طالبان و استخبارات پاکستان

نویسنده : مهرالدین مشید

 بعد از جنگ های تنظیمی و درگیری های داخلی درافغانستان ، پاکستان تحریک طالبان را به نام گروۀ  جاده صافکن بر ضد تنظیم های جهادی تاسیس نمود که در ساختار این گروه نصیر الله بابر در زمان بی نظیر بوتو نقش داشت و کرنیل امام (1) در یه قوام ر ساندن آن دست  داشت .  در ایجاد طالبان دستان کشور های نیرومندی مانند پاکستان و سعودی به رهبری امریکا نقش داشت که زیر پوشش پیاده گردانیدن پروژۀ یونیکال مبنی بر انتقال گاز ترکمنستان از طریق  احداث لولۀ گاز  این کشور و انتقال آن ازمسیر افغانستان تا بلوچستان پاکستان ، برنامه ریزی شده بود . پروژۀ طرح طالبان تنها بک پروژۀ اقتصادی نبود ؛ بلکه وجهۀ سیاسی هم داشت که امریکا در محور حمایت های سعودی و پاکستان خواهان ایجاد دیوار استراتیژیک  دربرابر ایران شده بود . امریکا با کشاندن سعودی در این طرح خواست در یک دایرۀ وسیع با دامن زدن به تضاد شیعه و سنی در جهان اسلام زمینۀ عملی کردن راهبرد های درازمدت خود را فراهم سازد . از همین رو بود که امریکا ازسال 1994 تا 1998 از هرگونه نقض حقوق بشر بوسیلۀ طالبان چشم پوشی نمود و حقوق بشر را به قربانی گرفت .  به همین گونه امریکا از 2007 تا 2009 به امید نیرومندی طالبان در افغانستان و دستیابی امریکا به ذخایر نفتی آسیای میانه ، از آنان حمایت به عمل آورد .

گفتنی است که طالبان در زمان امارت شان در افغانستان ار هر نوع اعمال تروریستی خود داری می ورزیدند و به این گونه عملیات رو نیاورده بودند .

در این شکی نیست که گروه های سلفی و غیر سلفی یعنی اصلاح گرایان و بیدار گرایان هر دو به نحوی از افکار پیش گامان نهضت اسلامی از نجدی تا سید و سرسید احمد هندی ، مودودی ، سیدقطب ودیگران تاثیر پذیرفتند ؛ اما افکار سید قطب بویژه کتاب معالم فی الطریق او بحیث نحلۀ فکری تمامی نیرو های  تند رو اسلامی گردید  .  گرچه طالبان افغانستان  از نگاۀ تیوری مخالف نظریات سید قطب هستند . چنانکه در زمان حاکمیت شان در کابل از منابر مساجد بصورت علنی پیشگامان نهضت اسلامی مانند سید قطب و مودودی را به انتقاد میگرفتند . درواقع تند روی های طالبان ریشه در افکار سید قطب نداشته ؛ بلکه ریشه در افکار دینی و استنباط قشری آنان از دین دارد . جنبشی که قبیله گرایی در آن بر اسلام گرایی غلبه داشته و بوی اسلامی که به نیاز های کنونی جوامع  بشری پاسخگو است  ، از آن به مشام نمیرسد . تفسیر های تعصب گرایانه و ملی ستزانۀ آنان از دین سبب ضعف سیاسی آنان شده که پیروزی های نظامی آنان را نیز زیر سوال برده است .

از گفته های بالا نتیجه میشود که ایجاد گروه های تندرو و متاثر از ادیشه های تکفیری درافغانستان سابقۀ زیادی نداشته و این جریان پس از سقوط حکومت نجیب در افغانستان شکل گرفت که شکل گیری این گروهها در افغانستان بیشتر منشای استخباراتی دارد تا منشای دینی و تنها برای بر آورده شدن اهداف استخباراتی به روی  اعمال آنان پردۀ دینی  کشیده  شده است و برای مشروع گردانیدن آن مهر دینی خورده است تا دستاویز دینی پیدا نماید . هند با آنکه گهوارۀ اندیشۀ خلافت اسلامی بود وشماری  جریانهای خشونت گرای کنونی مانند طالبان افغانستان از آن حمایت مینمایند ؛  اما بانیان این تفکر هیچگاهی اعمال انتحاری را مجاز نشمرده و بر مشروعیت آن فتوا نداده اند . چنانکه در زمان اشغال نیم قاره  از سوی  بریتانیا حادثۀ اتنحاری یی بر ضد  اشغالگران انگلیسی در تاریخ ذکر نشده است .

