از پایداری یبشتری برخوردار شود.

حفظ چهار چوب روان درمانی، حفظ رابطه با وجود همۀ جدالها، تدارک و بافت پوششی از زبان و صمیمت در رابطه با او، تشویق  اوحتا وقتی کمترین نشان زندگی در او خودنمائی می کند، مثل وقتی که مادر نخستین گامهای کودکش را شوق زده تشویق می کند. در اینجا و اکنون است که سرانجام زندگی ممکن می شود. زیرا برای گیوم ضروری ست که نفسی تازه کند، یعنی آرام و آرامش بگیرد. تنفسش از آن خودش باشد. عصبانیت و مخالفتش را نشان دهد ولی نه این که در خشونت کور به هر سوئی بتازد. من گیوم را در دوران بی سروسامانی، آنارشی و انفجارهای درونی اش همراهی کردم. به او کمک کردم که به آنچه در درون او روی می دهد توجه کند (آرزومندی، هیجان، احساس…) و آن را برای خودش به زبان بیاورد (تا مدتها مثل صدف در خودش فرو می رفت و از زمزمۀ دریا می گریخت. او را تشویق به دگر گشتی تنش ها و منازعات درونی اش می کردم،  و به تلاشها و پیشرفتهای هر چند ناچیز او امتیاز می دادم. سعی می کردم رابطه و تماس حفظ شود. مسیر مشکل و پر پیچ و خمی بود. فقط دو سال طولانی بعد، پس از چندین ارتکاب به بازگشت و سیر قهقرائی بین افسردگی و خشونت بود که گیوم پاهایش را روی زمین گذاشت. درد و رنج و ناامیدی او را می شناختم و با وجود همۀ مشکلات می توانستیم دربارۀ همۀ مسائل با هم حرف بزنیم. به او گوش می دادم و سعی می کردم او را بشنوم و بفهمم. گوش بزنگ باقی می ماندم، با اطمینان، خیلی بسادگی آنجا بودم. حضور داشتم.

سرانجام، داستان طرد شدگی گیوم و داستان فرزندخواندگی او به همکاری پدر و مادر خواندۀ او از این پس می توانست با شرکت خود گیوم نوشته شود.

من اصطلاح طرد شدگی را به پرسش گرفتم زیرا این عارضه را نزد مراجعه کنندگانم به شکل حدس و گمان دریافته بودم. در نتیجه باید آن را از پشت عوارض دیگر مثل افسردگی، اختلالات شخصیت مرزی (یا شخصیت های روانی نامتعادل و بی ثبات. در روانکاوی نوعی اختلال روانی که بین مرز نوروتیک و پسیکوتیک واقع شده)، مازوشیسم عاطفی… گوئی طرد شدگی نقاب های متعددی بر چهره اش حمل می کند، و گوئی می خواهد دائماً به شکل ناماهرانه ای از خودش حفاظت کند، با لباسهای استتار کننده و نا متناسب.

با وجود این، نکته ای که حائز اهمیت بنظرم می رسد و یادآوری آن را ضروری می دانم این است که طرد شدگی می تواند در اشکال مختلفی وجود داشته باشد. بارزترین آن را در وضعیت گیوم  یا شاعر فرانسوی ژرار دو نروال Gérard de Nerval می بینیم که از دست دادن شیء مطلوب درمرحلۀ اولیۀ زندگی کودک به وقوع پیوسته است (بر اساس تقسیم بندی روانکاوی : پیشا اودیپی).

بر این اساس من در کار با کودکانی که از اختلالات مشابهی رنج می بردند، غالباً به تسامح مادران در رسیدگی و پاسخگوئی به نیازهای فرزندشان در همین مرحله مواجه شده ام، و به همین گونه به رفتارهای روانی یا جسمی که موجب افسردگی و اختلالات طرد شدگی بوده است.

دختر بچه ای را به یاد می آورم که تمام بعد از ظهر، ساعتها کنار پنجره بیرون را نگاه می کرد، منتظر کسی بود که نمی دانست کیست و او نیز نمی آمد. نمی دانست منتظر چه کسی ست، ولی به همین شکل انتظار  می کشید. به ناامیدی امیدوار بود می آید، ولی کی ؟ نمی داند. این است بار سنگین طرد شدگی. حفظ رابطه ای مرگبار، مسموم به هر قیمتی، بجای ماندگاری در هیچ و پوچ، دال بر جدائی تسکین ناپذیر، افسردگی تخریب خویشتن.

همۀ اضطراب ناامنی در طرد شدگی در این ناگفته ها گردآمده.

برخی اختلالات در عملکرد شخصیتی

ترک یا طرد کودک در سن بسیار پائین (و حتا در نخستین روزهای زندگی نوزاد) شوک جراحتباری ست که همانگونه که در اینجا می بینیم به اختلالات متعددی می انجامد. این عارضه به ویژه در عملکرد شخصیت روانی بر ما آشکار می شود. عملکرد شخصیت روانی در واقع بازنمائی و یا نگرشی ست که فرد نسبت به خودش دارد. او با چنین تصویری از خویش، خود را به مثابه مسئول آنچه احساس می کند و یا کاری که انجام می دهد باز شناسی می کند. اگر به کودکی که در چنین وضعیت روانی به سر می برد توجهی نشان داده نشود، اندک اندک در خود فرو می رود برای آنکه با تیغ درد و رنج تحمل ناپذیر و بی نام و نشانی که هنوز به زبان نیامده بهتر مجروح کند، یا مثل گیوم به شکل ناگهانی و دائمی منفجر شود تا مگر راز بزرگی را که مدتها پشت پردۀ سکوت مانده بر ملا کند.

فردی ست غایب، بی توجه، بی نظم، به هم ریخته و بی ثبات. در رابطه با زمان و مکان نیز مخدوش است. غیر قابل درک، نامطمئن، دست نیافتی، دمدمی مزاج و خیلی به راحتی تغییر عقیده می دهد. کودکی ست ناسازگار، در حاشیۀ مدرسه، و برای آموختن با موانع متعددی روبروست. شکستهایش دائماً رو به افزایش دارد، و در مقابل هر تغییر و تحولی دست پاچه می شود و مصرانه نفی می کند.

طرد شده بی وقفه در جستجوی رابطۀ عاطفی ست، ولی به شکل جدال آمیزی می کوشد تا دیگری یا دیگران را با رفتارهای خشونت آمیز و یا با واپس نشینی درونی در فاصله نگهدارد. به شکل تناوبی بین تحریک و از پاافتادگی در نوسان است. او در عین حال دچار هیجان زدگی افراطی ست. تعریف و تشویق او موجب منفعل کردن او می شود، از اینگونه تعریف و تمجید ها دوری می جوید. شنیدن انتقاد برایش مرگبار است و جراحت نارسیسیک او را عمیقتر و به روز می کند.

وقتی غیبت و کاستی مادرانه در نخستین سالهای زندگی بیش از حد باشد، کودک گوشه گیر و جامعه گریز می شود. در حالی که اگر حضور مادر به شکل تناوبی نیاز او را برآورده کند، کودک دو قطبی خواهد شد… شوک طرد شدگی قابلیتهای حیاتی کودک را منفعل و به حالت تعلیق درمی آورد.

