ظهور’چین’ و افول ‘آمریکا’

 اکونومیست در تفسیری نوشت: وحشت آمریکا از این است که امروز؛ ‘عصر چین’ باشد. هر دمکراسی غربی که هوای مسابقه دادن با چین در سر دارد؛ آن هم بیرحمانه؛ از حالا خود را بازنده فرض کند.

 اکونومیست می نویسد: در یک ربع قرن گذشته، رویکرد آمریکا در قبال چین؛ همگرایی بوده است. این همگرایی یک موهبت وصف ناپذیر برای چین بود.
چین با این ملحق شدن به جامعه جهانی، نه تنها در سیاست و اقتصاد ثروتمندتر و کامیابتر شد؛ بلکه لیبرال تر، کثرت گراتر، و دمکراتیک تر نیز شد.
البته در همین مدت زمان؛ بحران هایی هم در این پیوند اتفاق افتاد، اعم از رویارویی در سال 1996 در ‘تنگه تایوان’، و یا سرنگون شدن یک فروند هواپیمای جاسوسی چین در سال 2001 در آسمان آمریکا .
اما آمریکا همچنان بر این عقیده بود که اگر مشوق هایی صحیح به پکن داده شود؛ چین در نهایت به نظم جهانی ملحق خواهد شد، در کسوت یک ‘ سهامدار مسئول و پاسخگو’.
اما امروز آن همگرایی؛ مرده است.
امروز چین در نگاه آمریکا، یک رقیب استراتژیک است. یک بازیگر بد طینت است، و یک قانون شکن.
آمریکا؛ چین را متهم می کند که در فرهنگ و سیاست آمریکا ایجاد مزاحمت می کند. جاسوسی اطلاعاتی می کند. تجارتی نادرست دارد. نه فقط در جستجوی رهبری آسیاست، بلکه افق دور نگاهش به استیلا بر کل جهان است.
آمریکا؛ چین را متهم می کند که در داخل؛ حقوق بشر را نقض می کند و در خارج هم با تجاوزگری، توسعه طلبی می کند.
در این ماه ‘ مایک پنس’ معاون رئیس جمهور آمریکا هشدار داد که ‘ کل ارکان دولت چین همه مهیا شده اند حمله ای را علیه آمریکا سامان بدهند’. گویا این اعلان و هشدار، دمیدن بر شیپور آغاز یک جنگ سرد جدید است.
مطلقا نباید گمان کرد که این فقط پنس و رئیسش یعنی ‘ دونالد ترامپ’ رئیس جمهور آمریکا هستند که اینطور فکر می کنند. کل سیاستمداران دمکرات و جمهوریخواه هم دیدگاهشان نسبت به چین همین است. همه از هم برای آنکه خطر چین را بزرگ نمایی کنند؛ گوی سبقت را می ربایند.
در کل؛ این احساس از اواخر دهه 1940 بر واشنگتن مستولی شد که آمریکا در حال روبرو شدن با یک رقیب جدید ایدئولوژیک و استراتژیک است. این احساس نه تنها در میان سیاستمداران واشنگتن ، که در میان جامعه تجاری آمریکا، دیپلماتها و نیروهای مسلح این کشور هم مستولی گشته بود.
این احساس در خود چین هم جوانه زده است.
استراتژیستهای چین سالهاست که هشدار می دهند؛ آمریکا متوجه این خیزش حیرت انگیز و اسرارآمیز چین شده است و دارد به هر طریق ممکن؛ مخفیانه جلوی آن را می گیرد.
چین که هرگز دلش نمی خواست با آمریکا در بیفتد؛ بی دلیل نبود که ‘ تمام نیرو و توان موجود خود را قایم کرد و سعی کرد به نوعی وقت کشی کند’.
این روند ادامه داشت تا اینکه ماجرای بحران جهانی مالی سال 2008 اتفاق افتاد. آنجا بود که چین احساس کرد دیگر وقت آن است که این غول از پس پرده بیرون بیاید و دیگر روزگار خود را حقیر جلوه دان بسر آمده است.