گرچه جریان های خشونت گرا و تکفیری زیر پوشش القاعده در افغانستان هم مانند سایر کشور های اسلامی ریشه در افکار تندروان اسلامی مانند الجهاد مصر و الجهاد و والتکفیر مصر دارد ؛ اما این تاثیر پذیری ها از قاعدۀ درست ایده ئولوژیک برخوردار نیستند . بازهم در این شکی نیست که گروه های گوناگون اسلامی چه سلفی ها یعنی اصلاح گرایان و چه غیرسلفی ها یعنی بیدار گرایان یا نوگرایان به گونه های مختلفی از افکار پیشگامان نهضت اسلامی را ابن عبدالوهاب تا سید جمال الدین افغان ، محمد عبده ، سرسید احمد ، حسن البنا، مودودی ، سید قطب و سایرین بهره گرفته و تاثیر پذیر هستند که با گرایش های تاسیس خلافت اسلامی و دولت اسلامی دچار دیدگاه های متفاوت شده اند که این تفاوت دیدگاه ها بییشتر ناشی ازمشکل معرفت شناسی در حوزۀ  علم و دین بوده که به “ماهیت پدیده”  و “واقعیت تجربی” به دلیل لایپتناهی بودن معرفت ؛ بویژه لایتناهی بودن موضوعات معرفتی ، برمیگردد که این را نمی توان بیرابطه به تحولات کنونی بشر در حوزه های گوناگون علمی و فلسفی دانست .  آگاهی های جدید بشر در مرحلۀ مدرن و پسا مدرن بر آن اثر گذار است  . از همه مهمتر اینکه قرائت های دینی در لایه های مختلف فکری با توجه به شرایط مبارزاتی و اجتماعی بر آن اثر گذار بوده و است .

هر طوریکه باشد ،  این دو جریان نه تنها در برابر “پروژۀ تمدنی اسلامی ” دچار اختلافات جدی بوده و دیدگاه های مبارزاتی متفاوتی دارند ، از نگاۀ تاکتیک های مبارزاتی هم تفاوت های فاحش فکری دارند که حتا اختلافات آنان  فراتاکتیکی و نزدیک همسنگ با استراتیژی مینمایاند . با وجود یک سلسله اشتراکات و  اختلافات فکری و مبارزاتی میان این دو جریان یک تفاوت فاحش میان دیدگاۀ این ها همانا دست یازی به خشونت و اعمال تروریستی است که این گرایش بیشتر در جریان های سلفی موجود است و نه در  جریان های غیر سلفی . با آنکه جریان های سلفی و غیر سلفی در بسیاری کشور ها در نبرد های سنگینی با دشمنان خود قرار دارند . جریان های غیر سلفی از عملیات تروریستی خود داری مینمایند . گرچه جنبش هایی مانند حماس که ریشۀ سلفی ندارند ؛ اما گاه گاهی در برابر اعمال تروریستی دولت اسراییل دست به عملیات تروریستی میزنند .

طوریکه در بالا اشاره شد گروه های خشونت گرا و تکفیری درافغانستان سابقۀ دیرینه یی نداشته و تشکل و تاسیس آنان بیشتر به زمان حملۀ امریکا به افغانستان بعد از حادثۀ یازدهم سپتمبر برمیگردد که منجر به سقوط طالبان در افغانستان شد . در حالیکه طالبان در زمان امارت اسلامی خویش در افغانستان به عملیات تروریستی در برابر مخالفان شان یعنی جبهۀ متحد ملی نزدند و تنها در 9 سپتمبر مرحوم احمد شاه مسعود در یک عملیات مرموزی به شهادت رسید که دو تن عرب در نتیجۀ انقجار در داخل اتاق او نیز کشته شدند . بازداشت یک تن از حمله کننده گان عرب که بعد تردر نتیجۀ سازش پشت پرده میان افرادی در داخل جبهۀ متحد از زندان فرار و کشته شد ، جریان های عقب این حادثه را پنهان گذاشت .