در این صورت، بنظر می رسد که کودک در بهت زدگی به سر می برد و گرفتار درهم ریختگی بزرگی ست. ترس ناشی از جراحت در اشکال مصیبت فوری دوام می آورد.

ناپدید شدن شیء (شیء = مادر یا پدر …) برای کودک فضای خالی بزرگی ایجاد می کند، رفتار بی رمق و بهت زده و غم عظیم که به اختلالات رفتاری اضافه می شود.

داده های هستی شناسی قویاً نزد فردی که جراحت طرد شدگی را با خود حمل می کند بسیج شده است : در درون وجود او مسئلۀ مرگ و زندگی در هم آمیخته، و یکدیگر را فرامی خوانند و در یکدیگر چنگ می زنند. احساس تنهائی آزمون دردناک و جانداری ست. طرد شده دائماً مفهوم زندگی اش را جستجو می کند. در دهلیزهای تاریک زندگی اش، گم می شود. با وجود گذشت زمان، او امروز خود را هنوز قربانی منفعل و گریان گذشته اش می داند.

 

ضرورت بقا

شخصیت طرد شده برای حفظ بقای ضروری خود بین وضعیت امن پیش از جراحت و حس خیانت شدگی وقتی که او را سن نوزادی به حال خود رها کرده اند تلاش عظیمی را به کار می بندد.

غالباً در زندگی حرفه ام در بخش های مختلف بیمارستان روانپزشکی کودک مشاهده ام که تا چه اندازه کودک طرد شده در نخستین روزهای زندگی اش از افسردگی مزمن و کهنه ای رنج می برد که او را سراشیب سقوط و در معرض ناتوانی در مقابله با تهدیدات خارجی و برآوردن نیازهایش قرار می دهد. من به این نتیجه رسیده ام که (تجربه و آزمونی که وینیکوت Winnicott نیز ترسیم کرده است) وقتی حفاظت و امنیتی که هیئت روان درمان برای کودک (دچار طرد شدگی) فراهم آورده به شکل ناگهانی از او پس گرفته می شود، کودک به بازتولید عوارض پیشین سقوط می کند، افسردگی ناشی از جدائی و احساس «رها شدگی» دوباره برای او به روز می شود.

 

گُسل های نارسیستی. انکار

چهرۀ طرد شدگی با اختلالات شخصیتی اش مشخص می شود، احساس بی ارزش بودن که او را به سوی مازوشیسم یا خود آزاری می کشاند، در حالی که بی اندازه به عشق و محبت نیاز دارد. هر تهدیدی برای افسردگی و محرومیت نتیجه اش برای او سیر قهقرائی به مرحلۀ قدیمی «قادر مطلق» است.

 

طرد شدگی بی نام و نشان و توصیف ناپذیر است، کودک سکوت اختیار می کند و می خواهد والدین خود را حفاظت کند و شیء کمال مطلوبش را حفظ کند و بر این اساس بی توجهی ها و اهمال کاریهای والدین را انکار می کند، انکار بی عدالتی، درد و رنجی که کودک در پنهان تحمل می کند. سوگواری پایان ناپذیری را برای او به وجود می آورد.

«برای فقیر، دزدی نه جرم و نه جنایت، بلکه انتقام است» (بالزاک)

ارتکاب به دزدی که به شکل تکراری نزد افرادی مشاهده می شود که مشخصات طرد شدگی را نشان می دهند، بی گمان تلاشی ست برای ترمیم پیوند از دست رفته (پیوند فقدانی) بر اساس شیوۀ رایج نارسیستی. ارتکاب به دزدی به معنای تحمل ناپذیر بودن فقدان پیوند یا ترک و جدائی ناپذیرفتنی ست که اثر جراحت آن را با خود حمل می کند. به همین گونه، بر آن است که لذت قدیمی عشق، همآهنگی گم شده را بازسازی کند. دزدی به معنای ضعف در درون فکنی شیء مطلوب و تلاش برای تکمیل فرایند آن است.

شکاف روانی با قدرت تمام حفظ شده و متمایل به حفظ شیء مطلوب را دارد در حالی که همراه با این تمایل، تمایل دیگری به شکل خشونتباری در پی تخریب شیء طرد شده است.  به همین علت می بینیم که کودک اشیاء دزدیده شده را گم می کند، دور می اندازد و یا به تخریب آن مبادرت می ورزد.

دزدیدن، در عین حال یعنی پذیرش خطر لو رفتن در حین ارتکاب به عمل، انگشت نما شدن، به مثابه گناهکار معرفی شدن، تنبیه شدن، مطرور شدن. این تنها راهی ست که کودک برای فراخواندن غیر در اختیار دارد تا درد و رنجش را بیان کند، و باز شناسی شود (1).

تنهائی یکی از ریشه های طرد شدگی ست (هر بار تنهاتر…). تنهائی نزد او اطمینانی ست که آزمون خود را پس داده است، اطمینان در فاصله و جدائی ابدی از دیگران. سومین اجبار و مانعی که فرد طرد شدۀ شخصیتی با آن برخورد می کند محدودیت و غایت نهائی ست. پایان مرز وجودی مدتهای مدید یگانه پاسخ او به افسردگی اش باقی می ماند، هم پیمان او، گاهی در یک ارتکاب به عمل. به همین علت روان درمان باید هشیار باشد تا این مرحلۀ عقب نشینی و انزواجوئی را مراقبت کند و بکوشد تا بردبارانه با او همدلی داشته باشد و گرمای رابطه حفظ کند.

تصویری که شخصیت طرد شده از خودش در ذهن دارد، همان گونه که دیدیم، خیلی منفی ست. با نفی ارزشهای خاص خودش، با تنزل دادن بخودش، با تخریب خودش آیا در جستجوی دستیابی به شیء مطلوبش نیست با مجروح کردن آن و یا تسلط بر آن ؟ این خشونت زبانی یا بعضاً جسمی بنظرم روی دوم نیاز عظیم به امنیت و محبت است.

تینو  Tino پسر بچۀ چهار ساله ای را به یاد می آورم که وقتی پدرش پس از سه سال غیبت دوباره به سوی پسرش آمده و در پی ایجاد پیوندی تازه بود، تینو عکس پدرش (پاپا) را مطالبه می کرد، و به محض اینکه عکس پدرش را بدست آورد آن را به دیوار اتاقش سنجاق کرد، طی دو سه هفته این عکس روی دیوار اتاق بود، تا اینکه آن عکس را با خشم و عصبانیت پاره پاره کرد. سه روز پیش از این واقعه پدر تینو قرار ملاقات ماهیانه را به بهانۀ پوچی حذف کرده بود. تینو در مورد هر تغییر مکان یا قطع تماس در یک رابطۀ جدال آمیز، با وحشت داد و فریاد براه می انداخت.