چین ظهور کرد و آمریکا افول.
رئیس جمهور چین ‘شی جین پینگ’، محور تحقق آن رویا بود. شعار ‘رویای چین’ او، کشوری را به جهان عرضه کرد که امروز سربلند در قله جهان ایستاده است.
امروز در نگاه بسیاری از مردم چین؛ آمریکا کشوری است ریاکار که همه گناهانی که خودش مرتکب می شود را به چین نسبت می دهد.
دیگر زمان قایم شدن و گوش به زنگ ماندن بسر آمده است.
اینجا، زنگهای خطر به صدا در می آید.
تاریخدانان هشدار می دهند، باید مراقب بود. تاریخ گواهی می دهد، هژمونها (سلطه جویان ) نظیر آمریکا و قدرتهای نوظهوری همچون چین؛ حتما با هم درگیر یک خصومت، و نه رقابت خواهند افتاد.
وحشت آمریکا از این است که امروز؛ عصر چین باشد.
بی دلیل نیست.
شتاب رشد اقتصادی چین، دو برابر آمریکاست. بخش اعظم پول چین به دهان تکنولوژی پیشرفته ریخته می شود اعم از هوش مصنوعی؛ محاسبات کوانتوم و بیوتکنولوژی.
چین آنقدر بزرگ شده است که اگر امروز به سختی می توان جلوی قانون شکنی های آن را گرفت؛ یقینا فردا اصلا فکرش را هم نباید کرد. سرقت مالکیت معنوی و همچنین پیشروی هایش در ‘دریای چین جنوبی’ از نمونه این چالش هاست.
چه ما بخواهیم و چه نخواهیم؛ ناچاریم واقعیت را قبول کنیم. امروز هنجارهای جدید حکمرانی را؛ نوع تعامل و رفتار ابرقدرت ها با هم تعیین می کند.
وقتی انتظارات برآورده می شود؛ دیگر به سختی می توان آنها را تغییر داد.
بنابراین؛ سزاوار است به خاطر بقاء نوع بشر، چین و آمریکا به روشی صلح آمیز با هم به تفاهم برسند. اما چطور؟
‘ ترامپ ‘ و دولتش سه چیز را درست کرده اند.
اول آنکه؛ آمریکا باید قوی باشد. قوانین مصادره را سخت تر کرده است و در عوض؛ وزن سنگین تری به امنیت ملی داده است. یک افسر اطلاعاتی چین را که متهم به جاسوسی بود را از بلژیک تحویل گرفته است. بودجه هزینه های نظامی را افزایش داده است البته بخش اعظم این بودجه به حوزه اقیانوس آرام اختصاص می یابد تا به اروپا. به منظور مقابله با سرمایه گذاریهای خارجی چین، حجم کمکهای خارجی زیادتر شده است.
ترامپ به حق، معتقد است که آمریکا باید یک بازنگری در سطح توقعاتش از رفتارهای چین یک بازنگری کند.
نظام تجاری امروز موفق نشده است شرکتهای تحت حمایت دولت چین را مجاب کند که میان منافع تجاری و منافع ملی تمیز قائل شوند. دولت به شرکتها سوبسید می دهد و از آنها حمایت می کند تا آنها هم در مقابل؛ فناوریهای چند منظوره خریداری کنند و یا در کار بازارهای بین المللی اخلال ایجاد کنند.
چین از این هژمونی و سلطه تجاری اش که تماما از سوی دولت هدایت می شود استفاده کرده است و بر کشورهای کوچکتر اعمال نفوذ می کند و سیاست خارجی این کشورها را گروگان می گیرد؛ همینطور اتحادیه اروپا را.
در این میان؛ غرب باید در مورد تامین مالی احزاب سیاسی؛ اندیشکده ها و دانشگاهها شفاف سازی کند.
سوم آنکه؛ این خصلت بی اعتنایی ترامپ به عقل متعارف، ظاهرا موثر افتاده است.
ترامپ اصلا یک فرد زیرک و ثابت قدمی نیست . زورگویی های او در مورد کانادا و مکزیک موثر افتاده است اما نه در مورد چین. اقتصاد چین؛ چندان وابسته به صادرات به آمریکا نیست. اما اقتصادهای کانادا و مکزیک هست.
