فضیلت سیاسی و افغانستان

در نخست بدانیم٬ ماکیاولی در شهریار و گفتارها٬ در واقع…

بهای سنگین این خاموشی پیش از توفان را طالبان خواهند…

نویسنده: مهرالدین مشید طالبان بیش از این صبر مردم افغانستان را…

گلایه و سخن چندی با خالق یکتا

خداوندا ببخشایم که از دل با تومیخواهم سخن رانم هراسانم که…

(ملات گاندی در مورد امام حسین

باسم تعالى در نخست ورود ماه محرم و عاشوراء حسينى را…

جهان بی روح پدیداری دولت مستبد

دولت محصولی از روابط مشترك المنافع اعضاء جامعه می باشد٬ که…

ضانوردان ناسا یک سال شبیه‌سازی زندگی در مریخ را به…

چهار فضانورد داوطلب ناسا پس از یک سال تحقیق برای…

پاسخی به نیاز های جدید یا پاسخی به مخالفان

نویسنده: مهرالدین مشید آغاز بحث بر سر اینکه قرآن حادث است و…

طالبان، پناهگاه امن تروریسم اسلامی

سیامک بهاری شورای امنیت سازمان ملل: ”افغانستان به پناهگاه امن القاعده و…

  نور خرد

 ازآن آقای دنیا بر سر ما سنگ باریده عدوی جان ما…

عرفان با 3 حوزه شناخت/ ذهن، منطق، غیب

دکتر بیژن باران با سلطه علم در سده 21،…

شکست مارکسیسم و ناپاسخگویی لیبرالیسم و آینده ی ناپیدای بشر

نویسنده: مهرالدین مشید حرکت جهان به سوی ناکجا آباد فروپاشی اتحاد جماهیر…

سوفیسم،- از روشنگری باستان، تا سفسطه گری در ایران.

sophism. آرام بختیاری دو معنی و دو مرحله متضاد سوفیسم یونانی در…

آموزگار خود در عصر دیجیتال و هوش مصنوعی را دریابید!

محمد عالم افتخار اگر عزیزانی از این عنوان و پیام گرفتار…

مردم ما در دو راهۀ  استبداد طالبانی و بی اعتمادی…

نویسنده: مهرالدین مشید افغانستان سرزمینی در پرتگاۀ ناکجاآباد تاریخ مردم افغانستان مخالف…

ترجمه‌ی شعرهابی از دریا هورامی

بانو "دریا هورامی" (به کُردی: دەریا هەورامی) شاعر، دوبلور و…

تلویزیون حقوق ناشر یک اندیشه ملی و روشنگری 

نوشته از بصیر دهزاد  تلویزیون حقوق در پنجشنبه آینده،  ۱۱ جولای، …

افراطیت دینی و دین ستیزی دو روی یک سکه ی…

نویسنده: مهرالدین مشید در حاشیه ی بحث های دگر اندیشان افراط گرایی…

د مدني ټولنې په اړه په ساده ژبه څو خبرې

 زموږ په ګران هېواد افغانستان کې دا ډیر کلونه او…

از پا افتادگان دور جمهوریت

در خارج چه میگویند ؟ انهاا طوری سخن میرانند که افغانستان…

آیا طالبان آمده اند ، تا ۳۴ ملیون شهروند افغانستان…

نوشته: دکتر حمیدالله مفید. بزرگترین دشواری که در برابر جهان اسلام…

«
»

مقالات جاويد

بخش دوم

شایستن و بایستن(*)

 

موضوع این مقاله قاعدۀ استعمال مصادر توانستن ، یاراستن، شایستن، بایستن، خواستن و دانستن است. این مصادر درمواردیکه به عنوان فعل معاون یا کمکی به کار میروند، غالباً با مصدر یا مصدر مرخم می آیند، مانند: نمی توانم گفت، نتوان رفتن. امروز مشتقات این مصادر با فعل وصفی استعمال میشود. مثلاً، به جای نمیتوانم خورد، می گوییم خورده نمی توانم. گاهی میگوییم ، نمیتوانم بخورم. مقصود  از موضوع مورد بحث ، توضیح همین نکته است و اینکه برای تأیید قول خود نمونه هایی از نظم فصحا را می آوریم. البته درنثر نیز عین قاعده جاری است:

مثال توانستن به عنوان فعل اصلی:

عاشق مشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید

اینست نصحیت سـنایی عاشق مشوید اگر توانید

                                                             (سنايي)

)*(برگرفته از مجله ادب ،سال نزدهم،شماره5-6.

یا بکن آنچه شب و روز همی وعده دهی

یا مکن و عده هر آنچیز که آن نتوانی

( منوچهری)

مثال توانستن به عنوان فعل معاون:

سودا زدة فـــــراق یارم بازیچةدست روزگارم

نتوانم گفت کز  غم دل ایام چگونه می گذارم

( فلکی شیروانی)

سخن درست بگویم نمیتوانم دید

که می خورند حریفان و من نظاره کنم

( حافظ)

من و تو سخن توانیم گفتن من از بیدلی  و تو از بیدهانی

( مکی پنجشیری)

آنچه نتوانند زد آن دیگران برهفت رود

آن نوا، از دست چپ آنماه بریکتازند

( سنایی)

صرصر هجر تو ای سرو بلند ریشه عـــــــمرمن ازبیخ بکند

پس چرا بسته اویم همه عمر اگرآنزلف دو تانیسـت کمند

بیکی جان نتوان کرد سؤال کز لب لعل تو یک بوس بچند

( رودکی)

دوست نزدیک ترازمن بمنست

وین عجب ترکه من از وی دورم

 

چکنم با که توان گفت که یار

درکنار من و من مهـــــجورم

تاند مخفف تواند:

نه هما نا که همیشه ملکی تا ند کرد

آنچه او کرد زمردی به درکستان

( فرخی)

چگونه باشدی از پیچ من بی تا نمی گفتن

که هست از عشق چونان که چونان را جنان دارد

( سنایی)

جمال باتو نتاند شد اربخواهد جفت

بقدر با تو نیارد ز دار بخواهد بر

( فرخی)

بلبلی کرد نتاند به دل مرده دلان

آنکه آن زلف بخم غالیه سای تو کند

( منوچهری)

بدور طاس کس نتوان رسیدن

توان دور فلــــــک بنمودن ازطاس

( سنایی)

کس نثاری کرد نتوانست اندر خورد او

زانکه اشک عاشقانش لؤ لؤ منثور بود( سعدی)

هرگاه این مصدر پیش از کاف واقع شود، فعل تابع آ ن به صورت مضارع می آید:

حلقه بر درنتوانم زدن ازبیم رقیبان

این توانم که بیایم سرکویت بگدایی

( سعدی)

ترسم زنفاق آینه هم زان نتوانم که دم بر آرم

( خاقانی)

با کس نتوانم که بگویم غم عشقش

نه نیز کسی داند این  راز نهانم

( سنایی)

خوی سعدیست نصیحت چه کند گرنکند

مـــــــــشک دارد نتواند که کند پنهانش

سرنـــــتوانم که بر آرم چـــــــــو چنگ

ورچو دفـــــــم پوســــــــت بـــدرد قفا

که تواند که دهد مــــیوه الوان از چوب

یا که داند که برآرد گل صدبرگ از خاک

توان : به معنی طاقت و زور:

به بــــــد روز همــــــــــداستانی نکرد

کـــــــه بازوش با زور بــــــود و تــــوان

( فرخی)

مثال یاراستن به معنی توانستن:

زتو یارســـــــــتن این کار دور است

نه انــــــدک دوربل بسیار دور است

( معروفی بلخی)

اشک حافظ خرد و صبر بدریا انداخت

چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت

(حافظ)

بدست اندرش برق و زیرش براق

کــــــه یاراش پیش آمدن در کجا

( غضائری)

چــــــو اندر تبارش بزرگی نبود

نـــــــیارست نام بزرگان شنود

( فردوسی)

بجان تو که نیارم تمام کرد نگاه

زبیم چشم رسیدن بدان دو چشم سیاه

( فرخی)

از رنج تن تمـــــام نیارم نهاد پی

و زدرد دل بلـــــند نیارم کشید وای

( مسعود سعد)

ازهم نفــــسان مرا چراغی است

زان پیــچ نفس زدن نیارم( خاقانی)

من از رشک قد تو دیدن نیارم

سهـــی سرو آزاده بوستانی

کسی این راز پیدا نیارست کرد

بماندند با درد و رخسار زرد

نیارد شدن پیش گردگزیــــــن

نشنید براه وی اندر کمــــین

( فردوسی)

خورشید را سخی چو تو دانند مردمان

خورشید با تو کرد نیارد برابری

( فرخی)

یارا:

با رخش گل ندانم بچه رونق بشگفت

باقدش سرو ندانم به چــــــه یارا برخاست

کراسلطان سلطانان بمال و جاه بنوازد

به بد کردن برو گـــیتی ندارد زهره و یارا

( سوزنی)

نه دارا داشت این یاراونه اسکندراین زهره

که شاه خسروان دارد زهی زهره خهی یارا

( سوزنی)

 

دانستن به معنی توانستن:
جز این چه دانم گفتن که عنصری گوید

چنین بمــــــاند شمــــــشیر خسروان آثار

( مسعود سعد)

دریغا آن سخن هایی که دانم گفت و نتوانم

و گر گویم ازآن حرفی جهانی رانوان دارد

( سنایی)

راد مردی و مرد دانی چیست

با هنر ترزخلق گویم کیست

آنکه با دوستان بداند ساخت

وانکه با دشمنان بداند زیست

( ترکشی ایلاقی)

او سخن گفت نداند چه گنه داند کرد

گنه آن چشم دژم دارد وآن زلـــــف دوتاه

( فرخی)

هیچ صیقل نکو نداند کرد آهنی راکه بد گهر باشد

(سعدی)

کس نداند گفتگو از کس بدانکی طمع کرد

با چنین فرمان و چندی شغل و چندین دردسر

(فرخی)

همه گوهر و جامه و تاج ها کس آنرا ندانست کردن بها

( فردوسی)

شایستن یا شاییدن به معنی سزا وار بودن ، لایق و مناسب بودن درخور بودن دو مورد استعمال دارد، یکی به عنوان فعل اصلی و ديگر به مقناي فعل معاون يا كمكي جاييكه متعلق به اسم باشد به معناي اصلي و جاییکه متعلق به فعل باشد به معنای کمکی به کار میرود.

اینک صورت های مختلف این دو مورد شرح می شود: به عنوان فعل اصلی درین صورت معنای سزاوار ولیاقت را میرساند . بعضی صیغه های این فعل را با امثله بیان می کنیم و ازپاره دیگر مثالی نداریم.

مثال شایم:

كی خدمت راشایم تا پیش تو آیم

با این سرو این ریش چو پاغنده حلاج

(ابوالعباس مروزی)

که آن خورشید برگردن زعشق او همی سوزد

و هردم شکرمی گوید که سوزش را همی شایم

***

مرا چو پرده درآویختی برین درگاه

هم از برای برآویختن نمی شایم

اگرشایم به  مهرو دوستداری

                  زمن بردار بار گــــرم و خواری( ویس و رامین)

اگرشایم تراچاکر پدیدارم یکی نیکی

وگر نه چون ترا باشد پدیداری کنم فرمان

دردولت شاه چون قوی شد رایم

گفــــــــــــتم که رکاب را ز  زر فرمایم

زرگفـــت مرا که من تراکی شایم

آمـــــد آهـــــــن گــرفت ، هردو پایم

شایی:

همه دشمنی ازتو دیــــدم و لیکن

نگـــــــــویم که تو دوســـتی رانشایی

( فرخی)

وگر طاقت نداری جور مخدوم

برو سعـــــــدی که خدمت را نشایی

( سعدی)

چون ایزد شاید ملک هفت سماوات

برهــفت زمین برفلک و شاه توشایی

( منوچهری)

ای دل تو بدین مفلسی و رسوایی

انصاف بده که عشــق را چون شایی

( مولوی)

ای آنکه ملک هر گز برتو بدل نجوید

ای آنکه خسروی را از خسروان توشایی( فرخی)

مثال شاید:

درحال شادی است شاد باشی شاید

دولت تو خود همان کند که بباید

بخونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید

  که قتلم خوش همی آید ز دست و پنجه قاتل

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید

که بوی خیر ز زهد و ریا نمی آید

( حافظ)

مشودیگر به نزد ویس جادو زن موبد کجا شاید زن تو

(فخرالدین اسعد گرگانی)

نپاید جهان برتو ورپایدی       ازوهر بدی کاید ی شایدی

( ابو شکور بلخی)

شاییم:

گردستۀ گل نیاید از مــــا هم هیمۀ دیک را بشاییم

همچون جگرکباب عاشق جز آتش عشق رانشاییم

( سنایی)

شایید:

حرمت رفیق گیریید تا پيشگاه رابشایید

( تفسیر کشف الاسرار و عده الابرار)

شایند:

بدو گفت برگرد گرد جهان

سه دختر گزین از نژاد مهان

بخوبی سزای سه فرزند من

چــنان چون بشایند پیوند من

( ویس ورامین)

یکی کم بود شاید ازشانزده

بــــــــماند برادر ترا پانزده

که شایند هریک به شاهنشهی

بدیشان بود شاد تخت مهی

( فردوسی)

شایستی:

ازترجمۀ تاریخ طبری:« معاویه باو گفت ( باسما) توبشوی خویشتن نشایستی که نبیرۀ صلعم بود بفرزند من چگونه شایی.»

ازمصدر شایستن مشتقاتی داریم از قبیل شاینده، شاییده، شایست وناشایست به معنی روا و ناروا.

ناشایست وشایست من و تو

بلاست این بیش بایست من و تو

شایانی یعنی شایستگی و شايان به معنی لایق و سزاوار:

چو مغز اندرسرو چون هوش درسر

بجــــــــا ولایق وشایانی ای زن( بهار)

شایانیت:

و آن از دو سبب تواند بود: یکی آنکه طبیعت دراو اثرکند وآن راشایانیت آن دهد که مناسب تر شود مرغذای آن عضو را: تنکسوق نامه ایلخان ، به ا نشای رشیدالدین فضل الله .

وشایسته به معنی لایق و محترم ( در  پشتو به معنای زیبا):

عادل زمانه داری قاهر جهانستان

بایسته پادشاهی شایسته شهریار

ای افتخار مملکت و افتخار عصر

شایسته اختیاری و بایسته افتخار

***

چون سرو سهی قامت شایسته ترازسرو

چون ماه دو هفته رخ بایسته ترازماه

( انوری)

چون فرزند شایسته آمد پدید

ز مـــــــهرزنان دل بــــباید برید

    ( ویس و رامین)

ای هر کفایتی را شایسته وامین

وی هر بزرگی رادرخورو سزا

      (مسعود سعد)

شای ،صیغه امر:

تو بدین ازهمه شایسته تری همچنین باش وهمه ساله توشای

( فرخی)

صیغه نهی از شایستن:

درغم حج بودن اکنون ازادای حج بهست

من بگفتم این سخن گو خواه شایی خوامشای

( سنایی)

و شای به معنی زیب:

امیر زیبی و شایی به تخت ملک و بتاج

همی بباش مراین هردر را تو زیب و شای

( فرخی)

شایستگی:

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی

ملک را درجهان هر روز جشنی بادو نوروزی

شایگان يا شاهگان به معنی شا هوار سزاوار  شاه، هرچیز خوب و نیکو ذخیره مال گنج شاهانه، همچنین شایگان اصطلاح معروف عروض

ابیات پر صنایع دو شیزه منست

بی شایگان و لیک به از شایگان

( رشیدی)

گذشته از آن کار بی مزد و رایگان یعنی بیگار را نیز شایگان خوانند « مفرمای درویش راشایگان. شهید» شاعریکه درکلامش این عیب عروضی دیده میشد فوراً عذر می خواست تا حمل بر جهلش نشود.

انوری گوید:

گرچه بعضی شایگانست ارتوانی باش گو

عفو کن وقت اداوانی ندارم بس ادات

به عنوان فعل معاون:

ازمصدر شایستن سه صیغه آن شاید و شایست و شاییم با مصدر یا مصدرمرخم به کار میرود از سایرصیغه ها مثالی در دست نداریم.

همی شد نشاییم زین بوم رست

که این جــــــای بد زادن مانخست

       ( اسدی)

مثال شایست:

دل شیرویه راشیرین ببایست

و ليــــكن باکسی گفتن نشایست

نخفت ارچند خوابش ببایست

که دربردوستان بستن نـــــشایست

( فخرالدین اسعد گرگانی)

 

مثال شاید:

یرغو برشاه نــــــــشاید بردن

پس غـــــصه روزگار باید خوردن

این کار که پای درمیانش داری

هم روی بدان سرخ کنی هم گردن

( شمس الدین صاحب دیوان)

هرسوالی کزآن لب سیـــــراب

دوش کــــــردم همه بداد جواب

گفمتش جز به شـــب نشایددید

گـــــفت پیدا بود به شب مهتاب

( عنصری)

شاید پس کارخویش بنشستن

لیــــکن نتوان زبان مردم بستن

( سعدی)

سست پیمان دلبری دارم بغایت سنگدل

سنگدل شاید که باشد سرخ پیمان کس مباد

امروز که کلمه شاید را که سوم شخصی مفرد مضارع شایستن است به معنی ادات احتمال شک وظن به کارمی بریم ممکن است در اصل شایدبوده و بعدها جزء دوم را  حذف کرده اند و تنها شاید را به کاربرده اند، به معنی ممکن است، احتمال دارد.

مصدر بایستن یابایدن به معنی لازم بودن  واجب بودن و ضرور بودن است ،این مصدر و مشتقات آن بدو معنی به کارمیرفته است، یکی به عنوان فعلی اصلی درموردیکه متعلق آن اسم می بود و دیگر به عنوان فعل معاون ویا کمکی که درین موردفعلی که تابع آن می بود به صورت های مختلف به کار میرفت. اینک صورت استعمال آن دو را بیان می کنیم:

  1. به عنوان فعل اصلی:

در چنین موارد بایستن معنی لزوم و وجوب رامیرساند. چنانچه، درين شعر فردوسی:

به بربط چوبایست برخاست رود

برآورد مازندرانـــــــــی سرود

که مازندران شهرمن یادباد

همیشه برو بومــــــــش آباد باد

که دربوستانش همیشه گلست

به كوه اندرون لاله و سنبل است

هوا خوشگوار و زمین پرنگار

نه گرم ونه سرد و همیــــشه بهار

نوازنده بلـــــــبل بباغ اندرون

گـــــــرازنده آهو براغ اندرون

 

گلابست گویی بجویش روان

همی شاد گردد زبویــــش  روان

دی و بهمن و آذر و فروردین

همیشه پر از لاله بیــــــــنی زمین

کسی کاندر آن بوم آباد نیست

به کام از دل وجان خود شاد نیست

یعنی  رود را بربط چنانکه لازم بود موافق و هم آهنگ ساخت.

دل شیرویه را شیرین ببایست

ولیکن با کسی گفتن نشایست

( فخرالدین اسعد گرگانی)

دراین موارد لزوم امری یا وقوع فعلی را درزمان ماضی بیان می کند:

اینجا می و نقل وشاهدی هست ولیک

بی او همه هیچ نیست او بایستی

یا:

یکی چنانکه تو در صحبت تو بایستی

ولی چنانکه تواي درجهان کجا باشد

در مواردزير لزوم چیزی یا وقوع فعلی را در زمان مضارع بیان میکند:

آن کس که نباید برمازودترآید

تو دیرترآیی برما چونکه بیایی

( منوچهری)

یعنی کسیکه لازم نیست زود تر می آید و تو لازم استی دیرترمی آیی.

چون آمده ای مرو از یراک

ما را چو دو دیده می ببایی

( سنایی)

گرفتمت که رسیدي بدانچه می طلبی

گرفتمت که شدی آنچنانکه می بایی

( فرخی)

نه، برگ این ندارم، هان خیره می چه باشی؟

نه دست آن ندارم، بین زودهی چه بایی؟

زهمه شاهان امروز که دانی جز ازو

مملکت را و بزرگی و شـــهی را در بايي

( فرخی)

تـــــــو نور دیده روشن دلانی

ازیرادر خـــــورو دربا یی ای زن

( بهار)

 

بد مـــــهر بتی و سنگین یاری

ليكن چو دل و چو دیده دربایی

( فرخی)

دادار جهان مشفق هرکارتو بادا

گرچه ملک الغرب تویی تا ابداما

کورا ابد الدهر جهان دارتوبایی

برتخت خراسان ملک الشرق توشایی

ازمشتقات مصدربایستن که به معنی اصلی به کار رفته صیغه های زیرراداریم، بعضی صیغه های دیگر یا اصلاً به کارنرفته و یا اینکه بما نرسیده است.

بایم:

اکنون این روز رامی دید بایم

تن سیمــــت گشته خاک پایم

( گرگانی)

بد، مهربتی  و ســـــــــــنگدل یاری

لیـــــــکن چو دل و چو دیده دربایی

گرفتمت که رسیدی به آنچه می طلبی

گرفتمت که شدی آنچنان که می بایی

بتو تازه باد این جهـــان کاین جهانرا

چومرچـــــــشم را روشــــنایی ببایی

( فرخی)

بگیتی کام راندن باتو نیکوست

توبایی دربرم با جفت یا دوست

تا جهان راپادشاه بایـــــد همی

پادشه مـــــحمود باد اندر جهان

باید:

آنچه نباید دلبستگی را نشاید.

چه بایدروز شادی گرم خوردن

تن آزاد خود رابنده کردن

آنجا که پیش بینی باید موفقی

    وآنجاکه پیش دستی باید مظفری

( معروفی بلخی)

چمن خوشست و هوا دلکشست ومی بیغش

کنون بجز دل خوش هیچ در نمي باید

درداکه طبیـــــب صــــــبر مـــــی فرماید

وین نفـــــس حریص را شکرمی باید

جهان راشاه فرخ پی چنین باید چنین باید

که خلق عالم اندرسایۀ عدلش بیاساید

بباید:

یکـــــــی مردویرا ببــــــــــاید نخست

که گویـــــــد نیوشیده هارادرست

( ابو المعانی مروزی)

بباید فیلـــــــسوف سخت شیوا

که باشــــــددرسخن گفتن توانا

( ابو شکور)

ببـــــــــاید پیچیدن این کاررا

پــــــذیره شدن  رزم و یپکار را

( لبیبی)

ناز را رویی بباید همچو  ورد

چون نداری گردبد خویی مگرد

زشت باشد روی نا زیبا و ناز

حیـــف باشد چشم نا بینا و درد

( سنایی)

بایند:

که ازهشتــــــاد زن پیشش نبایند

که کــــــمترین ندیمی رانشایند

( ویس ورامین)

الـــــــــحق امنای مال ایتام

همـــــچون تو حلال زاده بایند

( سعدی)

مثالی از چهار مقالۀ نظامی عروضی:

« پس ازنزدیکان او کسانی بایند که  حل و عقد عالم وصلاح وفساد بندگان خدای به مشورت و رای و تدبیر ایشان بازبسته بود».

بایند صفت فاعلی ازبایستن:

ازوبالنده تیر و تیغ  ازو نازنده جام می

ازو باینده تاج وتخت از و تازنده اسپ وزین

( قطران)

بای صیغه امر:

هر نشاطی رابخواه و هرمرادی را بجوی

هروفایی رابیاب و هر بقایی راببای

بایستی:

گدا اگر گهرپاک داشتی در اصل

برآب نقطه شرمش مدار  بایستي

درآفتاب نکردی فسوس جام زرش

چرا تهی زمی خوشگوار بایستی

( حافظ)

همشیه  كفش پلش راکفیده بینم من    

به جای کفش و پلش دل کفیده بایستی

( معروفی)

گر زبان با من ندارد چرب هم نبود عجب

کانچه او رادرزبان بایست درپیراهنست

(سنایی)

نخفت ارچند خوابش می ببایست

که دربردوستان بستن نشایست

جام ازبهر می همی بایست

جسم ازبهر جان همی باید

( انوری)

این زن و مردیکه نفس است و خرد

نیک بایــــــــست بهرنیک و بد

وین دوبایسته دريــــــن خاکی سرا

روز وشب درجنگ و اندرماجرا

( سوزنی)

بایست چیزی لازم و واجب:

گفـــــت یزدان تو بده بایست او

برکــــــشا دراختیارآن دست او

بای مخفف بایست، یعنی آنچه مورداحتیاج است:

زهی تن هنرو چشم نیکان را

چوروح درخورد همچون دودیده اندربای

زهمه شاهان امروزکه دانی جزازو

ممــــلکت را و بـــزرگی وشهی رادربای

( فرخی)

بایسته:

ندارد پدر هیچ بایسته تر ز فرزند شایسته شایسته تر

بایستنی:

بگفتند کازما تو دانا تری ببـــــایستنی ها توانا تری

بایستگی:

جهان را چو باران ببایستگی

روان راچو دانش به شایستگی

همچنین لفظ با یا بمعنی آنچه مورد احتیاج باشد ضرور، و اجب، لازم گاهی ضمیر رابالفظ باید بیاورند و گویند ببایدت چنانچه درین شعر.

هرگاه که بایدت تماشا شو چهره خویشتن همی بین

بایا: دربایست و ضروری:

بايا تری به مصلحت عالم ازبهتری به سینه بیماران

( سوزنی)

مثال باید با مصدر ومصدر مرخم:

اگر فرهنگ شان من کرد بایم

گزند افزون ز انــــدازه نمایم

کنون اینروزرا می دید بایم

تن سیمينت گشته خاک پایم

کسی کو کندمیزبانی کسی را

نباید که بــــگریزد از مهمانی

کارتوبایدکه باشــــــد برنظام

کـــارهای عاشقان گوزارباش

در داکه درین زمانه غم پرورد

حیفا  که درین بادیه عمر نورد

هر رزوفراق دوستی باید دید

هرلحظه و داع می باید کرد

( شهید)

مرا رفت باید بدین چـــــــاره زود

رکاب و عنان راببـــــــــاید بســـــــود

چون با تو بوم درتونیارم نگریست

چون بی تو بوم ببایدم زار گریســـــت

چون با تو وبی توم بهم باید زیست

پس فرق میان وصل وهجران تو چیست

( نصیرالدین طوسی)

بایست:

صیغه غیر شخصی است و لزوم چیزی یاوقوع را درزمان گذشته بیان می کند.

نبایست کردن برین سوگذر بر نره دیوان پر خاشگر

هرگاه ضرورت اقدام به فعلی برای کسی بیان  میشود فاعل آن فعل نسبت به فعل بایستن مفعول قرارمی گیرد. یعنی او را لازم است که  چنان کند درین مورد ضمایرمفعولی به آخرفعل غیر شخصی افزوده می شود:

ببایستم همی مرگ تو دیدن

به پیری زهر هجرانت  چشیدن

 

چرا  این راه را باز شمردی

چرا سازی که بایست نکردی

گاهی در مفرد مخاطب  به جای ضمیرمفعولی (ت) ضمیر فاعلی ( ی) می آید:

نبایستی تو گفتارش شنیدن

چو بشنیدی به پیشم ناور دیدن

اما بیشتر درین موردبه جای ضمیر متصل ضمیر مرا ترا می آید و فعل به صورت غیر شخصی بایست و درمفرد غایب اسم می آید.

مرارفت بایست کردم درنگ

مرابودبا او سرپر زجنگ

ازتاریخ سیستان:

«نبایست کانجافرستم»

ازتاریخ بیهقی:

«دلیلی بایستی که ما رااز این ظلمات به آب حیات بردی.» گاهی صیغه بایست غیر شخصی است مراد آنکه وقوع یا اجرای  امری در زمان ماضی لازم بوده است وفاعل آن مجهول است یا گوینده درآن تجاهل می کند.

یک دمک باری درخانه ببایست نشست تابدیدنـــــدبروی تو عــــــزیزان و تبار

ببایستی همان مفهوم ببایست داردبا اضافه یای شرط و بعد از اگر  و دیگری صرف شرط می آید:

گرنه ازبهر عدو تو ببایستی همی

فخر تو ازروی گیتی برگرفتی نام عار

پس کلمه بایستی دو مورداستعمال دارد:یکی درمعنی استمرار درزمان گذشته چنانکه در شعر بالا و دیگر متضمن مفهوم شرط مانند: هر چه بایستی  بخریدی.

برای تفصیل درباره بایستن رجوع شود به کتاب دربارۀ زبان فارسی تألیف دکترخانلری چاپ رنگین. 1340.

 

پارة از مختصات زبان عربي و مقايسة آن با زبان فارسي)*)

 

زبانشناسان السنه عالم را به بيست و شش درخت اصلي تقسيم كرده اند كه هر درخت ازخود شاخها و شاخچه هاي متعدد دارديكي از آن شاخه ها زبان سامي(1) است.زبان عربي به نوبت خود متعلق به اين شاخه ميباشد.اين زبان به دولغت يمن و حجاز منقسم شده است.در ابتداي جاهليت ثاني (2)كه تاريخش نسبتا روشن تر است عرب يمن و عرب حجاز هركدام به عربي مخصوص تكلم ميكردند و ميان اين دولغت از حيث الفاظ و كلمات و هم از حيث اعراب و اشتقاق تفاوتي عظيم بود به طوري كه ميتوان گفت دو زبان مستقلي بوده است . باز هريك ازين دو زبان به لهجه هاي مختلف تقسيم شده و اهالي هر شهر و آبادي و افراد هر قبيله به لهجه و آهنگ خاص تكلم ميكردند . اما به عللي چند، زبان حجاز بر يمن ( بني عدنان) تفوق و غلبه بيدا كرد ه و زبان اهل يمن رو به انحطاط و انقراض نهاد . مهمترين سبب و علت

 

(*)برگرفته از مجله ادب،سال دوم،ش دوم،سنبله 1333.

 

اصلي آن ضعف يمن بود . در اوايل ظهور اسلام و غلبة عرب حجاز بود در نتيجه ظهور پيغمبر اكرم صلي الله عليه و سلم آثار عربي كه اكنون در دست داريم عموما به عربي حجازي است . اززبان يمن تنها لغاتي در آن يافته ميشود در نتيجه اين برتري و پيروزي زبان حجاز روز به روز كاملتر و وسيعتر ميشد ليكن چون عرب منقسم به طوايف و قبايل بسيار بود و اين طوايف از يكديگر بي نهايت دور بودند هر كدام لهجه خاص داشتند و زبان حجازي را به لهجه مخصوص به خود تكلم ميكردند و بعض مولفان اختلاف لهجه هاي عرب را تا چهارده نوع نوشته اند كه هرزبان به خصايصي از زبانهاي ديگر ممتاز است . زبان عربي يا تازي (1)هم خصايص و امتيازاتي دارد كه به طور كلي ميتوان آنها را به چند نوع تقسيم كرد :

1– تنوع لفظهاي است كه براي يك معني وضع شده بر حسب تنوع آن معني . در زبانها ديگر هم اين خاصيت ديده ميشود اما در عربي به حدي است كه يكي ازغرايب محسوب ميشود . عرب يك چيز را به حسب اختلاف شكل و هيأت و هم اختلاف وصف و مرتبه و درجه به الفاظ مختلف مي نامند ،مثلا براي هر يك از ساعات روز نام

 

1-عرب را از آنجهت سامي ميگويند كه به عقيده مورخان قديم از اولاد سام بن نوح(ع) اند.

