دو جهت شناخت- مکمل بودن و وابستگی آن‌ها به یکدیگر

یوری آنتونوف (Yuri Antonov)  ا. م. شیری فرآیند شناخت در دو جهت…

در بارۀ تغییر تقسیمات طبقاتی

یوری آنتونوف (Yuri Antonov) ا. م. شیری بسیاری از نویسندگان به تغییر…

تعامل سیاسی روپوشی برای توطیه های ژرف و مرموز بر…

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان دارالقرای گروه های تروریستی تحت حاکمیت طالبان با…

    عید قربان

           در ماتم قربانی باز  کویند که  عید قربا نست لیک چشم سحر…

             بزرنفاق انگریزی

                                            درو آن با داس روسی  استعمارگران جهان بمنظور غصب سرزمینها ی…

دولت و خدمت!

دولت به انگلیسی State و به فرانسوی Etate  و یا…

عید در غربت

 عید طرب با لب خندان کجاست  میله به آن قرغه و…

چه قیامت برپا کرده طالب!

امین الله مفکر امینی      2024-04-06! چــه قیامت برپــا کرده اند طالــــب درمیــــهــنِ…

Afghanistan

Geopolitics of Afghanistan – Part I By: Saber Azam [*] Introduction: Afghanistan has…

بازگشت عنتر

شاعر: ا-ایران احمدی، بازامدی تا سلطه بر ایران کنی انچه‌باقی مانده را…

آسایشگاه

"آسایشگاه" نام جدیدترین اثر "سامان فلاحی" (سامو) دوست شاعر و…

صابر صدیق

استاد "صابر صدیق" (به کُردی: سابیر سدیق) شاعر کُرد عراقی‌ست. نمونه‌ی…

شعر فوق‌العاده زیبای «سیب» و نظر سه شاعر!

بهرام رحمانی bahram.rehmani@gmaiul.com  وقت شعری و مطلبی و حرفی تازه و از…

رقابت کشور های منطقه و جهان و به حاشیه رفتن…

نویسنده: مهرالدین مشید قلاده داران تروریستان جهان؛ محور رقابت های کشور…

[کورد یەکیگە] 

کۆساڵان بەفر دەباڕیدو  ئەمن لە قۆچان ساردم دەبێ  ئەمن هاتنەگرین ئەبم  سیروان لەمالەم…

مضحکه ی تحت تعقیب بودن سراج الدین حقانی

             نوشته ی : اسماعیل فروغی   سفر پنجم…

جوانمرگی گرامشی؛ مبارز ایتالیایی، در زندان

Antonio Gramaschi (1891-1937) آرام بختیاری گرامشی؛ کمونیست ایتالیایی، خالق دفترهای زندان. آنتونیو-گرامشی (1937-1891م)…

جهان زیستی در بستر جهانی شدن جهان

جهان زیستی فرد٬ مجموعه خصایص و طرز فکری فردی وی…

تافگە صابر

خانم "تافگە صابر" (به کُردی: تاڤگە سابیر)، شاعر، نویسنده، سازنده‌ی…

چه کسانی جهان را اداره می کند؛ قدرت های واقعی…

نویسنده: مهرالدین مشید اداره کننده گان اصلی جهان قدرت های واقعی…

«
»

«مریم فیروز» – «صمد وورغون»

                                 دیداری فراموش نشدنی

بهروز مطلب زاده

صمد وورغون» و «مریم فیروز» دوشخصیت، دو جان شریف، دو نام فراموش نشدنی و ماندگار درتاریخ سیاسی، ادبی و فرهنگی ایران و آذربایجان هستند. صمدوورغون شاعر،نویسنده ونمایشنامه نویس بزرگ آدربایجان، و مریم فیروز، شاهزاده سرخی که با قلبی پرشور، لقای یک زندگی اشرافی وانگلی درمیان سود جویان و چپاولگران فرا دست جامعه را برلقایش، بخشید ودرسیمای کمونیستی ثابت قدم و سیاستمداری مبارزوانسان دوست، همه هستی خود را در راه پیکاربرای راه سعادت و خوشبختی زحمتکشان و فرودستان جامعه  به کار گرفت و تا آخرین دم حیات در این راه رزمید. 

مریم فیروز، دریکی از سال های پس ازجنگ دوم جهانی و شکست هزیمت بار فاشیسم جهانی، زمانی که خلق های اتحاد جماهیر شوروی، در تنی واحد آستین ها را بالا زده وعزم شان را جزم کرده بودند تا بر ویرانه های باقی مانده ازجنگ، میهنی سربلند وآباد بناکنند، گذارش به مسکو، پایتخت اولین کشورسوسیالیستی جهان می افتد. آن دو در«خانه دوستی خلق های اتحاد جماهیر شوروی و خلق های جهان» با یک دیگر آشنا می شوند. صمد وورغون مریم فیروز را به باکو دعوت می کند. او به باکو سفر می کند و با خاطره ای ماندگار از باکو باز می گردد و به ایران می رود. کوران مبارزه ضداستبدادی در ایران دیگر مجالی برای مریم فیروز باقی نمی گذارد تا به آن سفر بیندیشد. اما 29 سال بعد سفر دیگری به باکو می کند که بهتر است توصیف هر دو سفر را از زبان خود مریم فیروز بشنوید و بخوانید. 

