سخنی چند برچرند گويی ها و دروغ پراگنی های توهين…

عبدالواحد فيضی (پيرامون تأسيس حزب دموکراتيک خلق افغانستان وسقوط حکومت جمهوری…

جرگۀ طالبان

رسول پویان جرگۀ طالـب بـرای سـر بـریـدن دایر است چونکه درکشتار مظلومان…

هر ذرهء خاکت وطن!

امین الله مفکر امینی 2022-40-07 ای مـیـهن زیبـــا، ای مٌلــک نیاکــــانم خاک…

نشست عالمان یا کوبیدن آخرین میخ بر دریچهء آرزو های…

نویسنده: مهرالدین مشید در حاشیهء نشست بی معنا و استخباراتی عالمان…

سیاست، علم و هنر مبارزه طبقاتی برای ایجاد بهشتی سکولار…

آرام بختیاری زندگی گلی است که در عشق ریشه دارد. سیاست یعنی…

جرگه ی مردانه ی طالبان ، افغانستان را بیشتردرباتلاق غرق…

     نوشته ی : اسماعیل فروغی      طالبان مطابق نقشه ی…

تصفیهء قومی مرحلهء دوم جنگ آی اس آی در شمال…

نویسنده: مهرالدین مشید پس از تمرد مولوی مهدی یکی از فرماندهان…

سخنی چند برچرند گويی ها و دروغ پراگنی های توهين…

عبدالواحد فيضی (پيرامون تأسيس حزب دموکراتيک خلق افغانستان وسقوط حکومت جمهوری…

نوای اهالی زمین لرزهء پکتیکا!

امین الله مفکر امینی 2022-24-06! زخـــم دیگری زد بر پیکرما، زمین…

گزیده‌هایی از مقالهٔ لنین دربارهٔ «امپریالیسم و نفاق در سوسیالیسم»

برگرفته از : مجموعه آثار لنین به زبان انگلیسی، جلد ۲۳،…

زمانه ما

نوشته نذير ظفر زنده گى بر خلق زندان گشته است عمر ها …

مشکل زبان در تعریف "ملت و خلق".

آرام بختیاری ملت شامل خلق هاست، یا برعکس؟  آیا خلق و ملت…

ترجمه داستان «کفش‌های خوشبختی»

نویسنده «هانس کریستیان آندرسن»؛ مترجم «اسماعیل پورکاظم» 1- سرآغاز: جشن بسیار بزرگی…

استبداد قومی طالب

رسول پویان بــرو طـالـب مــده آزار ما را مکن ازقوم و دین…

روز وصل

 نوشته نذير ظفر  ميرسد روزيكه بگشايي نظر بر سوى دوست من يقين دارم معطر ميشوى از بوى دوست از خوشى خود را كنى گم مست در آغوش او بهتر از خلد برين  باشد   برايت كوى دوست كوثر  و    ساقى    و  جنت از طرب يادت رود لذتى   ايد   برايت    جانفزا    از روى دوست تار و   پودت   نغمهِ   عشرت   نوازد    بيكران  از  نوازش  هاى دل    انگيز در پهلوى دوست  دست   اقبالت   ظفر گيرد به   لطف   كردگار تاشوى  خوشبخت دايم از رخ نيكوى دوست

به‌مناسبت سالگرد اعدام سعيد سلطانپور، شاعر انقلابی!

بهرام رحمانی bahram.rehmani@gmail.com  از آغاز برقراری حکومت اسلامی ایران، سانسور و اختناق،…

مقاومت یا قیام آزاد یبخش ملی ؟

     نوشته ی : اسماعیل فروغی      اینکه طالبان یک گروه تندروِدینی ،…

سخنی چند برچرند گويی ها و دروغ پراگنی های توهين…

عبدالواحد فيضی (پيرامون تأسيس حزب دموکراتيک خلق افغانستان وسقوط حکومت جمهوری…

جغرافیای نظامی مقاومت؛ تمامیت خواهی طالبان و باغی خواندن مخالفان

نویسنده: مهرالدین مشیدجبههء مقاومت نمادی از خشم مردم افغانستان در…

تحریف آیات و جو سازی دروغین در بینش‌های اسلامی

قسمت اول طالبان با عنوان امارت اسلامی ، نظامی قومگرا در…

«
»

ترسيم خط روشن با مماشات و محافظه كارى (قسمت چهارم)