2-زبان پيش از اسلام را زمان جاهليت مينامند و اين لفظ را از قرآن مجيد گرفته اند و اين زمان را معمولا به دو حصه تقسيم ميكنند : جاهليت اول جاهليت دوم ، ليكن از جاهليت اول هيچگونه اثر و خبر معتبر در دست نيست و از نظر ادب جاهليت ثاني بسيار قابل توجه است .

هايي وجود دارد. در زبانها ديگر هم اين خاصيت ديده ميشود اما در عربي به حدي است كه يكي ازغرايب محسوب ميشود . عرب يك چيز را به حسب اختلاف شكل و هيأت و هم اختلاف وصف و مرتبه و درجه به الفاظ مختلف مي نامند ،مثلا براي هر يك از ساعات روز نام هاي خاص دارند ، انسان را از وقتيكه در شكم مادر است تا آخرين مرحله پيري بر حسب اختلاف سن به  اسامي مختلف مينامند از قبيل : جنين، وليد، رضيع ،نطيم( از شير باز شده ) دراج ( از دو تا چهار سال) خماسي ، مشغور( دندان بر آورده ) مترعرغ ( از 5تا 12 ساله ) فتي( جوان) يافع(12ساله) شاب(قدري بزرگتر) كهل (ميانه سال) شيخ (پير) يفن( بسيار پير) جلحاب(فرتوت)…تشنگي را بر حسب شدت و ضعف:عطش،طما،صلاي،غله،لهبه،هيام، اوام مينامند…

و همچنين دوستي را برحسب شدت و ضعف:

هــــوي، علاقه ، كـــــلف، عشق، شغف،جري، تيم ،تبل، تدليه ،هيوم، گويند.

اين خصوصيت در زبان فارسي به اين شدت ديده نميشود تا جاييكه بر نگارنده معلوم است در زبانهاي ديگر نيز به اين كيفيت وجود ندارد.

2- بسياري مترادفات يعني كلماتيكه بر يك معني دلالت ميكند مترادف در زبانهاي ديگر هم يافته ميشود، اما هيچ لغت به اندازه لغت عرب مترادف ندارد، مثلا در عربي براي عسل هشتاد لفظ و براي سال بيست و چهار لفظ و براي شتر 255لفظ و براي شير 350 لفظ دارند.

در زبان دري كلمات مترادف وجود دارد اما نه به حدي كه در عربي هست مثلا در فارسي براي «حرب»بيش از ده لفظ معمول و مستعمل است مانند جنگ ،پرخاش،كارزار آويز، پيكار، رزم ،نبرد ،آورد، ننگ كه مسلما كلمات بالا براي افاده معاني و كيفيت هاي خاصي وضع شده است كه امروز تفاوت آنها از نظر وصف و كيفيت فراموش شده كه ظاهرا مترادف به نظر ميخورد گو اينكه سر مترادفات در كليه زبانهاي جهان همين است البته در مورد عربي نيز كه در آن به شدت و كثرت وجود دارد، جز اين نميتوان وجهي تصور كرد در ضمن بايد متذكر شد كه درهنگام تاليف و تدوين قاموس عربي، ارباب لغت كليه لغات معمول در تمام لهجه هاي جزيره العرب را جمع كرده و به اين ترتيب نظر به لهجه هاي مختلف لغات مختلف براي يك معني جمع و ظبط شد كه تعدادي به عنوان مترادف مسمي و مستعمل گشت، چنانچه از لحاظ لهجه هاي فارسي نيز همين كيفيت در مورد بعضي كلمات ديده ميشود، مثلا براي ( خواب) مصادر متعددي كه به يقين

 

      تازي ظاهرا شكل فارسي كلمه طايي يعني منسوب به قبيله طي است و به موجب شهرت اين قبيله از قبيل تسميه كل به اسم جز طايي به تمام عرب گفته شده.

چنانچه مايونانرا به نام يك قبيله آن ملت (يونيا ) نام نهاده ايم كذا يونان را روميها به نام يك قبيله يونان كه بين آنها مقروف بوده است (گرسيا) نام نهاده اند.

 

متعلق به لهجه هاي مختلف بوده است به صورت مترادف به كار برده ميشود كه از نظر ريشه شناسي همه از يك ريشه ميباشند، مانند خفتن ، خوابيدن ، خويدن ، خسپيدن ، غنودن …

3-ديگر اعراب است كه تغيير آخر كلمه ها به مقتضاي وقوع در جمله است و قواعد آن در نحو مطالعه ميشود . اين خصوصيت را به كيفيتي كه در عربي معمول است ميتوان گفت در فارسي وجود ندارد.

4-اشتقاق كه در عربي به حدي متنوع و براي منحصر ساختن وضع لغات تازه مفيد و موثر است كه از خواص عجيب آن زبان شمرده ميشود . اشتقاق در فارسي بيش و كم وجود دارداما با مقايسه به عربي چندان قابل توجه نيست.

5-كثرت و بسياري الفاظ مشترك است يعني الفاظي كه بر دو يا چند معني دلالت ميكند اشتراك الفاظ در زبانهاي ديگر هم هست اما در عربي بيشتر است چنانچه علماي لغت براي عين ،35معني و گاهي بيش از آن براي خال27،معني و براي عجوز، 60 معني ذكر كرده اند كه از آن جمله چند معني ( عين ) را بر ميشمريم:-چشمه ،آفتاب، زانو، دينار طلا، چشم ،مهتر، ذات هرشي ،برادر مادري و پدري، جاسوس ،ديده بان . نظير اين الفاظ مشترك در فارسي نيز وجود دارد چنانچه ارباب لغت براي (رنگ) سي و يك معني نوشته اند كه ذيلا به چند معني آن اشاره ميشود : لون ،حصه ،عيب، رنج ،توانايي، شتر قوي ،جان مال و زر نفع، طرز و روش ،سبزه كوهي، مكر و حيله رونق و لطافت و غيره .

از همين قبيل است كلمه (باز كه داراي چندين معني است، چنانچه به شش معني در اين شعر منوچهري آمده است:

آمدت نوروز و آمد جشـــــــن نوروزي فراز

كامگارا كار گيتي تازه از ســــــــــرگير باز

شاخ گل شطرنج سيمين و عقيقين گشته است

وقت شبگيران به نطع سبز بر شطــــــرنج باز

اي خداوندي كه تا تو از عدم پيــــــدا شدي

بسته شد درهاي بد درهاي شادي گــشت باز

آفرين زان مركبي كو نــــشنود در نـيم شب

بانـــــگ پاي ورچه درزير چاه شــــست باز

هـــمچنان سنگي كه اورا سيل گرداند زكوه

گــــــاه زين سو گاه آنسو گه فراز و گاه باز

گاه رهواري چو كبك و گاه جولان چون عقاب

گاه برجــــستن چو باشه گاه برگشتن چو باز

كه معاني آن در ابيات بالا به اين ترتيب است:

دوباره، امر از بازي كردن ،گشاده ، اندازه يي كه از سر انگشت ميانين يكدست تا سر انگشت دست ديگر است ، نشيب در مقابل فراز ، مرغ شكاري…

در باره اين نوع كلمات به خصوص در زبان عربي همين قدر بايد اضافه كرد كه بيشتر آن مجازي و از ناحيه اتساع معني است.

6- بسياري اضداد است يعني الفاظيكه به دو معني ضد دلالت ميكنند چنانچه علامه تفتازاني(1)در جمع اضداد لغات عربي گفته است:

ده لـــــــــفظ از نوادر الفاظ بر شمر

هر لفظ را دو معــــني و آن ضد يكديگر

جون و حريم سدفه و ظن است سف و بين     

 قرء است و هاجد و جلل و رهوه اي پسر

جون به معني سياه و سفيد، حريم صبح وشام، سدفه نور و ظلمت ظن ،شك و يقين سف زياد و كم بين وصال و فراق قرء طهر و حيض و هاجد بيد ار و خفته و جلل كوچك و بزرگ و رهوه فراز و نشيب و از اين قبيل است ناهل ( تشنه و سيراب) غابر(گذشته و آينده ) مولا (صاحب و بنده )و نظاير آن.

از آنجمله كلمه مولا به دو معني ضد در اين بيت منوچهري به كار رفته است:

………………………………………………………………………………..

1-مسعود بن عمر بن عبدالله خراساني هروي ملقب به سعد الدين و معروف به ملا سعد تفتازاني متولد 712يا722 هجري استاد كل و وحيد عصر بود در فقه اصول تفسير كلام و منطق و ساير علوم ادبي يد طولا داشت بيش از بيست و سه كتاب در علوم بالا تاليف كرده است.

 

هرچه اند اين ملكان بنده و مولاي و يند

هيچ مولي بتن خود سوي مولي نشود

و مثال (مولي ) به اين دو معني ضد در نظم و نثر بسيار است كذا مولي به صورت جمع يعني موالي مسلمانان غير عرب نيز استعمال ميكنند .

در فارسي نيز از اين قبيل كلمات وجود دارد مانند فراز كردن به معناي بستن و گشادن پرداختن (گذشته از معاني ديگر آن) به معناي شروع كردن و ختم كردن، ننگ به معناي عار و غيرت در كلمات بي ننگ و ننگين و نظاير آن.

معني فراز كردن در دو بيت اولي به معناي بستن و دومي كشادن روشن است:

من و يار به حجره در و مي مونس ما                

     باز كرده در شادي و در حجره فراز

حضور مجلس انس است و دوستان جمعند       

       و ان يــــكاد بخوانيد در فراز كنيد

(حافظ)

7-ديگر از مختصات زبان عربي اماله يا مماله است.و آن ميل دادن فتحه است به سوي كسره به طرزي كه الف صورت (ي) مجهول پيدا كند مانند از كتاب كتيب ، ركاب، ركيب ، حساب، حسيب،اسلام،اسليم، و نظاير آن در ادبيات فارسي مخصوصا در سبك خراساني كلمات عربي را به صورت مماله خواه از طريق ضرورت شعري و خواه از لحاظ تفنن هاي شاعرانه به كار ميبردند مانند ابيات ذيل:

به حجاب اندرون شود خورشيد    

  چون تو بر گيري از دولاله حجيب

(رودكي)

كساني بدوگفت كويت سليح         

 نــــــــبينم ترا اجز فريب و مزيح

(فردوسي)

و اين حالت تا قرن هفتم نيز در شعر و نثر فارسي معمول است مانند :

كرد تاتار قصد آن اقليم               منهزم گشت لشكر اسليم

يا:

گفت بيغمبر علي را كاي علي    

     شيــــــر حقي پهلواني پر دلي

ليك بر شيري مكن هم اعتميد(اعتماد)   

      وندرآدرسايه نخل اميد(مولانا)

اين قاعده در فارسي نميتواند موضوع پيدا كند اما با آن ارباب تحقيق نوشته اند كه گاه گاه در زبان دري نيز كلمات مماله شده است، مانند آزير از ، آزار، سرد سير و گرم سير از سرد سار و گرمسار آبيد از آباد…

8- ديگر از مختصات عربي تصرفاتي است كه در لغات عجمي به عمل مي آورند و به اصطلاح معرب ميسازند . هرچند براي تعريب قواعدي وجود دارد (1)كه مطابق آن كلمات عجمي را معرب ميسازند، چنانچه اكثر لغات ديواني و درباري و يا لغاتيكه مفهوم آنها در جزيره العرب نيست ،مانند عقاقير يا افزاريا مصنوعات يا معادن يا گلها و يا حيوانات را از فارسي و زبانهاي ديگر عاريه گرفته و در آن تصرفهايي از لحاظ حركت حروف تلفظ و جمع به عمل آورده اند و از اين قبيل است : نرجس(نرگس)فيل،جواميس جمع جاموس ( گاو ميشها) ابريق ديباج و هزارها كلمة ديگر كه از جنبه تحقيق آن را به سه هزار تعداد كرده اند كه از آن جمله 21 كلمه فارسي در قرآن مجيد آمده است آنچه در اين قسمت قابل تذكر است اين است كه نه تنها در هيأت كلمه تصرف به عمل آورده اند، بلكه از آن اشتقاقها درست ميكردند حال آنكه زبان فارسي در هيأت كلمات عربي دخيل در فارسي هيچگونه تصرفي نميكند  تنها در قسمت جمع بيشتر كلمات عربي  را به سياق فارسي جمع مي بندد،مانند : عاشقان، حكيمان ،مورخان و غيره. ويا گاهي جمع عربي را دو باره جمع بسته اند، نظير منازلها ،عجايبها و غيره .

تنها در مورد طلايه همين قدر ميتوان گفت كه تصرفي به عمل آمده است كه اصل كلمه طلايع جمع طليعه بوده و در فارسي آن را طلايه ساخته اند .

از موارد بالا كه بگذريم دو خصوصيت بارز در زبان فارسي وجود دارد كه اساسا از امتيازات و مختصات زبانها ي آريايي است ، اما اين خصوصيت در فارسي به حدي است كه در هيچ يك از زبانهاي جهان ديده نميشود . به اين معني كه ريشه اكثر كلمات زبان دري را پس از تحقيق و تعمق ميتوان در زبان اوستا سنسكريت و پهلوي به خوبي جستجو و پيدا كرد . براي توضيح مطلب يك مثال مي آوريم . مثلا، گاه فارسي ،در پهلوي كاس، در سنسكريت كاثا، و در اوستا كاثه بوده است ديگر اينكه پس از مختصر دقت و تأمل جهت تركيب بسا كلمات را ميتوان دريافت مانند امثال ذيل:

نارون مركب از نار مخفف انارون كه در اوستا وناو در پهلوي و ني است به معناي درخت ميباشد و كلمه (بن) كه در گلبن وجود دارد شكل ديگر آن است پس نارون يعني درخت انار كذا پيزار يعني پاي افزار، ناخن مركب  ناوخون و انوشته مركب از (آ) نافيه (ن) و قايه و (وش يا هوش)به معني مرگ است مجموعا جاويداني. همچنين كلمه (خر)به معني بزرگ و كلان در تركيب ، مطلب را روشن تر ميسازد.

خرگاه ،خرپشته، خرگوش خرمن، خروار ،خرچنگ و يا به صورت (ف) در كلمات فرياد، فربه، فرتوت و فرسنگ و نظاير آن .

از همه مهمتر خصوصيت ديگري كه زبان فارسي دارد كه به همين شدت و پيمانه در هيچيك از زبانهاي جهان ديده نميشود و در عربي به صورت مطلق وجود ندارد و آن تركيب هاي امتزاجي است كه از اسم و فعل ميسازد ،گويا زيبايي و غناي فارسي از همين ناحيه است كه زبان را براي بيان و ابراز هرگونه احساسي مستعد ساخته اند اين نوع تركيبات را خود زبان مطابق ذوق و طبع خود به وجود آورده و مقبول ساخته است ،به اين ترتيب در فارسي از هركلمه خواه اسم يا فعل ميتوان تركيب هاي متعدد ساخت كه هر كدام براي افاده معني و احساس خاصي وضع شده است .

به طور نمونه چندتركيب از (دل، پيش و جهان ) را نقل ميكنيم:

دل انگيز، دلپذير، دلكش، دلاويز، دلبر، دلربا، دلخراش، دلنشين، دلپسند ،دلاور، دلير، دلدار، دلگير….

پيشبرد، پيشرفت، پيشنهاد، پيشكش ،پيش بين، پيشكار، پيشرد ، پيشوا ،پيشين .

 

  1. از جمله تاليفات در اين موضوع المعرب من الكلام الاعجمي ابو منصور جواليقي ( متوفي539)و ديگر المعرب و الدخيل و ديگر( شفأالعليل في مافي الكلام العرب منادهيل) تأليف شهاب الدين خفاجي( متوفي1069)و غيره است از جمله قواعد آنست كه صاحب قاموس اللغه در باب قاف مينويسد لايجتمع الجيم و القاف في كلمه الامعربه اوصوتا.

 

جهانگير، جهان كشا ،جهان نما ،جهان سير، جهان بين، جهاندار ، اين بود مختصري از مختصات دو زبان تازي و دري.

 

مآخذ:

المعجم في معايير الاشعار العجم، سبك شناسي ، كتب لغت، يادداشتهاي درسي استاد بهمنيار،الوسيط، ديوان منوچهري ، تاريخ ادبيات همايي.

 

نمونه تحول معني چند كلمه(*)

(1)

علم معني شناسي يا سيمانتيك با علو م مختلف در رابطه نزديك بوده ظاهرا از تلفيق و تركيب دانش در دونيم قرن اخير به وجود آمده است . اين علم رابطه بين هرزبان و كلمات زبانهاي مختلف جهان و معني اين كلمات را در ژرفناي فرهنگ و محيط هاي گوناگون مطالعه ميكند(1) و رابطه آنها را معني اين كلمات و زبان و تحليل وضع لفظ و انتقال معني مورد بررسي قرار ميدهد و اين با تعريفي كه علماي اسلام از علم وضع الفاظ و دلالت دانش كرده اند كم و بيش هم آهنگي دارد.

مطالعه چگونگي تحول كلمه و دگرگوني معاني آن بر اثر تحولات اجتماعي و عوامل ديگر خواه از طريق مجاز ، استعاره و كنايه و خواه از باب اتساع در معني از دير باز طرف توجه علماي لغت قرار

   *برگرفته از مجله خراسان،شماره دوم ، سال اول،جوزا 1360.

 

گرفته و از مباحث علم اللغه بوده است(2) .فرهنگ تاريخي زبان همچنين جستجوي اسباب و راه دگرگوني كلمات با توجه به شناسنامه اصل و نسب ،سابقه و سرگذشت واژه ها خاصه از نظر معني،مفهوم چگونه گي متروك شدن بعضي از الفاظ و پيدايش لغات تازه از موضوعات دلچسپ و جالب زبانشناسي نوين است.

در اين مقاله مثالهاي مختلفي كه به يكي از موضوعات معني شناسي (اعم از تطور كلمات و معاني ) ارتباط ميگيرد ارايه شده است و گاهي به علت و راه دگرگوني آنها اشارتهايي رفته است و زماني هم از كلماتيكه صورت ملفوظ آن به قرار پيشين مانده مفهوم و مدلول آن در طي زمان تغيير كرده و يا معني اصلي و كهن به موازات معني تازه حفظ گرديده مثالهايي داده شده است .

اساسأالفاظ و كلمه ها به منظور دلالت بر يك چيز و ضع ميشوند و مانند هر زنده جاني راه حيات ، رشد و بالنده گي را پيش ميگيرند ، از مرزها و قلمروهاي مختلف در ميگذرند و در سرزمينهاي مجاور و دور مهاجرت ميكنند و اي بسا كه در محل تازه توطن اختيار مينمايند و با اين تغيير مكان تغيير خصوصيت ميدهند . در عرصةسخن و ساحة كلام مانند نوزادي دست و پاميزنند و در مسير تكاملي خود تلاش مي ورزند تا بر معاني اصلي خود بيفزايند و در قلمرو زبان و ادب اعتبار و منزلت شايسته يي كسب نمايند . دير يا زود پرمايه،غني ،برومند و توانگر ميشوند و گاه برعكس مانند ميوه هاي نورس و غوره هاي نا رسيده از اثر كوچكترين وزش صرصر مخالف پژمرده و فرسوده و از شاخه ها و گلبرگها جدا مي شوند و فرو ميريزند و يا مثل ستاره شامگاهي ناگاه افول ميكنند و چنان نا پديد ومتروك ميشوند كه جز در قاموسها نشانه يي از آنها باقي نمي ماند . بعضي كلمه ها به حيات خود طور عادي ادامه ميدهند و سالها عمر ميكنند و به مناطق دور و نزديك راه سير و سفر در پيش مي گيرند و چون ورق از دست به دست مي گردند . گاه تغيير مكان و خصوصيت ميدهند و حتي در حوزه و محوطه هاي معني تا بيعت زبان ديگر را ميپذيرند ،زنده گي تازه و نويني را از سر مي گيرند ، رنگ و معني كلمات ديگر را پذيرا ميشوند و جاه و مقام مناسبي براي خود باز ميكنند و بسا كه در كشور ديگر بيشتر قدر مي بينند و بر صدر مينشينند.

بعضي از كلمات چون چراغ نيم مرده يي كه هر دم به آن روغن برسد جان تازه ميگيرند و زماني از جلوه و درخشش باز ميمانند . بعضي از كلمات كه با سيرت و طبع ملايم زباني ساز گاري به هم نمي رسانند ساييده ميشوند تراش و صيقل ميخورند. تيرگي خود را از دست ميدهند و شفاف تر مي گردند نرمي و گرمي ،سايش و ملايمت را مي پذير ند و چون پارچه سنگ مرمرين پرجلا و رونق ميگردند نرمي و گرمي استعمال و زمينه كاربرد قبوليت و عموميت بيشترمي يابند.و يا در نتيجه تغيير زبان تيره مي گردند و از شفافيت آنها كاسته ميشود از نظر فرو مي افتد.

در طول اين گير و دار ها گاه مواجه به تصادم معني ميشوند و گاهي قلمرو مفاهيم آن منبسط تر و گسترده تر ميگردد توسعه مييابد و گاه حالت انقباض و اختصاص را اختيار ميكند. بارها اتفاق افتاده كه يك كلمة پيش پا افتاده و بازاري راه به محافل و حتي دربارها باز ميكند و از جنبة قبح و ابتذال آن كاسته ميشود و بر زبان اهل شبستان جاري ميشود(3) به وجاهت و حيثيت آن افزوده مي شود يا برعكس معني اهريمني (4)جاي معني يزداني كلمه را ميگيرد و از توانايي آن كاسته مي شود . در برخي موارد اين الفاظ با شان و منزلت براي مشاغل يا كارهاي كم منزلت به كار ميروند . زماني بنا بر علتي خواه مستقيم يا به تبعيت از ديگر كلمه ها تغيير معني ميدهند يا به سبب مشابهت و مجاورت حوزة معنايي و حيطه مفهوم اصلي گام فراتر مي نهند و وارد حريم معني جديد ميگردند و برين كلمه كه در اصل براي دلالت بر يك موضوع اختصاص داشته با گذشت زمان معني جديد افزوده ميگردد و اي بسا كه ممكن است يكي از دو جزو كلمه مركب از استعمال بيفتد و منجر به تيرگي كلمه گردد و يا عناصر سازنده واژه طوري دگرگون شود و يا جوش بخورد كه ديگر قابل تجزيه و تشخيص نباشد . در بعضي مواقع چنان تغييراتي در معني كلمات رخ ميدهد كه كلمات معني متضاد را به خود ميگيرند و يا كلمات (به ويژه  كلمه ها ي نا مطلوب) خود را در ذيل عبارات و الفاظ دلنشين ديگر نهان مي كنند .

زماني واژة خاص بر اثر گذشت زمان دايره دلالت خود را گسترش ميدهد و معني عام تر را در بر ميگيرد و موقع ديگر دايره دلالت واژه عام تنگ و محدود تر ميشود و بر معني خاص تر اطلاق ميگردد. تبادرات ذهني يا تداعي معاني را نيز ميتوان يكي از سبب هاي اجتماعي رواني موثر تر تغيير معاني كلمات دانست .

هرزباني در مقام نيازمندي ،گاهي به جاي اينكه كلمه موجود در زبان را براي دلالت به مفهوم مورد احتياج نقل دهد براي مفاهيم جديد و مدلولهاي نوين واژة تازه ميسازد و يا لفظ خارجي را كه وارد زبان شده مي پذيرد .چون تغييرات زبان جهت معين و قابل پيش بيني ندارد ، از اين رو نميتوان به جستجوي قوانين معني شناسي بود و براي آن ظابطه و قانون معيني ارايه كرد براي توضيح بيشتر مثالي مي آوريم از اقتباس كلمه از زباني به زبان ديگر و صورت نسب نامة آن:

كلمه جامه دان به معني صندوق چوبي يا چرمي بود براي گذاشتن جامه ها و لباس . اين كلمه از زبان دري به زبان تركي اناتوليه رفت و چامه دان تلفظ شد . سپس اين كلمه از زبان تركي به زبان روسي راه يافت و چمدان گرديد.چون تمدن عصري در قرن نوزدهم از روسيه و باكو به سوي تهران آمد آن كلمه و جامه دان هاي ساخت جديد به اشراف رسيد و آن را مطابق تلفظ ارمنيان باكو چمدان تلفظ كردند و در زبان گفتاري تهران چمدون(5)گرديداينك پس از ايراد نظر اجمالي در باره موضوعات معني شناسي، نمونه تغيير معني چند كلمه را از نظر ميگذرانيم شايد مطالعه آن براي جوانان در فهم بعضي متنهاي قديم مفيد ثابت گردد.(6)

مزخرف:

از كلمه زخرف ( به ضم اول ،سكون دوم و ضم سوم) از اصل عربي به معناي زر ،زيور،نقش ملمع به زر گرفته شده و الزخرف نام سوره چهل  و سوم قرآن مجيد است و كلمه زخرف در قرآن كريم به سه وجه به كار رفته است:

وجــه نخستين :به معناي زر و طلا چنانكه در سوره بني اسراييل ،آية 93:

«اويكون لك بيت من زخرف» ترجمه : ياباشد ترا خانه از زر(در تفسير مبارك كامل اين جمله نيز درج است اگر زر نباشد كم از كم بايد زر ملمع باشد.)

وجه دوم: زخرف به معناي نيكويي چنانكه در سوره يونس آية 24:

«حتي اذااخذت الارض زخرفها»ترجمه: تا وقتيكه زمين گرفت پيراية خود را.

وجه سوم: به معناي آرايش چنانكه در سورة الانعام آية 12:

«و كذلك جعلنا لكل نبي عدوا شياطين الانس و الجن يوحي بعضهم الي بعض زخرف القول غرورا» ترجمه : و همچنين گردانيديم براي هر نبي دشمن سركشان انس و جن را ( كه مي آموزند) وسوسه مي افگند بعضي شان بعض را سخنهاي ملمع براي فريب دادن.

اين كلمه همينكه وارد زبان دري شد به معني آراسته ،زراندود، ملمع به زر و مطلا بود، اما بعدأ در معني آن تغيير وارد شده و مجازا به معني كلام بيهوده و نا مربوط، سخن بي اصل و باطل و يا دروغ راست مانند استعمال شده است و حتي در بعضي از متون مانند معارف بهاءولد و ادب دوره صفويه به اين معني به كار رفته است ، از آن جمله است اين شعر مير يوسف:

واعظ به مزخرفات خود غره مشو

خورشيد طلب واله هر ذره مشو

كلمه مزخرف در اشعار متقدمان به معناي مزين ،آراسته به زر استعمال شده است . اينك چند نمونه آن را از نظر مي گذرانيم:

فرخي سيستاني جاييكه كاخ محمودي را وصف مينمايد كلمه مزخرف را به معني اصلي و كهن آن به كار مي برد:

به كاخ اندرون صفه هاي مزخرف  

   در صفه ها ساخته سوي منظر

يكي همچو ديباي چيني منقش    

      يكي همچو ارتنگ ماني مصور

ناصر خسرو گويد:(8)

سدره و فردوس مزخرف شود      چون بزنندش بصماري خيام

سعدي گويد:

 

نه صورتي است مزخرف عبارت سعدي

چنانكه بر در گــــــــرمابه ميكند نقاش

كه برقعي است مرصع به لعل و مرواريد(9)

فرو گذاشته بر روش شــــاهد جماش(10)

ادريسي جغرافيه نويس معروف جاييكه از مسجد جامع ((بيكند))ياد ميكند آن را با صفت مزخرف وصف ميكند.(11)

صورت نگاري و نقاشي در ديوارهاي حمام كه در شعر بالا ياد شده از قديم مروج بوده است حتي روي صحن حمام آي خانم(12) كه متعلق به دوره يوناني ها است تصاوير حيوانات مانند ماهي و غيره ديده ميشودگاهي حمام ها و يا تابدانهاي آنها را با تعبيه شيشه هاي رنگين مي آراستند و آن را گل جام يا آيينه جامي ميگفتند،محسن تاثير گويد:

روشن بود زعالم بالا فضاي دل

گلجام دارد ازمه تابان سراي دل

سعدي گويد :

اگر تو آدمي يي اعتقاد من اينست

كه ديگران همه نقشند بر در حمام

حواشي:

1-مباحث علم سمانتيك يا سيماسيولوجي را چنين بر شمرده اند:

1لف:علم معناي كلمه ،عبارت بيان و فورم گرامري.

ب: آن بخش زبانشناسي كه معني را مطالعه مي كند

ج:مطالعه مضمون و قسمت دروني واحد هاي زبان   و.س. اخانووا» قاموس اصطلاحات زبانشناسي«مسكو،1966،ص400-401.

2-پيش علماي اسلام موضوع  تفسير،تجويد،مفردات،لغات وجوه و نظايرآن كه به علوم قرآني مربوط است و افضل علوم خواند شده بيش از هر علمي طرف توجه و عنايت بوده است . سيوطي در كتاب(الاتقان في علوم القرآن،ج اول،ص142»وجوه و نظاير» را چنين تعريف مي كند: وجوه عبارت است از لفظ مشترك كه در معاني مختلف رود مراد از وجوه ـ« موضوع له كلمه نيست بلكه »مستعمل فيه «آن است يعني كلمه يي در حين استعمال انصراف به يك معني پيدا كند اعم از اينكه آن معني ،معني حقيقي باشد يا مجازي يا استعاري يا كنايي و نيز به نحو اشتراك لفظي باشد يا اشتراك معنوي.

(براي تفصيل رجوع شود به كتاب وجوه قرآن تصنيف ابو الفغل جبيش بن ابراهيم تفليسي ،چاپ دانشگاه تهران سال1340به سعي و اهتمام دكتور مهدي محقق.)

3-از آن جمله است كلمه «شيك« در زبان فرانسوي.

4-لغات مخصوصأ در زبان پهلوي به دو دسته اورمزدي و اهريمني تقسيم ميشود مثلا درگذشتن معني يزداني دارد  و مردن معني اهريمني و يا اوپاردن يا بلعيدن معني اهريمني دارد و در مقابل گواريدن معني اورمزدي.

5-از افادات دكتور روان فرهادي.

6- در نگارش اين مختصر از منابع زير استفاده شده است:

الف: معني شناسي تاليف منصور اختيارچاپ دانشگاه تهران سال1348.

ب-تحول معني واژه در زبان فارسي ،تاليف محسن ابوالقاسمي ،چاپخانه حيدري سال1348.

ج- چگونه رابطه لفظ با معني تغيير مي پذيرد – مقاله دكتور خانلري، شماره 11-12مجله سخن، سال1347.

د- اصول واژه سازي و واژه يابي- مقاله دكتور جعفر شعار ،شماره 9 و10مجله سخن، سال1349.

هـ – كلمات تيره و شفاف ،بحثي در معني شناسي،مقاله محمد رضا باطني ،شماره 3 مجله سخن سال2536.

7-وجو ه قرآن ،تاليف ابوالغضل جبيش بن ابراهيم تفليسي ،به كوشش دكتور مهدي محقق،چاپ دانشگاه تهران.

