حکایتی فرهنگی !

تاریخ انتشار: 22.02.2014

 

قبل از اشاره به این حکایت فرهنگی لازم دیدم نکته ای را یادآوری کنم . اینکه مارکس زمانی گفت : انسان محصول شرایط است…این یعنی چه ؟ این یعنی اینکه تفاوتها و هویتهای کاذب فرهنگی به ذات مشابه انسانها ربطی ندارد . وقتی علم چند سال موفق به شکستن زنجیره بیولوژیک انسان شد و ثابت شد انسانها تفاوتی با هم ندارند و فقط درشرایط مختلف سیاسی و جغرافیایی و مذهبی و آب و هوایی و رفاهی و بدبختی…..تبدیل به موجوداتی عجیب و جالب میشوند . این تفاوتها درشرایط مختلف مکانی و زمانی فقط خاص انسان هم نیست . مثلا نوعی جغد دیدم که به خاطر شرایط ، چشمهایش به شکلی 360 درجه میچرخید و پشت سرش را هم میدید . یا نوعی مارمولک که مردمک چشمهایش جدا ازهم کار میکردند و اینگونه تکامل پیدا کرده که هنگام خواب فقط یکی را میبندد .

پس هویتهای کاذب مثل قوم و ملت و دین وزبان رابطی به ذات انسان ندارد . ما ایرانیها هم جدا از این قانون نیستیم . ما ایرانی های خیلی با فرهنگ و فرهیخته هستیم . کورشهای 2500 ساله و شاید هم 3000 ساله داریم که خیلی خوبه !! ما ایرانی های فرهیخته بهترازخودمان را یا نمیبینیم و یا نمیشناسیم ! ما ایرانی های روشنفکر خیلی تاریخ و ادبیات داریم ومودبیم واستادیم در ریشه یابی واژه ها و نه ادبیات پراتیک ! ما فرهیختگان روشنفکر ایرانی عموما عادت داریم که به خاطر چند واژه غیرمتعارف کل واقعییت در یک مطلب و حتی نویسنده اش را سر ببریم و حذفش میکنیم . آشپزهای ماهریم و دکترهای خیلی استاد و سیاستمدارهای خیلی واقع بین و….تمام این مختصات محصول شرایطی تاریخی و سیاسی است که ما ایرانی ها عمدتا ازهمین فرهنگ غنی غافل نیستیم . فقط نمی خواهیم این تفاوتها را درست ببینیم .

مدتی پیش من موفق شدم تا سه کتاب چاپ کنم . مدیرمسئول چاپخانه را اصلا ندیدم و ارتباطمان توسط یک آشنا برقرارشد و این کار با دستمزد مشخص انجام شد. مدیرمسئول چاپخانه یک افغان است. مردم افغان هم پروسه تاریخی سختی تا به حال داشته است. ازنظر رفاهی هم کشوری فقیر محسوب میشود. هجوم شوروی سابق و اشغال کشورشان و بعد طالبان و حالا نظم نوین….یعنی تاریخا مسیرشان سختر بوده است و البته طبیعی تر…..

سال گذشته درهمین روزها بود که من چاپخانه شاهمامه را درهلند پیدا کردم و کارچاپ کتابها به سرانجام رسید . ولی قبل از آن با ” هموطنان فرهیخته وبا فرهنگ ایرانی” وارد مذاکره شدم . به مواردی ازتماسها و دیالوگها دراینجا اشاره میکنم که البته نقل به مضمون است .

تماس اول : الو ….سلام . من فلانی هستم از فلانجا . برای چاپ کتاب مزاحم شدم…..

جواب : به به به خیلی خوش آمدید . جای درستی تماس گرفتی . به به به چه دمُی ، چه سری ، چه آوازی ……

من : با سپاس از لطف شما . کتابهای من حجمش این است ؛ محتوایش آن است ، و مقدارش هم اون….شما مخارج این کاررا ارزیابی کنید و خبر دهید لطفا…

چاپخانه : حتما . فقط قبلش من باید نگاهی به محتوای کتابها بکنم !

من : نوشته ها روی سایت است آدرس آن را برایتان میدهم تا نگاه کنید و خبر بدهید….

بعد از مدتی بی خبری و سکوت بالاخره خودم دوباره تماس گرفتم…..

الو چاپخانه ….من همان فلانی هستم قراربود خبر بدهید….

چاپخانه : راستش وقت نکردم ولی این نوشته ها درراستای کارما نیست !

من : چرا ؟ و یعنی چی ؟

اون : ما فقط کارفرهنگی میکنیم و با سیاست کاری نداریم….