هدف از اشاره به حرف  بالا دوری طالبان از اعمال تروریستی در زمان حاکمیت شان بود که در حادثۀ یاد شده هم سازمان القاعده نقش تعیین کننده داشت نه جنبش طالبان و شاید که این موضوع از رهبری طالبان هم درآنزمان مخفی نگهداشته شده بود ؛ زیرا در آنزمان رهبری طالبان این گونه عملیات را خلاف شرع میدانست و این شریعت گرایی طالبان سبب شد که از سپردن برادر دینی خود اسامه بن لادن برای امریکا ابا ورزیدند.

در حادثۀ یاد شده هم سازمان القاعده نقش تعیین کننده داشت نه جنبش طالبان و شاید که این موضوع از رهبری طالبان هم درآنزمان مخفی نگهداشته شده بود ؛ زیرا در آنزمان رهبری طالبان این گونه عملیات را خلاف شرع میدانست و این شریعت گرایی طالبان سبب شد که از سپردن برادر دینی خود اسامه بن لادن برای امریکا ابا ورزیدند.

سقوط طالبان بوسلۀ بمب افگن های 52 امریکا که دست پاکستان در آن نیز دخیل بوده و  مشرف تهدید  به انتخاب دو گزینه پیوستن به تروریسم یا پیوستین به جبهۀ ضد تروریسم از سوی امریکا  شده بود  ، سبب شد که طالبان در یک اتحاد  استراتیژیک با القاعده باقی بمانند و این اتحاد استراتیژیکی در کوتاه مدت همگرایی های  بیشتر مبارزاتی و جهادی را میان طالبان و القاعده ایجاد نمود. توسل جستن طالبان به عملیات تروریستی تحت نظراستخبارات پاکستان یکی از  پیامد های آمیزش تنگا تنگ القاعده و طالبان گردید . در واقع خشونت امریکا ، طالبان را به خشونت و واداشت که امریکا از این رویکرد استفادۀ دوپهلو نمود ؛ از یکطرف راه را برای براورده شدن اهداف استرتیژیک خود در افغانستان هموار گردانید که همانا سینه انداختن بر دخایر نفتی آسیای مرکزی و اطراف بحیرۀ خزر و ایستادن دیوار منافع در برابر شوروی و چین بود . از سویی هم کشاندن القاعده و طالبان به عملیات خشونت آمیز و انتحاری بود که در این صورت هم بقای حضور خود را در منطقه مشروعیت ببخشد و هم با جلوه دادن طالبان بحیث یک گروۀ تروریستی ضربۀ کشنده یی بر پایکاۀ ایده ئولوژیک مبارزانی شان وارد نمود .  بدین وسیله ضربۀ محکمی بر بنیاد های فکری اسلام وارد نمود .  

این رویکرد امریکا بعد از  حادثۀ سپتمبر به قول بوش “آغاز جنگ صلیبی دیگر ” طالبان را واداربه گزینش ایده ئولوژی تکفیری در برابر امریکا نمود . این در حالی صورت گرفت که قبل از این حادثه امریکا در تبانی با استخبارات پاکستان و سعودی در شکل دهی سیاسی ونظامی طالبان دست تعیین کننده داشت و داستان حمایت مالی یک ملیارد دالری کمپینی  یونیکال برای طالبان مانند آفتاب هویدا است . هدف امریکا در چوکات ایجاد پروژۀ طالبان ضربه  زدن به بنیاد های اسلام سنتی بود که قبل از آن بعد ازسقوط نجیب و تاسیس دولت مجاهدین با جنگاندن نیرو های جهادی ، تیشه های محکم و استواری بر بنای فکری اسلام بیدار گرایانه در افغانستان زده بود .  

طالبان که ازحملۀ نا بهنگام امریکا بر افغانستان هیجان زده شده و به عقب نشینی سریع از افغانستان وادار گردیدند . دیری نگذشت که به همکاری استخبارات پاکستان دوباره احیا گردیدند و مبارزات خود را تند تر از گذشته در برابر حامی قدیم خویش یعنی امریکا به شدت آغاز نمودند و اما این بار با سلاح برندۀ خشونت و مالامال از وجهۀ تکفیری وارد عمل شدند .  