8-سدره به معني درخت كنار است (لفظ نار در اين كلمه و كلمات ديگر مانند نارون كه ون آن به معني درخت است و نار گيل ، انگنار،كوكنار،نارنج ، نارنگي و نظاير آن به معناي انار نيست) بالاي آسمان هفتم و آن را سدرأ المنتهي گويند كه در سورة النجم از آن ياد شده و به قول ابوالحسن فراهاني شارح مشكلات ديوان انوري (ص190،چاپ دانشگاه تهران ) عمل و علم خلايق بدان منتهي شود سيد حسن اشرف غزنوي گويد:

هرشب كه سر به جيب تفكر فرو برم

ستر فلك بدرم و از سدره بگذرم

(ص533مجمع الفصحاء هدايت.)

9- برقع همان چادري ،روبند يا نقاب است كه عوام اصوات آن را مقدم و موخر نموده »بقره » تلفظ مي نمايند:

صيدي تهراني در اين شعر كه گويا در وصف جهان آرا دختر جهانگير گفته چه نيكو از برقع دفاع كرده است:

برقع برخ افگنده برد نازبه باغش

تا نگهت گل بيخته آيد به دماغش

اما حافظ گويد:

تو گر خواهي كه جاويدان جهان يكسر بيارايي

صبا را گو كه بر دارد زماني بر قع از رويت

10- جماش: به فتح جيم كثير الجمشه را گويند و درلغت به معناي بازي است و جماش به معناي مست و دلير و شوخ اما در عرف جماش به مرداني اطلاق مي شود كه مزاحم زنان باشند مانند ژيگولوهاي امروزي. كلمه ايتالوي ژيگولو هم در فرانسوي به معناي مردي است كه او را زن اعاشه كند اما در ايران تغيير معني داده جواني است خوش لباس و درپي زنان . شاعر در اين بيت تقريبا به همين معني به كار برده است،جاييكه گويد:

بازي نـــــكند مگر به جماشي

بازلف بنفشه عارض سوسن

در زبان دري جاييكه كلمه به معني شوخ و فريبنده ، مست و فسونكار استعمال شده چشم معشوق در نظر بوده است..

چنانكه انوري گويد:

جماش بدان دو چشم عيار

قلاش بدان دو زلف ناهب

حافظ گويد :

غلام نرگس جماش آن سهي سروم

كه از شراب غرورش بكس نگاهي نيست

در آغاز قرن بيستم دانشمندان جانور شناسي در عثمانيه كلمه جماش را به نام طايفة بوم و مانند آن به كار برده اند.

11-ص494نزهت المشتاق في اختراق الافاق تاليف عبدالله محمد بن محمد عبدالله بن ادريس المحمودي الحسني،چاپ ناپل ايتاليا سال1970.

12- آي خانم نام دختر عباد الله سلطان هم بوده است . اين زن كه در بين ازبكيه و افواه عام و خاص و به كمال حسن و جمال و يمن قدم مشهور بود در آغاز در حباله عبدالمومن خان امير قرن يازدهم بود و بعد در تصرف ايشم خان قزات و پس از آن در ازدواج پير محمد خان و از آن پس در عقد نكاح باقي محمد قلماق در آمد، سپس منكوحه ولي محمد خان شد و بعد امامقلي برادر زاده ولي محمد خان او را به حيله و به فتواي قاضي دنيا پرست به نكاح خود در آورد . كلمه آي تركي به معناي ماه است ،چنانكه در اين شعر انوري:

چه شد اكنون كه در لغتهاشان

آسمان شد سما و ماهش آي

آي به معناي معشوق در اين شعر انوري:

ساحتت از شاعران پراخطل و فضل و جرير

مجلست از ساقيان پراخطي و آي و يمك

لفظ آيبگ به معناي ماه بزرگ مجازأ بت، معشوق، قاصد و غلام است. مولانا گويد:

گفت اي ايبك بياور آن رسن

تا بگويم من جواب بوالحسن

بوالحسن در شعر مولانا مخاطب معيني ندارد و نظير احمد پارينه مدلول خاصي از آن مراد نيست ،چنانكه در اين اشعار:

عشق امسال من از پار مپنداركم است

من هما ن احمد پارينه كه هستم هستم

ديگري گويد :

 

توبه زمي كرده بود دل چون تو ساقي شدي

باز هما ن حال شد احمد پارينه را

سنايي گويد:

گفتمــــــت امسال شدي به زپار

گـــــــو كه همان احمد پارينه اي

 

نمونه تحول معني چند كلمه(*)

(2)

تشريف :

معني اصلي اين كلمه شرف دادن بزرگواري كردن ،خلعت دادن و پذيرايي نمودن است ،اما در قديم در تمام متون منثور و منظوم به معني مطلق لباس و خلعت به كار رفته چنانكه سعدي گويد:

چه خوبست تشريف شاه ختن

از آن خوبتر ژندة خويشــــتن

حافظ گويد:

هرچه هست از قامت ناساز بي اندام ماست

ورنه تشريف تو بر بالاي كس كوتاه نيست

اديب صابر گويد:

هركه ز تشريف تو پوشيده نيست     

    زود بود زود كي عريان شود

انوري گويد :

 

    (*)برگرفته از مجله خراسان،ش دوم ، سال دوم، سرطان-سنبله 1360.

درم داد و تشريف و بنواختش      

        به مقدار خود منزلت ساختش

با ز همو گويد:

ذكر تشريف شـــاه نتوان كرد       

           كه زمين ســخن فراخ تر است

جاي ديگر گويد:

بخواب دوش چنان ديدمي كه صدر جهان     

      بخواند پيشم و تشريف داد و زربخشيد

شدم به نزد معبر بگفتم اين معني            

        جواب داد كه اين جز به خواب نتوان ديد

بيدل گويد:

زتشريف جهان بيدل به عرياني قناعت كن

كه گل زينجا همين يك جامه مي يابد پس از سالي

حافظ در اين قطعه كلمه تشريفات را به معناي خلعت ها به كار برده است :

اي معرا اصل عالي جوهرت از حرص و آز     

            مي مبرا ذات ميمون اخترت از زرق و ريو

در بزرگي كي روا باشد كه تشريفات را         

      از فرشته باز گيري و آنگهي بخشي به ديو

 

لفظ تشريف آوردن و تشريف بردن كه به جاي آمدن و رفتن به عنوان احترام به كار ميرود تسميه به اسم سبب است ، يعني آنچه شخص را بدان مشرف سازند و برجاه و مقام وي بيفزايند . يعني به جاي اينكه بگويند فلان بزرگوار آمد يا رفت در لباس كنايه مي گفتند كه جامه مبابرك را كه نشانه بزرگواري و شرف بخشي است آورد يا برد.

شاعري در اين بيت هردو مطلب را در نظر داشته :

ماهيچ ره آورد دگر چشم نداريم    

     ياران همه خواهند كه تشريف بياريد

اما بالاخره به اصطلاح تشريف آوردن( آمدن) تشريف داشتن (حاضربودن)تشريف بردن(رفتن) گويا تشريف اثر قدوم موجوديت شخص محترم شمرده شده و مشرف شدن رسيدن به حضور شخص محترم بوده در ترجمه مراسم و آداب ( پروتوكول ) در عثمانيه از اين كلمه استفاده شده چنانكه رياست تشريفات و شخص تشريفاتي(پرتكلف) اما در عربي امروز تشريفات را مراسم ميگويند.

وصله :

به فتح اول كه به معني پينه است ،چنانكه در اين شعر:

شرمم از خرقة آلوده خود مي آيد    

         كه بر او وصله به صد شعبده پيراسته ام

گاهي به معني زلف و موي ساخته گي و گيسوي مصنوعي اطلاق ميشده كه با موي طبيعي سر پيوند مي كردند نظير كلاه گيس و پيروك امروزه و يا در انجام موي بافته زنان به طور ذيل ملحق ميكردند چنانكه تا امروز در بدخشان معمول است

حافظ در اين شعر لفظ وصله را به همين معني به كار برده و از آن درازي شب خواسته است:

معاشران گره از زلف يار باز كنيد     

            شبي خوش است بدين وصله اش دراز كنيد

جامي موي عاريتي را امر زايده دانسته گويد:

آن را كه بر عذار بود جعد مشكبار        

          از موي مستعار چه حاجت به زيب و زين(14)

كسي را كه موي زنان را پيوند ميداد و در اين فن اختصاص داشت واصل ميگفتند چنانچه در اين شعر سنايي:

هركجا واصل و مشاطه چو سرهنگ بود     

           از بهشت آيد ناچار عروس چوتوشاه

هرگاه شاخه را به شاخي پيوند مي زدند آن را نيز وصله مي گفتند ،چنانكه مولانا فرمايد:

باز شاخي را موصـــــل ميكني        

      شاخ ديگر را معـــطل ميكني

نظامي گويد :

سر آغوشـــــي بر آموده به گوهر        

        برســـــم چينيان افگنده بر سر

به گيسوي رسن تاب از پس پشت      

     چو افعي هركه مي ديد مي گشت

سر آغوش يا سر آغوچ نوعي كيسه پوش نظير خريطه موي بوده كه زنان گيسوان خود را در آن مي نهادند و پولداران آن را از مرواريد مي دوختند و در آن تكلفاتي ميكردند:

بتان از سر سر آغچ باز كردند        

               دگرگون خدمتش را ساز كردند

در واقع تنها موي مستعار پيرايه زينت نبود، بلكه از آلات مختلف براي آرايش استفاده ميكردند، اي بسا كه بر خلاف اين شعر:

وصف ترا گر كنند يا نكنند اهل فضل  

              حاجت مشاطه نيست روي دلارام را

اين زيور ها معشوقه را زيبا تر ميساخته(15) چنانكه سعدي گويد:

حريف مجلس ما خود هميشه دل مي برد       

               علي الخصوص  كه پيرايه يي برو بستند

در اين ميانه كساني هم بودند كه با حسن خداداد و زيبايي طبيعي خود نه تنها احتياج به زيب و پيرايه نداشتند بلكه زيور ها از آن رنگ  و رونق مي يافت. اين شعر سعدي كه مضمون آن مقتبس از ادب عرب است بيانگر همين نكته است:

 

به زيور ها بيارايند مردم خوبرويان را        

                 تو سيمين تن چنان خوبي كه زيور ها بيارايي

طويله:

اين كلمه در عرف ما به معناي اصطبل و آغيل به كار ميرود و در لغت به معناي ريسمان است( ريسماني كه قطار حيوانات را بدان بندند)اما در ادب به معني رشته و حتي رشته مرواريد و لو لو و درج گوهر استعمال شده است:

دوات را غرضي بود و همچنين غرضست  

    در آن طويله گوهر كه يافتي ز پدر

***

تا در ي يافــــت هم طـــــــــــــويله آن          

              شبــــــچراغي هــــــم از قبيله آن

شـــمع و قــــنديـــل باغـــــها مــــرده      

      رخـــــت و بنـــــگاه باغبان برده

(نظامي هفت پيكر)

طويله سخنش سي و يك جواهر داشت         

         نهاد مش به بهاي هزار و يك اسما

(خاقاني)

قاضـــي از من نصــــيحتي بشنو                  

               نــــه مطــــول به از طــــويله در(انوري)

زمين زسبزه تر چون صحيفه گردون      

      چمن زشاخ سمن با طويله پروين

( اديب صابر)

شوخ:

اين كلمه به معاني زير به كار رفته است :خوشگو ،خوشحال ،بازيگوش ،بي ادب، نافرمان، بي شرم و حتي متهور و رهزن اما در قديم اين كلمه به معناي ديگري نيز استعمال شده است ، يعني چرك و ريم چنانكه در تفسير هاي قديم قرآن محيد در ترجمه كلمه تفث به كار رفته از آن جمله در كلام فريد الدين عطار كه گويا حكايتي از اسرار التوحيد را منظوم ساخته است:

بوسعيد مـــــهنه در حمام بود           

         قايمش (17)افتاده مردي خام بود

شوخ شيــخ آورد بر بازوي او            

       جـمع كرد آن جمله پيش روي او

بعد از آن پرسيد از آن شيخ مهان       

           كــه جوانمردي چه باشد درجهان

گفت عيب خلق پنهان كردن است        

            شوخ كس با روي نا آوردن است

خطر:

علاوه بر معني نزديكي به هلاكت دشواري ، بيم تلف شدن حال و وصفي كه در آن امكان صدمه و گزندي به جان شخص باشد ،كار بزرگ به معني بزرگي ، اعتبار مقام و ارزش و بلندي قدر است كه از مال و منال يا از داشتن فضايل نفساني و اخلاق نيكو حاصل آيد و اين معني در يكي از معاني كلمه (خطير)تا اكنون باقي است

مردم به شهر خويش ندارد بسي خطر   

                    گوهر به كان خويش ندارد بسي بها

(رودكي)

بفزودست بر من خطر و قيمت سيم        

                    تا بنا گوش ترا ديــده ام اي در يتيم

(فرخي)

پيش روي تو ماه را چه شــــــــرف           

                     پيش موي تو مشـــك را چه خطر

(عنصري)

از خطر خيزد خطر زانكه سود ده چهل    

                   بر نبندد گر برترسد از خطر بازارگان

بس خطر ها بكشيدي و خطر يافته اي         

                  خـــــطر مردم عاقل به خطر پيداشد

(سعد الملك)

بجاي:

به معناي در حق ، نسبت به ، در باره   :

مكن بجان بدان نيك از آنكه ظلم بود  

كه نيك را به غلط جز به جاي او بنهي

نكـــــــويي با بدان كردن چنان است     

        كه بد كردن به جـــــــاي نيكمردان

(سعدي)

اي تو مرا به جاي جان بد چه كني به جاي من

    درسر مهر تو شدم سر مكش از وفاي من

(ظهير الدين نيشاپوري)

در اين بيت اخير الذكر به جاي به هر دو معني آمده و معني اول تاكنون متداول است.

اي جـــــان جهان مكن به جاي من     

             آن بد كه نكرده ام به جاي تو

(سنايي)

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون       

      نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا

(حافظ)

ديگري گويد:

نسبت عاجل و آجل ر ا به تو داد از ملكان    

        زانكه ضايع نشود آنچه به جاي توكند

شنيدن:

شنيدن به معني بوييدن ،استشمام كردن ،اينك چند مثال تقديم ميشود:

 

بوي خوش تو هركه زباد صباشنيد      

            از يار آشنا سخن آشنا شنيد

(حافظ)

با صبا همراه بفرست از رهت گلدسته اي    

        بوكه بويي بشنويم از خاك بستان شما

محروم اگر شدم زسر كوي او چه شد          

            از گــــــلشن زمانه آني بوي وفا شنيد

با لبي و صد هزاران خند ه آمد گل به باغ        

             از كريمي گوييا در گوشه بويي شنيد

زمصرش بوي پـــــــيراهن شـــــــنيدي       

مـــگر در چــاه كـنعانش نـــديدي!
كلمه شم سه معني دارد:

دو معني عربي و يكي دري:

1-كلمه شم (به فتح شين و تشديد ميم) عربي و به معني بوييدن است و از همين ريشه لغظ شمامه به معني عطر دادن و شمه و مشام ( به فتح ميم دوم) قوه شامه قوه ادراك بوي بيني و شمام به معني خربزه است .

2-علاوه بر اين شامه به معني خال سياه طبيعي و خال كوبي مصنوعي است كه براي حرز چشم زخم يا نظر و عين كمال صورت مي گرفته است ((عين كمال)) را در اين شعر ملاحظه فرماييد:

ايكه در ملك تو هرگز نرسد دست زوال    

         دور باد از تو و از دولت تو عين كمال

مولانا گويد:

تا قيامت نيست شرعش را زوال          

          گشته دور از ملك او عين الكمال

حافظ گويد:

في جمال الـــــكمال نلت مني           

              صـــــرف الله عنك عين كمـــــال

(به زيبايي كمال نايل شده به خواسته خود ، خداوند عين كمال را از تو بگرداناد)

(اصطلاح شامت به معني طالع و قسمت كه در زبان عاميانة مامتداول است ((چنانكه گويند شامت مه ده گور)) شكل مصدري لفظ شوم به معناي نا مبارك و در ضمن در اثر تداعي معني شايد با لفظ شامه مذكور مرتبط باشد.)

از همين ريشه است لفظ شميم به معناي بوي خوش،اما اين كلمات با ريشه مصدر شميدن دري هيچ ارتباط ندارد. كلمه شميدن به معناي رميدن ،بيهوش شدن ،آشفته شدن است .

شميدن به معني ترسيدن ،وحشت زده شدن و آشفتن را با مشتقات آن دراين اشعار ملاحظه فرماييد:

 

پيشت بشمندو بي روان گردند            

               شيران عرين چو شير شاد روان

(منجيك ترمذي)

از آن ملك را نظام و زين عهد را بقا      

             وزان دوستان به فخر و زين دشمنان شمان

واكنون كه خوانده اند و تو لبيك گفته اي  

  در كار خود چو مرد پشيمان چرا شمي

(ناصر خسرو)

ور گـــــشت شميده گلبن زرد                   

                 دادســــت به سيـــب گونه وشم

(ناصر خسرو)

ملك سپاه به راهي بردكه ديو در آن      

                        شميده گردد و گمراه و عاجز و مضطر

    (فرخي)

فخرالدين گرگاني گويد:

سپاه جادوان از تـــــــو رميده               

        نـــــــگارچينـــيان از تو شميده

منوچهري در ضمن قصيده خود بدين مطلع:

فغان از اين غراب بين و واي او     

         كــــه در نو افــگند مان نواي او

جاييكه گويد:

شمــــيده من در آن ميان بادينه    

              زسهم ديو و بانگ هاي هاي او

مسعود گويد:

اي ســــــرد و گرم دهر كشيده           

            شــــــيرين و تلخ دهر چشيده

سرو طــــــــراوت تو شـــكسته                

        بـــــــاز جـــــواني تــو پريده

شمشير سطـــــوت تو زده زنگ        

               شير عزيـــــمت تو شـــميده

در اين شعر ابوالفج روني علاوه بر كلمه شميده لفظ سليم به معني مارگزيده آمده است:

اگر شميده بود عقل خصم او نه شگفت     

            بلي شميده بود عقل در دماغ سليم

و اما استعمال سليم به معني نا سليم از بابتي است كه پيش سلاطين و اكابر تفال با الفاظ ميمون اعتبار عظيم داشت،خاصه در ميان عرب كه بيابان مهلك را مفازه (به معني جاي رستگاري) مارگزيده را سليم و نابينار را بصير ميگفتند.

به قول مولانا :

 

درجهـــــان باژگونه زين بسي است            

              در نظر شان گوهري كم از خسي است

مر بـــــــيابان را مـــــفازه نـــام شد               

                  نام و نـــــنگي عــــقلشانرا دام شـــــد

ديگري گويد:

نيســـــت بر اين كاروان اين ره دراز         

               كــــــه مفــازه رفت آمد يا مفاز

در اين شعر معروفي بلخي كلمه سليم به معناي مارگزيده از مقوله تفال به خير است:

مردمان گويند كه اين عشق سليم است آري   

       به زبان عربي مارگزيده است سليم

درين شعر مولانا به معني مار گزيده است:

حرف درويشـــــان بدزدد مرد دون          

          تـــــــا بخواند بر سليمي زان فسون

منوچهري گويد:

مـــــار بــــد جـــاني ستاند از سليم                

         يــــار بـــد آرد ســـوي نار جحيم

لفظ سليم به معناي اصلي يعني درست و بي گزند در آيه 82سوره الصافات مذكور است:

«اذجأ ر به به قلب سليم»

اين شعر مولانا ناظر بر همين آيه كريمه است:

چون بماند از خلق او باشــــــد يتيم         

               انـــــــس حق را قلب مي بايد سليم

اما كلمه سليم به معناي مرد ساده و احمقد ر اين شعر عطار به كار رفته است:

خنده آمد مردرا گفـــــتت اي سليم          

                 نيســــت در خورد تو اين در يتيم

همچنين در اين ابيات مثنوي:

همچو مــــــــدح مرد چــوپان سليم            

                  مرخــــــدارا پيش موساي كليم

كه بجويم اشپشـــــت ،شيرت دهم           

                   چارقـــــت وادوزم و پيشت نهم

چون صحبت بوي شد بي مناسبت نخواهد بود كه اضافه كنيم كه لفظ بوي به معني آرزومندي و تمنا نيز هست يعني آنچه هدف جوينده باشد و شايد اين معني دوم نتيجه معني اول و معروف كلمه باشد. از آنجمله:

ببوي نافه اي كاخر (18)صبا زان طره بكشايد         

          زتاب جعد مشكينش چه خون افتاده در دلها

بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين              

            تا ببويت ز لــــــحد رقــــص كنان بر خيزم

باز گويد:

بوي تو مي شنــــيدم و بر ياد روي تو                

             دادند ساقيان طرب يك دو ساغرم

كلمه بويه كه به معناي آرزومندي و خواهش است از همين ريشه است.

دقيقي گويد:

كرا بويه وصلت (19)ملك خيزد        

      يــــــكي جنبشي بايدت آسماني

لفظ بو كه در مقام تمنا و ترجي به كار ميرود با اين كلمه ارتباط ندارد و لفظ بو امر از بودن است يعني باش كه بعدأ در باره آن بحث خواهيم كرد:

فخر الدين گرگاني گويد:

دل انـــــدر تاب و جان در بويه جفت         

        غــــريوان با دل نــالان همي گفت

نگارينــــــــا روا داري بديـــــن سان               

              تو درخانه من انــــدر برف و باران

مثال:

علاوه بر معاني تمثال ،مانند ،شبيه ،نمونه ، اندازه به معني فرمان نيز به كار رفته است ،چنانكه ضياالدين فارسي گويد:

 

شاه عجم سكندر ثاني كه راي او         

                     برفتح ملك ترك جسم را مثال داد

صاين هروي گويد:

هر مثالي كز تو آمد سوي من       

             تا ابــــــــد طــغراي منشور من است

سلمان ساوجي گويد :

خط فرمان تو طغراي مناشير قضا     

               حكم ديوان تو امضاي مثال قدر است

مختاري غزنوي گويد:

مثال يافته ام تا به جاي لاله و گل     

               زخارو خاره بر آرم بر تو تاج و نگين

ديگري گويد:

خرد هنر نكند تا نجويد از تو اثر          

               هنر اثر نكـــــند تا نگيرد از تو مثال

فرخي گويد:

به پيراستن و كار به آراستن ملك         

            از ويافته هر شــاهي رسمي و مثالي

نظامي در مقام تفاخر گويد:

ملك الملوك فضلم به فضيلت معاني     

     زمي و زمان گرفته به مثال آسماني

ادرار:

اصلا در عربي معني آگنده از آب را دارد.

كلمه ادرار ازين رو معني جيره اجرا ، وظيفه و راتبه يعني وجه نقدي را گرفته كه مرتبأ به كسي داده شود (خواه روزانه خواه ماهانه) و اصل آن از روان شدن شير چارپايان گرفته شده .

منوچهري در يكي از قصايد خود به معني ريزش چنين به كار برده است:

وآن قطرة باران كه فرود آيد از شاخ     

    بر تازه بنفشه نه به تعجيل به ادرار

سعدي در اين شعر به معني وظيفه به كار برده است:

مـــرا در نــــظاميه ادرار بود           

               شب و روز تلــــقــين و تكرار بود

سنايي گويد:

كين گوهر در رسته بخود به همه شهر       

            جز مكرمت و جود تو ادرار ندارم

سلمان ساوجي لفظ ادرار خور يعني تنخواه خور را چنين به كار برده است:

ملك احسان ترا صد چون سحاب ادرار خوار

خرمن فضل ترا صد چون عطارد خوشه چين

هر ســـــال بلاي چرخ مرسومم             

            هر روز عـناي دهر ادرارم(مسعود سعد سلمان)

تيغ تــــو به قــــــهر بستده باج          

     از خيـــــل ختا وخـــان و ايلك

ادرار تــــو خورده خـــان و قيصر       

       مامـــــور تو بوده راي فـــورك

(ابوالفرج روني)

در هوا ابر ز ادرار كفت راتبه خوار      

      در زمين آب ز اجراي درت نهر وراست

(سلمان)

مثال نثري از چهار مقاله (99چاپ دكتر معين) اوقاف را سجل كرد و ادرارات را توقيع كرد ،جاي ديگر گويد:

اين تشريف و ادرار نامه به دست معروفي به مرو فرستاد (ص117)معني ادرار نامه به معناي امرزوي چيزي شبيه ورقه معاينات صحي خواهد بود حال آنكه معني آن در متن مذكور فرمان و ابلاغ اعطاي وظيفه و مستمري است.

حواشي:

13- معمولا نقش هاي الفيه و شلفيه كه عبارت از تصاوير برهنه شهوت انگيز و صورتهاي همخوابه گي است در ديوار هاي حمامها كشيده ميشد و البته گاهي هم در خلوتخانه ها يا شبستانها ، داستان كوشك عدناني شهزاده مسعود غزنوي كه به قول بيهقي از سقف تا به پاي زمين پر از صورتهاي الفيه بود از انواع گرد آمدن مردان با زنان و همه برهنه . همينكه خبر اين خانه به صورت الفيه را به امير محمود نوشتند مسعود آن نقش ها را از ترس خشم پدر از ميان برد. صورتهايي كه بر در حمامها مي كشيدند بيشتر از همين مقوله بوده است و فضل الله بن روزبهان اصفهاني دانشمند معروف قرن دهم نقش حمامها را از جمله منكرات حمام خوانده است.(ص188سلوك الملوك چاپ حيدر آباد دكن)

همانست كه سنايي گفته :

كي درآيد فرشته تا نكني        

   سگ زدر دور و صورت از ديوار

در تمدن هند عهد سانسكريت كلاسيك كاما سوترا تايف شده است كه واجد علي در فصل فن شاهد بازان در مطلع العلوم خلاصه كرده است .

حاجي خليفه در كشف الظنون كتاب و منظومه يي را به نام الفيه و شلفيه به ارزقي هروي نسبت ميدهد كه براي تحريك و تقويت قواي باء(باء در عربي به معني نكاح و مجامعت و در فارسي قوه مردي و نطفه پشت پدر) طغانشاه سلجوقي كه رو به فتور گذاشته بود نوشته و اين منظومه مشتمل بوده بر اشكال عجيبه همخوابه گي و به قول عوفي با خط پاكيزه.   كتاب الفيه و شلفيه مدتها قبل از عصر ازرقي معروف بود از جمله ابن النديم در كتاب الفهرست(ص556 ) ترجمه محمد رضا تجدد چاپ تهران) در ضمن ذكر كتابهايي كه شهوت انگيز انه تاليف شده اند از كتاب الفيه الصغير و الفيه الكبير ياد ميكند( نسخي يي از الفيه و شلفيه با تصاوير در كتابخانه سلطنتي ايران هست ،ص222چهار مقاله چاپ دكتر معين) دولتشاه سمرقندي در تذكره الشعراي معروف خود ص72 ميگويد كه فخر بناكتي از الفيه و شلفيه ياد كرده است اما با مراجعه به كتاب تاريخش چنين مطلبي به نظر نخورد. عوفي در كتاب لباب الالباب (ص354)قطعه يي به نظامي عروضي نسبت داده كه در آن نام شلفيه ذكر شده است(ص1410مجمع الفصحا) ذكر كتاب الباء در مروج الذهب مسعودي(ص142جلد دوم ،چاپ بغداد) آمده امير شير عليخان كتابي در زمينه ((الباء)) چاپ و منتشر كرده به نام رجوع الشيخ الي الصباه في القوه علي الباه كه محمد سعيد نامي از كتاب عربي خلاصه العيش احمد بن يوسف الشريف به دري ترجمه كرده بود.

در آخر اين كتاب نوشته شده : اين كتاب خصوصي است، نه عمومي و نه براي فروش همه گي پنجاه جلد چاپ شده به دستخط موسي كاشغري.(2312 مقالات منتخبه مجله دانشكده خاور شناسي چاپ دانشگاه پنجاب لاهور،1346هجري شمسي)

ريو اسم ترجمان را محمد سعيد الطيب بن محمد صادق الاصفهاني ضبط كرده (فهرست ريو،ص471،حاجي خليفه در كشف الظنون (ص349ج3) نوشته كه اين كتاب براي سلطان سليم در 940نيز ترجمه شده بود.

ازرقي به تاليف كتاب الفيه و شلفيه چنين اشاره كرده است:

بنده مهر تو از جان خدمتي سازد هني     

        خرم و زيبا و رنگين چون شگفته بوستان

داستاني طرفه كز اخبار و از اشـــكال او      

            برگـــــــشايد طبع دانا را هزاران داستان

پر طاووس است بر روي بسته مرواريد تر    

           شكل پروين است در وي رسته برگ ارغوان

الفيه و شلفيه ظاهرا نام دو زن بد كاره و يا به اصطلاح نويسنده كليله و دمنه بهرامشاهي آن كاره بوده است. شلفيه نام مادر الفيه است ابن بهاءجاجرمي در ضمن ابياتي با رديف ( ماهم نيز بد نيستيم) از الفيه و شلفيه ياد ميكند . ابو اسحاق المعروف به حلاج در يكي از قصايد خود به رديف (را ) اشاره به تاليف كتاب الفيه و شلفيه دارد(رجوع شود به ص464 از سعدي تاجامي)

اما كلمه الفيه كه از لفظ الف به معناي هزار است و هم كتاب الفيه در قواعد صرف و نحو عربي و شامل هزار بيت تاليف محمد بن مالك و هم كتاب الفيه سيد شريف معنايي در فن معما كه در آغاز قرن دهم هجري نوشته شده با اين الفيه ارتباطي ندارد،گاهي از الفيه و شلفيه منظور هاي ديگر هم داشته اند؛ در كتاب تاج التواريخ نسخه خطي اكادمي علوم افغانستان در ذيل سلطنت كيخاتو شعر ي را آورده است كه با موضوع با لا ارتباط ميگيرد . منوچهري يكي از قديمترين شعرا ي زبان دري است كه در يكي از قصايد خود اشارتي به الفيه دارد آنجا كه گويد:

از جد نيكو راي تو و زهمت والاي تو       

  رسوا تر ند اعداي تو از نقش هاي الفيه

14- لفظ عربي زين را بايد با فتح زا و سكون يا خواند به معني خوب نكو و آراسته .

15- هـ در لفظ معشوقه علامت تأنيث نيست بلكه مبالغه را ميرساند كلمه نادره در اين شعر به معناي كلام بسيار نغز و كمياب مونث نادر نيست بلكه مبالغه در ندرت است:

مر ســــــنايي را فتاد اين نادره    

                چـــــــون معزي گفت اخباريار

آنچــــه من مي بينم از آزار يار         

        گــــــر بگويم بشكنم بازار يار

16-طراز و كش دو شهري است از شهر هاي ماوراالنهر كه به حسن و جمال معروف اند .

17- در اين ابيات قائم يا قايم (كلماتيكه بر وزن فاعل يا فواعل باشد نوشته آنها با همزه و يا هر دو جايز است مانند مائل و مايل عقائد و عقايد و در زبان دري ارجح با ( ي) است به معناي دلاك و يا كسيكه در حمام با دست خود مالش دهد تا چرك بر آيد و كيسه بكشد.