من : جناب چه فرقی میکنه . شما کارانجام میدهی و پولش را میگیری چکارداری که من سیاسی هستم یا نیستم ؟

اون : فرمایش شما متین …ولی ما اصلا وقت نداریم . الان کلی کارعقب مونده داریم که فرصت کارشما را نداریم بروید به جاهای فرهیخته دیگر…

من : خیلی ممنون از راهنمایی شما !

چند روز بعد به دوستی شماره اش دادم و گفتم حالا تو تماس بگیر و سناریو را عوض کن…

دوستم هم با همان محل تماس گرفت و گفت : من فلانی هستم و برای عید با شکوه نوروز میخواهم جشن بگیرم و جانم برای این میراث فرهنگی درمیرود . برای جشن نوروز 2 خواننده خیلی مهم از لوس آنجلس دعوت کردم و میخوام چاپ آفیشهای جشن را به شما بدهم….. .

چاپخانه : به به به …خوش آمدی . چه سری ؛ چه دمُی ؛ چه قدی….ما هم برای شما و به خاطر نوروز تخفیف ویژه میدهیم . به جون داداش اگه همین میراثهای فرهنگی و جشنها نبود ما چطوری یه لقمه نون میخوردیم ؟

…………………….

تماس با فرهیخته بعدی که احتمالا درآمریکا هستند و البته تماس ایمیلی بود . موضوع کتابها را گفتم . فرهیخته عزیز مرا به فرهیخته دیگر حواله کرد و آن فرهیخته هم گفت که مطالب را درسند وورد بفرست . شاید چند هفته ای گذشت واز این فرهیخته هم خبری نشد . دوباره ایمیل زدم و پیگیری کردم که گفت اصلا ایمیلی به دستش نرسیده و دوباره بفرست . ( سنگ قلاب محترمانه و غیررسمی )…..با خودم گفتم شاید در زمینه هایی ابله و خنگ باشم ولی نه دیگه اینقدر….

…………………..

تماس بعدی ، که البته خودشان پیشقدم شدند و درفیس بوک تماس گرفت…

به به به ، حالت خوبه رفیق اسماعیل …..خیلی خوبی و اینا…شنیدم دنبال چاپ کتاب هستی ؟

من : بله پیگیر هستم ولی هنوز به نتیجه نرسیدم…

اون : من میتوانم کمکت کنم خیلی آشنا دارم و به جیک ثانیه مشکلت حل میشود !

من : درود بر تو رفیق شفیق . حالا کی دست به کار شویم ؟

اون : با من درهمین فیس بوک درتماس باش . به زودی….و بالاخره آخرین جمله تلویحی رفیق شفیق : فقط زیاد گیر نده به “ایسم” ما….

به سرعت متوجه منظورش نشدم . شاید 2 یا 3 روز بعد موضوعی مطرح شد و من نقدی تیزتر برای همان ایسم مورد اشاره نوشتم….و بعد آن رفیق شفیق دیگرپیداش نشد و حتی از دیوار فیس بوک من رفت ! اگرمیماند حتما بهش میگفتم که نقد من راجع به هیچ جریان یا فردی جنبه تخریب با حذف ندارد . من ازسر احترام یا دلسوزی اشکالات کار را برجسته میکنم . فقط ممکن است ادبیاتم به قول فرهیختگان متعارف نباشد ولی دراصل حرف ومحتوا میخواهم سازنده باشم .

موضوعی به نام ” نگاه ایدئولوژیک ” را تا مدتها فکرمیکردم که خاص حکومت اسلامی ایران و یا جریاناتی مثل مجاهدین خلق است . ولی حالا نظرم عوض شده و مطمئن شدم که نگاه ایدئولوژیک مربوط به تمام افراد است . به طور خاص نسل فرهیخته و روشنفکرایرانی هجرت شده بعد از تحولات 1357 که با نگاه بیمار ایدئولوژیک هویت گرفته است . وقتی نگاهت میکند اولین سوالش این است که چگونه فکرمیکنی و با کدام “ایسمی” پسرخاله ایی…؟ حتی اگر به زبان نیاورد ولی دردرونش عمل میکند . این نگاه فرهنگی برایم عجیب نیست . شکل بدوی آن را درزندان اربیل عراق شاهد بودم . آن موقع فکرمیکردم که خاص آنجاست ، ولی بعدها فهمیدم خاص جغرافیای محدودی نیست .