 

اجتناب از دلبستگی به غیر هر قیمتی برای گریز از خطر از دست دادن او، گریز از دوست داشتن برای طرد نشدن. در اینجا انتخاب دو گانه یا متناقضی را نزد شخصیت طرد شده مشاهده می کنیم. به این علت که او به جستجو برای دستیابی به جام سحرآمیز ادامه، ستارۀ دست نیافتنی، سرزمین موعود ادامه می دهد. او روی شیء مطلوب از دست داده اش هذیان می گوید و به همین شکل است که سرش را از آب بیرون نگهمی دارد (بند ناف سمّی و مغذی). و در چنین وضعیتی نیز هست که چهارچوب روان درمانی از هر سو آماج حملۀ او واقع می شود، زیرا برای او باید رابطه  و استحکام روان درمانی، صداقت و قابلیت آن را به ازمون بگذارد مثل فانوس دریائی میان امواج که زورق بازمانده از کشتی غرق شده را هدایت می کند.

 

خلاصه :

با اتکا به نمونۀ گیوم کوچولو، نویسنده بر آن است تا خصوصیات مهم شخصیت «طرد شده» را روشن کند، و نشان می دهد که تا چه اندازه موضع گیری روان درمان با رنگ گرم و صمیمانه، و با درک بیماری، پذیرش و اتخاذ جایگاه مادر «مادر خوب و کافی» نقش مهمی در همراهی کودک ایفا می کند.

 

BIBLIOGRAPHIE

  • CYRULNIK B. : Sous le signe du lien, Hachette, Un merveilleux malheur, Ed. Odile Jacob, 2002.
  • DELISLE G. : La Relation d’objet en Gestalt thérapie, Ed. du Reflet, 1998, p. 128.
  • FREUD S. : Moïse et le monothéisme, 1948, Ed. Gallimard.
  • GASPARI-CARRIERE F. : Les enfants de l’abandon, Privat, 1989.
  • GINGER S. : La gestalt. Une thérapie du contact, H.G., 1994. GUEX G. : Le syndrome d’abandon, PUF, 1973.
  • HINSELWOOD R.D. : Dictionnaire de la pensée kleinienne, PUF, 2000.
  • KERNBERG O. : La personnalité narcissique, Privat, 1980.
  • KLEIN M. : Envie et gratitude et autres essais, Gallimard, 1981 LAPLANCHE J. et PONTALIS J.B. : Vocabulaire de la psychanalyse, PUF, 1981.
  • SALATHÉ N. : Psychothérapie existentielle, Amers, Paris, 1992.
  • SEGALA. : Introduction à l’œuvre de Mélanie Klein, PUF, 1964.
  • VANIER A. : Lexique de psychanalyse, Armand Colin, 2000.
  • WINNICOTT D.W. : De la pédiatrie à la psychanalyse, Payot, Paris, 1969.

پاورقی مترجم :

1)«دزد محبوب آمریکا» عنوان گزارشی بود که اسپوتنیک روز 9 سپتامبر 2017 منتشر کرد.  یادآوری این گزارش را برای گسترش مبحث «طرد شدگی» بی مناسبت ندانستم زیرا بما نشان می دهد که روزمره تا چه اندازه انباشته از مواد اولیه دربارۀ عوارض بیمارناک طرد شدگی ست. چارلی فلوید یا پسر خوب « PRETTY BOY » به احتمال قوی یکی از چهره های شخصیت طرد شده است.

«مردم آمریکا عاشق سارقی بودند ک هنگام سرقت بانک‌ها، همه سندهاى ضمانت و مدارک بدهکارى مردم را مى‌سوزاند تا وام داران ضعیف از دست بدهى‌هایشان رهایى یابند.

به گزارش اسپوتنیک به نقل از العالم، مردم آمریکا عاشق دزد مشهور، “چارلى فلوید” بودند. همیشه داستان دزدهایی مانند زورو و رابین هود را شنیده‌ایم که محبوبیت زیادی در بین مردم دارند چرا که از ثروتمندان می دزدند و به فقیران می‌دهند؛ درست مانند همین دزد آمریکایی که بین مردم آمریکا محبوبیت خاصی دارد.

چارلى فلوید او هنگام سرقت بانک‌ها، همه سندهاى ضمانت و مدارک بدهکارى مردم را مى‌سوزاند تا وام داران ضعیف از دست بدهى‌هایشان رهایى یابند.»

 

لینک متن اصلی :

https://www.cairn.info/revue-gestalt-2004-2-page-123.htm

فصل 3

باز نمائی نمایۀ طرد شدگی در ادبیات و شاهنامه

عارضه شناسی طرد شدگی

موسی، مسیح، محمد

نوشتۀ حمید محوی

 

سندروم طرد شدگی و بازنمائی های ادبی

عقدۀ طرد شدگی، سندروم طرد شده، نوروتیک طرد شده، احساس طرد شدگی ؟ برخی از دست اندرکاران امور اجتماعی اظهار شگفتی کرده اند که «به ندرت نویسندگان مشخصاً به موضوع پراهمیت جراحات نوروتیک طرد شدگی پرداخته اند، یعنی فرآیندی که به رشد شخصیتی روانی عاطفی نزد کودک می تواند اختلالات جدی  وارد کند». با وجود این، شگفت زده می شویم که می بینیم ادبیات طی قرنها داستان کودکان طرد شده و آواره را به صحنه آورده است، شارل پرو Charles Perraut، هکتور ملو Hector Malot (بی خانمان، 1878)، اولیور توئیست اثر  چالز دیکنز Charles Dichens، یا ماجراهای هاکلبری فین، تام سایر از آثار مارک توان Mark Twain .

 

در حماسۀ ملی ایرانیان، رستم گرچه کودکی استثنائی و تافتۀ جدا بافته بنظر می رسد ولی طرد شده به مفهوم رایج کلمه نیست، ولی به بیان و تعبیری خاص می توانیم بگوئیم که او وارث نوروتیک طرد شدگیِ پدرش زال است. در داستان تولد زال پدر رستم می بینیم که سام پدر زال به این علت که «پسرش با موی سپید به دنیا آمده ناخرسند بود و تصورمی کرد که فرزندش به شکل دیو به دنیا آمده، و او را در پای البرز کوه که سیمرغ بر آن آشیان داشت رها کرد. سیمرغ نوزاد را یافت و به آشیانۀ خود برد و بزرگ کرد. از این پس سیمرغ تا پایان زندگی یاور زال و پسرش رستم است.»، بعدها جمال و زیبائی زال، پادشاه وقت منوچهر و پدرش سام را حیرت زده کرد، و ستاره شناسان و موبدان در علائم ونشانه های او قهرمانی نامدار را پیشگوئی کردند (برگرفته از زال در ویکیپدیا). در نتیجه، ممکن نیست که «سوپر زال» جراحت طرد شدگی اش را ناخودآگاهانه به «سوپر رستم» منتقل نکرده باشد. هم اوست که ایرانیان برای مقابله با هر دیو و ددی فرامی خوانند. و همانگونه که ماری لو سولر از سقوط های اتفاقی سوپر من یاد می کند، که بالهای ناجیان گهگاه در مأموریتهایشان دچار سانحه می شود، در داستانهای شاهنامه نیز به ویژه در داستان رستم  و سهراب تماشاگر سقوط «سوپر رستم» هستیم. و یک بار دیگر می بینیم که میراث نوروتیک طرد شدگی نزد زال، از جانب رستم ناخودآگاهانه به پسرش سهراب نیز انتقال می یابد. به هر رو پدر پسرش را باز نمی شناسد و چراغ امید ایران زمین به خاموشی می گراید و ستارۀ بخت ایران برای قرنها به خاموشی می گراید، زیرا در مرگ سهراب فاجعه ای عظیم و خسارتی جبران ناپذیر در حد پایان جهان به وقوع می پیوندد. و شاید به همین علت نیز هست که ایرانیان همچنان غرق در پایان جهان شده اند و در انتظار ظهور ناجی به سر می برند. آیا روزی این بلوغ فکری و شناخت امکان پذیر خواهد شد تا پی ببریم که هیچ کس نخواهد آمد و آنچه باید ظهور پیدا کند خود ما هستیم ؟