18- لفظ آخر را در مصرع اول بايد با فتح خا تلفظ كنيم به معناي ديگر و غير و هر گاه به كسر تلفظ شود معنايش پايان و سر انجام خواهد بود.

19-لفظ ملك با ضم ميم به معناي پادشاهي و عظمت و با كسر ميم به معناي جايداد و دارايي كه جمع آن املاك با فتح اول است . لفظ مملكت معناي پادشاهي را بيشتر ميرساند تا كشور را.

 

نمونه تحول معني چند كلمه(*)

(3)

 

آزادي:

به معناي شكر، تشكر، سپاس، حقشناسي:

اي جهاني زتو به آزادي        بر من از تو چراســت بيدادي

تا دلم نستدي نياسودي           چون توان كرد از تو آزادي

                                                                        (فرخي)

آغوش:

اين غير از آغوش دري به معناي كنار، بغل و ميانة دو دست است.اصلا در تركي به معناي پرنده سپيد است به معناي مطلق غلام و معشوق :

اي خواجه ارسلان و آغوش   

  فرمان ده خود مــــكن فراموش

(سعدي)

(*)برگرفته از مجله خراسان.

 

يا:

مــــــگر پاسبانت فراموش شد      

      كه دستت در آغوش ِآغوش شد

آهو:

به معناي عيب و نقص(1)

نامش آهو و او همه هنر است  

                         ديدي آن جانور كه زايد مشك

                                                     (خاقاني)

ندانم جز آنكس نكو گوي من    

                       كه بر من كند روشــن آهوي من

                                                     (سعدي)

گر آهوست بر مرد موي سپيد   

                  ترا ريش و سرگشت چون برگ بيد

                                                  (فردوسي)

ترك آهو چشمم اي آهوي چشمت شير گير

صيد آهوي تو ام بر صيد خويش آهو مگير

(  سلمان ساوجي)

افسوس:

گذشته از معناي حسرت و دريغ براي بيان مفاهيم ريشخند ، استهزا ، شوخي و مسخره، فراوان به كار رفته است:

 

بدو گفت اي جهان كامگاري       

                   چرا بر من همي افسوس داري

( فخر الدين گرگاني)

حافظ آن را چه موزون به كار برده است :

نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان    

      نيم شب دوش ببالين من آمد بنشست

لفظ فسوس ( به ضم فا و سين ) مخفف آن است :

دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست  

    به فسوسي كه كند خصم رها نتوان كرد

(حافظ)

باد و ابر است اين جهـــان فسوس      

     باده پيـــــش آر هرچه بادا باد

(رودكي)

جهانا همــــــانا فســوسي و بازي    

كه باكس نپايي و با كس نسازي

(مصعبي)

ديــــــو بگرفته مر تو را بفسوس     

       تو خـــــوري بر زيان مال افسوس

(ابو شكور بلخي)

شاعري از آن مصدر ساخته و مضارع آن را چنين به كار برده است:

رخش بر مه و خور فسوسد همي  

   پري خاك راهش ببوسد همي

اگر:به معناي يا :

ستمكاره خوانـــــيمش ار دادگر   

هنر مـــند دانيــــمش ار بــــي هنر

( فردوسي)

فردوسي گويد :

چنين گفت با خويشتن شنواد    

            كه اين بانگ رعد است اگر تند باد

امضاء:

به معني راندن ، روان كردن ، گذرانيدن ، جايز داشتن.

طغراي ابروي تو به امضاي نيكويي   

        برهان قاطع است كه آن خط مزور است

(ظهير فاريابي)

رضي بابا قزويني:

مدبران فلك را عمل شود باطل  

    زهر مثال كه آن كلك او كند امضا

ديگري گويد :

 

گردون گشاده چشم و زمانه نهاده گوش   

   هرحكم را كه راي تو امضا كند همي

سلمان گويد:

خط فرمان تو طغراي منا شـــــــير قضا     

      حكم ديوان تو امضاي مثال قدر است

از كليله و دمنه بهرامشاهي:

يكي از ايشان حاكمي كه در امضاي احكام شرع از طريق ديانت قضيت و امانت نگذرد و نكوهش مردمان او را از راه حق باز ندارد…(ص11،چاپ مينوي)

ايثار:

علاوه بر معني بذل كردن ، عطاكردن ، به معناي ديگري را بر خود برگزيدن و انتخاب كردن .

پادشاه موفق آن است كه كار هاي او به ايثار صواب نزديك باشد .(كليله و دمنه)

بار نامه :

تجمل ،تفاخر،غرور، ادعا ، اسباب تجمل و بزرگي و مال التجاره :

نه مــــرد بارنامــــه و تزوير يــم

   از ماهيـــي شـــناسم ثعبـــاني

(ناصر بخارايي)

بيهقي گويد :

«اين لافي نيست كه ميزنم و بارنامه يي نيست كه ميكنم .»

مولانا گويد :

زانكه بوش پادشـــاهان از هواست  

    بارنـــامه انبـــيا از كــبرياست

معزي گويد:

بتي كه در سر او هست بار نامه حسن

زسوز عشق شده است اين دلم مسخر او

نه بر مجاز است اين سوز عشق در دل من

نه بر مـــحالســــت آن برنامه در سـر او

انوري گويد:

دردست تــــو كارنامـــه جود    

    با جـــاه تو بارنــامــــه جم

سنايي گويد:

بارنامه ما و من در عالم حسن است و بس      

       چون ازين عالم برون رفتي نه مــــا ماند نه من

به سوي– به زعم:

صحبت دنيا به سوي عاقل هشيار

صحبت ديوار پر زنقش و نگار است

گيسوي من به سوي من به دور يحانست

گرچه به چشم تو همي تافته مار آيد(ناصر خسرو)

تدارك:
           اين كلمه  را اكنون به معناي تهيه كردن و فراهم نمودن به كار ميبريم. در متون قديم به معناي اصلاح كردن جبران و تلافي نمودن استعمال شده است،چنانچه در اين اشعار:

به هر طريق كه داني مراد خاطر ماجوي  

  به هر صفت كه تو داني تدارك دل ماكن

(خواجوي كرماني)

يا:

اگر شكستي آيد پديد در تن ملك     

           كند تداركش از مو ميايي انديشه

(همام تبريزي)

صد تدارك بود چون حاضر بدند   

     اين زمان هريك به اقليمي شدند

(مولانا)

آنكه روزي شاهد ش خوش رو بود      

  گر ســيه گردد تــدارك جو بود

تقديم:به معناي جا به جا كردن

اديب صابر گويد:

از باس تو و رفق تو رنج آمد و راحت  

     وزنهي تو و امر تو ،نقض آمد و ابرام

 

يا:

برخاك زمين حلم ترا مايه تقديم     

   بر چرخ برين راي ترا پايه اقدام

***

شهنشاه جهان بخشا تويي آنك   

  توان از رفعتت خواهد فلك قـــرض

بجنب قدر تـــو كمــــتر نمايد         

زيك ذره جهان در طول و در عرض

همه پاكان كـــرو بي به عهدت     

  پــس تقـــديم شرط سنـت و فرض

همي گويـند بهر حــرز در ورد    

        كــــه الــسلطان ضل الله فـي الارض

(نور الدين منشي)

مثال نثري:

«جهت امضاي آن عزيمت … شرايط به تقديم رسانند.»

(ص90نامه هاي شاه اسماعيل صفوي)

جاندار:

به معني سلاحدار ،سلحشور ،نگهبان.

نديم و حاجب و جاندار و دستور

   همه رفتند و خسرو ماند و شاپور

***

شاهي است چهره ات كه دو جاندارخاص او  

     چشم كمان كشيده و زلف زره ور است

(رفيع الدين لبناني)

 

نمونة تحول معني چند كلمه(*)

 

(4)

آفتابي كه سپر بر سر آب افگند است         

          با همه تيغ زني چاكر جاندار تو باد

(جردقاني)

(گويند لفظ جان در اين تركيب از جن وزن به معني كشتن و زدن و هم وسيله آن است و اين غير از ريشه يي است كه به معني روح آمده )

ربنا انا ظلمـــــنا گفت و بـــس       

   چونكه جانداران بديد از پيش و پس

ديد جانداران پنهان همچوجان  

 دور باش هــــريكي تــــــا آسمان

جانداري: شغل و عمل جاندار.

 

(*)برگرفته از مجله خراسان.

آن ترك كه يافت منصب جان داري    

         يك لحظه نمي شكيبد از دلداري

(فخرالدين خطاط)

گفتم دل من نگه نمي داري گفت        

         جانداري را چه كار با دل داري

به جانداري تو گردو كمر بست       

             كــــه دايم با كمان و تير باشد

(ناصر بخارايي)

يار دلدار من ار قلب بدينسان شكند   

            ببرد زود به جانداري خود پادشهش

(حافظ)

جريده:

علاوه از شاخه بي برگ به معني تنها (جريده رو كه گذرگاه عافيت تنگست) و خيلي از سواران ، روزنامه هفته گي به معني دفتر و جريده اعمال:

سر اين جريده برنه، در آن قصيده بگشا       

       كه برند رقعه رقعه فضلا به ارمغاني

(نظامي)

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق  

    ثبت است بر جريده عالم دوام ما

(حافظ)

جناب:

به فتح اول كه امروز عنواني است براي بزرگان در اصل به معني درگاه و آستان است:

هر ناله و فرياد كه كردن نشنيدي    

    پيداست نگارا كه بلند است جنابت

(حافظ)

كه جان به رشوه به باد صبا دهم هرشب    

           مگر مرا خبر از خاك آن جناب دهد

          (جردقاني)

چـــون شــــنيدم بر مـــيان بستم كمر       

             از بــــراي عــــزم آن عـــاليـجناب

(خواجوي كرماني)

جــــبينم سجــــده مشتاق جنـــــابي      

            كـــزو هــر ذره گـــردد آفـــتابي

(مولانا غنيمت)

مراد شعراين است كه جبين من مشتاق سجده درگاه و آستاني است كه از فيض آن هر روزه آفتاب مي گردد و مقام عالي در مي يابد.

جناب عشق بلند است همتي حافظ         

           كه عاشقان ره بي همتان به خود ندهند

يا:

چوكهل بينش ما خاك آستان شماست

كجا رويم بفرما از اين جناب كجا

(حافظ)

حضرت:

علاوه بر معناي حضور قرب ،پيشگاه و عنوان تعظيم، به معناي پايتخت نيز به كار ميرفته است:

غضايري رازي قصيده يي در وصف سلطان محمود غزنوي سرود و آن را از ري به غزنين فرستاد. سلطان در ازاي آن صله فراواني به او گسيل كرد غضايري رازي ضمن قصيده شكرانه يي از داد و دهش سلطان اظهار سپاسگزاري نمود. در آغاز قصيده لفظ حضرت را به معناي پايتخت به كار برده است:

پيام داد بـــــه من بنــده دوش باد شمال  

       زحضرت ملك ملك بهش دشمن مال

كه شعر شكر به حضرت رسيد و بپسنديد

خدايــگان جهان خسرو خجسته خصال

ازرقي هروي در مدح ابو الفوارس طغانشاه بن الب ارسلان گويد:

هـري كه حضرت شاه تو بود چنان بود         

           كـــزو زنند مثل زيب را به هر محضر

منوچهري گويد:

چنين حضرتي را بدين اشتهار         نباشد زيان از چو من شاعري

كلمه حضرت به معناي حضور و پيشگاه:

حضرت وستور شرقست اي امامي دم مزن      

               مي نينديشي ز نقد قلب و نقاد بصير

در اين شعر مولانا حضرت و ايوان پاك كنايه است از عالم و مقام دانش الهي:

هركه را هست از هوسها جان پاك     

         زود بيند حضرت و ايوان پاك

خسته :مجروح ،زخمي:

ضربت گردو ن دون آزادگان را خسته كرد

كو دل آزاده يي كز تيغ او مجروح نيست

در غنا تا كي تــــوان بودي بـــه اميد بهي           

   هــــركسي را صابري و عمر نوح نيست

(سنايي)

ســــر خسته را بــــر سر ران نــهاد    

 شــــب تيره را روز رخشـــــان نـــهاد

(  نظامي)

دورباش:

نيز ه  د و شاخه داراي چوبي مرصع كه در قديم پيشاپيش شاهان مي برده اند تا مردم بدانند كه پادشاه مي آيد و خود را به كنار كشند.(2) نيزه كوچك، تبر زين ، بعد به معني قافله سالارچاوش نظير ريكا به معني پسران خوش لباس و زيبا كه پيشاپيش حركت ميكردند و عصايي در دست داشتند و با تبرزين مسلح بودند و همواره محافظ شخص سلطان و از كلاه ايشان پشمي آويزان ميبود مير نجات گويد:

در گلستانيكه جولانگاه آن قد دو تاست

سرو يك ريكاي(3) دار المرزي(4) كوته قباست

سنايي گويد:

نفــــير چاووشـــــان از دورشـــود ور    

     زگيــــتي چشــــم بــــد را كــــرده مــــهجور

در تاريخ جهانگشاي جويني نقل شده :

نهاده غاشيه خورشـــيد بر دوش    

   ركابش كرده مه را حلقه در گوش

درفش كاوياني بر سر شـــــــاه      

         چو لــــختي ابــــر گفتي بر سر ماه

دهان دور باش از خند ه مي سفت   

            فلك را دورباش از دور مــــيگفت

در عربي اصطلاحي داريم (طرقوا)به فتح اول و تشديد را مكسوره و ضم قاف صيغه امر حاضر است به معني راه دهيد و يكسو شويد كه نقيبان عرب پيش سلاطين ميگفتند.

عطار در اسرار نامه گويد:

شده فيروزه گردون خروشان    

   زبانگ طرقوي سبز پوشان

خاقاني گويد:

با سايه ركاب محمد عنان در آر   

        تا صرقو از نان تو گردند اصفيا

سنايي گويد:

چكند طرقوي مشتي خس    

    طرقوگوي نور خويشش بس

جاي ديگر گويد:

طرقوا گويان همه در انتــــظارت سوختند      

           آب از سر در گذشت اي مهتر عالم همم

چون عروس فكرت او چهره بگشايد زلب   

      نقره هاي طرقوا برخيزد از جان در بدن

ديگري گويد:

در ركابش بانگ ميزد فتح كاي ديوان ظلم     

          طرقوا كاينك سليمان در شمال آمد پديد

دور باش به معني آهي كه از دل بر آيد:

نظامي گويد:

بر آورد از جگر آهي چنان سرد     

    كه گفتي دور باشي بر جگر خورد

مثال ديگر:

چو دارا پيام سكندر شنيد       يكي دور باش از جگر بر گشيد

 

ده ،دهيد:

به معناي بزن و بزنيد كه صورت اول هنوز در لهجة عاميانه كابل رواج دارد:

چو پرسيد پيكان سرانگشت او      

            گـــــذر كــــرد از مهر ه برپشت او

قضا گفت گير وقدر گفت ده    

     فلك گفت احسن(5) ملك گفت زه

(فردوسي)

جاي ديگر گويد :

دهــــا ده بر آمـــد زقلب سپاه          

     زيك دست رستم زيك دست شاه

يا:

دها ده بر آمد زهردو سپاه          

            تو گفتي بر آويخت با شيد ماه

باز گويد:

بدان چاكران گفت يكسر دهيد       

         زخون بر سر هر يك افسر نهيد

راحله:

مونث راحل (كوچكننده) به معني ستور سواري و باركش

اي دل غافل مباش خفته درين مرحله     

                 طبل قيامت زدند خيز كه شد قافله

روز جواني گذشت موي سيه شد سپيد       

          ليك اجل در رسيد ساخته كن راحله

رعنا:

كه بيشتر آن را به معني زيبا و خوشگل به كار مي بريم به معناي احمق،خودپسند و متكبر به كار مي رفته است:

جهان پير رعنا را مروت در طبيعت  نيست    

      زمهر او چه مي پرسي و برو همت چه ميبندي

(حافظ)

اشك حافظ خرد وصبر به دريا انداخت         

           چه كــــند سوز غم عــــــشق نيارست نهفت

به دست انـــــدرش برق و زيرش براق             

             كــــــه ياراش پــيش آمــــدن در كــــجا

(غضايري)

چو اندر تبارش بزرگي نبود              

                نيارست نام بزرگان شنود

(فردوسي)

به جان تو كه نيارم تمام كرد نگاه         

              زبيم چشم رسيدن بدان دو چشم سياه

(فرخي)

 

از رنج تن تمام نيارم نهاد پي         

          وز درد دل بلند نيارم كشيد واي

(مسعود سعد سلمان)

از هم نفسان مرا چراغي است        

                       زان پيــــچ نفــس زدن نـــــيارم

(خاقاني)

من از رشك قد تو ديدن نيارم         

                       سهي سرو آزاده بوستاني

كسي اين راز پيدا نيارست كرد             

                 بماندند با درد و رخسار زرد

نيارد شده پيش گرد گزين            

                      نشيند به راه وي اندر كمين

(فردوسي)

خورشيد راسخي چو تو دانند مردمان        

             خورشيد با توكرد نيارد برابري

(فرخي)

يارا:

بارخش گل ندانم به رونق بشگفت            

               با قدش سرو ندانم به چه يارا برخاست

كرا سلطان سلطانان به مال و جاه بنوازد      

                به بد كردن برو گيتي ندارد زهره و يارا(سوزني)

نه دارا داشت اين يارا  ونه اسكندر اين زهره     

           كه شاه خسروان دارد زهي زهره خهي يارا

(سوزني)

از اين مشت رياست جوي رعنا هيچ نگشايد   

       مسلماني زسلمان جوي و درد دين زبو دردا

(سنايي)

ديگري گويد:

تا تو بدين فسونش ببر گيري                     

         اين گنده پير جادوي رعنا را

يا:

هرباد كه آب را شكن داد                 

               گل را صد بوسه بر دهن داد

تا رعنا گشت و گفت باخود             

             كايزد همه نيكويي به من داد

مختاري)

شاعري گويد:

دانش بجوي اگرت نبرد از راه                

            اين گنده پير شوي كش رعنا

يا :

 

گر طلاقي بدهي اين زن رعنا را               

 دان كه چو مردان كاري نكني كاري

روان (رواني) زود،زودي:

باد اگر بويش به جاني ميدهد               

              من دهم جان را به بوي او روان

(ناصر بخارايي)

هركس كه مي بيند ترا جن را رواني ميدهد

جان دادن دشوار را بر خلق آسان كرده اي

( ناصر بخارايي)

ديگري گويد:

اي سرو روان بر طرف ما گذري كن     

         تا جان همه در پاي تو ريزيم رواني

خواجه حسام الدين رستم غورياني گويد:

رستم به هواي رخ و زلف و خط و خالش  

       ترك سرو جان و دل و دين كرد رواني

لفظ روان به معني جان و روح را در اين شعر ملاحظه فرماييد:

جان و روان يكيست به نزد يك فيلسوف        

             ورچه  زراه نام دو آيد روان و جان

روزنامه:

دفتري كه در آن روز به روز مطالبي قيد و ثبت شود و وقايع هر روزه را يا د داشت كنند ، كتاب شرح گزارش روزانه :

مثال داد تا پير را سياست كنند و آن را تاريخ روزنامه عدل و انصاف گردانند .(ص225سند باد نامه ،چاپ آتش)

«…كـــه روزنـــامـــه اقبال بــدين مــعني آراسته شود.»                 (ص125،كليله و دمنه)

در اين شعر ناصر خسرو به معني جريده – نامه اعمال:

يكي روزنامه ست مر كارها را     

  كه آنرا جهان دار دادار دارد

جاي ديگر گويد:

نيك بنگر به روزنامه خويش   

     در مپيماي بخارو خس به جراب

(جراب در قديم به معناي انبان و توشه دان بوده است)

به روزنامه ايام در ، همه پيداست

اگر بخواهي دانست روزنامه بخوان

(عنصري)

 

نمونه تحول معني چند كلمه(*)

(5)

حافظ گويد:

آبي به روزنامة اعمال ما فشان           

              باشد توان سترد حروف گناه از و

مختاري غزنوي گويد:

در جرم طاعت تو بر آيد به روز حشر

از روز نامه تو نخستين سخن نعم

ديگري گويد:

كه جمع مظلمه و خرچ عمر بي حاصل   

              چوهست در ورق روزنامه ات مذكور

خوارزمي در مفاتيح العلوم گويد:

الروزنامج تفسيره كتاب اليوم لانه يكتب فيه ما يجزي كل يوم من استخراج او نفقه او غير ذلك…(ص54)

  (*)برگرفته از مجله خراسان،شماره چارم ، سال دوم،قوس1361.

روزنامچه به كاغذي گويند كه در آن حساب يا احوال هر روزه مرقوم شود.

سياست و سياست كردن :

كه امروز به معناي حكومت كردن و اداره امور مملكت به كار ميرود در قديم معني مجازات و تنبيه را داشت نظير اين موارد:

شاها فلك از سياستت مي لرزيد         

           پيش تو به طبع بندگي مي برزيد

صاحب نظري كجاست تا در نگرد

             تا آن همه مملكت بدين مي ارزيد

(رشيد وطواط بلخي)

سياست كردنــــش بهتر سياست      

    زلــــيفن بســــتنش بهرزليــفن

كلمه زلفين يا زليفين به معناي خشم، تهديد ،انتقام، ترس و بيم بردن است.

صاحب:

علاوه برمعني هم صحبت، همسفر، مالك به معناي وزير و خوجه مكرر به كار رفته است.

فرخي گويد:

غزلي خوان چو حله اي كه بود  

    نام صاحب بر او بجاي طراز

طراز به معناي زينت نقش و نگار جامه، جامة فاخرو روشن .

جاي ديگر گويد:

مهتران هفت كشور كهتران صاحبند

      هركسي كو كهتر صاحب بود مهتر شود

مولانا گويد:

همچو جان باشد شه و صاحب چو عقل   

عـــــقل فاسد روح را آرد بـــه نــــقل

يا:

اين چنين دولت گر از تأثير انجم آمدي

         همچو آصف صاحب صاحبقرانت خواندمي

لفظ صاحب لقب اسماعيل بن عباد تالقاني متوفي385هجري وزير دانشمند آل بويه بود .

در عرف ادبي ما هر جا كه نام صاحب را بدون ذكر قرينه ميبرند مقصود همو اسماعيل بن عباي تالقاني است . صاحب در ادب مانند ابو اسحق ابراهيم بن هلال صابي متوفي384هجري در ترسل هميشه به صورت مثل به كار ميرود.

فرخي در مدح محمد فرزند سلطان محمود غزنوي گويد:

ادب صاحب بيش ادب تو هدر است   

        نامه صابي با نامه تو خوار و سنيم

باز در جاي ديگر گويد:

 

اي بر به هنرمندي از صاحب و از صابي   

   وي به به جوانمردي از حاتم و از افشين

منوچهري گويد:

آنكو ادب داند همي صاحب ترا خواند همي    

كالــفاظ تو ماند همي به الفاظهاي باديه

از تركيبات جالب صاحب ،تركيب صاحبقران است و آن به كسي اطلاق ميشد كه زمان او مصادف با قران ونزديكي دو ستاره سعد ميبود يا به هنگام انعقاد نطفه يا تولد او قراني در سيارات صورت ميگرفت نظير قران زحل و مشتري و اتساعا اطلاق ميشد به پادشاه بزرگ و هم كسي كه در عصر خود نسبت به امثال و اقران خود امتياز و تفوق داشته باشد .از جملة شاهان گذشته كه لقب صاحبقران داشتند يكي تيمور ( تيمور در لغت مغولي به معناي آهن است )گوركان (يعني داماد كه اين لقب را پس از ازدواج با دختر خان كاشغر يافت.)است .چون روي سكه هاي او لفظ صاحبقران نقش بود به مرور كلمه صاحبقران جاري شدو به مفهوم واحد پول به كار رفت كه تا امروز در افغانستان و ايران رواج دارد. در ضمن بايد ياد آور شد كه هرگاه اقتران بين دو كوكب سعد از جمله هفت سياره اتفاق افتد آنرا قران سعدين خوانند و هرگاه بين دو ستاره نحس صورت بگيرد قران نحسين نامند.  عبيد زاكاني در تعريف قران نحسين نكته اي دارد كه از ذكر آن صرف نظر ميشود . فرخي در وصف محمد فرزند سلطان محمود و ديدار با پدرش گفته است:

مه و خــــورشيد را قران باشد      

    هرگهي با پدر كني ديدار

صاحبقران به معناي ممتاز و برجسته در اين شعر:

كانكس كه شعر داند ،داند كه در جهان

صاحبقران شاعري استاد رودكي است

***

قرنها ملك سخن خواهد كشيدن انتظار  

        تا چو من صاحب قران ديگري پيدا شود

لفظ صاحب قران به معناي حالت و كيفيت صاحبقران و حتي به مفهوم سلطنت و پادشاهي در اين اشعار:

بولايت سخن در كه مويد الكلامم  

     نزند كسي به جز من در صاحب قراني

ظهير فاريابي گويد:

صد قرن برجهان گذرد تا زمام ملك

   اقبال در كف چو تو صاحبقران دهد

جاي ديگرگويد:

تو بي قريني از همه اقران از آن قبل   

         نامت زمانه خسرو صاحبقران نهاد

 

طياره :

كه در اصل به معني پرواز كننده و چالاك است به معني كشتي يا نوعي از كشتي هم است، چنانچه در اين شعر ناصر خسرو:

درياست اين جهان و درو گردان

  اين خلق همچو زبزب و طياره

***

چه رود هايي كه هريك چنان كجا افتد  

  كه گذشتن از هردو بازوي طيار

البته طيار به ترازويي كه با آن دراهم راوزن ميكنند و به معني زبانه ترازو هم گفته ميشود ،چنانچه در اين شعر مختاري غزنوي:

پناه دين شرف الدوله فخر ملكت شاه   

     كه بكسلد زعطاش ار فلك شود طيار

لفظ طيار ( كه امروز به صورت تيار نويسند)به معني مهيا و آماده چنانچه در اين شعر سنايي:

بدرة زر و درم رادست او طيار بود  

   كعبة محو و عدم را جان او حجاج بود

در اصل اصطلاح مير شكاران است كه چون جانوري از گريز بر آمده مستعد و آماده پرواز و شكار اندازي شوند گويند اين جانور طيار شد يعني آماده شد مجازا به معني مهيا.

در تركي و مغولي نظير اين كلمه به معني ماليه و عوارض را هداري يا عوايد زمين بي صاحب است

صحرا ،گلگشت :

هركس به تماشايي رفتند به صحرايي   

        مارا كه تو منظوري خاطر نرود جايي

***

عهد كرديم كه بي دوست به صحرا نرويم     

 بي تماشا گه رويش به تماشا نرويم

علت:   مرض، ناخوشي و بيماري

شادباش اي عشق خوش سوداي ما  

  اي طبيب جمله علتهاي ما

( مولانا)

زعلت مدار اي خرد مند بيم

 چو داروي تلخت فرستد حكيم

علف:

غير از معاني متداول آن به معناي آذوقه و توشه خوراك انسان و علفه برچيزي اطلاق ميشود كه براي پذيرايي سفرا ، حواشي و خدم شان از طرف شاهي به مصرف ميرسد:

آن علف سخت است كان قصاب داد  

   بــــــهر لحم ما ترا زويي نهاد

***

پريشان چو راه علف تنگ شد    

   سپهبد سوي چاره جنگ شد

در معني عام تر به مفهوم ( طعمه) مانند: كافران علف دوزخ اند.

امير خسرو گويد :

وانـــچه دگر بود زبـــر نـــا و پير      

    يــــا عـــلف تيغ شده يا اسير

غله:

علاوه بر معني گندم، جو، شالي و نظاير آن به معني عايد  حاصل و درآمد از كراية جايداد اعم از خانه و دكان زمين و نظاير آن:

چو مه گذشت تو شادي زبهر غلة تيم   

و ليكن آنكه ترا غله او دهد به غم است

***

به سخاوت سمري از بس كه وقف رباط  

   به فســـوس بدهـــــي غله گرمابه وتيم

قصه برداشتن:

به معناي عرضحال كردن عريضه نمودن:

فضلي كن و به مجلس اعلاي شاه شرق  

  بردار قصه من و دلشاد كن مرا

كرا ،كري يا كرايه كردن:

از مصدر مكارات عربي به معناي كرايه كردن مجازا ارزش كرايه داشتن اتساعا به معني اهميت داشتن ،ارزيدن ،لايق بودن، ارزش داشتن ، برابر و معادل بودن.

حافظ گويد :

مكدر است دل ، آتش به خرقه خواهم زد

   بيا بيا كه كري ميكند تماشايي

ناصر بخارايي گويد:

گــــرچه ديدار او كرا نكــــند    

 بــــه كرا بـــسته ايم پيمانش

منوچهري گويد:

از حكيمان خراسان كو شهيد و رودكي  

     بو شكور بلخي و بو الفتح بستي هكذي

انوري گويد:

نه از بزرگي تو بلكه از حقارت تو  

   چه جاي هجو كه انديشه هم كرانكند

يا:

گو بيا ييد ببينيد اين شريف ايام را  

   تاكند هرگز شما را شاعري كردن كري

ناصر خسرو گويد:

نيك نگه كن در ين عطا و بينديش  

تا تو كه چندين عطاتراست كرايي

سنايي گويد:

 

عشق تو كراي شادي و غم نكند

عمر تو كراي سو رو ماتم نكند

زخم تو كراي آه و مرهم نكند  

   چـــه جاي كرايم كراهم نكند

مولانا عده التبريزي:

با يار ستيـــــزه مــــي برد يار

      وز دوست كرا نمي كند دوست

ديگري گويد :

با اين جفا و خواري ،كاري برويم اي جان

من بنده تو گشتم آخر تو خود كرايي

بيهقي گويد :

«بو سهل را طاقت برسيد گفت: خداوند را كرا كند با چنين سگ قرمطي كه بردار خواهند كرد چنين گفتن:»

در اين مثال بيهقي آن را به صورت منفي استعمال كرده است:

«اگر فرمايي نزديك وي روم و پنبه از گوش او بيرون كنم .

گفت:كرا نكند خود سزاي خود بيند.»