شباهنگ راد

سربلند: رفيق شباهنگ، میخواهم وقفهای در اين گفتگو داشته و پاسُخ سئوالاتی از خوانندگان اين گفتگو را از تو بپرسم. در دُور قبلی گفتگوهایمان، خوانندگان به دو مورد برخُورد كرده بُودند كه علاقمندم نظرت را در آن خصوص بدانم. شخصی بنام محسن معتقد بود امروز ما با پديدهای به نام “اسلام سياسی” روبرو هستيم كه هيچ تجربه تاريخی در برخُورد به آن در گذشته وجود نداشت. يعنی ما هيچ آثار مكتوبی نداريم كه به اينموضوع پرداخته باشد. و حالا در مقابل اين پديده چه موضعگيری باید داشت بخصوص اينكه اسلام حداقل در شعار خود را مخالف نظم فعلی جهان میداند.

سئوال دوّم هم از سوی غلام مطرح شده بُود که به نقش تجربیات تاریخ جنبش کمونیستی در جهان برمیگردد. او معتقد است که در دُورهای رهبران پرولتاریا با جمعبندی تجربیات قبل از خود توانستند ایدههای نوینی را خلق کنند، اما ما در دُوره خود جمعبندی مشخص از گذشته و شکست تجربیات سوسیالیسم در جهان نداریم. نظر تو چیست و آیا تو جمعبندی در خصوص تجربیات گذشته در عرصه بین المللی داری؟

شباهنگ: اگه بخواهم در پاسُخ به سئوال اوّل، از بحث ریشهای و توضیح پیدایش تاریخی اسلام بدُور بشم و با مفولۀ امروزیای بنام “اسلام سیاسی” که ابداع کنندۀ اون، حکمت در جنبش ایران بُود، برخُورد بکنم، باید بگم که مگه ما اسلام غیر سیاسی هم داریم که امروزه یکی از وظایف کمونیستها مبارزه با “اسلام سیاسی” هستش؟ یعنی اینکه میخواهم بگم اسلام داره در تمامی شئونات زندگی مردم، در سیاست دخالت میکنه و داره به نیازهای فعلی سرمایه در کشورهای متفاوت پاسخ مثبت میده. ما نمونه اینرو داریم در خیلی از جاها میبینیم. مازاد بر اینها مگه بهغیر از اینه که بورژوازی و امپریالیسم برای تداوم منفعت و حاکمیتشون دو ابزار دارند؟ یکی استفاده از سرکوبِ عریان و خشن هستش که بوسیله نیروهای مسلحاش داره علیۀ مردم بکار میگیره، و یکی دیگه هم سیاست و ایدئولوژیه. این روش رو هم داره از طریق ارتباطات جمعیاش، روشنفکران دستپرودۀ خود، فیلسوفها و … مورد استفاده قرار میده و داره میلیونها نفر را در جهل و نادانی نگه میداره.

در هر صورت کسانیکه دارند “اسلام سیاسی” را از مناسبات استثمارگرانه حاکم بر دنیا جدا میکنند. در درجۀ اوّل باید از نظر زیربنائی تفاوت ماهوی اونو با نظامهای سرمایهداری نشون بدهند، و در ثانی ثابت بکنند که سیاست اونها در خدمت به نظامهای امپریالیستی نیست. باید نشون بدهند که نزاع و جنگ و دعوای اینها، بر سر منافعی دو طبقۀ متضاد است. یعنی باید نشون بدهند که در درونِ ایدئولوژی سرمایهداری، ما نمیتوونیم شاهد بروز چنین سیاستهایی یعنی تحمیق تودهها بوسیله اسلام باشیم. این دیگه ما نیستیم که داریم میگیم. یعنی اسلام خودش داره، بروشنی و با عریانی تمام میگه به همان دلیلی که پنج انگشت یکدست برابر هم نیستند، انسانها هم در نوع زندگی و … در درون جامعه هم نمیتوونند بطور مساوی و برابر زندگی بکنند. در واقع داره بر وجود جوامعی طبقاتی صحه میزاره و خواهان قوام اون چیزیه که جهان سرمایهداری میخواد.