 

عارضه شناسی طرد شدگی نزد

موسی، مسیح، محمد

 

موسی رهبر عبریان، نمایۀ طرد شدگی

ولی آیا نخستین کودک طرد شده و به حال خود رها شده، شخصیت اسطوره ای موسی نیست ؟ با قابلیت انعطاف پذیری روانی در رویاروئی با تنش های زندگی اش در 1300 سال پیش از میلاد مسیح، پدر بنیانگذار، رئیس قبیلۀ کاریزماتیک که برای عبریان میهن، مذهب و قانون به ارمغان آورد ؟ مادرش او را در سبدی بافته از ساقه های سازو و قیراندود شده بدست آبهای نیل سپرد و رها کرد. موسی چوپانی بود که قوم خود را در عبور از صحرا به سوی سرزمین موعودی که از آن رانده شده بودند هدایت کرد.

 

مسیح رهبر مسیحیان، نمایۀ طرد شدگی

مسیح نیز نمونه ای از نوروتیک طرد شدگی را عرضه می کند. دست کم به این علت که پدرش در آسمان بود و ناجی بشریت و در انطباق هویتی و فرافکنی با او «پدر آسمانی» برای نجات بشریت به صلیب کشیده شد. و بر اساس اعتقادات دوباره به محل طرد شدگی باز گشت کرد تا با حضور غیبی یا جسمانی اش در مراسم عشا در نان و شراب نجات بخش بشریت باشد.

 

محمد رهبر مسلمانان، نمایۀ طرد شدگی

محمد بن عبدالله پدر بنیانگذار اسلام نیز وقتی به دنیا آمد پدرش فوت کرده بود و در سن پنج یا شش سالگی مادرش را نیز از دست داد… در نتیجه او نیز برجامانده نه از یک بلکه دو فاجعۀ مهم بود، از یکسو مرگ پدر که پیش از تولد او به وقوع پیوسته بود و در نتیجه فقدان پدر در دوران نوزادی که طبیعتاً به شکل رویدادی فاجعه آمیز در ناخودآگاه او نفوذ می کند، و سپس از دست دادن مادر در سن پنج و یا شش سالگی که این بار به ساحت ناهشیار بالائی (در مرز بین بین خودآگاه و ناخودآگاه) واپس زده می شود، و چه بسا در هر دو رویداد فاجعه بار، نوزاد و سپس کودک خردسال ناخودآگاهانه خود را مسئول دانسته و دچار احساس گناه عمیقی شده است. [یعنی موضوعی که غالباً ندیده گرفته می شود و یا به دلیل ناآگاهی از طبیعت جهان باطن انسان، تصور عمومی بر این است که گوئی نوزاد از رویدادهای اطراف خود در بی خبری به سر می برد. به همین علت، شاندور فرنتزی اصطلاح «نوزاد دانشمند» را مطرح می کند و نشان می دهد که اصطلاح ضد و نقیض و شوخ طبعانۀ او به معنای خاطرات بسیار عمیق دوران کودکی ست، او دربارۀ این نظریه می گوید : «سرانجام، فراموش نکنیم که بسیاری امور برای کودک قابل درک است، امور و شناختی که بعداً در اثر واپس زدگی در باطن ناخودآگاه مدفون می شود»(1). بوریس سیرولنیک نیز دربارۀ همین موضوع در یکی از سخنرانی هایش یادآوری می کند که «شناخت نزد نوزاد یک شناخت عاطفی ست، و در 20 ماهگی نیز طی 10 ماه یکی از  شگفت آورترین مهارتهای فکری را تحقق می بخشد و زبان مادری اش را کاملاً می آموزد. در حالی که برخی از ما پس از 40 سال هنوز در آموختن زبان انگلیسی مبتدی هستیم».

در اساطیر، افسانه ها و روایات مذهبی بسیارند نوزادان و کودکان زودرسی که کارهای شگفت انگیزی انجام می دهند. در انجیل لوقا بخشی از آغاز زندگی مسیح ترسیم شده. و این فراز یگانه روایت از رویدادهای دوران کودکی مسیح در انجیل است. به روایت انجیل لوقا، در زیارت اورشلیم به مناسبت جشن فطیر، مسیح دوازده ساله به همراه مریم و یوسف بود. روز بازگشت مسیح در معبد باقی می ماند. مریم و یوسف هنگام حرکت کاروان تصور می کردند که مسیح باید در کاروان باشد و از شهر خارج شدند. یک روز بعد پی بردند که مسیح در کاروان نیست، هر دو به اورشلیم بازگشتند. سه روز بعد مسیح را پیدا کردند. مسیح در معبد در حال گفتگو و بحث با قدما و ریش سفیدانی بود که از دانش این کودک دوازده ساله در شگفت زده شده بودند. مادرش او را ملامت می کند و مسیح پاسخ می گوید : «چرا در پی من می گشتید ؟ نمی دانستید که در حال رسیدگی به امور پدرم هستم ؟»

در حماسۀ ملی ایرانیان، رستم نیز از چنین خصوصیاتی برخوردار است، می گویند که «رستم نیز در سالهای آغازین تولد، به اندازۀ پنج بزرگسال غذا می خورده… و در هشت سالگی همانند مرد بالا بلند و آراسته ای می نمود.

 

این گونه روایات مذهبی و افسانه ها و اساطیر مشابه نشان می دهد که گوئی بشریت در ساحت ناخود آگاه جمعی، شناخت ناهوشیاری نسبت به قابلیت های نوزاد داشته، ولی هنوز این شناخت ناخودآگاهانه از طبیعت انسان به آگاهی آنان نرسیده بوده است. و باید منتظر تحولات علوم انسانی، روانشناسی و سپس روانکاوی در قرن بیستم می شدیم.]