 به دیدار صمد وورغون  

 ویرانه ها و دردهای بی شمارو برون از پندارسراسرکشور شورا ها را دربر گرفته بود، با اراده و نیروی شگفت انگیزی همان هائی که دیروزدشمن خونخواررا ازخاک خود رانده بودند ودیگرکشورها وملت ها را هم نجات داده و برای همیشه انسانیت را رهائی بخشیده و دشمنی نابکار را خُرد و ناچیز کرده بودند، امروزدست به ساختمان زندگی نو زده بودند. ازمیان ویرانه ها، کاخ های کودکان بر پا می گردید وبر روی دردها، زندگی زیبای جوانان آغاز شده بود.

همه، بازوان و اندیشۀ نیرومند خود را بکار انداخته بودند ، تا هر چه زودتروبهتر، کشور شوراها را شکوفان سازند ونقشۀ اهریمنی آنهایی را که هدفشان ازمیان بردن این کشوربود با ساختن و پرداختن، با دانش وهنر، شکوهی شگفت انگیز بخشند وبنمایانند که نیروی مردم چه توانائی دارد و خواست آنها چه می تواند بکند.

سال 1946 این نبرد حماسه ای را در شهرهای اتحاد شوروی دیدم ، شهرهائی که گاه توده ای از خاک بودند و گاه دیوارهای فروریخته و یا پوشیده ازاثرگلوله ها که هنوز بر پا بودند ، حکایت از نبردی می کرد که هرگز بشرتا به آن روز به چشم ندیده و داستان های پهلوانی گذشته را با آنچه که این مردم ازکوچک و بزرگ، اززن و مرد کرده بودند بی رنگ و بو می ساخت، حماسۀ بزرگی که با انقلاب اکتبر آغاز شده بود، حماسه زندگی واقعی خلق های آزاد ازاستثمار، و زندگی نو، مردمی که پا به دوران تازۀ آمیخته با مردانگی وازخود گذشتگی گذاشته بودند. 

حماسه ای که با صدای برخورد سلاح های هول انگیز و در پرتو آتش سوزی های وحشت زا، در میان خون ده ها میلیون انسان با درد و دشواری سوسیالیزم را درمهد خود از چنگال مرگ بیرون کشید و تندرست نگاه داشت و اکنون روزگار پرورش و پاسداری ازآن فرا رسیده بود. درهرگوشه  این کوشش به چشم می خورد .

با شگفتی و سپاس بیکران می نگریستم و ازاین نیروی افسانه ای که در تلاش می بود تا دشواری های افسانه ای تر را ازمیان بردارد، درحیرت بودم و با شادی می دیدم که این نیرو پیش می رود و به آتیۀ مردم، نه تنها درنخستین کشورزحمتکشان، بلکه درسراسرجهان امیدوارتر شدم.

درمسکو درخانۀ زیبای «وُگس»(خانۀ دوستی میان اتحاد جماهیرشوروی و ملت های جهان) بودم . در چند قدمی خود مردی را دیدم، بلند بالا، باریک اندام، با موهای پُر مشکی و چشمان درشت سیاه که مرا می نگریست، نگاه من هم براودوخته شده بود و برایم روشن بود که او ازمسکو نیست. مهماندار مشترک ما مرا به خود آورد :

«رفیق صمد وورغون، شاعر نامی آذربایجان شوروی و رئیس خانۀ وگس این جمهوری می باشند و تو را به باکو دعوت می کنند»

آذربایجان شوروی ، آن سرزمینی که نهضت های توده ای و مردمی اش همیشه انقلابیون ایران را یارو یاوربوده، مَهدی که 26 کمیسر باکو ازآن برخاستند : 26 نفرازملیت های گوناگون و یکی ازآنها نریمان اف بود، آن راد مرد بزرگ که هرگونه کمک و راهنمائی به انقلابیون ایران ازآن جمله حیدرعمواوغلی نموده و به اندازه ای برای ایرانیان ارجمند بود که ستارخان سردارانقلابی و ملی ایران، آرزو داشت که بر نخستین مجلس ملی ایران نام نریمان گذاشته شود تا سپاس مردم ایران به این شکل برای همیشه نشان داده شود.

این افکاربه سرعت برق ازسرمن می گذشت و با فشردن دست او، آن شاعر آذربایجان، ازاین دعوت تشکر نموده و با یک دنیا خرسندی آن را پذیرفتم. 

به باکو رسیدم، شهری کوچک با خیابان های پراز درخت و کوچه های تنگ، شهری که درکنار دریای خزرقرار دارد وآمیخته ای بود ازشرق و غرب، مهماندارمن ازهیچ مهمان نوازی دریغ نکرد، ازهمه جا دیدن کردم، موزه نظامی را تازه ساخته بودند، هنگامی که جنگ و ویرانی همه شهرها را تهدید می کرد، مردم نخستین کشور سوسیالیستی جهان چنان به پیروزی خود ایمان داشتند که دست از ساختن نکشیده بودند و هنروهنرپروی راه خود را در میان آتش و خطرمی پیمود، درمیدانی مجسمه های 26 کمیسرباکو، قهرمانان حماسی انقلاب اکتبردرآذربایجان را برپا کرده بودند، راد مردانی که همه با هم به دست دشمن انقلاب سوسیالیستی شهید شده بودند و اکنون همه با هم دریک میدان جمع شده بودند.