در حالبکه اسلام در اصول با تروریسم مخالف بوده و شمار زیادی از فقهای اسلامی کشتن شخص بیگناه را به بر بنای آیت شریف ” کسی که مومنی را بصورت عمدی و قصدی می کشد ، جزای آن جهنم است که برای همیش در آن باقی خواهد ماند  ” ولو به هر شکلی که صورت گیرد ، خلاف شرع دانسته و آنرا حرام میدانند . از همین رو بوده که جنبش های سلفی و غیرسلفی پیش از این به اعمال خشونت گرایانه متوسل نشده اند که سبب کشته شدن مسلمانان بیگناه شود . این گونه عملیات که طی چند سال اخیراز سوی طالبان و القاعده در عراق ، افغانستان و پاکستان صورت میگیرد ، باوجود تعبیر ها و تفسیر های آرمانگرایانۀ اسلامی از متون دینی ، نمی توان برشرعی بودن آن صحه گذاشت  ؛ ویژه زمانیکه این حملات مردمان بیگناه را آماج خود قرار میدهد .

طراح اصلی این گونه عملیات القاعده در عراق  است که بعد ها در موج خطرناکی وارد افغانستان و پاکستان نیز گردید . القاعده بعد از رویاروی با سربازان تا دندان مسلح امریکایی  و بریتانیایی ناگزیر برای راه اندازی این گونه عملیات گردید و شاید دلیل رهبران القاعده  برای ناگزیری به این  گونه عملیات  ، برخاسته از فتوا هایی باشد که برای مسلمان اجازه میدهد تا برای برآورده شدن اهداف الهی اش ، برای آخرین امکانات از آن استفاده نماید که این هم مخالف دساتیر قرآنی و فقهی است که استفاده از وسایل نامجاز و غیر شرعی را برای رسیدن به هدف اسلامی غیر شرعی میدانند . بنا بر این برای توجیۀ این گونه عملیات در متون دینی تکیه گاۀ نیرومندی نمی توان تا بدان متمسک شد ، بویژه زمانیکه درموج کسندۀ این عملبات مرگ حتمی مومنان بیگناه متصور باشد . بنا براین ریشۀ فکری این گونه عملیات بیشتر استخباراتی است تا اسلامی که از متن دین نشئت نکرده ؛ بلکه در بستر تحویل های نارس و خام دینی وجهۀ دینی پیدا کرده است .  

طالبان در اوایل مبارزات شان در برابر نیروهای امریکایی کمتر و حتا هرگز به عملیات تروریستی متوسل نشدند ؛ اما بعد از رویارویی ها در برابر نیرو های امریکایی و کشتار های بیرحمانۀ  افراد ملکی بوسیلۀ نیرو های آنان طالبان را بیشتر به خشم آورده و به در خواست اسامه و القاعده زیر فشار استخبارات پاکستان مبنی بر حملات تروریستی لبیک گفتند . این عملیات ها با افزایش تلاشی های خانه به خانه ،  بازداشت های کورکورانه ، بمباردمان های خصمانه و هتک حرمت ها  وشکنجه های افغان های در زندان های  گوانتامو ، بگرام و جا های دیگر که هر آن تلفات افراد ملکی را بالاتر میبرد ، شدت و  حدت بیشتر اختیار نمود و اکنون در اوجش قرار دارد .

با توجه به آسیب شناسی روشمندانۀ رخداد ها در افغانستان مسألۀ دردناکی در ذهن آدمی تداعی میگردد که ناگزیر شود ، بگوید که علت اصلی این هم عملیات های انتحاری که از سوی طالبان اجرا می شود ، امریکا است که شاید چنین رویکردی از سوی طالبان را ،  در اجندای استراتیژیک خود قرار داده بود که در نتیجه  طالبان را به پرتگاۀ انتحار سیاسی بکشاند . این گونه عملیات هر چه بیشتر وجهۀ مبارزاتی طالبان را که ادعای های استقللال طلبانه دارند ، نیز مخدوش گردانیده است . در حالیکه افزایش این گونه عملیات وجهۀ دینی طالبان را که همانا بعد سنتی دینی آنان است ، ضعیف گردانید و مبارزات نظامی و سیاسی شان را زیر سوال می برد ، بالاخره رویارویی های خصمانه و استراتیژیک امریکا با جهان اسلام را به گونۀ اهداف انسان دوستانه توجیه کرده  و به تعبیری  معنای آب ریختن در آسیاب دشمن را دارد .

 

یاد داشت ها :  

1 –  کرنیل امام در زمان حملۀ طالبان به قندهار درسال 1996قنسل پاکستان در قندهار بود .

هدف از اشاره به حرف  بالا دوری طالبان از اعمال تروریستی در زمان حاکمیت شان بود که بعد از حادثۀد یازدهم سپتمبر و سقوط آنان بوسیلۀ امریکا به رویکرد انتحاری رو آورده اند .