فکر میکنم که اگه از نظر زیربنائی هم بخواهیم بهش نگاهی داشته باشیم، کمتر کسی استکه بخواد اونو در خدمت سرمایه ندونه. امّا از نظر سیاسی، برداشتهای متفاوتی وجود داره که یک عدهای دارند اسلام را بعنوان ایدئولوژی متضادی که در مقابل سرمایه قرار داره، به بیرون معرفی میکنند. یا اینکه دارند اون بهعنوان یک آلترناتیویی که در مقابل سرمایه قرار گرفته است توضیح میدهند. نظرم اینه که اسلام را باید در درون سرمایه دید و نه در مقابلش. اختلافشون بر سر حکومتداری و ادارۀ زندگی مردم به سبک خودشونه. میخواهند قوانین خودشون بمرحلۀ عمل در بیآرند. برای روشن شدن بیشتر نظر خودم باید بگم که شما در جوامعای مثل

ایران، عربستان و … دارید چه چیزهایی را مشاهده میکنید. این دُرسته که ما در گذشتۀ دُور با چنین پدیدهای و به این گسترده، روبرو نبُودیم ولی نبُود اون نباید اینگونه تلقی و یا استنباط بشه که ایدئولوژی دیگهای است که داره در مقابل سرمایه قد علم میکنه.

کسانی که دارند امروزه “اسلام سیاسی” را از سرمایه جدا میکنند و یا دارند در معادلات سیاسی امروزی پروندۀ دیگهای برایش باز میکنند، در حقیقت دارند اینرا بهعنوان تفکری در مقابل طبقات حاکم توضیح میدهند، بدون اینکه بخواهند رابطۀ اون با طبقات سرمایه بهطور عملی به حساب بیآریند، و یا اینکه بخواهند توضیح بدهند که “اسلام سیاسی” هیچ فرقی با دیگر اشکال حکومتی سرمایهداری نداره. بنابراین نباید در توضیح سیاسی این مسئله، تاکید میکنم در توضیح سیاسی این مسئله دچار انحراف شد و اینها را خارج از کادر سیاستهای امپریالیستی به حساب آورد.

بههرحال رفیق عزیز چون اوّلین باره که دارم در این مورد نظر میدم، همانطوریکه در بالا گفتم نباید با استفاده از چنین واژههایی سعی کرد تا “اسلام سیاسی” را بعنوان آلترناتیوی حکومتیِ مقابل سرمایهداری تعریف کرد و یا اینگونه القاء نمود که رژیمهایی همچون رژیم جمهوری اسلامی، عربستان و .. و یا نیروهائی مثل القاعده، حماس و …. یک طرف هستند و سرمایهداران جهانی در طرف دیگه. یا اینکه یک وظیفۀ جداگانهای برای خود قائل شد و یا اینگونه وانمود کرد که “اسلامی سیاسی” خطرناکتر از مثلاً فلان حکومت سرمایهداریست. من فکر میکنم که بهترین توضیح اینه، که اینها را هم باید در همان ردیف قرار بدهیم و صرف اختلافشون بر سر حکومتداری را نباید به پای یک قطب، تحت عنوان “اسلام سیاسی” نوشت.

میخواهم بگم که حکایت این واژه در مفولههای سیاسی چیزی جز اضافه کردن کلمۀ کارگری پشت کمونیست نمیباشه. مگه ما کمونیستی را سراغ داریم که نخواهد بگه من دارم از منفعت طبقۀ کارگر حرکت میکنم. کمونیزم اساساً با منفعت طبقاتی کارگران گره خُورده. مگه اینکه بخواهیم با اضافه کردن پشت اسم خودمون با یک “ایسم” بگیم که این از تبار دیگهای هستش!!!

در پاسخ به سئوال دوّم باید بگم که من شخصاً جمعبندی مدون شده و یا جمع و جوری در خصوص عرصۀ بینالمللی ندارم. فکر میکنم که کار یک نفر و دو نفر، و یا کارِ یک سازمان و دو سازمان نیست. واقعاً بررسی این موضوع نیازمند اینه که شما با دنیای کمونیستی بطور واقعی و عملی ارتباط داشته باشی. موقعیت اونها را بدونی. نیروهای درون اون را به شناسی. بر تفکراتشان آشنا باشی و … اونوقت بخواهی یک جمعبندی از اوضاع جنبش کمونیستی جهان ارائه بدهی. بدون این راستش را بخواهید بیمعنی و بیمحتوا خواهد بود. یعنی میخواهم بگم که این حجم کار بسیار گسترده است و نیازمند سازماندهی و ارتباط میباشه.