دراین شهرهم، شوربرای ساختن و درست کردن به چشم می خورد، در گوشه ای عقب افتاده از خاور نزدیک، با همه کهنه پرستی ها وهمه آداب و رسوم قدیمی وهمه خرافات ریشه دار، سوسیالیزم را می خواستند بسازند، دو دنیا که ازبن ازهم جدا بودند و رودرروی هم قرارگرفته بودند، نو وکهنه، آتیه و گذشته، و با این وجود درهم آمیخته، همان هائی که پابند گذشته وآداب و رسوم کهن بودند می بایستی نو را بسازند و دیروز تاریک را به فردائی درخشان مبدل سازند.

تحولی بزرگ و دشوار، راهی پرازنشیب و فرازدرپیش پای مردم این سرزمین بود، اما نیروی مردم درراه سوسیالیزم چه ها که نمی تواند بکند؟.

شبی درمیهمانی که ترتیب داده شده بود شرکت داشتم. بیشترمهمان ها زن بودند، ادیب و شاعروبا اینکه زبان یکدیگر را نمی فهمیدیم و مستقیما نمی توانستیم با هم به گفتگو بنشینیم، اما به یاری مترجمی، با سادگی و روشنی نظرهایمان را درمیان می گذاشتیم. مهمان ها با شوروشگفتی فراوان از ادبیات ایران می گفتند و بزرگان شعر وادبیات ایران را می ستودند و بی اندازه ارجمند می دانستند. خوب به یاد دارم، زن جوانی، شاعر، با روی برافروخته و چشمانی که نیم اشکی در آنها دیده می شد گفت : 

« آیا ممکن است بالاتر و ارجمندتر ازحافظ شیرازی شاعری دیگر پیدا نمود؟.»

دیگری اززیبائی های بوستان و گلستان و فلسفه و بزرگی سعدی سخن می راند، خود را آزاد، در میان دوستانی می دیدم که با هم در باره موضوعی گرانمایه و دلنشین سخن می گفتیم.

صحبت به شاعربزرگ نظامی گنجوی کشیده شد و زیبائی های اشعاراو و بزرگی افکار، وآن همه لطافت وصنعت که که درهرشعراو نهفته است، بی اختیار رویم را به سوی مهماندار گرامیم صمد وورغون که پهلوی من نشسته بود کردم و گفتم :

« چگونه شما می توانید بی آنکه زبان فارسی را بدانید، اشعار نظامی را آنگونه که باید بچشید و از آن لذت ببرید؟ گمان می کنم که باید این زبان را که می گویند بسیار هم شیرین است بیاموزید!»

این گستاخی را ندیده گرفت، خنده ای روی او را شکفت، مرا نگاه کرد و گفت :

« پیشنهاد خوبی است، کوشش خواهم کرد که زبان تو را بیاموزم و تو هم سعی کن که آذربایجانی را بیاموزی تا ببینی که ترجمه های ما از نظامی تا چه اندازه زیبا و دلنشین است.»

راه زندگی هنوزدرجلو من و درپندارم بسیار هم طولانی می نمود، و ازاینکه زبانی را بیاموزم هراس نداشتم، با خوشی پذیرفتم وهردو با فشردن دست یکدیگر این پیمان را محکمترنمودیم و او باز مرا دعوت کرد که دوباره به باکوبیایم تا پیشرفت و ترقی این شهر را که پایه هایش ریخته شده بود ببینم و هم اینکه یکدیگر را درزبان آموزی بیازمائیم. ازآنها و آن مهماندار هنرپرورو شعر دوست جدا شدم و به میهن خود برگشتم. بدبختانه خیلی زود در زندگی ما تغییر بزرگی پیش آمد و ناگزیر شدیم که در نهانی کار و مبارزه خود را دنبال نمائیم. در پی ما بودند، به محاکمه کشیدند و خواندند، حضوری وغیابی محکومیت های سنگین می دادند، کار فراوان ومبارزه بی آمان بود، گرچه راه زندگی همچنان در جلویم بود، اما فرصت آموختن زبان دیگری را نداشتم. 

سال های زیادی گذشت و در همۀ این دوران یا در پنهانی زندگی می کردم و یا درمهاجرت، در سال 1956 شنیدم که صمد وورغون آن شاعر بزرگ نامی آذربایجان، هنوز جوان و هنوز نیرومند چشم فرو بسته است و یاد خود را با اشعار و آثارش برای مردم آذربایجان و هنر دوستان جهان جاویدان باقی گذاشته است.

پس از 29 سال موفق شدم که بار دیگر به باکو بروم. هنگامی که از پرتو نیروی کشور شوراها ده ها کشور و ملل زیادی زنجیر اسارت را در هم شکسته بودند، و هر روز بر نیروی مردم آزادی دوست افزوده می شد، و توازن دنیا به مناسبت بودن اتحاد جماهیر شوروی و دفاع پیگیر او از مبارزات مردم ستمدیده به نفع دمکراسی در جهان تغییر چشمگیری کرده بود.