 

در نتیجه محمد بن عبدالله (محمد پسر بنده یا خدمتگذار خدا-الله) (2)  یکی از نمایندگان بارز نمایۀ نوروتیک طرد شدگی ست و به همین علت نیز، مانند همۀ طرد شدگان راهی نداشت بجز اینکه مأموریت و رسالت نجات بشریت را با سرنوشت یا زندگینامۀ خود گره بزند. پس از فوت مادر، ابوطالب عموی او سرپرستیش را به عهده می گیرد. ولی ابو طالب فقیرترین عموی محمد بود و فقط می توانست چوپانی گلۀ گوسفندانش را به این کودک بسپارد و به نوعی یگانه فن آوری اش را که همانا گله داری بود به او بیاموزد. محمد کوچولوی یتیم نیز چاره ای جز تسلیم به این وضعیت مصیبتبار را نداشت، و می توانیم او را تصور کنیم، در حالی که گوسفندانش را به چراگاه می برد، در گوشه ای نشسته و به چشم اندازه صحرا و آسمان نگاه می کند و با خودش زمزمه کنان می گوید : «یک روز از این وضعیت بیرون خواهم آمد… انتقام خواهم گرفت… نشانشان خواهم داد» و لذت رؤیا در تلاقی و امتزاج با درد و رنج واقعی تحمل آن را برای او ممکن می ساخت.» (3) و سیرولنیک دربارۀ همین خصوصیت طرد شدگی می گوید : «شاید حتا درد و رنج (و «انزوای عاطفی») نیاز به تخیل را در او تحریک می کرده … و نیاز به بامداد معنویات و آرزوهای عالی»، یعنی همان تخیلاتی که سرانجام به ظهور پیغمبری نوین، ناجی اقوام عرب و سپس بر حسب دعاوی به راهنمای کل جامعۀ بشری می انجامد. و جالب است بدانیم که محمد برادر و خواهر تنی نداشته و « بطور کل از آمنه بنت وهب مادر حضرت پیغمبر در روایات اطلاعات چندانی آورده نشده فقط همین قدر آمده که پیغمبر(ص) دارای برادر و خواهران رضاعی به نام عبد الله و شیما و انیسه می باشند.»، و شاید یکی از دلایلی که او خود را آخرین پیامبر از سوی خدا معرفی می کند، به همین علت باشد که او یکتا فرزند خانواده اش بود و پس از او، از آمنه بنت وهب فرزندی زاده نشد. آخرین بازمانده از فاجعه ای بزرگ که باید به رویدادی بزرگ می انجامید. بی گمان با توجه به خصوصیات نمایۀ طردشدگی، از این دیدگاه اگر در لابلای خطوط کتاب آسمانی مسلمانان جستجو کنیم با نشانه های بارز دیگری نیز روبرو می شویم که نظریۀ ما را به شکل روشنتری ثابت می کند.

در سورۀ ضحی (به معنای روز و روشنائی) از جمله سوره های مفصلات است، در یک وعده نازل شده و منسوخ در آن راهی ندارد، یعنی ضد و نقیض نیست (نوروتیک نیست، و نوشته تسلی بخش و پالایش یافته است)، و نمی تواند ضد و نقیض باشد زیرا جبران خسارت نزد کودک یتیم حرف دیگری را بر نمی تابد و بی قید و شرط است. در عین حال باید دانست که این سوره نزد مسلمانان یکی از نیکوترین فرازهای قرآن تلقی می شود. به نقل از ویکی شیعه :

«از پیامبر اکرم(ص) نقل کرده‌اند که هرکس سوره والضحی را بخواند، شفاعت محمد(صلی‌الله علیه و آله) در روز قیامت بر او واجب می‌شود و ثوابی به تعداد ده‌ برابر همه سائل‌ها و یتیمان می‌برد.[۸]

در روایتی از امام صادق(ع) نقل شده است که کسی که سوره‌های والضحی، واللیل، انشراح و شمس را در شب یا روز بسیار بخواند، در روز قیامت همه چیزهایی که در نزد اوست به نفع او شهادت می‌دهند؛ حتی مو، پوست، گوشت، استخوان، خون، رگ‌ها و عصب‌هایش.[۹] »

بی گمان، در این توضیحات و نقل قول ها نکات ابهام آمیزی وجود دارد که ویکی شیعه باید دقت بیشتری برای تصحیح یا توضیح آن به کار ببندد، برای مثال، «ثوابی به تعداد ده برابر همۀ سائل ها و یتیمان.» جملۀ روشنی نیست و محاسبۀ ثواب در ابهام به سر می برد. و نقل قول از امام صادق (ع) نیز دچار ابهام است، زیرا ما را به این نتیجه می رساند که پرودگار برای محاکمۀ بندگانش به شهادت مو، پوست، استخوان، خون، رگ، عصب،… ناخن، روده، معده، انگشت، زانو، چشم، ابرو، دهان، مغز، گوش، گلو، بینی، یک هیئت ویژه به نمایندگی از سوی گلوبولهای سرخ… نیازمند است تا به پروندۀ اعمال بندگانش رسیدگی کند، و شهادت این هیئت از انداموره های فرد آدمی در قضاوت پروردگار دخالت دارد.

[خدا : مو، آیا تو شهادت می دهی که این آقا یا آن خانم این سوره را بسیار خوانده ؟

مو : بله قبلۀ عالم.

خدا : پوست، آیا تو نیز شهادت می دهی …]

 

تصور چنین صحنه ای چندان مشکل نیست، ولی ساز و کاری را در خصوص دستگاه عدل الهی در روز قیامت به ما نشان می دهد که اندکی ناباورانه بنظر می رسد و از هیچ منطق عقلی پی روی نمی کند. ولی توجه ما بیشتر روی اهمیت این سوره برای بررسی «نوروتیک طرد شدگی» نزد محمد متمرکز خواهد بود.

 

اکنون ببینیم این سوره در چه وضعیتی «نازل شده».  گویا چند روزی وحی نازل نشده بوده و اطرافیان از محمد می پرسیدند که چه روی داده و چرا دیگر به تو وحی نازل نشده، آیا خداوند ترا [تَرک] کرده است ؟ که پس از این طعنه و کنایه های «مشرکین» که مثل نمک بر جراحت «کودک یتیم» طرد شده پاشیده می شد، سورۀ ضحی بر محمد «نازل» می شود، متن سوره را با هم بخوانیم :

«سوگند به روشنائی روز، (1) سوگند به شب چون آرام گیرد(2) که پروردگارت تو را وانگذاشته، و دشمن نداشته است.(3) و قطعاً آخرت برای تو از دنیا نیکوتر خواهد بود.(4) و بزودی پروردگارت تو را عطا خواهد داد تا خرسند گردی. (5) مگر نه تو را یتیم یافت، پس پناه داد؟ (6) و تو را سرگشته یافت، پس هدایت کرد؟ (7) و تو را تنگدست یافت و بی نیاز گردانید؟ (8) و اما تو نیز به پاس نعمت ما یتیم را میازار،(9) و گدا را مران، (10) و از نعمت پروردگار خویش با مردم سخن گوی. (11)» (سورۀ ضحی. ترجمۀ فولادوند)

 

البته ترجمه های دیگری با توضیحات بیشتر، مثل ترجمۀ عبدالمجید صادق نوبری در اینجا مواد اولیۀ مناسبتر دیگری را برای تحلیل ما عرضه می کند :

«قسم به زمانیکه شعاع آفتاب منتشر شده به مرتبۀ کمال رسد و قسم به شب زمانیکه طبیعت ساکن شده هر چیزی را تاریکی شب پوشانیده و مستقر شود. (یا محمد) پروردگار تو بعد از آنکه ترا اختیار نمود دیگر ترا ترک نکرده و بعد از دوست داشتن ترا دشمن نگرفته است…(یا محمد) آیا پروردگارت ترا که از پدر و مادر یتیم بودی نیافت؟ (یا محمد) از نعمتهای دیگر ما در حق تو این است که خداوند تعالی ترا احکام شرعی و علوم سمعی (که به وسیلۀ شنیدن یاد گرفته می شود) عاری و کنار یافته بتو کتاب فرستاده تعلیم نمود.»