روزی که از زندان تیف ارتش آمریکا درعراق آزاد شدیم روز بعدش درکردستان عراق دوباره دستگیرشدیم که خاطراتش را نوشتم . هفته اول دربازداشتگاهی موقت بودیم که وضع بهداشتی وحشتناکی داشت . حمامی برای نظافت و حتی مسواکی درکارنبود . اگرهم کسی ریسک میکرد و با آب سرد نظافت میکرد باید با روزنامه خودش را خشک میکرد . من تحمل کردم و هفته بعد به زندان مرکزی شهر اربیل منتقل شدیم . وارد سلول که شدم با حدود 20 زندانی مواجه شدم دروسعتی به اندازه 18 مترمربع . تمام سرها به سمت من برگشت با فقط یک سوال . آیا مسلمان هستی !؟ تیغ نگاهها هشداری بود و چند ثانیه بعد دستم را به آسمان بلند کردم و گفتم الله اکبر…اشهد الله الله الله…..و زندانیان از این حرکت من خوشحال شدند و به نشخوارشان ادامه دادند. هیچکس سوال نکرد این چه حال و روزی است ؟ آیا گرسنه ای ؟ چی نیاز داری ؟ بعد ازگفتن  اشهد هم کسی سوال نکرد که چی نیاز داری ؟

بالاخره یکی از زندانیها خودش را ازلابلای مسلمین به من رساند و من کریم را شناختم . کریم را از زندان تیف و مجاهدین میشناختم . ظاهر و اعمالی ساده داشت ولی حواسش از خیلی های دیگر جمع تر بود . کریم گفت : کارخوبی کردی که اشهد گفتی . اینجا تنها جایی است که نباید خودت باشی . باید مثل خود اینها شوی و ازشان تعریف کنی تا مشکلاتت راحترحل شود و یا حداقل مشکل بیشتری پیدا نکنی . کریم یک هفته قبل از ما به آنجا منتقل شده بود و دراین هفته به همه راه کارها آشنا شده بود طوری که به قول خودش همه را سرکارگذاشته بود و همه او را استاد خطاب میکردند . مسئله دوش و مسواک و حتی سیگار را کریم به سرعت حل کرد .

من معتقد نیستم که ملتی یا قومی برتر یا بدتر است . انسان مجموعا محصول شرایط است . انسان تشکیل شده از مجموعه ای از نقطه چین به طول مثلا 100 سال ؛ که از نظر تاریخی و سیاسی واجتماعی نقاط با حال و خنده داری هم یحتمل دارد . طیف روشنفکر ایرانی هجرت شده بعد از تحولات 1357 ، عملا تمام نقاطش با حال و خنده دار است . شاید به دلیل اینکه طیف روشنفکرایرانی بیشتراز بقیه های موجود درجهان در خودش گیروپیچ دارد . مسیر طی شده تاریخی جامعه ، به افراد هویت میدهد و افردا جامعه را تعریف و یا میسازند . روشنفکر افغان و طبعا جامعه اش به آرامی و سبک جلو میرود و روشنفکر ایرانی به سرعت و با سنگینی فرو میرود . روشنفکرافغان حرکتش از ساده به پیچیده است و روشنفکرایرانی برعکس . به قول دوستی شاید دلیلش تخلیه قدم به قدم تاریخی جامعه و روشنفکر افغان است که به شکل فتیله های کوچک انفجاری عمل کرده وحالا سبک است . روشنفکر ایرانی مثل تفنگ سرپر به انباری باروت تبدیل شده که هیچوقت درزمان مناسب عمل نکرده است . به همین دلیل روشنفکرافغان عمدتا یک شبه کمونیست نمیشود و یا بالعکس . مسیرش را به شکلی طبیعی طی کرده و میکند . ولی جنس ایرانی یک شبه عوض میشود . با امام حسین و مارکس و لنین وامام علی جمله سازی میکند. به تاریخ سیاسی ایرانی نگاهی کنید….کم نداریم کمونیستی 2 آتشه که یک شبه مذهبی شد و مذهبی 9 آتشه که نصف شبه کمونیست شد ! و یا موجوداتی که همیشه همه چیز بودند ! دلیل هم ندارند ، یعنی تشخیص نمیدهد که چرا باید اینطور باشد و این ژن معیوب ناشی از چیست ؟

روزی که کریم درزندان اربیل گفت : اینجا تنها جایی است که نباید خودت باشی تا حداقل مشکلاتت بیشترنشود و یا حل شود…. نمیدانستم که منظور از اینجا ، فقط زندان کردستان عراق نیست . درهمین غرب مثلا آزاد هم اغلب نگاهها درمیان روشنفکر ایرانی همان وزن و مفهوم زندان اربیل را دارد و با همان معیارها عمل میکند . فقط ظاهرش شیک تر و کلمه هایش مودبانه است . یعنی مجموعا “خود بودن” مشکل ساز است . ولی اگر در ایسمی یا هواداری و شیفته تاج و تخت و عمامه ای وسبزی و سرخی بودی موضوع حتما کم یا زیاد فرق فوکوله !

ما روشنفکران و فرهیختگان ایرانی ، با تمام داشته ها و پس انداز فرهنگی مان با وزنی سنگین به جلو نمیرویم ، ما سالهاست فرو میرویم .

اسماعیل هوشیار