در شهر باکو هم نو بر کهنه چیره شده بود و این شهر بسیار زیبا همچون عروسی درکنار دریای خزرغنوده، غنودن ظاهری، زندگی و کار درهمه جا می جوشید، دکل های بزرگ چاه های نفت تا دل دریا فرو رفته اند و نمودار صنعتی عظیم و پیشرفته می باشند. 

بناهای زیبا و خوشرنگ و هماهنگ، باکو را زیباتر ساخته اند ودرمیدان 26 کمیسر مجسمه های تک تک را برداشته اند و ازمیان زمین نیم تنۀ مردی نیرومند که در خود، همۀ گذشت و فداکاری، همۀ ایمان و ایستادگی آن 26 نفرودیگرشهیدان گمنام را جمع کرده بیرون آمده که با دست های توانا، آتش جاویدان زندگی و نبرد را برای مردم نگاه می دارد، بنای یادبودی که درخورآن رادمردان است و تا اعماق دل انسان را تکان می دهد و یادآورآن است که این انسان زمینی است، این مردم هستند که محصول مبارزات گذشتگان را پاسداری می نمایند و رو به جلو می رانند، مکانی به راستی مقدس و شریف که سرمشق زندگی آنهائی را که پایه گذار زندگی شکوهمند امروزی می باشند. برای امروزی ها وآنهائی که فردا می آیند تابناک نگاه می دارد.

صمد وورغون که دیگر از میان تاریخ برمی خیزد، درهمه جا هست، موزه اش، تصاویرو پیکره های او، هنر وشعرش او را در دل و جان مردم زنده نگاه می دارد.

ناخود آگاه به دنبال او می گشتم، بر سرقرارآمده بودم، او را نیافتم، زبان آذربایجانی را نمی دانستم و او هم فارسی را نیاموخنه بود، با او درگفتگو بودم، او بلند، باریک، با موهای سیاه و چشمان خندانش مرا نگاه می کرد و با زبان حال می گفت:

می بینی که شهرما چه شکوفان شده است، می بینی که چه نیرومند هستند مردم ما، می بینی تا چه اندازه راه های سخت دارند هموارمی شوند؟ صدای او را می شنیدم و به یاد شعر او افتادم : 

آن روزی که او جوان به شکار رفت و بچه آهوئی را تیر زد و خرسند آنرا بر ترک اسب خود انداخت و عازم خانه شد، خرسندی او دیری نپائید، درمیان راه صدائی از پشت سر می آمد، برگشت و نگاه کرد، دید که آهوی مادر بی آنکه برای جان خود واهمه ای بنماید به دنبال بچه اش می دود و می گرید، صمد وورغون به گریه درآمد اما دیگر نمی توانست کشته را زنده کند، از آن روز دیگر به شکار نرفت تا مبادا دل مادری را به درد آورد. او در قطعۀ زیبای “جیران” درد همۀ مادران جهان را می گوید، درد همۀ کودکانی که کشته می شوند. او رنج بیکران بشر را که هنوز قربانی می دهد در این آهوی دلخون حس می کند و او را با کار و هنر خود می کوشد که بر این دردها مرهم گذارد و شاید جلوی آنها را بگیرد!

و باز اوست که با صدای رسای خود آنگاه که دانست در آذربایجان ایران پس از برکناری حکومت ملی کتاب های درسی و دیگر کتاب ها را می سوزانند، بانگ می زند: 

«ای نافرهنگان چه می کنید؟ فرهنگ هزار ساله را می سوزانید؟»

جهل و ستم درهمه جا ازهنرودانش ترسیده است، ستمکارونادان خونخوارتا به امروزاز کتاب هراس دارد و آن را می سوزاند، صمد وورغون دوستدارهنرو زیبائی پرورش دهنده استعداد و کمال، درد می کشد وفریاد خود را بلند می کند، فریادی که قرن ها طنین خواهد افکند، حتی آنگاه که دیگرستمگران خود خاکستر شده اند.

مهمانداربزرگ و هنرمند! چه گفتم که تو را ندیدم؟ درهمه جا بودی، نه در قالب تصاویر و مجسمه ها، بلکه تو را در چشمان گروه دانشجویانی که به بازدید موزه ات آمده بودند دیدم، درنگاه پراز سپاس و احترام معلم شان که اشعار تو را زمزمه می کرد دیدم، صدای تو رادرگفتارمهماندارامروزیم که شیفتۀ شعر و هنر است شنیدم و اشعار «جیران» ات که دوست دیگری با شور می خواند، تو را نزدیک و نزدیک تربه من کرد، درهمه جا بودی، درهرگوشه ای ودرهردلی، خندۀ تو نوید زندگی می داد و گفتارت، نشانۀ این راه زیبا را، زبان تو را چه خوب می فهمیدم، تو پیش آهنگ و پیشتاز، فروزان می رفتی و من هم رهروی گمنام، در میان ده ها و ده ها میلیون کسانی که راه مردمی را برگزیده اند قدم برمی داشتم و همه با یک زبان می گفتیم و همه برای برانداختن ستم و ظلم حتی دربارۀ آهو بچه ای که دل مادری به او بسته است کوشا بوده و هستیم و همۀ ما چه آنها که دیگر رفته اند و جه آنهائی که امروزهنوز گام برمی دارند، وچه آنهائی که فردا به این راه قدم خواهند گذاشت، ازشعلۀ  جاویدان زندگی و نبرد گرم می شویم و تو با هنرت در میان راهنمایان، بلند و باریک با چشمان سیاه و خندان همیشه جوان و نیرومند خواهی ماند.   

