دربند

مهتاب را به سايه ي ديوار بسته اند

آيينه را به زلف شب تار بسته اند
يك خوشه باد برگ تپيدن خروش ني
غوغاي تاك و دست سپيدار بسته اند
آرزو
ايكاش قد قافله ها،لنگ نباشد
پيمانه بلوري هوس سنگ نباشد
ايكاش تبسم سيه يا سرخ ،گلابي
بيرنگ، ولي خانه ي نيرنگ نباشد
جرم دل
براي راه سپيد تو آفتابي منم
به كوچه هاي نگاهت شراب آبي منم
رهايي دستان  ناز لمس ترا
طناب گلشن ،گلدسته ي گلابي منم
هواي تشنگي بر لب ،تلاطم صحرا
حديث آخر بيحال يك شرابي منم
گناه زرد خموش خزان جريمه ي دل
نقابدار فرو رفته ي نقابي منم
چرا چراي گله ، اشكي دانه هاي نگاه
فسرده چهره ي فرداي انتخابي منم
چه سايه وار فتادم به دامن ديوار
رسي به من نرسي ديده ي سرابي منم
امين آريبل
بريدا – هالند