درد وطن 

به اقتفای سروده ای جناب فاروق غیور 
روزگارم بی مروت کرده سرگردان مرا
می داوند هر طرف با خاطر پژمان مرا
کی شود دیگر میسر مکتب و درس و کتاب
رفته امروز از کفم آن دفتر و دیوان‌ مرا
خود سری های بشر امروز طغیان میکند
ای چی طغیانیست سازد دم به دم حیران‌ مرا
اشک از درد وطن ریزد چنان از چشم‌ من‌
عاقبت آخر برندم جانب هامون مرا
ساخت آن لیلی وشم از شرم بیرون‌ام به قهر
کرد چون مجنون صفت در عشق سرگردان مرا
من‌ ثنا‌ نازم به این اشعار زیبایت غیور
رهنمونم شد به سوی شعر بی نقصان مرا
محمد اسحاق ثنا 
ونکوور کانادا