برگرفته از: مریم فیروز « به دیدار صمد وورغون»  مجله دنیا شماره 6 شهریور ماه 1355

     مریم فیروز

نام اصلی اش « مریم فرمانفرمائیان» است. دخترشاه زاده «عبدالحسین میرزا فرمانفرما» و «بتول خانم کرمانشاهی»، نوۀ عباس میرزا، رئیس الوزرای معروف دوران حکومت سلسله قاجار، ودختر دائی محمد مصدق شخصیت ملی ماندگاردرتاریخ ایران که دردوره کوتاه نخست وزیری خود، در سال های 30- 1332 کوشید تا علیرغم همه تلاش ها و توطئه های ننگین ارتجاع داخلی وعوامل داخلی نیروهای استعمارگر انگلیس و امپریالیسم نوپای آمریکا، صنایع نفت ایران را ملی کند. 

مریم فرمانفرمائیان، متولد شهرکرمانشاه است. به سال 1292 شمسی، برابربا 1914 میلادی چشم برجهان گشود. سال های اولیه تحصیلات ابتدائی را درخانه و با کمک معلمِ سرخانه گذراند و پس آن ابتدا درمدرسه ناموس و دیرتردرمدرسه ژاندارک  تهران درس خواند ودرسال 1308 دیپلم گرفت. درهمین ایام به خواست و اصرار پدرش با سرهنگ عباسقلی اسفندیاری، فرزند محتشم السلطنه اسفندیاری که درمدرسه نظامی سن سیر فرانسه تحصیل کرده بود، ازدواج کرد، اما این ازدواج ناخواسته دیری نپائید وآن دو درحالی که دارای دو دختر به نام های افسر وافسانه بودند ازهمدیگر جدا شدند. 

مریم فرمانفرمائیان، ازسال 1322  سرنوشت خود را به سرنوشت مردم ایران گره زد وازهمان زمان، تا آخرین دم حیات خویش درجنبش آزادیخواهی مردم ایران نقش فعال و پرثمری به عهده گرفت. او از سال 1322 فعالیت خود در«تشکیلات دموکراتیک زنان ایران» را آغاز کرد وبعد ازآن درسال 1323 با نورالدین کیانوری کرد.

مریم فرمانفرمائیان، درسال 1323 به عضویت حزب توده ایران درآمد وبا آغازشرکت خود درصف آزادی خواهی مردم ایران وایجاد پیوند گسست ناپذیرخود با رزم و پیکارزحمتکشان ایران، ردای شاهزادگی را برای همیشه به دورافکند و شد «مریم فیروز». 

 شاهزاده ای که عطای زندگی درکاخ ستمگران را به لقایش بخشید، وهمه نیرو، توان وهستی خود را درراه سعادت و خوشبختی فرودستان و کوخ نشیان ایران بکار گرفت.

و چنین بود که «مریم فیروز»، نامی شد همردیف نام زنان اسطوره ای،همچون «کلاراتستکین» و«ایباروری دولورس». 

او درسال 1327 درکنگره دوم حزب توده ایران به عضویت مشاورکمیته مرکزی حزب برگزیده شد. پس ازغیر قانونی شدن حزب توده ایران در بهمن ماه همان سال، توسط  رژیم ارتجاعی و وابسته محمدرضاه پهلوی، تحت پیگرد قرار گرفت و درسال 1328 غیابا به پنج سال زندان با اعمال شاقه محکوم شد. او در تمام آن سال ها، علیرغم زندگی دشوارشرایط مخفی، درامربسیج زنان درتشکیلات زنان وادامه مبارزه حزب و سازمان فعالیت کرد.

پس از کودتای 28 مرداد 1332، مریم فیروزچند سالی بطور مخفیانه درکنار خسروروزبه مسئول تشکیلات سازمان افسران حزب توده ایران فعالیت کرد. او دراین سال های سرشارازرزم و رنج، بیشترین نقش  را درسرکشی، رسیدگی، جابجائی و پیوند بین خانواده های زنانی که یا خود درحزب فعال بودند و یا همسرانشان به دلیل فعالیت های حزبی در زندان بسر می بردند داشت. کتاب جالب و خواندنی چهره های درخشان او، حاصل تجربیات و شناخت عملی خود اودراین سال ها است.

مریم فیروز، پس ازنزدیک به پنج سال مبارزه درشرایط بسیارسخت زیر زمینی، درحالی که گزمگان رژیم استبدادی محمد رضا شاه پهلوی در به دربدنبالش بودند، سرانجام درسال 1335، یعنی درست یک سال پس ازخروج همسرش نورالدین کیانوری ازایران، مجبوربه مهاجرتی ناخواسته شد و ابتدا به اتحاد جماهیر شوروی و سپس به جمهوری دموکراتیک آلمان منتقل شد. 