برخی جملۀ «دشمن نداشته است» را غلط دانسته اند و جمله را به شکل «پروردگار از دست تو عصبانی نیست» ترجمه کرده اند، روی این نکته، ترجمۀ آیت الله ناصر مکارم شیرازی صحیح تر بنظر می رسد :

 

ترجمۀ آیت الله ناصر مکارم شیرازی

«قسم به روز در آن هنگام كه آفتاب برآید (و همه جا را فراگیرد)، (۱)

و سوگند به شب در آن هنگام كه آرام گیرد، (۲)

كه خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است ! (۳)

و مسلما آخرت براى تو از دنیا بهتر است! (۴)

و بزودى پروردگارت آنقدر به تو عطا خواهد كرد كه خشنود شوى ! (۵)

آیا او تو را یتیم نیافت و پناه داد؟! (۶)

و تو را گمشده یافت و هدایت كرد، (۷)

و تو را فقیر یافت و بى‏نیاز نمود، (۸)

حال كه چنین است یتیم را تحقیر مكن، (۹)

و سوال‏كننده را از خود مران، (۱۰)

و نعمتهاى پروردگارت را بازگو كن! (۱۱)»

یادآوری و تأکید روی اصالت ترجمه بین «ترا دشمن نگرفته» یا « خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است» به این علت باید برای ما در اینجا اهمیت داشته باشد که حاکی و روشنگر نوعی احساس گناه ناخودآگانه است که در جهان باطن محمد موج می زند، زیرا می توانیم بگوئیم که نوزاد در فقدان پدر، یا در مرگ پدر خود را مقصر می داند، گوئی این او بوده که موجب مرگ پدر شده و در نتیجه چنین جمله ای را می توانیم به مثابه یکی از تبعات این احساس گناه ناخودآگاه او تعبیر کنیم. البته چنین تعبیری از احساس گناه نزد نوزاد یا کودکان در ادبیات روانکاوی بسیار رایج و قابل درک  و به شاه کلید های کلاسیک تعلق دارد. زیرا محمد در این پندار ناخودآگاهانه به سر می برد که پدر آسمانی از قتل پدر خشمگین است، و این فراز شاعرانه یا سوره برای تسکین چنین بیمی از خشم الهی نازل یا سروده شده است. همذات پنداری با پدر، خدمتگذار الله، پدری که فرزندش محمد او را ناخودآگاهانه به قتل رسانده، و سپس همذات پنداری با پدر آسمانی به شکل «عبدالله» خدمتگذار الله و در نقش پیام آور و میانجی ممتاز آسمان و زمین جبران می شود زیرا اگر یتیم بی پناه از تحصیل علم محروم بوده و آنی که سواد خواندن و نوشتن نداشته، امروز مورد لطف الهی قرار گرفته و کتابی به او عرضه شده که باید کل بشریت را برای ابد و ازل راهنمائی کند. جبران خسارت در سطح کیهانی و ابدی و ازلی ست، و بهتر از این ممکن نیست. نام دیگر این جبران خسارت، [قدرت پندار مطلق] است، یعنی چنین است چون که او می گوید، و با همین روحیه و خصوصیات روانی و نیاز عمیق او به ایفای نقش ناجی ست که می تواند اطرافیانش را متقاعد کند.

خصوصیت نجات بخش و والاگرائی ؟ ژوکر و دراکولا

 

ولی اگر «خصوصیت نجات بخش و ارزشهائی که ابر قهرمان- نوروتیک طرد شده بازنمائی می کند» را به والاگرائی به معنای هدایت انرژی لیبیدو در کارهائی که از دیدگاه اجتماعی پسندیده و تمدن ساز تلقی می شود تعبیر کنیم، حرکت «نجات بخش» همان گونه که ماری لو سولر خیلی به سرعت و به اشاره از آن عبور کرده همیشه موفقیت آمیز به مفهوم والاگرایانه نیست، او با یادآوری مراقبت زوج دهقانی که سرپرستی او (سوپرمن) را روی کرۀ زمین به عهده گرفته بودند، می گوید : «… کلارک کنت (سوپرمن) در این چشم انداز رشد می کند. با قدرتهایش، می توانست در قدرت مطلق، دیکتاتور بی بدیل و خشونت سقوط کند ولی برعکس، در ارزشهای وفادارانه، صادقانه و شهامت در مقابله با خطرات، تجهیزات «ناجی» را به تن می کند…».

در این فراز بنظر می رسد که ماری لو سولر، گرچه احتمال سقوط در دیکتاتوری و خشونت را نفی نمی کند، ولی خیلی روی آموزشها و ارزشهائی که سوپر من در آن رشد کرده حساب می کند. روشن است که سوپر من در دیکتاتور بی بدیل و خشونت سقوط نکرد، ولی سرنوشت فرد طرد شدۀ نوروتیک در نمونه های دیگر مثل ژوکر یا دراکولا با وجود آموزش ها و ارزشهای اخلاقی در بزهکاری و ظلمت خون آشام سقوط کردند.

به این معنا که نوروتیک طرد شدگی همیشه در طرح نجات بخش خود در جایگاه نجات بخش از دیدگاه ما توفیقی بدست نمی آورد و حتمی نیست. در نتیجه بتمن می تواند به ژوکر نیز تبدیل شود. و فراموش نکنیم که ژوکر نیز یک مورد طرد شده و طعم تراژدی را چشیده است. زندگینامۀ ژوکر نیز یک نوروتیک طرد شده را نشان می دهد، نه فقط به دلیل خشونت پدرش، بلکه به این علت که همسرش را از دست می دهد. مرگ همسر ژوکر مطمئناً برای او ناعادلانه بوده و موجب سقوط قطعی او در بزهکاری می شود. یعنی کمابیش مثل دراکولا، شوالیۀ صلیبی که برای کلیسا و در راه خدا علیه عثمانیان با قدرت و تدبیر بی بدیلی می جنگید. ولی دشمنانش نامه ای جعلی برای الیزابت محبوب ترین موجودی که در زندگی دراکولا وجود داشت می فرستند، که گوئی دراکولا در جنگ کشته شده، و الیزابت نیز پس از خواندن این خبر دست به خودکشی می زند تا در بهشت به او بپیوندد. دراکولا پس از کشف  مرگ توطئه آمیز الیزابت، علیه خدا و مسیح عصیان می کند زیرا چنین «پاداشی» را سزاوار خود نمی داند. یعنی عصیانی که می توانیم آن را نوروتیک اکنونی (4) و سپس به مثابه سندروم [طرد شدگی اکنونی] نیز تلقی کنیم. در نتیجه ارزشهای اخلاقی آموخته شده به هیچ وجه نمی تواند ضامن اصالت عمل ناجی باشد، و در هر صورت تضمینی برای اصالت حرکت نجات بخش وجود ندارد. این موضوع در مورد دراکولا کاملاً آشکار است.