ولی جدا از اینها یک چیز روشنه و اون اینه که رهبران پرولتاریای جهان با بررسی و نگاه عمیقشون به گذشته توونستند ایدههای نوینی را خلق کنند. در این شکی نیست. بیدلیل هم نبود که منجر به انقلاب در این منطقه و اون منطقه، در این قاره و یا اون قاره شده. شنیده و خواندهایم که اون تحرکات و بررسی و ارائۀ راهحلهای جدید توونست دنیا را به دو نیمه تبدیل بکنه. این هم درسته که ما امروزه با افرادی همچون مارکس، انگلس، لنین، مائو و .. روبرو نیستیم. ولی یک چیز را با صراحت و قاطعیت میشه گفت و اون اینه که ما از گذشتۀ خودمون آگاهیم، یعنی شکستها را با پوست و گوشت خودمون لمس کردهایم، ولی متأسفانه از اونها هم نتوونستیم درس بگیریم و دُرستیها را در عمل جایگزیناش بکنیم. جنبش کمونیستی جهانی – که منظورم نیروهای موجود در درون هر کشوری میباشه – در عرصۀ جهانی نیاز دارند که بعد از به انحراف کشیده شدن کمونیزم و عقبنشینیشان توضیحاتی بدهند. در این حرفی نیست. ولی فکر میکنم که مهمتر از اینها، دنیا به انسانهایی نیازمنده، که بُرش و قاطعیت لازمۀ یک کمونیست را داشته باشند و بتوونند به اون چیزی که باور

دارند را در مقابل سرمایه و آنهم بطور عملی نشون بدهند. باید بدونند که کمونیزم، سرمایه را از پشت دُور نمیزنه و به این وسیله به حاکمیت پرولتری دست نمییابه، بلکه میبایست قاطعانه، رو در رویش قرار بگیره و با جنگ و گریز و سر آخر با قدرت تودهای و بدون مماشات حاکمیت را از آن خودش بکنه.

من میخواهم برای روشن شدن هر چه بیشتر نظرم، به مسئلۀ مشخص خودمون یعنی ایران اشاره بکنم که میشه ازش یک نتیجهای گرفت. ببنیید جنبش کمونیستی ایران – حالا هر اسمی را که بخواهید رویش بگذارید – شکست را دیده، یعنی خودش در این شکست دخیل بوده، خون داده، مصبیتها را دیده. حتی نتوونسته از موقعیت بوجود آمده استفادۀ دُرست بکنه، نتوونسته تودهها را سر و سامان بده. حتی مهمتر از اون اینکه نتوونسته نیروهای اعتقادیشو حفظ بکنه. آیا میشه گفت دلیل اینکار این بُوده که جمعبندی نداشته؟ آیا میشه گفت که راه برایش مشخص نبُود؟ واقعاً باید به این فکر کرد مثلاً جنبش کمونیستی ایران میخواد چه راه نوینی را کشف بکنه؟ مگه اونیکه داره این حرف رو میزنه، درد امروزی را در بی راهی میدونه؟

براستی رفیق سربلند گرامی نمیخواهم سئوال را با سئوال پاسخ بدهم، آیا شما جریانی و – حتی فردی – را سراغ دارید که جمعبندی خودشو از انقلابات و ار نتایج اونها نداشته باشه؟ نه تنها همه دارند و حتی پا را فراتر ار این هم گذاشتهاند – که باز هم اشکالی در این نمیبینم – و علت ایستایی و یا به شکست کشیده شدن انقلاب شوروی را دارند به سیاستهای لنین و استالین ربط میدهند. یعنی در واقع میخواهم بگم که یکی انقلاب شوروری را قبول نداره، یکی انقلاب چین را “دهقانی” میدونه، یکی مائو را داره رد میکنه و یا اینکه امروزه یکی را دارند مارکس زمانه معرفی میکنند!!!!