او درسال های اقامت خود در جمهوری دموکراتیک آلمان، با داشتن  دکترای زبان وادبیات فرانسه، دردانشگاه  شهرلایپزیک زبان فرانسه تدریس می کرد. 

ازاو تعداد زیادی مقاله و چند کتاب به یادگار مانده است که ازجمله می توان به کتاب «چهره های درخشان» و«مادرنامه» اشاره کرد.

مریم فیروز، دردوران مهاجرت سیاسی که تا پایان سال 1357  وآغاز انقلاب و فروپاشی حکومت استبدادی پهلوی ادامه داشت، هیچگاه درمبارزه علیه رژیم دست نشانده واستبدادی شاه ازپا نایستاد.

مریم فیروزدرپلنوم شانزدهم حزب به عضویت کمیته مرکزی حزب توده ایران درآمد ودراولین روزهای بعد ازانقلاب ودرست بیست و دو سال پس ازدوری ازمیهن، به همرا بسیاری ازرهبران در مهاجرت حزب، بار دیگربه ایران باز گشت. 

او پس ازبازگشت به ایران، باردیگر تشکیلات دموکراتیک زنان ایران وارگان رسمی آن «جهان زنان» را سازمان دهی کرد، ودرپلنوم هفدهم حزب که در فروردین 1360 تشکیل شده بود، به عضویت هیئت سیاسی کمیته مرکزی حزب برگزیده شد.

مریم فیروز، درجریان یورش حاکمیت ارتجاعی جمهوری اسلامی ایران به حزب توده ایران، در 17 بهمن ماه 1361، به همراه همسرش نورالدین کیانوری دبیراول حزب و بسیاری ازرهبران آن بازداشت شد وبرای اعتراف به آنچه که جلادان جمهوری اسلامی می خواستند به زیرشکنجه های توان فرسا برده شد.

او 9 سال آزگار درزندان جمهوری اسلامی به سربرد وهمه این سال های رنج آلود را در زندان انفرادی و زیر شدیدترین فشارها گذراند. نورالدین کیانوری همسرمریم فیروز، درنامه ای به تاریخ  16 بهمن 1368 که آن را خطاب به سیدعلی خامنه ای، رهبرحکومت اسلامی ایران نوشته، به بخشی از شکنجه های غیرانسانی وسبعانه ای که برهمسرش اعمال شده اشاره می کند. شکنجه های دد منشانه ای که ازخواندن آن موبرتن هر انسان آزاده ای راست می شود. 

مریم فیروزوهمسرش دکترکیانوری هیچگاه به طوررسمی از زندان جمهوری اسلام آزاد نشدند. آنها،   تنها با تعویض محل زندگی، تحت شدیدترین کنترل سربازان گمنام وبا نام امام زمانِ مستقردروزارت اطلاعات جمهوری اسلامی، روزگار را سپری کردند.

و سرانجام، جانِ خسته ورنجورمریم فیروز، این شاه زاد سرخ زحمتکشان نتوانست بیش ازاین، بار توانفرسای نامردمی ها را بر دوش بکشد. 

بامداد 22 اسفند ماه 1386 پیش ازتولد آفتاب، چراغ عمرگرانبارمریم فیروزخاموش شد، ودرست یک روزپس ازآن، دربامدادی تیره وغمگین 23 اسفندماه 1386، خفاشان وزارت اطلاعاتِ، دوراز چشم مردم، او را درتاریکی صبح، و زیر نگاه غمگین ماه و ستاره هائی که به جشن طلوع آفتاب می رفتند، به خاک سپردند.

صمد وورغون، شاعر شیدای مردم آذربایجان

«صمد وورغون»، برای بسیاری ازاهالی شعروادبیات درمیهن ما ایران و دربسیاری ازکشورهای خاور زمین، نام آشنائی است. نامی، همردیف شاعران مردمی  شناخته شده ای همچون «ناظم حکت»، «پابلو نرودا» «محمود درویش»،«هوشنگ ابتهاج»، «گارسیا لورکا»،«احمد شاملو»«سیاوش کسرائی»،«نزارقبانی» و… 

کمتر کسی او را با نام اصلی اش صمد وکیل اوف می شناسد. زاده 21 ماه مارس سال 1906 در روستای «یوخاری سالاحلی» واقع در منطقه «قازاخ» آذربایجان بود. 

ازپدری به نام «یوسف» و مادری به نام «محبوبه». شش ساله بود که مادرجوان خود را که بیشتر از 28 سال نداشت، ازدست داد و تحت حمایت وسرپرستی پدر و مادر بزرگ خود «عایشه خانم» بزرگ شد. 

پدر بزرگش «مهدی خان»، ازشاعران شناخته شده آن منطقه بود که «کُهنسال» تخلص اش بود. 

صمد، سال های کودکی و دورات تحصیلات ابتدای را در روستای زادگاه خود گذراند. درسال 1918، پس از آن که با تلاش وکوشش خستگی ناپذیرشخصیت فرهنگی وادیب نامدارآن زمان، «فریدون بیگ کؤچرلی» شعبه آذربایجانی سمینار معلمین گوری به «قازاخ» انتقال یافت، سمینارآموزگاران قازاخ نیز تشکیل شد. 

