قصۀ مرگ

روزی، روزگار دو روز ما، برای مان هوس می شود
یک باره این دنیای بزرگ برای مان قفس می شود

در کنار هم بودن ها روزی باعث ترس می شود
هیاهوی مدرن زندگی کردن باعث یاس می شود

روزی خاموشی های مان، از سوی مردم سپاس می شود
تمام آن تپیدن های بی حاصل، بین مردم هراس می شود

دلخوشی هایمان از پیش چشمان مان پس می شود
آنگاه ادامه دادن این زندگی برایمان بس می شود

آنگاه که فرشته مرگ دق الباب کند، چهره ها نامانوس می شود
دل ها از دل خانه جدا شده و حقیقت زندگی، رمز آلود می شود

بعد از آن دلمان از جواب دادن دل واپس می شود
قصۀ زنده گی و مرگ مان نقل هر مجلس می شود

از آن بعد تن بی روحمان، زیر خاک حس می شود
نبودمان دیگر برای همیشه عادت هر کس می شود

خوب و بد اعمال مان قضاوت همه کس می شود

در نهایت سرنوشت مان برای دیگران درس می شود

حریره یوسف مقصودی

کابل افغانستان