گوش داشتن :

نگاه داشتن و محافظت كردن ،مراقبت نمودن:

هر آن چيز كاندر جهان ناوري    

                چرا گوش داري كه بيرون بري؟

(بو شكور بلخي)

نكردي پسند ايچ كس را به هوش       

          همي داشتي راز اين روز گوش

(اسدي)

تو دست گير خلقي و او دستگير تو   

   تو گوش دار خلقي و او گوش دار تو

(قطران)

به ذكر  و فكر و عبادت بروح شيخ كبير   

به حق روز بهان و به حق پنج نماز

كه گوش دار تو اين شهر نيك مردان را   

 زدست ظالم بد دين  و كافر غماز

(سعدي)

اي ملك العرش مرادش بده   

  وز خطر چشم بدش دار گوش

(حافظ)

جاي ديگر گويد:

دل زناوك چشمت گوش داشتم ليكن

ابروي كماندارت ميبرد به پيشاني

پيشاني در بيت فوق به معناي شوخي و بي شرمي ، سخت رويي ، قوت و صلابت است،چنانكه در اين اشعار:

 

نشايد برد سعدي جان از اين كار              

      مسافر تشنه و جلاب مسموم

چو آهن تاب آتش مي نيارد               

     چرا بايد كه پيشاني كند موم

(سعدي)

وربد مستي بيك كمان كش           

        پيــــــشاني روزگار بشكن

(افضل الدين كاشي)

زلفت كه هزار دل در و زندانيست    

         در دست و بآويختني ارزاني است

دل برد و هزار كس گواهند برو        

            وان شوخ هنوز بر سر پيـــشانيست

(مونس الاحرار)

آويختن به معناي ما خوذ و گرفتار آمدن چنانچه به ترتيب در اين دو بيت آمده :

بدين جنگ خوني كه شد ريخته       

          توباشي بدان گيتي آويخته

***

غدركردي و زجزا بگريختي          

    رسته بودي باز چون آويختي؟

 

لوا:

گذشته از معني بيرق درفش علم و رايت و پارچه يي كه بر سر نيزه مي بستند و به جاي علم به كار مي بردند به معني فرمان ، مبني بر تاييد امري از طرف مقام خلافت و سلطنت مترادف عهد ، فرمان منشور:

شد شفيع و گفت اين كلك و لوا

با كمال ده كه دادي مرمرا

(مولانا)

روزگاري پشيمان آمد بدين صنعت همي  

      هم خزينه هم قبيله هم ولايت هم لوي

(منوچهري)

الويه جمع لوا، در اين شعر منوچهري:

گويا بخور كت نوش باد اين جام مي از بامداد

    اي از در ملك قباد با تخت و تاج والويه

( كلمه از در – زدر به معني لايق سزاوار و درو خور است .)

اديب صابر گويد:

خداي عزو جل پاي دارگرد اناد    

   بزرگي و شرف و جاه و قدر لوي

مگر : شايد

مگر مار بر گنج از آنجا نشست  

   كه تا رايگان  مهره نايد به دست( نظامي)

نجيب:

گذشته از معني عفيف ، اصيل و ممتاز به معني شتر و اسپ گزيده :

نجيب خويش را ديدم به يك سو  

    چو ديوي دست و پا اندر سلاسل

نجيب خويش را گفتم سبكتر

 الا يــــا دســــتگير مرد فاضـــل

(منوچهري)

نوشتن:

به معناي نور ديدن ، طي كردن ،پيمودن ، فرو پيچيدن:

ابـــــا خلعت فاخر از خرمي

همي رفتي و مي نوشتي زمي

خاقاني در مقام تفاخر گويد:

چون زمان عهد سنايي در نوشت   

  آسمان چون من سخن گستر بزاد

چون به غزنين شاعري شد زير خاك  

 خــــــاك شروان شاعر نو تر بزاد

بلـــــبلي زين بيضه خاكي گذشت  

 طوطـــــي نو زين كهن منظر بزاد

مفلقـــي فرد ار گذشت از كشوري

مبـــدعي فحل از دگر كشور بزاد

نيز:

به معني ديگر،پس از اين:

تــــا چـــــشم تو روي تو نبيند   

 تـــــو نيز چو خويشتن نبيني

(سنايي)

دولتش بركسي كه چشم افگند  

  نـــيز در ابرويش نبيني چين

(سنايي)

بگفت آن شاه و آن سرهنگ را نيز  

        كه با ما نيست كاري جنگ را نيز

(عطار)

با كس نتوانم كه بگويم غم عشقش    

    نـــه نيز كسي داند اين راز نهانم

(سنايي)

موي ســـــياه من ززمانه سپيد شد     

    ويــــن نامة سپيدشد از معصيت سياه

زان تيره گشت همچو گنه چشم روشنم   

    تا نيز چشــــم من نكند در گنه نگاه

(اديب صابر)

عمرو مرگ آويخته در يكديگر چون روز و شب

      ابــــــر و گرد آميخته با يكديگر چون پود و تار

نيز جان جان را نجات از هيبت تابنده تيغ   

      نيز كس كس را نديد از ظلمت تاري غبار

(مسعود سعد سلمان)

هستم از تشوير آن خارج كه رفت  

   تا ابــــــد با خويشتن در انتقام

حق همي داند كز آندم تا كنون   

  نـــــيز بر ناورده ام يكدم به كام

در اين شعر ازرقي كلمه نيز به معناي هرگز به كار رفته است :

درمدح ناكسان نكنم كهنه تن بنيز  

   زان باك نايدم كه بود كهنه پيرهن

ابو شكور بلخي گويد:

نه آن زان بيارزد روزي بنيز       

       نه اين را از آن اندهي بد بنيز

( براي تفصيل رجوع شود به ص225 المعجم في معايير اشعار العجم چاپ خاور و همچنين ص18 شرح مشكلات ديوان انوري تاليف ابوالحسن حسيني فراهاني به تصحيح مدرس رضوي- تهران1340)

هوش : به معناي مرگ و هلاك ، در متون قديم فراوان به كار رفته است:

 

وراهـــوش در زابلســــتان بود  

   بــــدست تهم پور دستان بود

(فردوسي)

بجان من اگر آيد مرا هوش  

   بود چون زندگاني بر دلم نوش

( فخر الدين گرگاني)

يا:

چرا بامن به تلخي همچو هوشي

 كه با هركس به شريني چو نوشي

كلمه هوش از اصل پهلوي نيوش است و لفط انوشه به معناي بيمرگي در زبان دري به شكل انوشه به كار رفته يعني جاويد و  جاويدان و آن مركب است از علامت نفي(جز اول)و اوشه يعني هوش به مفهوم مرگ و نيستي.در مجموع بي زوال:

انوشه خور طرب كن جاودان زي   

 درم ده دوست خوان دشمن پراگن

(منوچهري)

كلمه انوشه در تركيب نو شيروان يعني روان جاويدان كه لقب خسرو اول ساساني (531-579ميلادي ) بود ديده ميشود.

 

حواشي:

  1. نقص را بايد با فتح اول خواند به معناي كمي كاستي و عيب چنانچه در اين شعر:

كمال صدق و صفا بين نه نقص گناه

   كه هركه بي هنر افتد نظر به عيب كند

در شعر نقص با رقص قافيه شده است مانند اين شعر مولانا:

دل بخواهد پا در آيد زو برقص     ياگريزد سوي افزوني زنقص

 

سنايي گويد:

همه ترتيب شان بزلت و نقص      همه تحريض شان به بازي و رقص

( لفظ زلت به فتح زا و تشديد لام به معناي لغزش و خطا غير از ذلت با كسر ذال و تشديد لام به معناي خواري وپستي است .

چنانچه در اين شعر مولانا:

زلت او به زطاعت نزد حق

پيش كفرش جمله ايمانها خلق

و كلمه خلق به فتح خاو لام به معاني كهنه و ژنده .

نا گفته نماند كه كلمه نقض به فتح نون به معناي شكستن است چنانكه در مورد خلف وعد يا شكست عهد به كار برند ، مثلا ميگويند فلانكس نقض عهد كرد ، جامي گويد:

ساقي به شكل جام زر آمد هلال عيد    مي ده بفر دولت سلطان ابو سعيد

عهدي بعيد شد كه زمي عهد كرده ام    نبود بعيد نقض چنين عهد ها بعيد

اثير اخسيكتي گويد:

زنقض عهد چنين خوار گشت خوار شود        هر آنكه عهده عهدملوك گيرد خوار

مولانا گويد:

نقض ميثاق و عهود از احمقي است        حفظ ايمان و وفا كار تقي است

جاي ديگر گويد:

نقض ميثاق و شكست توبه ها               موجب لعنت بود در انتها

2-ماموران كور باش و دور باش يا د آور (شاطران) و شايد مرتبه داران عهد غزنوي است.

3-مينورسكي در تعليقاتيكه بر تذكره الملوك نوشته ريكاييان را محافظان صوفيان خوانده حال آنكه (كمپفر) آنان را به نام دوندهcuroresو دومان به عنوان خادمان سرپايي (valet depied)

تعريف كرده اند . رجوع شود به كتاب سازمان اداري صفويه ترجمه مسود رجب نياچاپ زوار سال1334.

4-مقصود از دار المرز سرزمين گيلان است.

5-احسن به فتح اول و سين به معناي خوبتر نيكوتر و احسنت( به فتح اول و سين و تا)جمله عربي است به معناي خوب كردي ، كار نيكو كردي ، اما در زبان دري به سكون تا به معناي مرحبا ،آفرين و زه چنانچه در اين اشعار:

هردم فلك الاعظم زاوج شرف خويش   

  احسنت كند بر شرف چون توپسربر

(سنايي)

پراگنده گويي حديثم شنيد            جز احسنت گفتن طريقي نديد

(سعدي)

 

6- افسر كلمه دري به معناي تاج و ديهيم است ،چنانچه در اين اشعار:

كــــمال يافت بدور ان آن ديــــــــهيم

شرف گرفــــت به اقبال عدل اين افسر

يا مهربا آنكه شهنشاه سرير فلك است  

    بر سر از خاك كف پاي تو افسر دارد

(طبسي)

كلمه افسر به معناي صاحب منصب و منصبدار صورتي از كلمه آفيسر انگليسي است و با افسر زبان دري ربطي ندارد.

 

حذف اجزای صرفی کلام

 

درنظم ونثر قدیم تقریبا تا قرن هفتم چنان معمول بوده که بعضی از شعرا یا  نویسندگان بعضی ازاجزای صرفی کلام را حذف میکردند. مثلا فعل غایب را بر متکلم  عطف میکردند درحالیکه فاعل هردو فعل یکی میبود . به عبارت دیگر دو جملۀ مربوط به یک فاعل را دراول به صیغۀ متکلم ودرجملۀ دوم به صیغۀ غایب می آوردند. اینک چند نمونه با موارد استعمال آن در نظم و نثرارایه میشود :

حذف ضمیرمفرد متکلم :

آوردمش به جای ونشاندونشست پیش

بردست بوسه دادم وبر روی زد گلاب

به جای نشاندم ، نشستم ،  زدم.

                                                                      ( انوری )

چندی مدیح گفتم و چندی عذاب دید

گرسیم نیست باری جفتی شمم فرست

به جای عذاب دیدم .                                    ( منجیک ترمذی)

به خانه بردم وسرچرب کرد و سترد

کله خریدم وببرید جامه و شلــــوار

به جای کردم، ستردم ، ببریدم . ( مختاری غزنوی)

سفرگزیدم و بشکست عهد قربی را

مگر به حیله ببینم جمال سلمی  را

به جای بشکستم . ( ظهیر فاریابی )

کنایتی است درین پرده من بگفتم ورفت

  تودانی ار دری آن پرده واگر دوزی

به جای رفتم.           ( ظهیر فاریابی )

گفتم که گلی بچینم از باغ

گل دیدم و مست شد به بویی

به جای شدم. ( سعدی )

فردوسی ”  میم ” ضمیرمفرد متکلم را درین شعر حذف کرده و به دنبال فعل ” ی ” مجهول شرط  را آورده است، یعنی به جای نرفتمی ( نمی رفتم ) ، نرفتی آورده است،البته این حذف  بدون قرینه  ضمیر مقدم وعطف به سابق صورت گرفته مگر اینکه گفته شود فحوای مطلب درحکم قرینه است :

اگر من نرفتی به مازندران

به گــــردن برآورده گــــرز گران

که کندی دل و مغز دیو سفیــد

که را بود به بازوی خویش این امید

مثال نثری :

کاشکی من طاهر را بدیدی تا  خدمتی کردمی.

به جای دیدمی( میدیدم) .

                                ( ص 231 ،تاریخ سیستان “)

اگرمن درین خدمت مشقتی تحمل کردم و در بیم وهراس روزگارگذاشت به امید طلب رضا وفراغ ملک بر من سهل وآسان میگذشت و  به دست بندگان سعی و جهدی به اخلاص باشد .

به جای گذاشتم .

( ص 36 ، کلیله ودمنه )

آنچه برخود واجب داشتم به جای آورد.

به جای آوردم .

( ص 36، کلیله ودمنه)

ناگاه بیتی دیگر مختلف ترکیب القا کردم و خود را ازاختلاف ترکیب آن غافل ساخت .( ص 132، المعجم “)

 

حذف  ضمیر جمع متکلم:

پشت بر صومعه کردیم وسوی بتکده رو

خرقه را پاره بکردیم و همه توبه شکست

به جای شکستیم .         ( ظهیرفاریابی )

مثال نثری :

شرط آنست که چون ترا برداشتیم ودر هوارفت چندانکه مردمان را چشم برما فتد هرچیز گویند راه جدل بربندی والبته نکشایی.

به جای رفتیم  .                                         

( ص 111 ، کلیله و دمنه )

تا روزی کی جمعی ازاعیان آن قوم  و وجوه آن گروه تجشم نموده بودند و به رسم پرسش جمال داده و ساعتی از هر نوع بحث میکردیم و زمانی به سماع صوفیانه تعلل مینمود …

به جای نمودیم . ( ص 131 ،المعجم )

نامت از دیوان سعدا پاک کردیم و اندر دیوان اشقیا ثبت کرد.

به جای ثبت کردیم . ( ص  ، 1872 طبری )

حذف ضمیر مفرد مخاطب :

در پای همتش نزدی  دست لاجرم

هم پای در گلی زدو هم دست برسری

به جای زدی . ( فخرالدین خالد بن ربیع برمکی)

لشکر ایشان شکستی کشورایشان گرفت

با کدامین شاه خواهی کرد زین پس کارزار

به جای گرفتی . ( فرخی )

تو نیز ارتوان چاره یی کن ز مهـــــر

که یک دیگران را ببینند چهـــر

به جای توانی . ( اسدی طوسی )

درمورد مفرد غایب باید گفت که چون ضمیر در فعل ماضی مستتر است و هم حذف ضمیردر مضارع  ناممکن لذا برای آن مثالی نداریم  .

حذف ضمیر در جمع غایب :

دوستان آمدند تا لب گــور

قدمی چندوبازبرگردیــــد

به جای برگردیدند . ( سعدی )

سپه را بدان رزمـــگه بر بماند

خودومهتران سوی خلخ براند

 

سواران ترکان تنی هفت هشت

بدان سوی نخجیرگه برگذشت

به جای براندند و برگذشتند . ( فردوسی)

دویدند دودیو واز مادومرد

ربودند و بردند وکشتند و خورد

به جای خوردند . ( اسدی طوسی )

از ایشان همه دشت سر بود ودست

گرفتند بسیار و کشتند و خست

به جای خستند . ( اسدی طوسی)

مردمان باستان اندر حدیث حسن وعدل

هریکی ازیوسف و نوشیروان زد داستان

به جای زدند . ( قطران )

کسانی که بودند صاحب قدم

زخود دورگشتند ورست ازالم

به جای رستند. ( ناصر بخارایی )

که با علم وحکمت چو ما  سروران

جهان را گرفتند و رست از جهان

” ناصر بخا رایی”

چو نجم اندرزخم او بخروشـــــد

تیر زند بی کمان و سخت بکوشد

مرد سرخمش استوار بپوشـــــد

تا بچگان از میان خم  به نجوشــــد

به جای نجوشند .

مثال نثری :

چون بخواند همگنان خیره ماندند وبر برزویه  ثنا ها گفت و ایزد را عز اسمه بر تیسراین غرض شکرها گزارد.

” ص 35  ، کلیله و دمنه “

به جای گفتند و گزاردند .

ازین نوع توفیقی بافتند  وسخنان حکماراعزیز داشت تا ذکر ایشان ازآن جهت  بر وجه روزگار باقی  ماند  .      

         ” ص 27  ، کلیله ودمنه “

به جای داشتند و ماندند .

کبوتران فرمان وی بکردند و دام  برکندند وسرخویش گرفت .

به جای گرفتند.          ” ص 159 ، کلیله ودمنه”

ازاختلاف لحن ضرب براختلاف شعر و وزن استدلال کردند و به خلل بعضی از(اوزان)  فلهویات اعتراف آورد.

     ” ص 132 ، المعجم “

شب اندر آمد و سرما  بود و دمه برخاست  شتربانان از پس دیوار کلیسا فرود آمدند وهیزم گرد کردند وآتش کردند چون نیمه شب ببود با ز برنهادند و برفت .

” ص 1061 ، بلعمی “

یک مورد خاص دیگردرحذف آن است که دال آخررا در جمع غایب حذف میکردند وکلمه را به صورت  مصدر در می آوردند  نظیر آنچه که تا کنون در زبان محاوره وگفتاری ما  شایع است  مثلا به جای  می شنیدند ( می شنیدن ) می آوردند چنانچه درین دو مثال :

وقتی قومی آمده بودند از یمن ، قرآن می شنیدن و می گریستند .

        ” ص 46 ، طبقات “

سرهنگان  او که به اطراف بودند سستی کردن تا دشمن آمد.

” ص 258 ، بلعمی “

درمواردیکه  کلمات ( بنده ، اینجانب ونظایرآن) به جای مفرد متکلم به کار میرود ضمیر مفرد متکلم را  از فعل میاندازند و فعل به صورتی در میآ ید که گویا فاعل آن مفرد غایب  باشد مثلا  بنده گفت  ( به جای بنده گفتم ) .

آیا میتوان اینگونه حذف را نیز از همین مقوله دانست ؟

درلهجۀ گفتاری  تهران ” میم ” ضمیر فاعلی را نمی اندازند . مثلا میگویند  بنده گفتم  . نظیر این بیت  ” واصفی ” :

گر صدر عالم شدی ای حسن

ولی بنده هم مثل تو  صدریم

” ص 417 ، بدایع الوقایع “

سنایی ، مولانا و نیز همو واصفی در ین ابیات ” میم ” را حذف کرده اند:

چون بدید این رهی که گفتۀ تو

کافران را همی مسلمان کرد

“سنایی”

اگرترکست و تاجیکست  بدو این بنده نزدیکست

چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مرجان را

” دیوان کبیر”

بنده چون هست واصف  خوبان

زان سبب شد به واصفی  مشهور

” واصفی “

 

مآ خذ :

1ـ المعجم فی معاییراشعارالعجم، تأ لیف محمد بن قیس رازی .

2ـ کلیله ودمنه بهرامشاهی ، به تصحیح مجتبی مینوی .

3ـ طبقات الصوفیه ابو اسماعیل عبدالله هروی انصاری ، تصحیح وتعلیق عبدالحی حبیبی ، کابل ،1341.

4ـ ترجمه تفسیر طبری، باهتمام حبیب یغمایی،تهران ،1339.

5ـ تاریخ بلعمی، به اهتمام ملک الشعرا بهار .

6ـ تاریخ سیستان ، به اهتمام ملک الشعرا بهار .

7ـ سبکشناسی ، تألیف  بهار .

8ـ سبک خراسانی ، تألیف  جعفر محجوب .

9ـ تاریخ زبان فارسی ( جلد سوم ) ، تألیف دکتر پرویز ناتل خانلری ، چاپ بنیاد فرهنگ .

10ـ دواوین شعرا .

 

بازتاب تعبیرها دربیان شاعران

(1)

سخن سرایان زبان ادب دری با اندیشه های دور سیر وبلند پرواز خود همواره در پی جستن و پیوستن مضامین تازه ، نکته های باریک و دقایق بدیع بوده اند. این گوینده گان نازک خیال و ظریف طبع از هر پدیده و موضوعی ولو ساده و عادی الها می گرفته و لطیفه های نغز و پر مغز پرداخته اند.

مظاهر طبیعت، سرد و گرم روزگار خلاصه حوادث گونه گون جهان، همه برای چامه پردزان روشن بین و چامه سرایان آزاد اندیش، منبع الهام و سرچشمه تفکر و عاطفه بوده است. شگفت نیست که شاعر با اندیشه پرتمثال و سرشار از مضمون خود کلماتی نظیر مبرز و مزبله را که در ردیف الفاظ سخیف و نفرت آور است در زمینه عبرت آمیز و اندرز اندوزی ودایرۀ تهذیب نفس انسانی و مکارم اخلاقی چنان به کار برده و از آن مضمون متعالی ساخته است که نه تنها معجز آسا و اعجاب انگیز است، بلکه نشانۀ نیرومندی و عظمت زبان دری است . این دو نقطه چنین است:

شنیده ای که معزی چه گفت با سنجر       

    چو ذکر جودت اشعار و منت صله رفت  

 مدیح من پی نشر فضایلی که تراست     

       به شرق و غرب رفیق هزار قافله رفت

عطیۀ تو که دانی به جوع آز نبود            

    ز حبس معده چو آزاد شد به مزبله رفت(۱)

***

ناصر خسرو ز راهی می گذشت         

         مست ولا یعقل نه چون میخوار گان

دید گورستان و مبرز رو بروی           

           بانگ بر زد گفت کای نظار گان

نعمت دنیا و نعمت خواره بین            

        اینش نعمت آنش نعمت خوارگان(۲)

همین موضوع را عطار در مصیبت نامه چنین آورده است:

آن حکیمی با تفکر می گذشت          

          دید گورستان و سرگین دان به دشت

نعره یی زد گفت کای نظارگان       

            اینت نعمت اینت نعمت خوارگان

تعبیر ها بایسته یی که چون لالی و جواهر در سینۀ فرهنگ غنی و پر ثمر ما می درخشد و یا چون مثل سایر دهان به دهان گشته و از زبانی به زبانی جاری ودایر است جوهر مایۀ شایسته یی برای بهتر و برتر اندیشیدن و مضمون پروردن بوده است.

تعبیر های برجسته و تأویل های خجسته ییکه از مطاوی محکم تنزیل و کتب احادیث به ما رسیده برای سخن پرداز بهره جوی و نو آور ما نقطۀ التفات و عنایت ویژه یی بوده است، بسا گوهرها یی که ازین گنجینه چیده و عروس شعر را بدان زینت بخشیده اند.

بامختصر مرور در لابلای دواوین شعرا این نکته جلب توجه می کند که سخندانان ژرف نگر و دقیقه یاب ما با چیره دستی و خلاقیت هنری خود آن همه تعبیرات و توجهات را به گونه گون عبارات و پرداز ها آراسته و پیراسته است و با چه طرفه و نیرنگی به آن وآب رنگی داده است.

شاعر دری گوی با فکر پوینده و جوینده خود گاهی با تمثیل و شیرین زبانی و زمانی با صور وخیال، عبارات، کنایه ها و تعبیر های عامیانه را در معانی دیگر به کار می گیرد و گره زدن واژه ها و یا جنبش مفهوم و الفاظ تاویلها و تفسیر های روا میدارد و محور پویایی اندیشه و مسیر عاطفی کلام را جهت تازه می بخشد، و زمینه را برای بهره طلبی و سود جویی آماده میسازد.

در تمام احوال شاعر چون شهباز تیزپر در مقام صید تعبیر ها و تاویلها، معانی و مضامین که خود در سیر و گردش اند بر می آید و مانند گوینده گان واژگون گر و سنت شکن آنها را به زیور عبارات می آراید و از آن لطیفه نو و دقیقۀ بدیع می آفریند، اینک چند نمونۀ آن تقدیم می شود:

نور علی نور:

در قرآن کریم در آیه ۳۵، سورۀ ۳۴ النور آمده :

«الزجاجه کانها کوکب دری یوقد من شجره مبراکه ذیتو نته لا شرقیه و لا غربیه یکاد و زیتها یضی و لو لم تمسه نار نور علی نور».

در تفسیر چاپ کابل ترجمه آن چنین شده است:

شیشه دل مومن فوق العاده صاف و شفاف است و توفیق برای قبول حق در آن چنان استعداد قوی ودیعت شده که بدون اقتباس از آتش برای بر افروختن به کلی آماده میباشد پس به مجردیکه آتشی به آن قریب شود یعنی روشنی تیز دمی و قرآن به آن تماس کند روشنی فطری آن فوراً مشتعل میشود همین چیز را به نور علی نور تعبیر کرده اند.

سخنوران مضمون آفرین ماهر کدام مواردی برای این تعبیر جسته اند و به لوق و زعم خود آن را به کار بسته اند که خالی از لطافت و ظرافت نیست.طغرا گوید:

زروی شه نگیرد چون هوا نور        

    بود آن ظل حق سر تا به پا نور

 

جلوس او به دین تخت ضیایی     

        دلیل معنی نور علی نور

در صفحۀ ۱۷۸، ریاض الشعرا، نسخۀ خطی، محفوظ در آرشیف ملی، آمده:

گردن و رخسار چون حورش نگر    

    شاهد نور علی نورش نگر

دیگری گوید:

اگر دارد نشان باب خود پور     

               چگویم خود بود نور علی نور

امیر خسرو گوید:

رخت در چشم ما چون نور در چشم    

    نظر برطلعتت نور علی نور

یغمای جندقی گوید:

چون فروزی رخ آتش گهراز شعله یی    

    خوشترین ترجمۀ نورعلی نور آید

مولانا گوید:

وای آنشه که وزیرش این بود        

     جای هر دو دوزخ پرکین بود

شاد آن شاهی که اورا دستگیر      

     باشد اندر کار چون آصف وزیر

شاه عادل چون قرین اوشود       

      معـــنی نور علی نور این بود

چون سلیمان شاه و چون آصف وزیر   

            نور بر نور است و عنبر بر عبیر

باز گوید:

نورحس را نور حق تزئین بود   

        معنی نور علی نور این بود

این بیت در خزانۀ عامره آمده:

زسر پیچ مرصع چشم بدور        

         عیان شد معنی نور علی نور

سلمان ساوجی گوید:

در دهر ز آثار توفخرست علی الفخر   

      در ملک به اقبال تو نورست علی النور

ابوالفرج رونی گوید:

همــــی تابد زنور روی ورایت          

        جهان ملک را نور علی نور

دیگری گوید:

میخواند خرد زغایت نور             

        از مصحف رویش آیت نور

دیگری گوید:

بلورین ساعد و جام بلورین         

         به نام ایزد نور علی نور

جامی گوید:

گرم غفران تو در سایه گیرد         

        خود آن کاری بود نور علی نور

جای دیگر گوید:

دلم را که ابر سیاهی پـــــسند            

        زنور علی نور کن بهره مند

باز گوید:

وجودی از خواص آب وگل دور     

      جبین وطلعتی نور علی نور

نظامی گوید:

فروغ شمعی ای دوری زتودور       

     چراغ صبحی ای نور علی نور

مولانا در دیوان شمس گوید:

میر خوبان را دگر منشور خوبی در رسید

در گل و گلزار و نسرین روح دیگربر رسید

یا ملیحا زاده الرحمن احسانا جدید    

    یــــــا مـــــــنیرا زادۀ نور علی نور مزید

عارف قزوینی در یکی از تصنیف های خود آن را در زمینه مفهوم ملی به کار برده است:

سلطنت گو رفت گو رو               

            نام جـــمهوریت از نو

همچو خور افگنده پرتو     

                    به که شد نور علی نور

نیست دوران قجر باد

نیکلسین دانشمند معروف انگلیس در شرح مثنوی از تأثیر عبارت نور علی نور در روانشناسی صوفیه یاد میکند و در جلد هفتم، ص ۲۸۷ ،آن را چنین شرح می نماید:

دل انسان مانند چراغ است در چرغدان بدن و در دل چراغی هست پر از اسرار که با جرقۀ روح روشن میشود، روشنی منعکس میگردد و هوا را پر میکند، هوا قوای بشری را میرساند و شعاع آن مانند پنجره حواس را. روشنی خداوند زیبایی و صفا را پر میکند و معنی نور علی نور آنست (۳).

گاهی شعرا و نویسنده گان عبارت نور علی نور را برای عنوان کتاب به کار برده اند و چند کتاب را به این نام می شناسیم از آن جمله است مثنوی سرخوش که زیر عنوان نور علی نور به اهتمام دلاوری در لاهور سال ۱۹۴۲ چاپ شده (۴) میرزا حبیب همدانی کتابی به نام نور علی نور (نور آداب زیارة العاشور) دارد که در سال ۱۳۲۰ قمری تألیف کرده است. دیگر رسالۀ نور علی نور میرزا ابوالقاسم معروف با میرزا بابا بن عبدالنبی حسینی شریفی ذهبی از نویسنده گان قرن سیزدهم است.

خضراء الدمن:

یعنی سبزۀ گلخن، گیاهی که بر روی روث وسرگین روید و برای گرمی حمام توده کنند. این شعر که متضمن نکتۀ اخلاقی است ناظر بر همین موضوع است.

وگر دشوار می بینی مشو نومید از آسانی

که از سرگین همه روید چنین خوشبوی ریحانها

عبارت خضراء دمن مأخوذ است ازین حدیث پیغمبر اکرم که فرموده اند:

ایاکم و خضراء الدمن یعنی به پرهیزید از سبزۀ گلخن.

بعضی از سخندانان ما آن را کنایه از نعمت دنیا(جیفه دینا) دانسته اند وبرخی آن را مجازا به معنای زن زیبا گرفته اند، یعنی زن زیبایی که از خانوادۀ پست پلیت باشد.

مولانا گوید:

فرق زشت و نغز از عقل آورید     

       نی زچشمی کزسیه گفت و سپید

چشم غره شد به خضرای دمن          

     عقل گوید بر محک ماش زن

در دیوان کبیر گوید:

دورم ز خضرای دمن دورم ز حورای چمن

دورم ز کبر ما ومن، مست شراب کبریا

دیگری گوید:

خیمۀ جان بر جهانی زن که صحرای او

لاله زار گلشن خضر است خضرای دمن

خاقانی در تحفة العراقین در شرح حال خود گوید:

خضراء دمن به دادم از چنگ      

      کردم سواد اعظم آهنگ

دیگری گوید:

هر کو به جز حق مشتری جوید نباشد جز خری

    در سبزۀ این گولخن همچون خران جوید چرا

می دان که سبزه گو لخن گنده کند ریش ودهن

     زیرا ز خضرای دمن فرمود دوری مصطفی

مؤلف ثمار القلوب (ص ۲۴۲) آورده که از پیغمبر اکرم پرسیدند که ای پیامبر خدا خضراء دمن چیست فرمود: زن زیبا رویی که اخلاق وتربیۀ او بد باشد.

مسعود سعد به این تعبیر چنین اشاره میکند:

ناشنیدستی که پیغمبر چه گفت       

           من شنید ســـتم زمــــن باید شنید

 

قال ایاکم و خـضراء الــــدمن          

        دور از آن پاکی که اصل آن پدید

حکایتی از جوامع الحکایات :

(( اسحاق موصلی می گوید: روزی از برای شکستن خمار و تفریح در اطراف دشت و مرغزار برون آمدم تا مگر از جریان آب زلالی و باد شمال روح و راح یابم. در اثنای راه جوانی را دیدم لطیف و ظریف، حرکاتی متناسب و شمایلی دلپذیر و اطرافی فی فراهم، ولیکن آثار حزن در بشرۀ او پیدا و علامات اندوه باطن در حسن او ظاهر. از حال او استعطاف واجب داشتم و از حقیقت رنج دل واندوه سینۀ او استکشافی نمودم.