در این صورت بعید بنظر می رسد که خیزش محمد را با آنچه روانکاوانی مثل بوریس سیرولنیک «قابلیت انعطاف روانی» یا «موفقیت»، «والاگرائی» و یا ارتقاء فرد نوروتیک طرد شده به ناجی می نامند تلقی کنیم، زیرا نه فقط در قرآن انباشته از تهدید و آیه های ناسخ منسوخ یا ضد و نقیض است، بلکه تاریخ اسلام همانند دو دین یکتا پرست دیگر نیز با شمشیر خون چکان نوشته شده. در حالی که دست کم یکی از خصویات والاگرائی، به شکلی که فروید برای مثال در «موسی اثر میکل آنژ» مطرح می کند «اجتناب از عمل خشونتبار» است. علاوه بر این محمد بن عبدالله برای تحقق آرمان و گسترش دین نوین خود به ترفندهائی توسل می جوید که با والاگرائی فاصلۀ داشته و با نقش ناجی در تضاد قرار می گیرد و نجات هم نوعان با کشتار آنان همراه می شود. برای مثال او به آنانی که به دین نوین او اعتقاد نداشتند، پیشنهاد می کرد که برای تحقق اتحاد قبایل عرب ظاهر سازی کنند، ولی قلبشان ناباور باقی بمانند. که البته این ترفند او طی چند نسل از ظاهر سازی به باطن سازی انجامید. و نجات بخش نیز تبدیل شد به سیاستمدار زیرک و حیله گر، که وسیله را با هدف توجیه می کرد. در نتیجه نوروتیک طرد شدگی محمد در ارزشهای از نوع دیکتاتوری و خون چکان تبلور می یابد. به همین علت در کتاب آسمانی او نیز انباشته از تهدید و دعوت به کشتار کفار و آنانی ست که به او باور ندارند.

در نتیجه آنچه را که ماری لو سولر دربارۀ آیندۀ فرد نوروتیک طرد شده در قالب ناجی مطرح کرده است، به هیچ عنوان به معنای اصالت عمل ناجی نیست، زیرا «ناجی» می تواند تعبیر مخدوشی از نجات و مدد رسانی به دیگران داشته باشد، می تواند برای نجات بشریت باج خواهی کند، به نام خدا فردی را به بردگی بکشد و آن را به دختر و پسر و در و همسایه هدیه کند، و سر از بدن ده ها هزار نفر را جدا کند، فقط به این علت که نمی خواستند نجات پیدا کنند و یا به او اعتقاد نداشتند. در نتیجه عمل نجات بخش در عین حال عملاً تناقض آمیز از آب در می آید، زیرا لشکر نجات بخش، برای مثال اگر بخواهیم به یک نمونه بسنده کنیم، در شهر استخر سر 40000 مرد را از بدنشان جدا کرد و بقیه را به بردگی در بازارهای منطقه برای نجات بشریت فروخت. با بریدن سر این همه آدم مطمئناً فرزندانشان را یتیم کرده، در حالی که آیۀ 9 می گوید : «حال كه چنین است یتیم را تحقیر مكن»، ولی نه تنها کودکان و نوزادانی را که از سایۀ پدر و مادر بهره مند بودند، به یتیم تبدیل کرده، بلکه آنها را به مثابه برده در بازار فروخته است. البته در خصوص فاجعۀ ملی ما ایرانیان در شهر استخر، 18 سال پس از وفات رهبر نجات بخش اقوام عرب به وقوع پیوست. نمی دانم آیا خود محمد از جنبشی که به راه انداخته بود و یا نتایج آن در زمان حیاتش احساس خوشبختی می کرده یا نه و تا چه اندازه جراحات روانی اش تسکین یافته بوده، ولی جنایاتی که این جریان «نجات بخش» مرتکب شد، بعید بنظر می رسد که بتوانیم آن را برای آنانی که زیر سلطۀ اسلام قرار گرفتند خوش شگون تلقی کنیم. عبدالحسین زرین کوب در کتاب دو قرن سکوت، توضیح می دهد که چگونه دستگاه دین اسلام و قبیله های متحد شدۀ عرب برای «نجات بشریت» از امت اسلامی خصوصاً در ایران به اندازه ای مالیات می گرفت که جانشان به لب می رسید و دائماً علیه حکومت اسلامی و حتا دین اسلام دست به شورش می زدند.

پس از  این توضیحات برگردیم به سورۀ ضحی :

می بینیم که جمله با شور و هیجانی خاص، در زبانی شاعرانه و رجز خوانانه شروع می شود که باید همین شیوۀ بیانی را از ویژگی های نوروتیک طرد شدگی بدانیم، و در عین حال جملۀ «قسم به…» یا «سوگند به…» با بار هیجان حسی و شاعرانه  یکی دیگر از نشانه هائی ست که به دلیل خصلت انسانی و واکنش آمیخته به هیجان حسی، نظریۀ نزول قرآن از عالم بالا را نفی می کند، و در این صورت اگر خطائی در محاسبتمان مرتکب نشده باشیم به راحتی می توانیم این سوره را محصول منویات درونی و زندگینامۀ خود «نویسنده» بدانیم و آن را از دیدگاه روانکاوی و با کاربست مفاهیمی مانند «نوروتیک طرد شدگی» تحلیل کنیم.  زیرا بعید بنظر می رسد که «پروردگار» پیام خود را با نظریات و گوشه کنایه های  مردم کوچه و بازار تنظیم کرده باشد و یا به شعاع آفتاب قسم بخورد… و چرا به نور حق تعالی یعنی به نور خودش قسم نخورده است ؟ و به عناصر طبیعی و مخلوقات خودش قسم خورده است ؟ چه چیز مقدسی در نور آفتاب یا روز و شب وجود دارد، و اساساً پروردگار چه نیازی به سوگند دارد ؟