من فکر میکنم که مشکل، اینها نیست. میدونید چرا اینو میگم. به این دلیله که همۀ نیروهای موجود در درون جنبش کمونیستی – تاکید میکنم نیروهای موجود در درون جنبش کمونیستی – همهشون جمعبندی خودشون از همه چیز دارند. حالا شاید شُسته و رُفته نباشه ولی هر یک از اونها دارند در تمامی عرصهها، راجع به منطقه، جهان، نظر میدهند. در درون خودشون هم برنامههای انقلاب را تدوین کردند و دارند میگند که برنامۀ ما تنها برنامۀ انقلاب است و دارند میگند ما تنها جریان پرولتری در ایرانیم!!! شبانه روز هم دارند رویش تبلیغ میکنند که راه ما بهترینه و همه را دارند فرا میخوونند به سمت سیاستهاشون. اگه در این میان “خدای” ناکرده و زبانم لال، یکی پیدا بشه و بخواد سیاستهاشون را به نقد بکشه با هزاران اتهام، افتراء، توهین و .. مواجه میشه. پس اونهایکه فکر میکنند که اگه ما یک جمعبندی داشته باشیم قضیه حل میشه، باید در برخُوردها و در کردارشون نسبت به دیگران نشون بدهند و در این جدلها، سیاست حق بجانب را انتخاب نکنند و بدنبال کشف حقیقت باشند. باید بگه که من در دُورۀ مطالعه و تحقیق هستم و نمیتونم مثلاً راجع به فلان موضوع، نظری بدهم. ولی متأسفانه در عمل ما با این رفتار و کردار روبرو نیستیم. داریم عکسشو میبینیم. من بحث فردی در این زمینه با کسی ندارم. دارم اون چیزی که دور ماها را احاطه کرده و فضای اصلی ما را داره تشکیل میده، توضیح میدهم. فضا بهغیر از این نیست و رفتارها هم به غیر از این چیزی که میگم، نیست.

بههرحال بر خلاف ارزیابیهای موجود، که دلیل رو داره در نبُود جمعبندی، در عرصۀ جهانِ کمونیستی و متعاقباً در فقدان راههای نوین میبینه، من همانجوریکه در بالا گفتم، درد امروزی را در فقدان بُرشمون میبینم. یعنی اینکه هر نیروی موجود در درونِ جنبش کمونیستی در هر کشوری، به هر میزان و تعدادی، باید با تمام وجود و با دل و جان برای تحقق آرمانهایشون با طبقۀ حاکمه مبارزۀ قاطعای را شروع بکنند. کاری که سرمایه و آنهم بطور قاطعانه در مقابلش گذاشته. اونوقت مطئمن باشید که زمینههای تغییر را گام بهگام مشاهده خواهیم کرد.

باید دونست که کمونیست با مماشات و محافظهکاری خط و مرز روشنی داره. در یک کلام میخواهم بگم که بزرگان پرولتاریا، راه را نشون دادند و در مقابل همهمون گذاشتند. ماهیت طبقات، پیگیری و نا پیگیریهاشون، وظیفۀ طبقۀ بالنده و آلترناتیو حکومتی را توضیح دادند، شیوهها و متدها را در مقابلمون گذاشتند، فقط باید اونها را بر اساس مختصات هر کشوری بکارش گرفت، و همچنین بایستی بهمعنای واقعی کمونیست را در رفتار با دیگران نشون داد و دوست و دشمن را بخوبی شناخت.

سربلند: رفیق شباهنگ. ممنون از توضیحات کاملی که دادی. راستش اختلافی با این نظراتت ندارم که اینو یک ضعف جدی در این گفتگو میدام. من هم نمیتوونم فقط بصرف یک گفتگو ژستی را بگیرم که بهش اعتقادی ندارم…… حالا میخواهم از بحث تئوریک فاصله گرفته و کمی این صحبت را بروزش کنیم…… تو مدتهاست که داری مینویسی. چند سالی میشه که بسیاری حداقل با نام شباهنگ راد آشنا هستند و دیدگاه هاش را میشناسند. در آن دُوران این سئوال مطرح بود که این شباهنگ کیه؟ چه سابقهای داره و این دست سئوالات….. در یک مقطعی زبان نوشتاری ات تغییر کرد. دیگر خودت را جمع می بستی و میگفتی “ما”. بعبارتی و بطور آشکار گذشتۀ مبارزاتیات را شناساندی. حالا دیگه میدونیم شباهنگ راد از فعالان چریکهاى فدايی و ارتش رهائیبخش خلقهای ایران بُوده. اما سئوال اینجاست که چه شده به این زبان رسیدی؟ چطور این ضرورت را حس کردی که حالا باید از گذشته بصورت مستتدل حرف بزنی؟ آیا تحمیل نبُود؟ آیا فشارها و شایعههایی که خوب میشناسیمشون سبب این واکنش نشده بود؟