گفت بدان که من پسر فلان بازرگانم که از معارف بغداد بود و نعمتی فاخر و ثروتی به کمال داشت. و در جوار ما مردی بود از موالی بعضی از وجوه بغداد که او را اصلی و نسبی ظاهر نبود و مروی را دختری بود و با این دختر مرا اتفاق معاشقتی افتاد و دل مرا به وی میلی پدید آمد، و به پدر خود پیغام دادم تا او را به جهت من بخواهد. پدرم نصیحت من کرد و گفت: ای جان پدر این دختر اگر چه جمالی دارد اما اخلاقی ندارد و رسول علیه السلام از مصاحبت چنین کس نهی فرموده است، قوله علیه السلام:

ایاکم تو خضراء الدمن قالوا یا رسول الله: وما الخضراء الدمن؟

قال المراة الحساء فی منبت السو. هر چند که پدرم نصیحت بیش کرد اما چون در گوش دل پنبه شهوت استوار بود نافع نیفتاد و به ضرورت ، پدر از برای دل من آن دختر را به خواست و مال خطیر بذل کرد تا آن دختر به خانه آورد. پس پدرم به جوار رحمت حق پیوست و من مالها را به دست آن زن نهادم و تصرف او بر همۀ املاک و اسباب خود ونقود وعروض نافذ گردانیدم و او ضیاع و املاک و اسباب مرا در تملک خود آورد ودر اندک مدتی نه ملک ماند و نه عقار و نه درم و نه دینار و من به سبب آن تنگدستی و دلتنگی درین روز ها باوی خصومتی کردم . مرا از خانه بیرون کرد و گفت: خانه ملک من است و اسباب همه از آن من است و مرا چنین دشمن کام از خانه بدر کرد و عزم آن دارم که ازین شهر بیرون روم که دشمن کامی در شهر خود کاری عظیم است.(۵)

 

مآخذ:

1- تحفه الاحباب فی تذکرة الاصحاب رحمت الله واضح، ص ۶۹.

۲- مر واحد برجل ((واقف)) بین مقبره (( و مزبله)) فقال له: ان عندک کنز ین من کنوز الدنیا بینهمه معتبر کنز الاموال و کنز رجال. اخلاق محتشمی، تألیف خواجه نصیرالدین طوسی، تهران: ۱۳۳۹، ص ۱۵۸ .

۳- صاحب مناقب المحبو بین در ص ۲۸۰ گوید :هر آنگاه که مومن باداشتن وضو تجدید وضو کند نور علی نور خواهد بود. نویسنده گان گاهی آن را در محل طنز و هزل نیز به کار برده اند از آن جمله است این لطیفه:

شوخی به در خانه کسی به نوری رسید و پرسید : نوری خانه است؟ گفتند دختر نوری خانه است گفت نور علی نور .

۴- رجوع شود به: مقدمه کلمات الشعرا ص ۸.

۵- متن انتقادی جوامع الحکایات و لوامع الروایات سدید الدین محمد عوفی، جز و دوم، از قسم سوم، با مقابله و تصحیح و تعلیقات دکتر امیر بانو  مصفا و دکتر مظاهر مصفا، چاپ ۱۳۵۳ ، بنیاد فرهنگ ایران، ص  ۷۱۰.

 

بازتاب تعبیر ها دربیان شاعران)*)

۲

ان یکاد:

اشاره است به آیات مبارکه ۵۱ و۵۲ سورۀ القلم قرآن کریم:«وان یکاد الذین کفرو الیزلقونک بابصارهم لما سمعوالذکر یقولون انه لمجنون و ما هوالا ذکر للعلمین.»

ترجمه آیات مبارکه در تفسیر چاپ کابل (ص ۸۲۶) چنین است: و(هرآیینه) نزدیک اند کافران که بلغزانند ترا به چشم های (تیز) خود چون شنیدند قرآن را و میگویند (به تحقیق) او دیوانه است ونیست این قرآن مگر پندی عالم را.

در تفسیر این آیات نگاشته شده:از شنیدن قرآن به غیظ و غضب می آیند و به چنان نظرهای تیزبه سوی تو می نگرند که گویی ترا از جای تو خواهند لغزانید به زبان هم ریشخندی میــــــکنند که این

(*) برگرفته از: مجله خراسان ، شماره پنجم ، سال سوم، سنبله – میزان ۱۳۶۲ ، ص ۴۸.

 

شخص دیوانه شده است، لهذا هیچ سخن او قابل لطافت نیست. مقصد اینست که ترا مضطرب ساخته و از مقام صبرو استقامت بلغزاند، مگر تو قرار سابق بر مسلک خود قایم باش و از تنگدلی در هیچ یک معامله پریشانی یا شتاب زدگی و یا مداهنت را اختیار مکن.

سپس در ذیل عنوان (تنبیه ) چنین آمده :بعضی از((لیزلقونک بابصارهم)) این مطلب گرفته اند که کفار بعضی مردم را که درزخم چشم مشهور بودند برین آماده کرده بودند که ایشان ((آن حضرت ص)) را نظرکنند چنانچه دروقتی که آن حضرت (ص) قرآن را تلاوت میکرد یکی از ایشان آمد و به قوت و همت کامل خود به نظر کردن آغاز نهاد، آن حضرت (ص) «لا حول و لا قوة الا بالله » خواند، آن شخص ناکام و نامراد برگشت. این مختصر گنجایش بیان نظرشدن و یا نظر کردن را ندارد.

در یکی از تفاسیر قدیم فارسی که در کمبریج محفوظ است و در سال ۱۳۴۹ به همت دکتور جلال متینی از طرف بنیاد فرهنگ ایران نشر شده در صفحه۴۵۶ چنین آمده:

(( این کافران مکه همی خواستندی ، تاترا به چشم کنندی ، تاترا از پای بیفگندی و بیمار کنندی چون خواندن قرآن تو بشنیدند، گفتند: همه  و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعلمین. و این کافران مکه همی گویند این محمد دیوانه است ودروغ گوید و این قرآن هیچ چیز نیست مگر پند دادن همه خلق را)).

میبدی در ترجمۀجلد اول کشف الاسرار (ص4.1، چاپ ابن سینا، سال ۱۳۵۱) درین مقام گوید:(( نزدیک باشید و کام یابید که ناگرویدگان ترا به چشم به زمین آرندی که قرآن شنوند از تو و می گویند رسول را که او دیوانه است و نیست او مگر آوای جهانیان و شرف دو گیتی)).

ابوالفتوح رازی در تفسیر گرانمایۀ خود(ص ۳۸۲ ج پنجم ) درشأن نزول این آیات بینات آورده است:((کافران خواستند رسول را به چشم کنند قومی از قریش بیامدند و برابر او ایستادند و گفتند ما مانند این مردم ندیدیم در فصاحت و بلاغت و اظهار بینه و گفتند این جماعتی بودند از بنی اسد، در خبر آورده اند که یکی از ایشان با شتر نیکو بگذشتندی و گفتی: چه نیکوست این شتر. و در نرفتی تا نیفتادی به دردی و علتی و خداوند او را بکشتی و گفتند وقتی ایشان را گوشت بایستی یکی از ایشان کنیزک را گفتی برخیز و زنبیل برگیر تا پاره یی گوشت بیاری او بیامدی هر جا که شتری یا گاوی یا گوسفند نیکو دیدی گفتی: ما احسنها و مارایت مثلها در حال بیفتادی و خداوندش به سر آمدی و بکشتی و او را نصیبی بدادی و گفتند در میان ایشان مردی بود که چشم او چنان بود که بر هر چه آمدی به استحسان اصابه کردی او را رها نکردندی که از خیمه بیرون آمدی وقتی که دلش تنگ شدی دامن خیمه برداشتی و نظاره یی کردی اگر کاروانی یا گله یی بگذشتی آنجا هر آن چار پای را که به چشم او در آمدی چون چشم بر او افگندی از پای بیفتادی به آن مردی یا بکشتندی . کلبی گفت: قریش بیامدند و این مرد را گفتند : ترا چه زیان دارد اگر بیایی ونظر بر محمد (ص) افگنی، باشد که چشم تو بر او رسد . او بیامد و رسول الله قرآن می خواند و برابر رسول علیه افضل الصلوة بایستاد و ساعتی دروی نگرید و اندیشه می کرد و هیچ شک نکرد در آنکه رسول به چشم او زده شود و این بیت انشأ کرد:

قد کان قومک یحسبونک سیدا       

                  و اخال انک سید معیون

ای مصاب بالعین، خدای تعالی رسول (ص) را از چشم بد او نگاهداشت و این آیه فرستاد…)) پاره یا همۀ این آیات بینات که برای رفع و دفع چشم زخم و نظر نازل شده در شعر و ادب دری کراراً به کار رفته است . اصولا چشم بد به چشمی میگویند که از آن به خلق زیان رسد به قول عوام نظر کند . اصطلاح چشم بد دور که در افواه و ادب ما جاری است کنایه است از دور بودن آفات و زیانهای احتمالی که از چشم بد دیگران ممکن به آن شخص برسد.

این بیت اشاره به همین معنی است:

هم چشم بدی رسیده ناگاه            

          کز چشم تو افتاده ام ای ماه

برای اصطلاح ((چشم بد دور)) این دو بیت را مثال می آوریم:

کان ید الله آن حدث را هم بخود      

      خوش همی شوید که دورش چشم بد

(مولانا)

به فلک می رود از روی چو خورشید تو نور    

     قل هوالله احد چشم بد از روی تو دور

(سعدی)

چشم بد یا چشم زخم را در عربی عین کمال یا عین الکمال گویند و ظاهراً این باب تفاول به خیر است. چنانکه مفازه را که به معنای جای هلاک است به معنای محل رستگاری به کار برند (از باب مقولات اضداد) و هم به مناسبت آنکه هر چیز و صفت کامل را چشم میزنند.

چنانکه شاعر گوید:

ای که در ملک تو هرگز نرسد دست زوال   

    دور باد از تو و از دولت تو عین کمال

(ص ۲۴۹ مسامرة الاخبار)

مولوی گوید:

گر چه او فتراک شاهنشه گرفت        

              آخر از عین کمال او ره گرفت

عین الکمال را ادیب صابر چشم کمال خوانده گوید:

آراسته است روی جمال از جمال تو      

         بر بسته باد چشم کمال از جلال تو

از دیر باز برای حفظ و رهایی از چشم زخم این آیات مبارکه را در مواقع لزوم می خوانند، به صورت مرقع و قطعه خطاطی می کنند.حتی در متن قالیچه ها می بافند و به مثال تابلو می آویزند. گاه گاهی آن را در لای تعویذ ها و هیکل ها می نهند.

شعرا هم در مقام دعاییه معشوق و یا ممدوح ، پاره و قسمتی از آیۀ مبارکه را در شعر خود اقتباس و درج میکنند. اینک چند نمونۀ آن را ارایه می کنیم:

حضور مجلس انس است ودوستان جمعند       

          و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

(درینجا فراز به معنای با زکردن است نه بستن، چنانکه درین شعر عراقی و مولانا هم:

همه جمال تو بینم چو دیده باز کنم    

      همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم

صوفی از ره مانده بود وشد دراز    

       خوابـــهای دیـــده با چشـــم فـــــراز

جمال الدین اصفهانی گوید:

رویی اگر نماند از دورت           

     می بینی و ان یکاد می خوانی

ظهیرفاریابی گوید:

 

روح قدسی و ان یکاد بخواند       

       سوی مــــلک خدا یگان بدمید

در تاریخ احمد شاهی، ص ۵۳۷ آمده :

چو شد از قد مبوس شه بهرور    

            به گردون بر افراخت شهزاده سر

دو سعدین کردند با هم قرآن           

       بــخوانــــد آیــــۀ ان یـکاد آسمان

امیر خسرو گوید:

یاسیــــن ز دهانش در فشانده              

     طاهــــــاش و ان یکاد خوانده

وحشی گوید:

بر تو از بهر رفع کــــید حسود         

         آسمان ان یکاد خوان باشد

که بلغزد کوه از چشم بدان         

                    یزلقونک ازنبی برخوان بدان

معنی چشم بد آخر بازدان            

             ان یکاد از چشم بد نیکو بخوان

از مثنوی واله، سلطان ص ۱۵۹ :

چون از دم صدق بامــــــدادش               

          بر روی د مــــــیدان یکــــاد

مولانا گوید:

پر طاووس (۱) است مبین و پای بین      

      تا که سوالعین نگشاید کمین

(۱) از پر طاووس مانند خط بر استفاده میکنند و آنرا در لای قرآن مجید می گذارند ، این ابیات ناظر بر همین معنی است:

خود مد یحت را بگفت او کجا باشد نیاز     

    مصحف مجد از پر طاووس کی گیرد بها

  (خاقانی)

پر خود می کند طاووسی بدشت           

            یک حکیمی رفته بود آنجا بگشت

گفت طاووسا چـــــنین پــرستی               

        بیدریغ از بیخ چون بر می کنی

خود دلت چون می دهد تا این حلل            

        پرکـــــــنی اندازیـــــش اندرو حل

هر پرت را از عزیزی و پسند            

             حافظان در طی مصحف می نهند…

در کتاب حیات حافظ رحمت خان ص ۱۵۱ این شعر سعدی آمده:

پر طاووس در اوراق مصاحف دیدم    

        گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش

گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد    

     هر کجا پای نهاد سر بگذارندش پیش

گذشته ازین از پر طاووس باد بزن (پکه که اصل آن پنکه هندی است) نیز درست میکردند چنانکه مولانا به آن اشاره می کند:

بهر تحریـــــــک هوای سودمند                       

        از پرتو باد بزن می کنند

از پر طاووس برای راندن مگس نیز استفاده میکردند . خاقانی برین امر اشاره و ایرادی دارد:

مگس ران کردن از شهپر طاووس   

      عجب زشت است بر طاووس زیبا

 

دیگری گوید:

مبارک باد این فرخــــــنده بنیاد   

                همیشه مجمع اهل صفا باد

چو نقشش در ضمیر آید خرد را     

           بخواندن یکادی چشم بدرا

از قدیم تا امروز برای رفع نظرو حفاظت از سو العین اسپند را دود می کرده اند:

یارم سپند گر چه بر آتش همی فگند    

          از بهر چشم بد تا نرسد مرو را گز ند

آری سپند و آتش ناید و رابه کار        

          باروی همچو آتش و با خال چون سپند

سنایی گوید:

نقاش که برنقش تو پرکار افگند          

        فرمـــــود که تا سجــــده برندت یکچند

چون نقش تمام گشت ای  سرو بلند     

        می خواند ( و ان یکاد) و می سوخت سپند

مولوی گوید:

باز خـــــــرم گشت مجلس دلفروز      

           خیز و دفع چشم بد اسپـــــند سوز

خالی که از عنبر مشک سوخته ، نیل ولاجورد بر چهره و پیشانی اطفال نقش می کند و آن را لام گویند از همین بابت چشم زخم است:

خلق خوش بوی تو با شاه ریاحین میگفت          

       ای گل کهنه قبا باز چه لام آوردی

(شمس طبسی)

این شعر خاقانی نیز اشاره به همین موضوع است که برای دفع چشم زخم به پیشانی کودکان نیل می کشیدند:

دفع عین الکمال چون نکند           

          رنگ نیلی که بر رخ قمر است

رسم کبود زنی که از قدیم رواج داشته و در مثنوی ذکر و تمثیلی از آن رفته که ظاهراً از همین مقوله است.

خال زنی مخصوصاً خالهای سبز که هنوز در شهر ها و دیه های ما متداول است علاوه بر زیبایی به منظور همین دفع چشم زخم نیز بوده است .

آویختن فیروزه و زمرد حتی خرمهره بر کلاه ویا قنداق طفل علاوه بر تعویذ و هیکل نیز برای حفظ جان طفل از نظر بد است.

همچنین رسم است برای اینکه طفل نظر نشود نامهای خاصی بر او می گذارند مانند((الله بمانی )) و بنام مستهجن او را خطاب می کنند مثلا چچق و نظایر ان چنانکه خوانده ایم پس از غازان برادرش الجایتو پسر دیگر ارغون در ۷۰۴ هــ . ق در تبریز به تخت سلطنت نشست.

گویند در زمان کودکی این طفل چنان زیبا بود که از بیم چشم زخم او را خربنده نام نهاده بودند . اما بعد این اسم تغییر کرد وخدا بنده لقب یافت . چنانچه رشیدالدین وزیر این قطعه را در توجیه این نام سروده است:

دوش در نـــام شـــاه خربـــنده           

            فکر می کرد ســـاعتی بنده

که مگر معنی درین اسم است            

           که از آن غافل است خواننده

اندرون حــــرم به گـــوش آمد         

              کای هوا خــــواه شاه فرخنده

معنیی در حروف این لفظ است         

           که به شاه است سخت زیبنده

عقد کن از ره حــساب جــــمل   

              یک بیک حرف شاه خـــربنده

تابدانی کــه هســت مــــعنی آن      

          سایــــــه خـــــاص آفـــــریننده

نه حروف است آن و پانزده این      

           کـــه به عقد ند هر دو ماننــــده

یا طلسمی است این همایون اسم       

          بــــــده و پنج گـــوهر آگنده

سر این اســــم چــــــون بدانستم       

           جمع شد خاطـــر پراگـــــــنده

کــــــردم ادارک معنی و گفتم             

          شـــــاه خربنــــــده باد پاینده

آفـــتاب جـــلال سلطــــنتش            

           از ســــپهر دوام تــــابــــنــــده

به حساب جمل نه حرف ((شاه خربنده)) عدد ۱۱۶۷ میشود که مساوی است با عدد پانزده حرف ((سایۀ خاص آفریننده)) ازین رو خاصیت نام((شاه خربنده)) برابر است با پانزده حرف (( سایۀ خاص آفریننده)) اینکه خاصیت گفتیم بدین معنی است که نزد مسلمانان وحتی یهود کلماتی که مقدار عددی آنها متساوی است دارای یک خاصیت اند.

کاس الکرام:

این ترکیب مأخوذ ازین قطعه معروف عربی است که در کتاب احیا العلوم بدون ذکر نام گویندۀ آن آمد ه است:

شربنا شرابــــاً طیباً عـــند طــیب        

       کذاک شراب الطــــــیبن مطیب

شربنا و اهرقنا علی الارض فضله     

        والارض من کأس الکرام نصیب

این بیت عربی نیز مبین همین معنی است:

یا ساتی الکریم سوتی بمأ کرم        

            هل للتراب خط من جرعة الکرام

حافظ اصطلاح کأس الکرام را درین شعر چنین به کار برده است:

خاکیان بی بهره اند از جرعۀ کأس الکرام   

          این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند

درین شعر ناصر بخارا یی نیز این اصطلاح دیده میشود:

مرا این سرخوشی از درد درد است       

            شربت الخمر من کأس الکرا می

این نکته که ((خاک را از کاسۀ جوانمردان نصیبی هست)) اشارت است به رسم قدیم که در میان اقوام مختلف متداول بوده است و آن عبارت بود از جرعۀ بر خاک ریختن و درد و ته نشست جام را بر زمین افشاندن که خود نشانۀ کرامت و جوانمردی حساب میشده است.منوچهری این نکته را چنین پرورده است:

جرعه بر خاک همی ریزیم از جام شراب    

      جرعه بر خاک همی ریزند مردان ادیب

ناجوانـــمردی بسیار بود چـــــون نبـــود      

     خاک را از قدح مرد جوانمرد نصیب

حافظ گوید:

 

اگر شراب خوری جرعه یی فشان بر خاک    

     از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

گویندگان زبان دری ازین معنی تعبیرهای گوناگون ارائه کرده اند از آنجمله است این ابیات:

خاقانی گوید:

تو اگر جرعه نریزی بر خاک        

       خاک را از تو خبرها ز کجاست

باز گوید:

بیفشان جرعه یی برخاک و حال اهل شوکت بین

      که از جمشید و کیخسرو هزاران داستان دارد

مولانا چه توجیه زیبایی کرده است:

دانی از بهر چه ریزند تۀ جرعه به خاک    

       تا به هوش آید و مستانه کند خدمت تاک

دیگری گوید:

جرعه بر خاک وفا آن کس که ریخت    

             کی تواند صید دولت زو گریخت

خاقانی جای دیگرگوید:

از جام دجله، دجله کشد پس بروی خاک   

            از جرعه سبحه سبحه هویدا بر افگند

 

ازبــس که جــــرعه بر تن افسردۀ زمین       

        آن آتشــــــــین دواج سرا پا بر افگند

گردد زمین ز جرعه چنان مست کزدورن     

       هرگنج زرکه داشت به عمدا بر افگند

اول کسی که خاک شود جرعه رامنم        

        چون دست صبح جرعۀ صهبا بر افگند

امیرخسرو گوید:

چو می خوری بسرم نیز جرعه یی می ریز        

     حاجتم نبود که فرمایی به ترک ننگ و نام

باز خاقانی گوید:

تو می خوری به مجلس و برخاک جرعه ریزی  

    من خاک، خاک باشم کز جرعه یا بم افسری

باز گوید:

وگر جرعه یی بر زمین ریزی از می          

     زمین چون فلک مست دوران نماید

باز حافظ گوید:

فرشتۀ، عشق نداند که چیست قصه مخوان    

      بخواه جام و شرابی به خاک آدم ریز

شاعری می گوید:

 

ساقی چو در زرین قدح ریزی شراب ناب را    

  اول بیا د رفتگان بر خاک ریز شراب را

باده نوشیدن بر یاد کسی که شایستۀ تعظیم یا مورد عشق و عنایت بوده رسم قدیم است که در محفل میخوران و بزم باده گساران معمول و رایج بوده. از آثار ادبی دری بر می آید که باده نوشیدن به یاد بزرگــان ،دوستان غایب، جوانمردان آزاده، نه تنها جزء آیین باستان بوده ، بلــــکه امر جاری و مطلوب نیز بوده است. چنانکه مولانا به آن اشاره می کند:

یاد یاران یار را میـمون بــــــود             

           خاصه کان لیلی و این مجنون بود

ای حریفان بابت موزون خــــود            

         من قدحها می خورم از خون خود

یک قدح می نوش کن بریاد من           

           گرهمــی خواهی که بدهی دادمن

یــــا بـــیاد ایــن فتــاده خاک بیز             

        چونکه خوردی جرعه یی بر خاک ریز

ای عجب ان عهد و آن سوگند کو           

        وعده های آن لب چـون قـــند کــــو

چنین پیاله یی را که به یاد دوستان و با دوستان میخوردند و یا از مجلس خود می فرستادند و یا پیاله را به کسی میدادند تا به سلامتی دوستی بنوشد و یا پیالۀ پر شراب خود را در نوبت خود از روی محبت و صفا به دیگری میدادند دوستگان یا دوستکام می گفتند ازهمین رهگذر است که دوستگان به معنای معشوق و محبوب به کار رفته است.

همین کلمۀ دوستگان است که به زبان روسی داخل شده و به صورت استکان یعنی پیاله به کار رفته است. معانی گونه گون دوستگان و دوستکا می را در این ابیات می بینم:

به معنای محبوب:

کسی را چون من دوستانی چه باید        

             که دلشاد باشد بهر دوستگانی

(فرخی)

دوستکان دست بر آورده و بدرید نقاب      

        از پس پرده بیرون آمد بازوی چو ماه

(منوچهری)

نوشیدن با یاران :

منم ومن ویکی دل، نه به می، به خون دیده   

    دو بدو نشسته باهم،همه شب به دوستکانی

(نظامی)

بنـــشین بــــه نشــــاط و کـــامــــرانــــی        

    بــــا دوســــت بــــــنوش دوستــــــکانی(…)

همه شب با بـــستان مـاه سیما               

      چو شیرین و شکر حوران زیبا

در آن عشرت سرای شادمانی           

          کشیده باده های دوستـــــکـــانی

(جهان آرای عباسی)

پیاله بکسی فرستادن:

چو در مجلس اوتو حاضر نبودی           

      فـــرســـتاده نـــزدیــک تو دوستگانی

(واسع جبلی)

پیاله بکسی دادن:

شایـــــــد که دهــــی بدوستداری         

                آن ساغر مهر دوستگانی

(عراقی)

به هم صحبتان دوستکان نی دهیم              

            نشینم و داد جوانی دهیم

(امیرخسرو)

می دوستکامی به ساغر پرست         

        گه از دست و روی گه از چشم مست

(طالب)

 

پیاله بیاد کسی:

حوریان را خازن فردوس بر یاد لبت   

           دوستکانی بر کنار آب کوثر می دهد

(نجیب الدین جرفادقانی)

مخلصان را زمهر بانی خویش           

         کرد سرمست دوستگانی خویش

(امیرخسرو)

فردوسی در شاهنامه کرارا به این رسم اشاره کرده است آنجا که گوید:

به پیمود ســاقی مــی و داد زود            

             تهمتن شد ز دادنش شاد زود

به کف بر نهاد آن درخشنده جام           

             نخستین زکاووس کی برد نام

کـــه شـــاه زمـــانه مــرا یاد باد           

             هـــمیشه تــن و جانش آباد باد

درتاریخ سیستان آمده است که چون قصۀ امیر با جعفر احمد بن محمد نزد نصر بن احمد امیر خراسان یاد کردند . وی گفت : ((همه نعمتی ما را هست اما بایستی که امیر با جعفر را بدیدی اکنون که نیست باری یاد او گیریم و همه مهتران خراسان حاضر بودند. یاد وی گرفت و بخورد ، بزرگان خراسان نوش کردند…))

رودکی در قصیدۀ معروف (مادر می) خود اشاره به این معنی دارد آنجا که گوید:

زان می خوشبوی ســاغری بـــستاند         

          یاد کند روی شهریار سجــــستان

خود بخورد نوش و اولیا ش همیدون       

          گوید هر یک چو می بگیرد شادان

شــــادی بـــو جــعفر احــمد بن محمد           

     آن مـــه آزاد گــان و مـفخر ایران

اصطلاح شادی به همان معنایی است که امروز درموقع باده گساری ((به سلامتی )) گویند اصطلاح سلامتی ترجمۀ عبارت فرانسویی است که گویا درزندان باستیل ، زمانیکه پیاله های مشروب زندانیان را با داروی بیهوشی آلوده میساختند و به خورد آنها میدادند و در بین زندانیان تعارف می شد و آرزوی سلامتی همدگر را میکردند.

سعدی گوید:

غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد      

           ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست

حافظ گوید:

رطـــل گـــرانم ده ای مــرید خرابات       

         شــــادی شــیخی کـــه خـــانقـــاه نـــدارد

جای دیگر گوید:

نغز گفت آن بت ترسا بچۀ باده پرست      

          شادی روی کسی خور که صفایی دارد

در آیین فتیان و عیاران باده نوشیدن به شادی و یاد کسی نوع تعهد به وجود می آورد و به مثابۀ عهد مودت و پیمان دوستی و مانند آن از یک جام باده نوشیدن مهم بوده است گویی یاران هم پیاله را به هم خویش می ساخته است: ابیات زیر اشاره بهمین معنی است:

من وتو بـــسته ایم عـــهد مـــدام          

                   باده نوشیده ایم از یـــــک جام

باده یی سالـــخورده تـــر زفلک          

                  وزلــــطافت بــــسان جان ملک

نزد آن کش نصیبی از ادب است            

              حرمت می قویتر از نسب است

این رباعی منسوب به خیام ناظر برهمین معنی است:

یاران به موافقت چو دیدار کـنید           

             بـــاید کـــه زدوست یـاد بسیار کنید

چون بادۀ خوشگوار نوشید به هم           

           نوبت چو به ما رسد نگو نسار کنید

 

بازتاب تعبیر ها در بیان شاعران

-۳-

واسطة العقد:

عقد به معنای گلو بند و گردن بند، رشته مروارید و حمیل است ستاره پروین (ثریا) را به مناسبت مشابهت آن به گردن بند و یا خوشه به صورت اضافۀ تشبیهی عقد ثریا یا خوشۀ پروین گویند و مراد ازواسطة عقد یا واسطة العقد همان دانۀ درشت و بزرگ میانۀ گلوبند است.

شعرا و نویسنده گان از آن فرد ممتاز تعبیر کرده اند. پیش ازینکه مثالهای ازنظم و نثر دری بیاوریم به پیشینۀ آن در ادب عرب اشاره میکنیم.

شعرای مدیحه سرای تازی ممدوح را به دانه و جواهر میانه یک گردن بند تشبیه و وصف کرده اند و سایر مردم را چون دانه های یک رشته و طویله دانسته اند. از آن جمله عبیدالله احمد بن محمد الجوهانی در وصف خلیفه المتوکل گوید:

ولمارآک الناس و حدک ایقنوا        

           با نک بین الناس واسطة العقد

یعنی وقتی مردم تو را تنها دیدند متیقین شدند که تو در میان مردان مانند مروارید میانۀ گلوبند استی. متنبی این معنی را چنین پرورده است:

ذکر الانام لنا فکان قصیده               

      کنت البدیع الفرد من ابیاتها

مردم پیش ما چون ابیات قصیده به نظر میرسند حال آنکه تو در بین این ابیات چون فرد بدیع(شاه فرد یابیت الغزل)استی.

پیش از اینان ابو نواس همین تشبیه را ضمن قصیده یی در مدح امین فرزند هارون خلیفۀ عباسی به کار برده بود، آنجا که گوید:

اذا بنو العباس عد حصاهم                     فمحد یا قو تها المتخلص

هرگاه فرزندان عباس چون سنگ پاره به شمار روند محمد چون یاقوت ناب در میان آنها خواهد بود. شعرای زبان دری همین فکر را از ادب عرب گرفته ودر مدایح خود به کار برده اند.

چنان که رودکی گوید:

بزرگان جهان چون گرد بندند        

         تو چون یاقوت سرخ اندر میانه

عطاردی گوید:

ملک قلاده است واو میان قلاده       

       زین نگــــیرد قلاده جز بمیانه

منوچهری گوید:

بزرگان همچو قلادۀ خرزند        

       تو همچو یاقوت اندر میان خرزی

قطران گوید:

تو چون میانه یی و دیگران همچو در

تو چون فذالکی(۱) و دیگران همه چو شمار

اصطلاح دریتم یعنی مروارید بی نظیر (یتم به معنای یکتا و فرد به عبارت دیگر بی همتا از هرچیزی) به مروارید بزرگی گفته میشد که تنها در صدف می بود چنانکه شاعر گوید:

چون در پسر موافقی و دلبری بود        

      اندیشه نیست ، گر پدراز وی بری بود

(۱) مصرع دوم مقتبس ازین شعر معروف متنبی است:

به قیت کل الفا ضلین کانما

روالاله نفوسهم و الاعصرا

نسقو لنانسق الحساب مقدما

و اتی فذالک اذا تیت مؤخرا

من جمع خردمندان را در تو دیدم گویا خداوند عمر و شخصیت آنان را به تو ارزانی  داشته. آنان در آغاز مانند شماره های اعداد بودند. اما در آخر که تو آمدی جمع کل تحقق پیدا کرد.