این سمینارکه یک کانون فرهنگی مترقی بود با یاری خانم «بادصبا وکیل اووا» همسر فریدون بیگ کؤچرلی که ازاقوام نزدیک صمد وکیل اوف بود، دست به کار ایجاد مکتبی برای آموزش کودکان شد. درمیان کودکانی که در مدرسه آموزگاران «قازاخ» نام نوشته و پذیرفته شده بودند، نام صمد وکیل اوف نیزوجود داشت.

صمد خردسال که نوجوانی فعال، با پشت کار و پیگیر بود، درسال های تحصیل دراین مکتب، با نام، اشعارو شخصیتِ بزرگانی مانند «ملاپناه واقف»، « میرزاعلی اکبر صابر»،« ملا ولی ودادی» و«ذاکر» و بسیاری دیگراز نویسندگان، شاعران، سخنوران پیشین آشنا شد ودرکنارآن، به آثار شاعران بزرگ روس مانند «آلکساندرپوشکین»، «میخائیل لرمانتوف»، ونویسندگان و شاعران ترک مانند «نامق کمال»، «محمد امین»، توفیق فکرت» و دیگران دسترسی پیدا کرد. 

درهمین دوران است که استعداد هنری نهفته دراو شکوفان می گردد و شروع به سرودن شعرمی کند. 

اولین شعری که ازاو به چاپ رسید، سروده ای بود به نام «خطاب به جوانان» که او آن را به مناسبت پایان دوره تحصیلی درمکتب سمینارآموزگاران سروده بود. این سروده درسال 1925 درنشریه «اندیشه نو» درتفلیس منتشر شد.

صمد وورغون پس از پایان دوره تحصیلات خود در سمینارقازاخ، به شغل آموزگاری مشغول شد ودر مدارس تعدادی ازروستاهای آذربایجان و مناطق مختلفی مانند قازاغ، قوبا، و گنجه، زادگاه شاعر و متفکر بزرگ نظامی گنجوی، به تدریس زبان و ادبیات آذربایجانی پرداخت.

 صمد وکیل اوف، به دلیل عشق مفرط به خلق و میهن و نیزسر زمین زادگاهی خود آذربایجان، نام هنری «وورغون » را که در زبان ترکی آذربایجانی به مفهوم عاشق وشیدا و واله است را به پسوند نام خود می افزاید و تا آخرین دم حیات نیزآفریده های هنری خویش را با همین نام «صمد وورغون» ارائه می دهد:

صمد وورغون درسال 1929 وارد دانشکده ادبیات دانشگاه مسکوشد ودر دوره تحصل در دانشکده ادبیات مسکو، فعالیت های ادبی خود را گشترش  داد. 

درسال  1930 مجموعه غزل ها و دیگرسروده هایش که عمدتا مضمون سیاسی داشتند در دفتری به نام  «سوگند شاعر» منتشرگردید.  

درهمین زمان صمد وورغون با «خاور خانم میرزبیووا» خواهرهمسرعبدالله شایق شاعر پر آوازه آذربایجان ازدواج کرد.

سال های 1930 – 1940 دوره شکوفائی استعداد نهان صمد وورغون است. سال 1934 کتاب «دفترِدل» و درسال 1935 کتاب «اشعار» او به زیرچاپ می روند. اودرفاصله سال های 37 – 1936 بیش ازهفت منظومه ونزدیک به هزارشعر سروده بود. 

او درهمین سال ها، درکنارخلق آثاربی نظیر و ماندگار، رمان منظوم «یؤگنی اونئگین»، از آلکساندر پوشکین، را ترجمه می کند و به همین منظور، ازطرف کمیته آثارآلکساندر پوشکین « مدال پوشکین» را دریافت می کند. 

او همچنین اشعار زیادی از«تاراس شئفچنکو»، « ایلیا چاوچاوادزه» و «جامبول» و دیگران به زبان ترکی آذربایجانی ترجمه کرد و سپس، به پاس ترجمه بی نظیر بخش هائی ازکتاب «پهلوانی در پوست پلنگ» نوشته شاعر بزرگ گرجستان «شوتا رؤستا ونلی»،  به دریافت لوح افتخار از طرف دولت جمهوری شوروی سوسیالیستی گرجستان نائل گشت. 

صمد وورغون، در نیمه دوم سال، 1937 تنها درفاصله سه – چهارهفته، اثر جاودانه خود «واقف» را به پایان رساند. او دراین درام بی نظیرخود، با مهارتی کم نظیر و مهری سرشار، به توصیف خصوصیات بلند انسانی و جایگاه رفیع، وزندگی فاجعه بار «ملا پناه واقف» شاعر بزرگ آذربایجان، می پردازد.

او در جریان برگزاری جشن بزرگداشت 800 سالگی نظامی گنجوی، بطور فعال شرکت داشت. او دراین رابطه مقالات متعددی نوشت، سخنرانی های زیادی کرد و نیز منظومه بلند«لیلی و مجنون» او را به زبان ترکی آذربایجانی بر گرداند.

صمد وورغون، درسال 1941 براساس موتیوهای خسرو شیرینِ نظامی گنجوی، منظومه «فرهاد و شیرین» خود را به نگارش درآورد. 