علاوه بر این گزارۀ « شب زمانیکه طبیعت ساکن شده…» یا « … شب در آن هنگام که آرام گیرد» را چگونه تعبیر کنیم ؟ این نظریۀ «شب آرام می گیرد» از کجا می آید و منطبق بر کدام منطق و شناختی ست ؟ آیا یعنی اینکه وقتی شب فرا می رسد طبیعت ساکن و بی حرکت می شود ؟ همانطور که در بالا اشاره کردم جمله قابل تأمل و تردید است، در هر صورت از منطق و شناخت علمی تبعیت نکرده و خیلی رایگان و شاعرانه بنظر می رسد. هر چند که شاعرانه از شناخت علمی تهی نیست، ولی می دانیم که هر نوشته ای متأثر از سطح شناخت، فرهنگ و حساسیتهای زمانۀ خود می باشد. در صحراهای بی آب و علف عربستان 1400 سال پیش شاید طبیعت به اندازه ای زیر نور گداختۀ خورشید از نفس می افتاده که در شب در سکوت و آرامش فرو می رفته و از حرکت باز می ایستاده است. با وجود این، بعید بنظر می رسد که «پروردگار» پیام خودش را ملزم و محدود به شناخت زمانه بین مردمانی  دانسته باشد که در این گوشۀ کویری از جهان می زیستند. دین نوین می بایستی حرف تازه ای داشته باشد، و باورها و اعتقادات و شناخت انسانها از جهان را متحول کند. بر این اساس، نتیجه می گیریم که این فراز از سوی موجود ابر هوشمندی سروده نشده است.

 

در این فراز می بینیم، ترک شدگی محمد که در مرکز توجه همگانی واقع شده، او را بر می انگیزد تا این کاستی را جبران و یا ناباوران را متقاعد کند و نشان دهد که پدر آسمانی – و یا – [پدر تخیلی] او را ترک نکرده است. سپس سورۀ ضحی به شکل واکنشی عصبی و بعضاً رجز خوانانه (قسم به این و به آن…) نازل می شود.

در آیۀ 6 همین سوره به ترجمه و تفسیر عبدالمجید صادق نوبری چنین می خوانیم : «(یا محمد) آیا پروردگارت ترا که از پدر و مادر یتیم بودی نیافت ؟ بلکه بعد از یتیمی ترا به عمویت ابو طالب منضم نمود تا اینکه ترا تربیت دهد، و به رشد و کمال رسیدی (آیا برای تو همین نعمت و رحمت بزرگ نیست ؟)»

 

در این آیه بنظر می رسد که پروردگار خیلی پیشتر از بوریس سیرولنیک به «بدبختی خوش شگون» آگاه بوده و فقیر ترین عموی محمد را منضم مقدر می سازد، تا درماندگی کودک یتیم چند چندان شود. بد بختی خوش شگون این است که طفل یتیم درمانده که از تحصیل علم و سواد خواندن و نوشتن بازمانده، در آینده باید نقش ناجی قوم عرب را به عهده بگیرد.

آیۀ 8 همین سوره کاملاً این جبران خسارت و خصوصیت ناجی در نمایۀ طرد شدگی را نشان می دهد : «خداوند تعالی ترا فقیر از مال یافت با پوشانیدن خلعت نبوت ترا مستغنی قرار داد آیا اینها برای تو نعمت بزرگی نیست ؟….»

 

فرد طرد شدۀ عاطفی که از پیامدهای ناخودآگاه انزوای عاطفی رنج می برد، بازمانده از فاجعه ای مزمن. بازمانده از فاجعۀ فقدان، بازماندۀ هرج و مرج و بی عدالتی. ولی او قابلیت نیرومندی برای سازگاری دارد، و می تواند با مخاطره آمیز ترین نتایج رویاروئی کند زیرا ژرفای فاجعه را دیده و با مصیبت آشناست. اگر او در گذشته، برای جلب مهر و محبت یا کسب بازشناسی در تمنّا و آروزمندی غیر بوده، اکنون، کلاه و نقاب و تجهیزات مختلفی در اختیار دارد که می تواند برای تحقق طرح هایش به کار گیرد.

رویدادهائی که با آن روبرو شده، او را به درک مفهوم زندگی تشویق کرده و از خود می پرسد که اینجا چه کار می کند ؟ چرا او باید این فاجعه را زندگی و تحمل کند ؟ چرا او ؟ بر این اساس، در جستجوی معنا و مفهوم هستی خویش، علامات و نشانه هائی را جستجو می کند که بتواند روی آنها تکیه کند و حتا ساختار شخصیتی اش را با نقشۀ جهان وفق دهد. با سلاح هائی که در دست دارد به نجات بخش بالقوه تبدیل می شود.

نمایۀ طرد شدگی نزد قهرمان قوم عرب کاملاً آشکار است : محمد بازمانده از فاجعه ای مضاعف، مرگ پدر پیش از تولد، مظنون به قتل پدر (ناخودآگاه)، در وضعیتی دشوار، محرومیت و انزوای عاطفی با این همه فشار روانی باید مبارزه کند تا با جهان واقع سازگار شود. در نتیجه باید مثل قهرمانان داستانهای مصور «کلاه و نقاب و تجهیزاتی» را برای نجات بشریت تدارک می دید.

پاورقی :

 

1) Sandor FERENCZI. « Le rêve du nourrison savant » in Confusion de langue entre les adultes et l’enfant. Ed Petite Biblio PAYOT.Page 59

 

2) می بینیم که نام پدر او «عبدالله» است، و می توانیم نتیجه بگیریم که محمد مخترع «الله» نبوده، و همین امر نشان می دهد که محمد از اعتقادات رایج برای تحقق بخشیدن به دین جدید استفاده کرده است. ولی توجه ما در اینجا روی معنای نام پدر او به مثابه یکی از مهمترین عناصر در ساحت ناخودآگاه او که در ادعای پیغمبری او دخالت دارد باید متمرکز شود : بندۀ خدا یا خدمتگذار خدا. نوزادی که در فقدان پدر به سر می برد، و در انزوای عاطفی خود را مسئول مرگ پدر و سپس مسئول مرگ خدمتگذار الله می داند، و از این بابت احساس گناه عمیقی سراپای او را فرا گرفته، درد و رنجی که این احساس گناه و طرد شدگی نزد کودک یتیم به او تحمیل می کند، در ابعاد کیهانی ست و برای او راهی بجز جبران این خسارت در همان ابعاد کیهانی را مطالبه نمی کند، در نتیجه ناجی بشریت پا به عرصۀ وجود می گذارد، میانجیگر و خدمتگذار ویژۀ پروردگار که محمد خدمتگذار او را به قتل رسانده باید با خدمتگذار الله یعنی پدر به قتل رسیده و سپس الله پدر آسمانی و تخیلی همذات پنداری داشته باشد، و در ردای ناجی بشریت در ابعاد همۀ درد و رنجهای کودک یتیم و طرد شده به [خدمتگذار خدا ] [عبدالله] تبدیل شود.

3) Boris Cyrulnik ; Un merveilleux malheur. Editions, Odile Jacob. 2002. Page 8

 

4) نوعی نوروتیک که فروید از پسیکو نوروتیک تفکیک می کند. منشأ نوروتیک اکنونی در تنش ها و اختلالات دوران کودکی نیست، بلکه در زمان حال و در دوران بلوغ می تواند به وقوع بپیوندد.

.