فذالک اصطلاح علم حساب است که برای بقیه و باز مانده حساب و پاسر جمع کل استعمال میشده، در زبان دری اتساعاً به معنای مختصر، نتیجه و خلاصه نیز به کار رفته است. چنانکه در تاریخ بیهقی این عبارت را می بینم:

سخن های نیکو گفت و فذالک آن بود که بود نی بوده است:

رودکی گوید:

جهان خوشست ولی زوال مالک اوست   

  بقا خوشست و لیکن فنا فذلک اوست

 

خاقانی گوید:

تـــــاحــــشر فــــذلـــک بــــقا بــــــاد        

         تـــوقـــیع تــو داد گستران را

او گوهر ست، گو صدفش در جهان مباش    

           دریتم را همه کس مشتری بود

گاهیکه میانه میگویند مقصود همین در یتم است. لفظ میان، یا میا به معنای رهبر و رئیس مجلس و بعد به معنای پیشوای روحانی ظاهراً مأخوذ از همین کلمه است(این کلمه در زبان سنسگریت ریشه ندارد) چنانکه خلیفۀ پهلوانان را نیز میاندار می گفتند و میانداری کردن کنایه از اداره کردن گروهی در مجلس بوده است:

ای جوان لطف نما با همه همکاری کن     

          با بیانی که ترا هست میان داری کن

لفظ میان دار به معنای کسی که در محفلی صدر مجلس و محور اساسی و محترم تر از دیگران می بود اطلاق می شده.

حافظ گوید:

میان نداری و دارم عجب که هر ساعت     

         میان مجمع خوبان کنی میان داری

برگردیم به کلمه عقد و عقد ثریا، حافظ در شعر معروف خود آن را چنین به کار برده:

 

غزل گفتی و در سفتی بیا وخوش بخوان حافظ  

       که بر شعر تو افشاند فلک عقد ثریا را

دیگری گوید:

جمع آمده بودیم چو پروین یک چند         

         چون عقد جواهر همه درهم پیوند                                                                                                                                         نـــاگه فلک رشتۀ آن عـــــــقد پرند                   

                هـــــر دانه به گوشــۀ جهانی افگند

این شعر یاد آور این بیت است که در مجالس العشاق آمده:

چو عقد پروین متصل بودیم یکچندی بهم    

        بگسست چرخ آن رشته و افگند هر جا دانه یی

تعبیر واسطة العقد در نظم و نثر دری فراوان به کار رفته است که اینک چند نمونۀ آن را از نظر می گذرانیم:

مثال از مر زبان نامۀ سعدالدین دراوینی (ص ۳۴، چاپ قزوینی و تقوی، سال ۱۳۲۶):

ملک زاده گفت آورده اند که ملکی بود از ملوک سلف، شش فرزند خلف داشت همه به سماخت طبع و سجاحت خُلق و نباهت قدر و نزاهت عرض مذکور و موصوف لیکن فرزند مهترین که باقعة القوم وواسطة العقد ایشان بود…

از چهار مقالۀ نظامی عروضی:

آورده اند که نصر بن احمد واسطة العقد آل سامان بود…

در شعر دری واسطة العقد به صورت واسطۀ عقد به کار رفته چنانچه در اشعار ذیل:

صدری که اوست واسطۀ عقد اهل فضل       

     هر نکته از عبارت او جوهر ثمین

(سوزنی)

سلطنت را جز از و واسطۀ عقد کجاست     

       که بدو مملکت و استر و سنجر گیرند

(مجیر بلقانی)

ای واسطۀ عقد مروت کرم تو         

            وی عاقلۀ (۱) اهل کفایت قلم تو

(جبلی)

ذات او واسطۀ عقد لالی نجوم          

           روی او آینۀ نقش تصاویر ازل

(سلمان)

 

گوهر ذات تو عقد سلطنت را واسطه      

            خاک درگاه تو چشم مملکت را توتیا

(سلمان)

اگر نه واسطۀ عقد عالم او بودی           

            چه بود فاید بر عقد آدم و حوا(ریاض السیاحه)

ذات تو گشت واسطه عقد گوهری           

          کاثار صنع در صدف کن فکان نهاد

(سلمان)

مردم چشم خرد واسطۀ عقد ملوک        

           شه غیاث الدین بی مثل پسندیده خصال

(مسامرة الاخبار)

 

بحثی درباره (د،ذ،ز) در زبان فارسی *

این سه حرف از حروف تهجی مشترک بین زبان دری و تازی است گو اینکه عده یی تصور میکنند که (ذال) از حروف خاص عربی است ودر فارسی وجود نداردچنانکه روی همین اصل جایز دانسته اند که کلمات: (گذاشتن ، پذیرفتن و نظایر آن) با (ز) نوشته شود. اما بنابر دلایلی که ذیلاً اقامه میگردد این نکته ثابت خواهد شد که (ذ) در فارسی نه تنها معمول و مستعمل بوده بلکه قواعد خاصی نیز دارد. العجم فی معاییر اشعار العجم تألیف شمس الدین محمد بن قیس رازی (اوایل قرن هفتم ) در ذیل ذکر حروف قافیت پس از آنکه حرف (دال) و زواید آن را شرح میدهد به حرف (ذال) و زواید آن می پردازد و چنین شرح میدهد که زواید حرف ذال سه است:

نخست :حرف مضارع :و آن ذال مفرد است که در اواخر کلمات فعل را صیغت مضارع گرداند چنانکه آیذ، روذ، می گوید و می شنود.

* برگرفته از: مجله ادب ، سال دوم،شماره اول، جوزا-۱۳۳۳،ص ۶.

 

د دیگر- حرف ضمیر: و آن یاء و ذالی است که در آخر کلمه فایده ضمیر جماعت حاضران دهذ چنانکه می آیذ و رویذ ورابط را نیز باشد چنانک عالمیذ و توانگریذ.

سدیگر- حرف دعا: و آن الف و ذالی است که در اواخر افعال معنی دعا دهذ چنانک برساذو بدها ذو صیغت خاصۀ دعاء را مباذ است و در اصل بو اذو مبو از بوذه است «واو» را جهت تخفیف حذف کرده اند و در قوافی ذالی هفتاد و هشتاد به هم شایذ افتاذ بد افتاذ بهم نشایذ اما داذ و بیداذ به هم شایذ از بهرآنکه لفظ بیداذ اسم علمست ظلم  را آنچنانکه لفظ بی اسب و بی مال که ترکیب این کلمات مشهور و معلومست و سوذ و نمکسوذ به هم شایذ و پذیذ و ناپذیذ به هم شایذ و جمله الفاظ ماضی چون رفت و گفت و آمذ و شذ و دیذ و شنیذ و کرد و آزرده و غیر آن شایذ که قافیه سازنذ به خلاف الفاظ مضارع که صیغ ماضی این کلمات مفرده اند و صیغ مستقل می کبند و بدانک در صحیح لغت دری ما قبل دال مهمله الا راء ساکن چنانکه (درد) و(مرد)، یازاء ساکن چنانکه (دزد) و مزد، یانون ساکن چنانک (کمند) و (گزند)، نباشد و هر دالیکه ما قبل آن یکی از حرف مد ولین است چنانک باذ و شاذ و سوذ و شنوذ و دیذ و کلیذ یا یکی از حروف صحیح متحرک است چنانک نمذ و سبذ و دذ و امذ همه ذال معجمه اند و در زبان اهل غزنین و بلخ و ماواراءالنهر ذال معجمه نیست و جمله دالات مهمله در لفظ آرند چنانک (گفته اند):

 

از دور چـوبـینی مــرا بـــداری       

         پیش رخ رخشنده دست عمـدا

چون رنگ شراب از پیاله گردد     

          رنگ رخت از پشت دست پیدا

دال و ذال بهم قافیت کرده از بهرآنک ایشان همه دالات مهمله در لفظ آرند(۱). از شرح بالا برمی آید که نه تنها ذال در فارسی وجود داشته، بلکه اغلب دال های را که امروز ما دال مینویسیم و تلفظ میکنیم در قدیم ذال می نوشتند و میخواندند. شعرا برای اینکه (دال مهمله ) را با

(ذال معجمه) بهتر تشخیص دهند قواعد آن را منظوم ساخته اند چنانکه خواجه نصیر طوسی در دو بیت زیر آن قاعده را چنین بیان می کنند:

آنـانکه به فارسی سخن میـــرانند       

           درمـعرض دال وذال را بـنـشـانـند

ما قبل وی ارساکن جزوای بود        

          دال است و گرنه ذال معجم خوانـند

ابن یمین شاعرقرن هفتم آن قاعده مرا چنین پیوسته:

تعیـین دال و ذال کـــه در مــفردی فـتـــد     

      زالــفـاظ فــارســی بشـنو زآنــکه مبــهمـست

حرف صحیح ساکن اگرپیش اوبـود      

    دالـــــست و رنه هرچه جزاین ذال معجمست   

      باین ترتیب آخر کلمات «مرد،سرد» و نظایر آن دال بود و تلفظ میشده است کذا درمورد نبید و نپیذ گنبدو گنبذ که هنوز عوام به ذال تلفظ می کنند. استادان شعر هیچوقت دال را با ذال قافیه نمی بستند، ظاهراً نخستین کسیکه این قاعده را رعایت ننمود حضرت مولانا جلاالدین بلخی است که قافیه بستن دال و ذال را جایز شمرد گرچه بعد از مولانا شعرایی بودند که این قاعده را رعایت میکردند اما اززمان جامی به بعد کاملاً آزاد شده و دیگر مرعی نبود. درقدیم احیاناً اگر دال با ذال قافیه میشد گوینده فوراً عذر میخواست چنانکه انوری (جود) عربی که آخر آن دال است با(بود) فارسی که مختوم به ذال است قافیه بسته و چنین پوزش خواسته است تاحمل بر جهل او نشود:

دسـتـت به سخـا چــون یـــد بیـــضا بنــمــــود    

      ازجــود توبر جهان جهانی افزود

کس چون تو سخی نه هست و نی خواهد بود   

               گو قــافیه دال شوز هی عالم جود

سنایی ازین قاعده کنایه لطیفی ساخته چنانکه میفرماید:

فتنه را نام عافیت کرده          

دال با ذال قافیت کرده

برای تکمیل گفتار قصیده بشار مرغزی شاعر قرن چهارم که دروصف رز سروده درینجا نقل میشود که درآن کلمه لذیذ مختوم بذال عربی را مطابق قاعده یی که ذکر آن بربالا رفت با آفرید، پدید، نبید، خرید و غیره …قافیه بسته:

رز را خـــدای از قبــل شــــادی آفـــریـد     

     شـــادی و خـــــرمی ز رز آمد پدید

از جـوهـرلـطــایــف مـــــحض آفـــریدرز  

       آنکــوجــهان وخلق جهان رابیافرید

از رز بـود طعام و هم ازرز بـــود شراب     

    از رز بود نــــقل و هم از رز بود نبید

شادی فرخت وخرمی آنکس که رز فروخت  

     شادی خرید وخرمی آنکس که رز خرید

انـــگـور وتــاک اونـــگرو وصـــف اوشـنـو

      وصف تمام گفت زمن بایـدت شنیـد

آن خوشه بین فتــاده بــروبــرگــــهای ســـب    

   هم دیدنش خجسته و هم خوردنش لذیذ

روزی شــدم برز بنـــظــاره دوچــــــشم مــن    

    خیره شد ازعجایب الوان که بنــــگرید

دیـــدم سیـاه روی عــروســــان سبــزمــوی   

     کــزغــم دلــم بــدیــدن ایــشان بـیارمید

گـفـت کـه شــاه زنــگ یــکی سبـــزچـادری    

    بـردخــتران خــویــش بعــمدا بگسترید

وایــشان مــتعلق ازهــــرجایی وهـریـــکــی     

   آویــخته زمـــادر پســتان هـــمـی مزید

مــن دســت هـــردمی به یــــکی کردی وشاد   

     بودم بدانـچه دست بریشـان همــی رسید

آگـه نــبودم هیــچ کــه دهــقان مـــرا ازدور   

     بــاآن بــزرگــوار عــروسان هـمی بدید

بامــن زشــرم جـــنگ نیارســت کــردهیچ    

     وزبهــــــــر نام وننگ یکی تیغ برکشید

وآن گردن لطیف عروســــان همـــی گرفت    

       پیـــــوند شـــــان به تیغ بریده همی برید

زان جامهای سبزجــداکرد شــــان بـــه خشم    

       بــــــرجایگاه کشتــــــنشان بر بخوابنید

زیر لگد به جمله همی کشتشان به زور            

       چــــــونانکه جامه برتن ایشان همی درید

حوضی زخون ایشان پرشدمیان رز            

    ازبسکه شان زتن به لگد کوب خون دوید

وندر میان سنک نــهان کردخــونشان        

        دهقان و لب زخشم به دندان همی گزید

وآن سنگ را زسنگ یک مهربرنهاد      

       شد چـــند گاهی خامشی وصابری گزید

تا پنـج مـــاه یــادنــــکرد هیچگونه زو       

      از روی زیرکی و خرد هم چنین سزید

چون نوبهار باغ بیاراست چون بهشت         

   ازسوسن سفید و گـــــل سرخ و شنبلید

اندرمـــیان ســـبزه بـه دشت و بــه کهسار        

     مشکین بنفشه و ســـــمن ولاله بردمید

آن زند باف گنگ شده شــد چوبـــاربد        

      دســـتان زنان زسرو به گل برهمی پرید

دهقان زخانه بوی گلاب وعــرق شنید        

     برگشت گردخانه زهر سـوهمی چمید

وآن سنگ رابیافت کجا مهرکرده بود       

       برکــــــند مهرودل ببرش برهمی تپید

بر زد شعاع زهره و بوی گلاب ازاو        

        ازبــــــــوی اوگل طرب و لهو بشکفید

یک جام ازاوبه چاشنی ازبس عجب بخورد    

      شادی همی فزود دلش کان همی چشید

یاقوت سرخ گشت همه سنگ پیش او       

       کزدست او دوقطره برآن سنگ برچکید

چونان عجب بدید به خسروش هدیه برد     

        زیراسزای این به جز از خــسروش ندید

خسروکلید قفل غمش نام کرد ازآنک           

    جزمـــــی ندید قفل غم ورنج را کلید

مولانا نیز درمثنوی خود نبید را با لذیذ قافیه بسته چنانکه میفرمایند:

چــــــون خطاب یارشیرین لذیذ       

 مست کردن آن بانک آبش چونبیذ

اما منوچهری در مسمطی ازمسمطات خود آن را به شکل نبید مختوم به دال آورده است:

ای شرابی بخمستان رو و بردارکلید      

      دراو بازکــــــــن و روبر آن خم نبید

تا از او پیدا آید مه و خورشید پدید      

       جامــــهایی که بود پاکتراز مروارید

از سروروی وی اندر فگن آن تاج تبار  

     چون بدخشی کن وپیش آروفرونه قطار

به شرحي که رفت وجود«ذال» در فارسی ثابت شد وحتی دیدیم که تقریباً همه دال های فارسی ذال بوده است فقط این نکته را نیز می افزایم که ذال در اول کلمات فارسی دیده نشده است و کلمه زغال نیز با(ز) است نه با ذال.

اینک می آییم راجع به گذاردن وگزاردن.

این دو مصدر را نویسندگان جوان یکی به جای دیگری به کار می برند که با این ترتیب اغلب معانی آن عوض و حتی گاهی معکوس می شود اینک معانی و ترکیبات و موارد استعمال هر یک را با نمونه ذکر میکنیم:

این مصدر در اصل پهلوی خود دو مصدر جداگانه است.گذاردن از ریشه و اصل«وترتن» و گزاردن از «ویچارتن» است.

گذردن لازمی و متعدی آن گذاردن است(در ضمن باید دانست که در قدیم کلمات را با افزودن الفی متعدی میساختند مثلاً از نشستن یا نشاستن از برگشتن برگاشتن از گذاشتن و امثال آن).

گذردن وگذاردن به معانی زیر آمده:

عبور کردن ، عبوردادن، ترک کردن ونهادن ترکیبات آن قرار ذیل است: نیزه گذار گوش گذار گذرنده ، گذراب ،گذرکاه، رهگذر، گذاره، گذران، گذارو غیره

این ترکیبات را در اشعار و جملات زیرملاحظه کنید:

ترک گدایی مکن که گنج بیابی           

       ازنظر رهروی که در گذر آید

* * *

آسان گذران کارجهان گذران را      

          زیراکه خردمند جهان گفت جهان را

                            (حافظ)

* * *

روبه رهش نهادم و برمن گذرنکرد      

          صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

* * *

کس نیارد براو دم زند از قصه ما      

          مــــگرش باد صـــبا گوش گذاری بکند

(حافظ)

* * *

جای که گذرکاه دل محزونست        

           آنجا دو هزار تیره بالا خونست

* * *

لیلی صفتان زحال ما بیخبرند    

                 مجنون داند که حال مجنون چونست

(رودکی)

* * *

وگر خضرپمیبر را مباح آمدکه بی کشتی   

      گذارد گام برموج دریاهای بی معبر

(معزی)

* * *

بدین درشتی و زشتی رهی که کردم یاد     

     گــــــذاره کرد به توفیق خالق اکبر

خسروفرخ سیر برباره دریا گذر      

          باکمنداندرمیان دشت چون اسفندیار

(فرخی)

مثال نثری:

ازکلیله ودمنه: چون خراین فصول بشنود خام طمعی او را بر انگیخت تا نان روباه پخته شد گفت از اشارت تو گذر نیست.

از کلیله ودمنه: دمنه گفت نشاید که ملک بدین سبب مکان خالی گذارد.

از کلیله ودمنه: گفت آورده اند که در آبگیری از راه دور و از گذریان و تعرض ایشان مصؤن سه ماهی بودبذ دوحازم، یکی عاجز.

ازگلستان: دست وپا بریده یی هزار پایی را بکشت، صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت سبحان الله با هزار پایی که داشت چون اجل فرا رسید از بی دست وپایی گریختن نتوانست. فعل گذشتن که به معنی گذاردن است متعدی آن نیز گذاشتن می باشد به معنی گذارنیدن.

مثال گذاشتن:  

  سرچشمه شاید گرفتن به بیل       

       چوپرشد نشایدگذشتن به پیل

متعدی گذشتن یعنی(گذاشتن) به معنی گذرانیدن در نظم ونثرقدیم زیاد به کاررفته مانند این بیت نظامی:

 

عمربه خشنودی دلها گذار          

    تازتوخشنود شود کردگار

مثال دیگر را در مطلع این قطعه زیبای فرخی ملاحظه فرمایید:

شبی گذاشته ام دوش خوش بروی نگار   

     خوشاشبا که مرادوش بودبــارخ یار

نه شرم آنکه زاول به کف نیاید دوست      

      نــــه بیم آنکه به آخرتباه گردد کار

میی بدست من اندرچو مشکبوی گلاب    

     بتی به پیش من اندرچو تازه روی بهار

برابر دورخ او بداشتم می سرخ            

     زشـــرم دو رخ اوزرد گشت چودینار

چوشب دوبهره گذشت ازدوگونه مست شدی   

    یکـــــی زباده و دیگرعشق باده گسار

برای مثال نثری آن فقط به یک نمونه اکتفاء میشود.

ازچهارمقاله: سالی در خدمت پادشاه روزگار گذاشتم جزوقتی ازدور او را نتوانستم دیدن.گذشتن با«در» به معنای عفو، خلاصی وترک کردن و با« فرو» ترکیب دیگری میسازد،مثال از فرخی :

ای شهی کزهمه شاهان چو همی درنگرم  

    خدمت تست گرامی تروشایسته ترم

 

تاهمی زنده بوم خدمت توخواهم کرد     

     از راه راست گذشتم گرازین درگذرم

اما «گزاردن» به معنای زیرآمده.

به جا آوردن، انجام دادن، تأدیه کردن، تفسیر، شرح و ترجمه.

به معنای «ترجمه در قدیمترین نثرفارسی یعنی مقدمه شاهنامه ابومنصوری چنین به کار رفته است:

«پس این نامه شاهان گرد آوردند و گزارش کردند»

همچنین گزارنده به معنای مترجم درین ابیات فردوسی در مورد نظم کلیله و دمنه ازطرف رودکی استعمال شده است:

کلیله به تازی شد ازپهلوی      

  بدینسان که اکنون همی بشنوی

به تازی همی بود تاگاه نصر     

 بدانکه که شد درجهان شاه نصر

گرانمایه بوالفضل دستور اوی    

   کاندر سخن بود گنــــجور اوی

بفرمود تا پارسیی دری             

 بگــــــفتند و کوتاه شد داوری

گزارنده را پیش بنشاندند           

  هـــــمه نامه بر رودکی خواندند

 

بپیوست گویا پراگنده را             

 بسفت این چنین در آگنده را

به معنای اداءکردن درین شعرسعدی و مولانای بلخی:

چگونه شکر این نعمت گزارم  

      که زور مردم آزاری ندارم

ای خنک آن را که او ایام پیش   

      مغتنم دارد گزار دوام خویش

به معنای بجا آوردن درین دو جمله کلیله و دمنه:

«پس واجب آمد برتو که حق نعمت او بگزاری و خود را از عهد این شهادت بیرون آری»

ویا« پلنگ گفت اگر مرا هزار جانستی فدای یک ساعت فراغ ورضای ملک گردانم ، از حقوق و نعمت های او یکی نگزارده باشم…»

از عجایب البلدان:…تا او را از آن مطالعه موأنت بود و حق نعمت او گزارده باشم که بر من و عالمیان واجبست؛ مثال دیگر از گلستان:

شبی در خدمت پدر نشسته بودم و همه شب دیده نبسته و مصحف عزیز برکنار گرفته و طایفه یی گرد ماخفته . پدر را گفتم ازین میان یکی سر برنمیدارد که دوگانه ای بگزارد و چنان خواب غفلت برده اند که گویی نه خفته اند که مرده اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین مردم افتی.

کذا در کلمات مرکب مانند سپاسگزارم،وام گزار،نمازگزار همیشه با «ز» است مگر که غیر ازین معانی را خواسته باشند توضیحاً مکرر می شود که اکر سپاسگذاربا«ز» نوشته شود معنای آن ادای شکران و سپاس است. اگربا«ذ»نگاشته آید معنای مقصود گفته شده در نظر داشته باشید:

نماز را بگزار و نیاز را مگذار          هزار لعنت حق باد برنماز گذار

خلاصۀ بحث: گزارش به معنای راپورت همیشه با«ز» است و جمع آن گزارشهاست و گذارش به معنای قطع است.

۱- ذال در زبان فارسی وجود دارد تنها در اول کلمات دیده نشده است.

۲- اغلب دالها در قدیم ذال بوده و تلفظ میشده است، برای تشخیص آن به متن مقاله رجوع شود.

۳- گذردن و گذاردن به معنای عبورکردن، عبور دادن، ترک کردن و نهادن است.

۴- گزاردن به معنای به جا آوردن ، انجام دادن، تأدیه کردن، تفسیر، شرح و ترجمه است.

مآخذ:

۱-المعجم، صفحه ۱۶۴ مصحح محمد بن عبدالوهاب قزوینی و مدرس رضوی، چاپ ۱۳۱۴.

 

سرگذشت حرف (ذال)(*)

((موضوع وجود حرف ذال در زبان دری و قواعد آن، از قدیم تا امروز طرف بحث و مداقه اهل ادب بوده است و همه گان درباره حرف ذال وزواید آن اتفاق نظر کامل داشته قواعد و شرح آن را در طول اعصار به نظم و نثر بیان کرده اند. نگارنده هم تا این اواخر نه تنها به آن همه شرح و بیان معتقد بوده. بلکه بارها در ضمن تدریس در مقام اثبات و تصدیق اقوال صاحب نظران پیشین و معاصر برآمده و باری در زمینه هم انتشاراتی کرده است. درین اواخر در اثر فحص و تحقیق بیشتر نکته جالب و تازه یی بر اینجانب مکشوف شد که نه تنها جزء آن همه شرح و اثبات را نسخ و نقض می کند، بلکه بالمره کلیه قواعد مربوط به ذال را بی اساس می سازد.

با عدول از نظریات سابق ، نگارنده درین مقاله به این نتیجه رسیده است که حرف ذال درزبان دری در وسط چند کلمۀ محدود وجود داشته و آن همه قواعدی را که برای حرف ذال در اواخر کلمات بیان کرده اند

(*) برگرفته از : مجله ادب ، شماره ۵-۶، ۱۳۴۴، ص ۴۵.

ناشی از یک تقلید و اشتباه محض است که به مرور ایام دست بر دست گشته و شکل قواعد مسلم و انکار ناپذیری را به خود گرفته است. در ضمن پیش از آغاز مطلب از دانشمندان معظم متمنی است درین مورد با ابراز نظر صایب خود ارادتمند را ارشاد و قرین امتنان فرمایند.))

حرف ذال از حروف تهجی مشترک بین زبان دری و عربی است گو اینکه عده یی تصور میکنند که ذال از حروف خاص عربی بوده اصلاً در فارسی وجود ندارد. چنانچه از کلیله ودمنه – پلنگ گفت: اگر مرا هزار جانستی فدای یک ساعت فراغ ورضای ملک گردانم از حقوق و نعمت های او یکی نگزارده باشم.

از عجایب البلدان: تا او را از آن مطالعه موانست بود وحق او گزارده باشم که بر من و عالمیان واجبست.

ازگلستان: شبی در خدمت پدر نشسته بودم و همه شب دیده نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه یی گرد ماخفته . پدر را گفتم ازین میان یکی سر بر نمیدارد که دو گانه یی برای یگانه بگزارد و چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند. گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین مردم افتی.

کلمه گزار در کلمات مرکب مانند سپاسگزار، وام گزار، نماز گزار همیشه با (ز) نوشته میشود و معنای آن ادای شکران و سپاس است و هرگاه با ذال نوشته شود معنان ان معکوس گردد. نظیر ترک شکران.                                                        شاعری برای توضیح همین مقصود کلمات نماز گزار و نماز گذار را درین شعر آورده است.

نماز را بگزار و نیاز رامگذار   

       هزار لعنت حق باد بر نماز گذار

پس نتیجه آن شد که گذاردن به معنی عبوردادن، عبورکردن، ترک کردن و نهادن است و گزاردن به معنای انجام دادن، تأدیه کردن، به جای آوردن ، شرح و ترجمه کردن است.

روی همین اصل جایز دانسته اند که کلمات گذاشتن، پذیرفتن و نظایر آن را با (ز) بنویسد نه (ذ) قدما نه تنها وجود حرف ذال را در زبان دری قبول داشته اند، بلکه معتقد بوده اند که همه دال های اواخر کلمات زبان دری (جز دریک مورد محدود که ذکر آن خواهد آمد) همه ذال بوده و ذال تلفظ می شده است. دانشمندان معاصر هم این نظر را به صورت اصل مسلمی پذیرفته و بعضی در آثار خود نیز متعرض آن شده اند(۱) قدیمترین کتابی که به تفصیل از حرف ذال و زواید آن بحث می کند کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم تألیف شمس الدین محمد بن قیس رازی دانشمند معروف قرن هفتم است. وی در ذیل حروف قافیه پس از آنکه حرف دال و زواید آن را بیان میکند به حرف ذال و زواید آن می پردازد و چنین شرح میدهد که .زواید حرف (ذال) سه است:

نخست : حرف مضارع – و آن ذال مفرد است که در اواخر کلمات فعل را صیغت مضارع گرداند چنانکه آیذ ، روذ، می گویذ و می شنوذ.

د دیگر: حرف ضمیر- و آن یاو ذالی است که در آخر کلمه فایده ضمیر جماعت حاضران دهد چنانک می آییذ ، می رویذ وربط را نیز باشد چنانک عالمیذ و توانگریذ .

سدیگر: حروف دعا و آن (الف وذالی) است که دراواخر افعال معنی دعا دهذ چنانک برساذ و بد هاذ و صیغت خاصۀ دعا باذو مباذ است ودر اصل بواذ و مبواذ بوده است(واو) را جهت تخفیف حذف کرده اند و در توافی ذالی هفتاذ وهشتاذ به هم شاید، افتاذ و بد افتاذ به هم نشاید، اما داذ و بیداذ به هم شاید از بهر آنک لفظ بیداد اسم علمست ظلم را انچنانک لفظ بی اسب و بی مال که ترکیب این کلمات مشهور و معلومست وسوذ و نمکسود به هم شاید وپدیذ و ناپذیذ به هم شاید و جمله الفاظ ماضی چون رفت وگفت و آمذ و شذیذ و دیذ و شنیذ و کرد و آزرد و غیر آن شاید که قافیه سازند: به خلاف الفاظ مضارع که صیغ ماضی کلمات مفرده اند

و صیغ مستقل مرکبند وبدانک و در صحیح لغت دری ماقبل دال مهمله الاراء ساکن چنانک (درد) و (مرد) یا زاء ساکن چنانک (دزد)و(مزد)یا نون ساکن چنانک (کمند) و (گزند) نباشد و هر دالیکه ماقبل آن یکی از حروف مدولین است چنانک باذ وشاذ و سوذ و شنوذ و دیذ و کلیذ یا یکی از حروف صحیح متحرکست چنانک نمذ سبذ و دذو آمد همه ذال معجمه اند و در زبان اهل غزنین و بلخ و ماوراءالنهر ذال معجمه نیست و جملۀ دالات مهمله در لفظ آرند چنانک گفته اند :

از دور چو بینی مــــــرا بداری   

                  پیش رخ رخشنده دست عمدا

چون رنگ شراب از پیاله گردد      

        رنگ رخت از پشت دست پیدا

دال وذال به هم قافیه کرده از بهر آنک ایشان همه دالات مهمله در لفظ آرند.(۲) از شرح بالا چنین بر می آید که نه تنها ذال در فارسی وجود داشته بلکه اغلب دال های را که ما امروز دال می نویسیم و تلفظ می کنیم در قدیم ذال می نوشتند و می خواندند جز اهل غزنین و بلخ و ماوراءالنهر.

شعرای متقدم برای اینکه (دال مهمله) را با (ذال معجمه) بهتر تشخیص دهند قواعد آن را منظوم ساخته اند چنانکه خواجه نصیر طوسی در دو بیت زیر آن قاعده را چنین بیان می کند:

آنانکه به فارسی سخن می رانند   

   در مــــــعرض دال ذال را بنشانند

ماقبل وی ارساکن جزوای بود   

     دال است و گرنه ذال معجم خوانند

ابن یمین شاعر قرن هفتم آن قاعده را چنین پیوسته:

تعیین دال و ذال که در مفردی فتد    

     زالـــــــفاظ فارسی بشنو زانکه مبهمست

حرف صحیح ساکن اگرپیش اوبود   

     دالست ورنه هر چه جزاین ذال معجمست

ظهیرفاریابی گوید:

اعرف الفرق بین دال وذال      

        و هی اصل بالفارسیه معظم

کل ماقبله سکون بلا وای        

         فذال و ماسواه بمعجم (۳)

شرف الدین علی یزدی گوید:

در زبان فارسی فرق میان دال وذال     

    با تو گویم زانکه نزدیک افاضل مبهم است

پیش از او در لفظ مفرد گر صحیح ساکن است دال باشد و رنه باقی جمله ذال معجم است .