صمد وورغون درسال های 1941 و 1942، دو بار پیاپی، موفق به دریافت مدال استالین شد. یک باردرسال 1941 برای نوشتن درام جاودانه«واقف» و باردیگربه دلیل بیان اندیشه ها واحساسات میهن پرستانه ای که درمنظومه «فرهاد و شیرین» خود. منظومه ای که در آستانه جنگ کبیر میهنی نوشته شده بود. 

سال های جنگ کبیر میهنی علیه فاشیزم هیتلری، در آثار و نوشته های صمد وورغون جایگاه ویژه ای دارد. او طی سال های جنگ، بیش ازشصت شعر و چند منظومه بلند و ازجمله «داستان باکو» را نوشت. در سال های جنگ کبیر میهنی نام صمد وورغون چنان پر آوازه بود که کمتر کسی با نام او بیگانه بود. تا جائی که، متن چاپ شده شعر «خطاب به پارتیزان های اوکراین» او ازطریق هواپیما، برفرازجنگل های آن دیارپخش شد و به دست مخاطبین آن رسید. 

در آن سال های جهنمی مرگ وخون و جنون و جنگ، در سرتاسر اتحاد جماهیر شوروی، جائی نبود که فریادهای شورانگیز وآتشین صمد وورغون برگوشِ جانِ شنوندگان ننشیند و نفرت از جنگ و کشتار و بی خانمانی را ترنم نکند. 

امواج رادیوها، پژواک صدای او را به همه جا می بردند. درجبهه ها، سنگرها، بیمارستان ها، درهمه جا صدای اوطنین افکن بود. 

اودرسال 1945 نمایشنامه بلندی به نام «انسان» نوشت که آینده بشریت را به شکلی کاملا زیبا و رمانتیک به تصویرمی کشید. اودراین درام فلسفی، شکوه وخردمندی انسان را می ستاید. صمد وورغون را اگرتنها به عنوان یک شاعربشناسیم خطاست، زیرا اودرعین حال، یک اندیشمند بود، یک سازمانگر بزرگ بود، یک مبارزخستگی ناپذیر و در یک کلام، انسانی بی نظیربود. 

او درسال 1945 به عنوان یکی از پانزده عضو اصلی آکادمی علوم جمهوری آذربایجان شوروی انتخاب شد و مدت کوتاهی بعد ازآن بود که با سعی و همیاری او، انجمن دوستی و روابط فرهنگی ایران و آذربایجان شوروی در باکو پایتخت جمهوری آذربایجان تشکیل شد. صمد وورغون که خود سرپرستی این انجمن نو بنیاد را به عهده داشت، برای ایجاد روابط دوستانه بین ایران وجمهوری آذربایجان و نیزتحکیم روابط گسترده فرهنگی بین دو سوی آذربایجان ازهیچ تلاش و کوششی دریغ نکرد.

او درمقام نماینده بلند پایه ادبی و فرهنگی اتحاد جماهیر شوروی به کشورهای مختلفی سفرکرد و ازسوی بسیاری ازمجامع و شخصیت های ادبی و فرهنگی آن کشورها مورد استقبال پر شور قرار گرفت. درسال های بعد از پایان جنگ جهانی دوم، صمد وورغون همچنان، خستگی ناپذیردرکار آفرینش هنری خویش بود. سال های پرحاصلی که آثار بسیاری ازاو چاپ ومنتشر شد که برای نمونه  می توان از«موغان» درسال 1948، «ای آفتاب» سال 51-1950 و «پرچمدار زمانه» در سال1952 نام برد.

صمد وورغون، درماه اکتبرسال 1955 درحالی که درمیان اعضاء هیئت نمایندگی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی عازم ویتنام بود، به شدت بیمار و به دلیل وخامت حالش برای ادامه معالجه به جمهوری خلق چین فرستاده شد. او برای مداوا، چند هفته ای درچین می ماند و پس از بهبودی نسبی حالش، به آذربایجان بازگشت،  اما متاسفانه وضع جسمی اش روز به روز رو به وخامت گذاشت. 

چیزی به 21 ماه مارس، روز برگزاری جشن سالگرد پنجاه سالگی شاعرنمانده بود، بسیاری ازرفقا، دوستان ودوستداران صمد وورغون درتدارک برگزاری جشن تولد پنجاه سالگی او بودند که از سوی رهبری دولت جمهوری سوسیالیستی آذربایجان، لقب«شاعر ملی خلق آذربایجان» به او اعطاء شد.

و سرانجام در تاریخ 27 ماه مه 1956، ساعت 19.30 قلب طپنده شاعری که در تمام طول عمر کوتاه خود، به میهن و مردم خویش عشق ورزیده بود، آرزوئی به جز خوشبختی و سعادت مردم جهان نداشت ازطپیدن بازماند و چراغ جان شوریده اش برای همیشه خاموش شد. 

با ناظم حکمت 

او را درگورستان مفاخر آذربایجان درشهر باکو به خاک سپردند. گورستانی که نامداران مانند «عُزیر حاجی بئی اوف»، «قاراقارایف»، « عبدالرحیم حق وردیف»، جلیل محمد قلی زاده»، «بلبل»، «رشید بهبودوف»، »مسلم موقامایف»،«شوکت علی اکبراوا»، «ربابه مرادووا» و چهره های سرشناس بسیار دیگری در دلِ آن آرمیده اند.