شباهنگ راد: بگذارید یک چیز را صادقانه بهتون بگم. من قصد نداشتم بر اساس متدِ خارج از کشور حرکت کنم. این موضوع را تا حدودی در زیر نویس “آنچه ما کردیم” (*) توضیح دهم. قصد نداشتم که خودم را با گذشته معرفی کنم. منطق من در این بُود که با موضعگیریهای حال میشه خودتو معرفی کنی و بعبارتی میشه به خط و خطوط آدمی پی بُرد. اگه چه میدونستم این امر از چند زاویه میتوونه ایراداتی داشته باشه و همچنین سئوالاتی را در ذهنها بوجود بیآره. میدونستم که در آینده هم میخواهم به گذشتۀ خود هم نگاهی داشته باشم. یعنی اینها از همان زمانیکه میخواستم کار فردی را شروع بکنم باهش مواجه بودم. همواره اینگونه فکر میکردم که نمیشه صرفاً نشست و به نقد گذشته پرداخت و بعد از اون به مسائل متفاوتی که بطور روزانه ما باهش درگیر بودیم برخُورد کرد. هستند کسانیکه به چنین تفکری پای میفشارنند و تاکیدشون بر اینه که ابتداء میبایست نسبت به کاستیهای کار گذشته آشنا شد و بعد کار را شروع کرد. ولی من همواره بر اینموضوع اصرار داشته و دارم که باید هر دو کار را با هم به پیش بُرد. علیرغم چنین واقعیاتی از این و از اونور هم میشنیدم که، باید اعلان بکنم که از کدوم گذشته دارم میآم و حامل کدوم چارچوبۀ فکریم. بههرحال علیرغم آشنائی به چنین مواردی، کار فردی را بدانگونه که در بالا توضیح دادم، شروع کردم و در کنارش هم هر از چند گاهی، یک نقدهایی هم نسبت به تفکر جریانی که در گذشته بهش تعلق داشتم را به روی کاغذ میآوردم که طبیعتاً نمیتوونست با مزاج سیاسی جریان گذشتهام سر سازگاری داشته باشه.

بههمین دلیل و به اشکال متفاوت میدیدم که دارند از خودشون انعکاسات بنابجائی نشون میدهند. یعنی اینکه میدیدم به انحای گوناگون دارم مورد اتهام و افتراء کسانی قرار میگیرم که سالها در کنارشان بُودم. میدیدم که علیرغم آشنائی شخصیشان، دارند سعی میکنند تا اذهان بعضی از افرادی را که از گذشتۀ من نا آشنا هستند رو منحرف، و در دنیای بیرونی منو بهعنوان یک عنصر “تودهای”، “اکثریتی” و سر آخر “مأمور وزارت اطلاعات” معرفی میکنند. ایکاش این مسئله را در درجۀ اوّل با نقد تئوریک – سیاسی، نشون میدادند و در درجۀ دوّم اون ارتباطات را، رو میکردند تا همگان به حقانیت نظر و حکمشان پی ببرند. البته بکارگیری این روش

و متد در درون نیروهای سیاسی امر عجیب و غریبی نبُوده و نیست و مطئمنم که همچنان با چنین تفکر و صدور حکم بدون استدلال مواجه خواهم بُود

در چنین اوضاع و احوالی بُود که صلاح را در این دیدم، تا نقد گذشتۀ تشکیلات را، که در حقیقت نقدی خودی و فردیست را بجلو بیاندازم و کمی روشنتر، معرف خودم باشم و نگذارم تا خواننده از لابلای نوشتههایم به گذشتهام پی ببره. دلائل من چیزی بهغیر از آنچه در فوق بدان اشاره کردم، نبُود. در همین جا لازمه تاکید بکنم که برخُوردهای بغایت ناسالم و تخریبی این افراد بیتأثیر در سرعت بخشیدن نقد و بررسی گذشته نبُود. دیدم که دارند بیپرنسیبی را به اوج خود میرسانند؛ دارند تمام ارزشها را بخاطر مصالح و منفعت حقیرشان لگدمال میکنند و پایبند به هیچ سُنت صحیحای نیستند. البته تصورم بر این بُود که با اعلان موقعیت سیاسی – تئوریک گذشتهام، ابعاد این مسئله کاهش پیدا خواهد کرد؛ امّا این تصور نمیتوونست با واقعیات وجودی این افراد همخوانی داشته باشه. چگونه میشه جریانی که سیاست بیپرنسیبی را در مقابلاش گذاشته، بخواد ازش فاصله بگیره؟ مگه میشه جریانی که حتی حاضر نیست واقعیات وجودی خودشو توضیح بده، بخواد تحمل نقد دیگران را بهر حد و میزانی داشته باشه؟ مگه امکان داره یکی بیآد و بخواد سیاستها و یا توانائیهای “رهبر”یشون را زیر سئوال ببره و با اتهام بیپایه و بیاساس مواجه نشه؟ پرداختن به نظر اونها یعنی عبور از خط قرمز؛ عبور از خط قرمز هم، یعنی “هر که با ما نیست بر ماست”.

