خیابان زمان

 بیژن باران

چه کنم با شتاب بهار در راه؟

زمستان گریخت به پشت شب یلدا.

جوخه گل- لاله، سنبل، زعفران، نرگس

از سیاه خاک سر بر آورده بیقرار

نارنجک رنگ برای انفجار.

با نظاره خیابان زمان

از پنجره برف بی حرف-

آسمان به آسفالت می چسبد.

آیا می توان خورشید در جیب پنهان کرد؛

تا زمان در بلوک فضازمان بایستد؛

تا آینده و حال به گذشته برسند؟

فیلم نامریی زمان

در پس سرم در جریان؛

روبرو، تردد خودروها و افراد؛

سگی زیر درخت؛

سرخه سر و زرد جامه بر شاخه هلو هلهله کنند.

در اندیشه ی دهه های رفته بر زمین-

اوراق بنچاق را مرتب می کنم

برای مالیات سالانه در عید پاک-

خرمن کشته اعداد سال پیش.

ثروت یعنی داشتن گزینه ها.

سفر به غرب قاره، فراموشی اضطرابها.

اکنون دوباره مرارت شرق

کارها، ردیف در انتظار.

چای نوشیدم.

پا شدم.

بروم لیمو بیافشرم.

080319