چین خیلی سربلند و با کمال افتخار و بی هیچ واهمه ای شعار ‘ رویای چین’ خود را سر می دهد و آن را به مردمش تبلیغ می کند.
اما قصد و اراده ترامپ برای خلل ایجاد کردن و برهم زدن این رویا، رهبران چین را به اشتباه افکنده است و آنها فکر می کنند که آمریکا خیال ندارد قایق چین را به صخره بکوبد.
و اما راه حل.
ترامپ به یک استراتژی نیاز دارد، نه فقط تاکتیک.
قدم اول؛ نشر دادن اصول و ارزشهای اعتقادی آمریکاست. ترامپ کاری را که به آن اعتقاد دارد را انجام می دهد. او اعتقادی به این حقیقت ندارد که این اصول و ارزشهای اعتقادی آمریکا بود که اساس و بنیان نهادهای جهانی و بین المللی را بعد از جنگ جهانی دوم افکند. اگر ترامپ به همین سیره و روش خود ادامه بدهد؛ از آمریکا چیزی نخواهند ماند جز یک ایده، و یک نیروی اخلاقی و سیاسی.
اما؛ آمریکا با جفت شدن با چین؛ قوت و نیروی بیشتری می گیرد.
آمریکا با چین، تکمیل می شود. این جفت در کنار هم، نگاهبانان ‘نظم مبتنی بر قانون ‘ جهان می گردند. این حرکت از یک جایگاه قدرت بر می خیزد.
دنیا بداند.
هر دمکراسی غربی که در سرش هوای مسابقه دادن با چین می گذرد، آن هم مسابقه ای بیرحمانه؛ از همین حالا خود را بازنده فرض کند.
هر استراتژی که در قبال چین اتخاذ می شود؛ باید یک فضای عریض را در این لوح به خیزش صلح آمیز چین اختصاص بدهد. این یعنی؛ به چین اجازه داده شود دامنه استیلا و نفوذش را بسط بدهد.
دلیلش مشخص است. هرکس که بخواهد جلوی چین را بگیرد؛ باید با او بجنگد؛ در یک میدان رزم نظامی واقعی.
آمریکا و چین باید همکار هم باشند؛ نه رقیب و دشمن هم.
یک تفاوت ماهوی میان نوع تعامل دو ابرقدرت آمریکا – چین و آمریکا – شوروی وجود دارد. آمریکا و چین در حوزه تجارت به هم گره خورده اند؛ اما آمریکا و شوروی اینگونه نبودند.
از آن گذشته؛ مسئولیت پذیری های آمریکا و چین هم یکسان است. ولو آنکه ترامپ منکر آن است؛ اما ، این دو در محیط زیست و مسائل امنیتی از جمله مشکل شبه جزیره کره، مسئولیتهای این دو را در هم تنیده است.
در استراتژی آمریکا یک دارایی وجود دارد که متمایز از دارایی های چین است و آن؛ ائتلاف هاست.
در حوزه تجارت، ترامپ باید با اتحادیه اروپا و با ژاپن کار کند تا به چین فشار آورند که رویه اش را تغییر بدهد.
در حوزه مسائل دفاعی، ترامپ هرگز نباید ائتلافهای آمریکا را بر هم بزند؛ بلکه پسندیده آن است که دوستان قدیمی را توانمند کند مانند ژاپن و استرالیا و نیز همزمان دوستان جدید را پر و بال بدهد مانند هند و ویتنام . ائتلافها بهترین منبع حفظ و حراست از آمریکا در قبال امتیازاتی هستند که چین آنها را با قدرت روزافزون اقتصادی و نظامی اش درو می کند.
شاید اجتناب ناپذیر باشد که ما در سرانجام کار؛ یک چین و یک آمریکای رقیب و دشمن هم خواهیم داشت.
اما، اجتناب ناپذیر است که رقابت؛ همیشه در سرانجام کار به جنگ ختم می شود.