بههرحال چنین رخداد تأسفبار و برخُوردهای ناشایست فقط و فقط توونست انجام بررسی گذشته را بجلو بیاندازه، نه اینکه بخواد بهعنوان عامل اساسی این کار تلقی بشه.

اضافه بر اینها باید بگم شما دارید دُرست میگید و تا آنجائیکه به کار جمعی من با جریانات سابق بر میگردهٍ من همواره دارم از “ما” صحبت میکنم. چرا که فکر میکنم من هم بهعنوان یک عنصر در بروز چنین وضعیتی مقصرم و در پایهریزی سیاستهای نادُرستاش و آنهم در عرصههای متفاوت دخیل بُودم. بنابراین لازمه تا در این میان نقد خودم را داشته باشم. این گفتهها در حقیقت نقد خودیست ولی از آنجائیکه قدرت فکری آدمها بسیار و بسیار پائین هستش و تشکیلات را در افراد میبینند، بنابراین با هر گونه نقد و بررسیای که مواجه میشند فکر میکنند، که دارند “اتوریته” و “ابهت” سیاسیشون را زیر سئوال میبرنند. بههمین دلیل استکه دارند شتابزده و هراسان بهمیدان میآیند و سعی میکنند تا فضا را آلوده و شخصیاش کنند تا اصل مسئله کمرنگ و یا بیرنگ بشه. در حقیقت و در تجربه به اثبات رسیده که بقول معروف تا مادامیکه “پا رو دُمشون نزاری” کاری بهت ندارند. بمحض اینکه از درِ مخالفت و آنهم بههر میزان و سطحی بر آیی، باید منتظر بازی بینظم و ترتیب و مملو از تنه و لگد زدنهایشان باشی. بهعبارت واقعی یعنی اینکه خودت رو وارد میدانی کردی که در آن چیزی جز فحش و ناسزا و .. عایدت نخواهد شد. فکر میکنم که دیگه نیازی به بر شماری فاکت در این زمینه نیست. این به پرنسیبِ عملی و روتینِ همۀ سازمانها و جریانات تبدیل شده. میبینیم که بهیچوجه تحمل کوچکترین مخالفی را ندارند. دلیلاش هم در عدم باوریِ عمیقشون به مبارزۀ ایدئولوژیکه. همه دارند میگند که مبارزه ایدئولوژیک برای پویائیست، ولی در عمل سیاست طرد و تخریب را دارند در پیش میگیرند. تعبیرشان از مبارزۀ ایدئولوژیک فقط و فقط تعریف و تمجید از “رهبر”یشون هستش. کار را بجائی رسونند که یک عضو مرکزیت داره، از همردیف خودش تعریف و تمجید میکنه. این سیاستِ مریض، وجودِ همه را گرفته.

درهرصورت همۀ حرف در اینه که باید پذیرفت، فضا همینه و دو راه در مقابلات قرار میگیره. یا اینکه کاری بکار دیگری – منظور برخُورد سیاسی، تئوریک – نداشته باشی و سرت را بزاری پائین و بکار تعیین شده و بی درد سر خودت ادامه بدهی، و یا اینکه پیه خیلی چیزها را به تنات بمالی و بدون تهمتهای این و آن در جهت

دُرستیها و آرمانهایت گام بر داری. کار آسانی نیست. ولی میدونم که عقب نشستن هم کار صحیحی نیست. اگه بخواهی این سیاست را، یعنی سکوت، بیتفاوتی و عقبنشینی را انتخاب کنی، در واقع هم به خواست بنابجا اونها تن دادی و هم داری خودت با دستان خودت سانسور، و ارزشهای انسانی را لگدمال میکنی.

ادامه دارد

ژوئن 2022