به این ترتیب آخر کلمات (مرد، دزد، کمند) و نظایر آن دال بوده و تلفظ می شده است و برعکس کلمات باذ، شنیذ، دهذ مختوم به ذال بوده و حرف آخر آن ذال تلفظ می شده است . استادان قدیم از قافیه کردن دال وذال جداً احتراز می کردند و از کسانیکه کمتر رعایت این نکته را می کرده حضرت مولانا جلال الدین بلخی را نام برده اند و هم گفته اند که از جامی به بعد این نکته مراعات نشده است. در قدیم احیاناً اگر شاعری دال را باذال بنابه ضرورتی قافیه می ساخته فوراً عذر آن را می خواست چنانکه انوری جود عربی را که آخر آن دال است با ( بود و نمود و افزود)دری که (بنابر سنت معمول و عقیدۀ او) مختوم به ذال است قافیه بسته و چنین پوزش خواسته است تا حمل بر جهل او نشود:

دستت به سـخا چــــون یــد بیـــضا بنــــمود   

       از جود تو بر جهان جهانی افزود

کس چون تو سخی نه هست ونه خواهد بود      

       گوقافیه دال شـــو زهی عالم جود

سنایی هم ازین قاعده کنایه لطیفی ساخته چنانکه می گوید:

فتنه را نام عافیـــــت کرده     

     دال با ذال قافیت کرده

بنابر همین حکم مولانا نبید را نبیذ دانسته و با لذیذ عربی قافیه بسته است:

چون خطاب یارشیرین لذیذ     

        مست کرد آن بانک آبش چو نبیذ

سنایی کلمه تعویذ را با ندید قافیه کرده است:

درین زمانه که دیو از ضعیفی مردم    

               همی سلاح زلاحول سازد و تعویذ

کسیکه عزت عزلت نیافت هیچ نیافت        

             کسیکه روی قناعت ندید، هیچ ندید

و امیر خسرو دهلوی لفظ نفاذ را با شاد و یا دو امثال آن قافیه کرده است:

بسم الله آنچه خواهی پیش تو خسرو، اینک

فرمان دوستان را بر جان نفاذ باشد

بشار مرغزی شاعر قرن چهارم به تأسی از همین اصل کلمه لذیذ را که مختوم به ذال عربی است با کلمات مختوم به دال دری که به تصور آن زمان آخر آنها ذال است سراسر در قصیده یی که در وصف رز سروده قافیه بسته است که جهة مزید استفاده تمام آن قصیده نقل می شود:

رز را خدای از قبل شـــــــادی آفرید      

                  شادی وخرمی زرز آمد همه پدید

از جوهر لطایف محــــض آفرید رز                 

     آنکو جهان و خلق جهان را بیافرید

ازرز بود طعام و هم از رز بودشراب      

           از رز بود نقل وهم از رز بود نبیــد

شادی فرختو خرمی آن کس که رز فروخت       

    شادی خرید و خرمی آن کس که رز خرید

 

انگور و تاک او نگرو وصف اوشنو              

     وصف تمام گـــفت ز من بایدت شنید

آن خوشه بین افتاده برو برگهای سبز            

     هم دیدنش خجسته و هم خوردنش لذیذ

روزی شدم به رز به نظاره دو چشم من       

            خیره شد ازعجایب الوان که بنگرید

دیدم سیاه روی عروسان سبز موی              

            کز غم دلم به دیدن ایـــشان بیار مید

گفتی که شاه زنگ یکی سبزچادری            

              بر اختران خویش به عمدا بگـسترید

و ایشان معلق از هرجای و هریکی                

             آویــــــخته زمادر پستان همی مزید

من دست هردمی به یکی کردمی وشاد          

            بودم بدانچه دست بر ایشان همی رسید

آگه نبودم هیچ که دهقان مرا ز دور               

            به آن بزرگوار عروسان هــــمی بدید

با من زشرم جنگ نیارست کرد هیچ                  

      وز بهر نام و ننـگ یکی تیغ بر کشید

و آن گردن لطیف عروسان همی گرفت         

              پیوند شان به تیــــغ برنده همی برید

زان جامهای سبز جدا کردشان به خشم              

            بــــــرجایگاه کـــــشتنشان بر بخوابنید

زیر لگد به جمله همی کشتشان به زور        

              چونانکه جامه بر تن ایشان همـــی درید

حوضی زخون ایشان پرشد میان رز              

            از بسکه شان زتن بلـــگد خـــــون دوید

وندر میان سنگ نهان کرد خونشان            

            دهقان و لب زخشم به دندان همی گزید

وآن سنگ را زسنگ یکی مهربرنهاد         

            شد چندگاهی خامشی وصابری گزید

تاپنج ماه یاد نکرد، هیچگونه زو               

           از روی زیرکی وخرد همـــچنین سزید

چون نوبهار باغ بیاراست چون بهشت        

            ازسوسن سفید و گل ســرخ و شنبلید

اندر میان سبزه به دشت و به کهسار          

                 مشکین بنفشه وسمــــن ولاله بردمید

آن زندبان گنگ شده شد چوباربد                

         دستان زنان زسرو به گل برهــمی پرید

دهقان زخانۀ بوی گلاب و عرق شنید        

            برگشت گرد خانه زهر سو همی چمید

وآن سنگ را بیافت کــــجا مهرکرده بود       

            برکند مهرودل به برش برهـــــــمی تپید

برزد شعاع زهره وبوی گـــــــلاب از او           

          از بوی او گل طرب و لهو بشــــــکفید

یک جام از او به چاشنی از بس عجب بخورد     

     شادی همی فزود دلش کان همی چشید

یاقوت سرخ گشت همه ســـنگ پیش او            

        کزدست او دوقطره برآن سنگ برچکید

چونان عجب بدید به خسروش هدیه برد         

        زیرا سزای این به جز از خسروش ندید

خسرو کلید قفل غمش نام کرد از آنک         

           جز می ندید قفـل و غم ورنـج را کلید

زین است مهرمن به می ســــرخ بر کزو              

      شد خرمی پـــــــدید اگـر می بپژ مرید

منوچهری دامغانی در قصیده یی کلمه بومعاذ را که آخر آن ذالست با کلمات بامداد و داد و نظایر آن قافیه بسته است:

روزی بس خرمست، می گیر از بامداد      

   هیچ بهانه نماند ایزد کام تو داد

آنجا که گوید:

 

گفته امت مدحتی ، خوبتراز لعبتی           

    سخت نیکو حکمتی چون حکم بومعاذ

ناصرخسرو در قصیدۀ کلمه لذیذ را با گزید و نظایر آن قافیه بسته:

این جهان بیوفا را برگزید و برگزید   

          لاجرم بردست خویش از بد گزیده خود گزید

لذت علمی چو از دانا به جان تو رسد    

        زان سپس ناید به چـــشمت لذت جسمی لذیذ

شاعری دیگری از این فراتر رفته حتی حدیث را با شنید (با شنیذ بزعم خودش) قافیه بسته:

گفتی که با مخالف تو زین سپس مرا        

        نبـــود هیـــچ جـــای پــی امر تو حدیث

رفتی وراز گـــفتی با دشــــمنان من          

       وآنکس که گوش دار تو بود آن همه شنیذ

هم چنین مولانا درمثنوی ذال دری را با دال عربی قافیه بسته است:

چون برآمد نور ظلمت نیست شد         

     ظلم را ظلمت بود اصل و عضد

علامه قزوینی در یادداشت های خود می نویسند: در طیبات سعدی تمام قوافی دال وذال بکلی از هم جداست . ابتدا قوافی دال و ذال مذکور است و بعد از تمام شدن آن قوافی ذال شروع می شود. یعنی مرتب دیوان شیخ چون در عهد او هنوز دال با ذال یکی نشده بود و دو حرف مختلف بوده اند و به دو طور مختلف تلفظ میشده اند لابد و با لطبیعه قوافی دال را با قوافی ذال که دو حروف به کلی علیحده بوده اند با هم مخلوط نکرده است بعینه مثل قوافی ب، ت، ث، یاسین، شین.

در دیوان حافظ این نکته رعایت نشده است معلوم می شود در عهد مرتب دیوان او تلفظ این دو حرف از همان وقت ها معمول شده بود. باز می نویسد: رجوع شود به مونس الاحرار، علی ص ۴۳۸، که از آنجا از یک رباعی از بدر جاجرمی چنین معلوم می شود که از همان عصر ها فرقی بین دال مطلقاً چه عربی چه فارسی و بین ذال فارسی نمی گذاشته اند:

( ایضاً، همان کتاب، ص ۱۲۷، سطر ۲)

ناصر خسرو در جای دیگر بدون در نظر گرفتن قاعدۀ دال و ذال کلمات جهود و نمرود را که آخر آن دودال است با کبود و بود ونظایر آن قافیه بسته که مطلع آن اینست:

زاهل جنس درین قبۀ کبود که بود     

     که ملک از او نربود این چرخ کبود

عثمان مختاری در شهر یارنامه نیز کلمۀ عمود را با دود (که قاعدة دوذ تصور می شد)قافیه بسته :

به یزدان که چون بر گرایم عمود            

        برآرم زکوه ستیزنده دود

اینک با دلایل زیر ثابت می کنیم که قاعدۀ ذال و زواید آن اساس درستی نداشته و به غلط در زبان دری راه یافته است:

۱- این قاعده( که هرگاه پیش از دال حرف صحیح ساکن باشد دال است و در غیر آن ذال) از قواعد معمول و مروج زبان سریانی است که بدون در نظر گرفتن خویشاوندی تاریخی زبانها و هم سیرة و طبع زبان دری آن را اقتباس کرده و در زبان دری معمول داشته اند. و این نکته محکمترین دلیل اثبات قول ماست.

۲- صاحب المعجم به صراحت می نویسد که در لهجۀ مردم بلخ ، غزنین و ماوراءالنهر این قاعده معمول نیست و هم به تحقیق ثابت است که زادگاه و پرورشگاه نخستین زبان دری همین نواحی بوده پس در صورتیکه این قاعده در نواحی که منشأ و مبدأ زبان دری بوده است مروج نباشد چگونه در سایر جایها معمول تواند بود. گذشته ازینها اگر این قاعده از قواعد زبان دری می بود خواهی نخواهی در یکی از لهجات زبان دری یا مروج می بود یا آثاری از آن دیده می شد.

۳- همین نکته که بعضی از استادن قدیم این قاعده را رعایت کرده و برخی باآن بی اعتنا بوده یا بعضی در مقام تخلیط عذر آن را خواسته و بعض دیگر اصلاً آن را به کار نه بسته اند خود نشانۀ یک نوع تشتت است، گویی که اصل قاعده را قبول داشته اند اما در به کار بستن آن یا مردد بوده اند و یا آن را به زور و تحمیل در آثار خود گنجانده اند.

۴- عین این تشتت در نسخ خطی دیده میشود چنانچه در بعضی ، آن هم در کلیه موارد و گاهی هم بی جای رعایت شده ودر بعض دیگر اصلاً مراعات نشده است.

۵- برای مثال: کلمات مثل باد، ورود در اصل پهلوی دات، وروت ودر فارسی باستان و یا اوستایی واتا، روتا بوده، به عبارت دیگر اگر دالهای باد، مادر، رود ذال می بود باید در پهلوی وفارسی باستان و اوستا نیز ذال یا حرفی نزدیک به مخرج ذال می بود. به علاوه مصدر های مختوم به (-دن) زبان دری از مصدرهای اصلی مختوم به (- تن) حاصل شده است . یعنی دال های زبان دری از نظر تاریخی با(ت) نزدیک تر بوده تا با ذال.

بادرنظر گرفتن دلایل بالا دیگر جای تردید باقی نمی ماند که قاعدۀ معروف (دال و ذال) که از قرنها به این طرف در زبان دری قبول عام یافته است تقلید محض از زبان سریانی بوده به کار بستن آن در زبان دری نه تنها موردی ندارد، بلکه اصلاً و اساساً بر خلاف طبع و سیرت زبان دری است . پس درزبان دری کلمه یی که مختوم به ذال باشد وجود ندارد و کلمه کاغذ که مختوم به ذال است ظاهراً کلمه چینی است.

اکنون بر میگردیم به وجود ذال در صدر و وسط کلمات زبان دری . تا آنجا که دیده شده حرف ذال در اول کلمات دری نیز وجود ندارد و نوشتن کلمه زغال که بعضی آن را با (ذال) می نویسد با (ز) صحیح تر است.

در وسط کلمات دری ذال و جود دارد و نوشتن کلمات پذیرفتن، گذشتن و گذاردن و امثال آن با (ذال ) درست و مقبول است. البته ذالهای این کلمات از نظر تلفظ به (ز) فارسی نزدیکتر است تا با ذال عربی یعنی تلفظ این ذالها با تلفظ (ذال) در عربی فرق دارد.

اکنون که بحث ما دربارۀ ذال به پایان رسیده بی مناسب نخواهد بود که بحث مختصری درباره کلمات گذاردن و گزاردن بکنیم.

این دو مصدردر اصل پهلوی خود دو مصدر جداگانه است. گذاردن از ریشه (وترتن) و گزاردن از ریشه و اصل (ویچارتن) است . گذردن لازمی و متعدی آن گذاردن است (درضمن باید دانست که در قدیم کلمات را به افزودن الفی متعدی می ساختند مثلاً از نشستن، نشاستن، از کشتن، کاشتن، از گذشتن گذاشتن و امثال آن.)

گذردن و گذاردن به معنای زیر آمده: عبور کردن عبور دادن ، ترک کردن و نهادن چنانچه در ترکیبات نیزه گذار ، گوش گذار، گذر، گذرگاه، رهگذر، گذران و نظایر آنها دیده می شود و بعضی این ترکیبات را در اشعار و جملات زیر ملاحظه کنید:

ترک گدایی مکن که گنج بیابی    

       از نظر رهروی که در گذر آید

(حافظ)

آسان گذران کارجهان گذران را        

         زیرا که خردمند جهان گفت جهان را

روبررهش نهادم وبرمن گذرنکرد     

         صدلطف چشم داشتم و یک نظرکرد

(حافظ)

کسی نیارد برودم زنداز قصه ما        

        مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

(حافظ)

جایی که گذرگاه دل محزونست       

                    آنـــــــجا دوهزار نیزه بالا خونست

لیلی صفتان زحال مابی خبرند       

       مجنون داند که حال مجنون چونست

(رودکی)

بدین درشتی و زشتی رهی که کردم یاد  

        گــــــــذاره کرد به توفیق خالق اکبر

(فرخی )

 

خسرو فرخ سیر برباره دریا گذر      

    باکمند اندرمیان دشت چون اسفندیار

(فرخی)

وگرخضر پیمبر را مباح آمد که بی کشتی  

       گذارد گام به موج دریاهای بی معبر

(معزی)

از کلیله و دمنه: چون خر این فصول بشنود خام طمعی او را برانگیخت تا نان روباه پخته شد گفت از اشارت تو گذرنیست.

از کلیله ودمنه: دمنه گفت نشاید که ملک بدین سبب مکان خالی گذارد.

ازکلیله ودمنه: گفت آورده اند که در آب گیری از راه دور واز گذریان و تعرض ایشان مصئون سه ماهی بودند دو حازم و یکی عاجز.

ازگلستان: دست وپا بریده یی هزار پای را بشکست ، صاحبدلی بر اوگذر کرد وگفت سبحان الله با هزار پایی که داشت چون اجل فرا رسید از بی دست وپایی گریختن نتوانست.

فعل گذشتن نیز به معنی گذاردن است:

سرچشمه شاید گرفتن به بیل      

 چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

متعدی گذشتن، گذاشتن به معنی گذرانیدن در نظم و نثر فراوان به کار رفته است.

نظامی گوید:

عمر بخشنودی دلــــــــها گذار   

        تازتو خشنود شود کردگار

فردوسی گوید:

چنین سال بگذاشتم شست و پنج   

       به درویشی و زندگانی و رنج

مثال دیگررا در مطلع این تغزل زیبای فرخی ملاحظه کنید:

شبی گذاشته ام دوش خوش به روی نگار

خوشا شبا که مـــــرا دوش بود بارخ یار

نه شرم آن که زاول به کف نیاید دوست

نه بیم آنکه به آخر تــــــــباه گردد کار

می به دست من اندر چه مشکبوی گلاب

بتی به پیش من اندر چو تازه روی بهار

برابر دو رخ او بداشتم می سرخ

ز شرم دو رخ او زرد گشــت چون دینار

چو شب دو بهره گذشت از دوگونه مست شدیم

یـــکی زباده و دیگر زعشق باده گسار

درنثر هم گذاشتن به معنی گذرانیدن به کار رفته چنانکه درین مثال از چهار مقاله ملاحظه می کنید: سالی در خدمت پادشاه روزگار گذاشتم جز وقتی از دور او را نتوانستم دیدن.

اما( گزاردن) به معنای زیرآمده:

به جا آوردن، انجام دادن، تأدیه کردن ، تفسیر شرح وترجمه . گزارش کردن به معنی ترجمه کردن در یکی از قدیم ترین نثر فارسی یعنی مقدمۀ شاهنامه ابومنصوری چنین به کار رفته است:

پس این نامه شاهان گرد آوردند و گزارش کردند . همچنین گزارنده به معنی مترجم درین ابیات  فردوسی در مورد نظم کلیله و دمنه ازطرف رودکی استعمال شده است:

کلیله به تازی شد از پهلوی          

         بدینســان که اکنون همی بشنوی

بتازی همی بود تاگاه نصر     

           بدانگه که شد در جهان شاه نصر

گرانمایه بوالفضل دستوراوی        

    کاندر سخن بود گنــــــجور اوی

بـــــــــفرمود تا پارسی دری           

         بـــگفتند و کوتاه شـــد داوری

گزارنده را پیش بنشــــاندند    

            هـــمه نامه بر رودکی خواندند

بپیوست گویا پراگنده را     

  بسفت این چنین در آگنده را

گزاردن به معنای ادا کردن درین شعر سعدی و مولوی بلخی:

چگونه شکر این نعمت گزارم         

      که زور مردم آزاری ندارم

ای خنک آن را که او ایام پیش       

           مغتنم دارد گزارد وام خویش

گزاردن به معنای به جا آوردن در جملات زیر به کار رفته است.

از کلیله و دمنه: پس واجب آمد برتو که حق نعمت بگزاری و خود را از عهد این شهادت بیرون آری.

 

مآخذ:

1-رجوع شود به دستور زبان فارسي،تأليف ملك الشعرا بهار،بديع الزمان فروزانفر، عبدالعظیم قریب، جلال همایی و رشید یاسمی استادان دانشگاه تهران و مقدمۀ برهان قاطع، چاپ دکتر محمد معین، امثال و حکم علامه دهخد.

2-المعجم، ص164،به تصحيح محمد بن عبدالوهاب قزويني،كئرس رضوي، چاپ تهران، ۱۳۱۴.

3- ص 738،تاریخ گزیده، به اهتمام دکتر عبدالحسین نوایی، چاپ امیر کبیر.

 

واژه خرابات در فرهنگ کهن سرزمین ما(*)

ریشه و پیشینۀ خرابات:

آیین میترایی یا مهر پرستی که زمانی  برقسمتی از جهان پرتو افگن بود و مبدأ هرگونه فیض و برکت کانون روشنایی و گر می دانسته میشد در سرزمین ما نیز گرویدگانی داشت. پیروان این کیش رب النوع آفتاب را در هر سپیده دم نورانی و هر غروب خیال پرور شبانگاهی پرستش می کردند و با دل آگنده از صفا و وفا از بام تا شام سرود نیایش و ستایش او را زمزمه می نمودند . کلمات: مهر ، خور، خورشید، آفتاب و هر لفظ دیگری که این مفهوم را بیان میداشت ، بردل و جان احساس و مشاعر پیروان این نحله، اثرژرف و سوزنده می گذاشت . مهر پرستان

(*) برگرفته از : مجله هنر، سال پنجم، شمارۀ ۶-۵ ،۱۳۶۵، ص ،۳.

پیوند زدن لفظ خرابات به معنای مصبطه و میکده و حتی به نقل فرهنگ های چون غیاث، بت خانه با این پرستشگاه ها حدس و تصور آنها را به جایی نمیرساند.

آن روز گار همه نعمت های جهان و موهبت های آسمانی را ، فیضی از فیوضات ایزد مهر و پرتوی از شعشه رحمت الهه آفتاب  می دانستند . لفظ مهر به معنای عشق که با مهر به مفهوم آفتاب همریشه و همشیره شده است نشانه این پیوند معنوی است .

در آیین میترا پدران و مادران در گوش هر نوزادی که چشم به جهان می گشود سرود آفتاب پرستی را نجوا میکردند و برسر تپه و درختی که نوباوه بهاری سرمی افراشت نوای مهر ورزی ، و بهروزی فرو میخواندند بر کلمه های رنگ مینوی و یزدانی می افشاند و بر قامت بسا واژه ها از لفظ مهر و خورآزین می بستند و آنها را پر بار از عواطف می ساختند . سرزمین زیبای خود را خراسان نامیدند ، به عبارت دیگر جایگاه جلوه و تابش آفتاب .نیایشگاه خود را چیزی شبیه به خورخانه دردی می خواندند یعنی تجلیگاه رب النوع مهر همان ایزد یا نوی سور یا که تا همین اواخر پیکره هایی از آن در گوشه و بیشه کوتل خیرخانه کابل به دست می آید اخیرا یکی ازین تندیسه ها پرده از روی برانداخته ، از منزل خاک برآمده و درشاه نشین موزیم تکیه زده است.

ظاهراً کلمه (خیر) در زبان تداول جای لفظ «خور» را گرفته و در حافظۀ روزگار بدین نحوباقی مانده است. از همین جاست که عده یی ریشۀ خرابات را درهمین رشته کلمات جستجو می کنند. این تو هم از آنجا ناشی شده که شراب هو ما که نزد آریاییان باستان نوشابۀ مقدسی بود در عهد آفتاب پرستی نیز در عبادتگاه ها آشامیده میشد.

درست است که برای باده گساری و عشرت طلبی گوشه پرامن ترو با صفا تر ازمعبدها نبوده است، اما اگر لفظ خرابات را چنانکه فرهنگ نویسان نوشته اند جمع خرابه و به جای مفرد به مفهوم ویرانه بگیریم از مقوله جانان جمع جان بازهم این فکر در ذهن خطور میکند که تنها جایی که از بیم عسس و محتسب میتوان پناه برد همین بیشه های ویران و گوشه های آرام خواهد بود.

می گساری و باده نوشی ،صدای چنگ و ناله نی در همین خلوتگاه بهتر از هر جایی میسر میشده است از همین جاست که خرابات به معنای طربکده و میخانه به کار رفته است.

در توجیه اصطلاح خراب آباد که در شعر و ادب ما به مفهوم و کنایه از دنیا به کار رفته چنانکه درین شعر حافظ:

بیا بیا که زمانی زمی خراب شویم   

           مگررسیم به کنجی درین خراب آباد

سخنان فراوان زده اند یکی آن را از جهتی که پایان هر خرابی وشب سیهی ،آبادی و سپیدی است دنیا را خراب آباد گفته اند دیگری این تعبیر را نشانه یی از اصل حرکت و تغییر می داند که درناموس خلقت به طور لایزال ادامه دارد.

صوفیان اصطلاح خراب آباد را چنین تعبیر کرده اند که تابنای و سوسه و هوس خراب نگردد و انسان از هوای نفسانی و هوا جس شیطانی خالی و فارغ نشود امید گشایش، بهبودی و آبادانی میسر نمی گردد.

چنانکه مولانا گوید:

آن نمی بینی که در بزم شراب مست    

      مست آنگه خوش شود کوشدخراب

این مثل که گنج در ویرانه است، مبین این معنی است که آبادی انسان در ویرانی صفات مذموم اوست یعنی اگر بخواهیم به فیضی برسیم و در آن جهان به مقصود نایل گردیم، بهترین جای همین جهان است که باید پایه های نیکی و فضیلت را درهمین جاگذاشت تا به گنجی ازین خراب آّباد رسند این شعر مولانا نیز ناظر بر همین موضوع است.

قصر چیزی نیست ویران کن بدن، گنج در ویرانی است، ای میر من به مشکل میتوان قبول کرد که خرابات شکل دیگری از خراب آباد باشد. زیرا کلمۀ خرابات سالها پیشتر از ترکیب خراب آباد در شعر و ادب ما به کار رفته،  نخستین کسی که در شعر فارسی این کلمه را به کار برده منوچهری است، شاعر عهد سلطان مسعود غزنوی.

دفتربه دبستان بود و نقل به بازار      

     وین فرد به جایی که خرابات خرابست

کلمۀ خرابات در شعر ناصر خسرو به این ترتیب آمده:

 

می فروش اند خرابات ایمن است امروز ومن     

          پیش محراب اندرم بایم و با ترس و برب

سنایی و دیگران این اصطلاح را به معنای وسیع و پر باران به کار برده اند.

حافظ گوید:

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست  

       تادران آب وهوا نشوونمایی بکنیم

لفظ خرابات با ترکیب های آن درشعر و ادب فراوان به کار رفته از آن جمله است این ابیات حافظ:

یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست    

       وآنچه در مسجد امروز کم است آنجابود

و یا:

باخرابات نشینان زکرامات ملاف        

            هرسخن جایی و هر نکته مکانی دارد

خرابات مغان کنایه از میخانه کافر و مجوس است همام تبریزی گوید:

من خراباتیم  و باده پرست          

       درخرابات مغان بیخود و مست

و یا این شعر حافظ:

در خرابات مغان نور خدا می بینم        

     این عجب بین که چه نوری زکجامی بینیم

لفظ خرابات در فرهنگ صوفیه:

اصطلاح خرابات که از طرف قلندریه در شعر فارسی راه یافته به مفهوم جای و مرتبه بی اعتنایی به رسوم و آداب و عادات و مقام وصل و اتصال است که واصلان را از باده وحدت سر مست کند چنانکه سنایی گوید:

تا بت من قصد خرابات کرد    

     نفی مرا شاهد اثبات کرد

نزد عرفا خرابات عبارتست از خراب شدن صفات بشریت و فانی شدن وجود جسمانی وخرابی اوصاف نفسانی و عادات حیوانی و تخریب قوای غضبانی و شهوانی . باز خراباتی مرد کامی را گویند که از او مصارف الهیه بی اختیار صادر شود.

خرابات مقام وحدت است از جهت آنکه محو و فنا و نقوش و اشکال است از جهان بی مثالی است و منزه از جمع صورست، خواه حسی و خواه خیالی.

خرابات کابل و رسم گل گذاری:

از دو هزار سال پیش به اینسو شهر کابل یا عاصمه بالا حصار مشتمل بود براول کهن دژ (قندز قلعه ،ارگ یا حصار)که جایگاه رایان و کابلشا هان، سران کشور و سالاران لشکر بود.

د دیگر شارستان که چون کمربندی دو را دور کهن دژ کشیده شده بود محل بود وباش خواجگان اعیان و دهگانان بود.

سد دیگر ربض که چون حلقه و شیرازه یی این مجموعه را دربر گرفته بود رسته های بازار ، منازل اهل کسبه و حرفه و مراکز صنعت و تجارت دورا دور آن قرار داشت. اغلب دروازه های شهر به سوی هر ولایتی که بود به همان نام خوانده میشد، نام دروازه لاهوری که در حاشیۀ ریکاخانه که ریکا هم به معنای جوانان زیبا روی است که بیشتر یساول واز نژاد کرد بودند، یاد آور آن یادگار هاست .

در پای دیوار سرتاسری ، برج و با روی بالاحصار، خندق عمیق و پرآبی مانند بسا شهرهای دیگر کشیده شده بود که مانع هجوم غارتگران و ترکتازان میشد. کابل از عهدۀ زال زر و رستم داستان در اساطیر و افسانه های ملی مقام ارجمند داشته است. گویند در عهد غزنوی نواله یکهزار و هفتصد واند پیل محمودی از نی زار چمن های اطراف آن تهیه می شد، آب ایستاده این چمن زار از دیر باز شکار گاه امرا بود.

از انبوه گل ولای این خندق دیوار مار پیچ شهر که هنوز قسمتی از آن بالای کوه شیردروازه چون اژدهای گنج به چشم می خورد آباد گشت . اغلب روستاها و دیه ها بیرون این گل کند قرار داشت بقیه هر چه بوده ، باغ بوده و سبزه ، پیوسته به یکدیگر چون سپهر اندر سپهر.

این باغها در طول زمان نامهای گوناگون داشته که چند تای آنها را با نام امروزی شان در حافظه داریم چون: باغ نواب ، باغ لطیف، باغ هندو، باغ آهو، باغ قاضی، باغ عمومی ، باغ بابر، باغ علیمردان و باغ شهرارا. محلۀ خرابات روی خرابه های خارج خندق آبادشده بود. از همان روزگاران خرابات نه تنها مرجع اهل ذوق و هنر مرکز طرب و عشرت و کانون لولیان شهر آشوب بود، بلکه ملجا اهل نظر و صوفیان پاکباز نیز بوده است. از آنجا که این صاحبدلان وارسته ، موسیقی را غذای روان و بهترین وسیله نزد یکی روح با انفاس قدسی می دانستند ، هرچند گاه با دم گرم وسینه سوزان خود شور و گرمی این طربکده را دو بالا می ساختند . عجب اینست که همین لفظ خرابات هزاران فرسخ راه را در نور دیده و به حریم ادب زبانهای اروپایی را ه یافته است که امروز به صورت و نام کاباره یا کابرت یعنی میخانه و عشرت کده مورد استعمال پیدا کرده.

خرابات از آغاز برای خود نظم و آیین ، اداب و رسومی خاصی داشت. اهل گذر چون دانه های مروارید در یک مسلک و رشته، هم آهنگ و دمساز بودند. بزرگان این کوی صفا که خود را از آل داوود می دانستند چون پیر مغان بر صدرها می نشستند و قدر ها می دیدند از چاه عشق و دولت رندان پاکباز پیوسته صدر مصبطه ها بود مسکنم استادان هر فن به تربیت شاگردان رسیده و نورس توجه داشتند. حلقه های درس و تعلیم چون بزم اهل دل از نوای عشاق گرم و پر صفا بود.

مادر تاریخ سیر هنر خود خاصه در عهود نزدیک به نام استادانی بر میخوریم که تا امروز ذکر خیر و وصف هنرمندی شان بر سر زبانها نقش بسته . هنوز آواز ملکوتی هنر افریننانی چون: استاد قاسم، استاد سرآهنگ از روزنه خانه ها و پنجره های دود زده و فرسوده پیچ و خم کوچه های ویران این محله شنیده می شود. صدای روح نواز و آواز موزون طبله چاچه محمود ، رباب استاد محمد عمر از لابلای درو دیوار شکسته و فرو ریخته این مصبطه دل وجان هر رهروی را نوازش میدهد.

در کوره راههای هر گذرو کوچه خرابات دهها هنرمند سالخورده و نوجوان تا امروز این آتش جاویدان را گرم و تازه نگهداشته و با سرود های دلنشین و ترانه های رنگین خود به دیده ها نور وبه دلها سروری می بخشند هنوز این مشعل فروزان به همت خراباتیان آزاده دست به دست می گردد و مخلصانه پاسداری می شود در راه خرابات ، در هر گوشه این خرابه و در هر بیغوله این ویرانه صدها جبین و بسا طلایی حنجره خفته است به قول شاعر:

بهر جا توده گردی است مردی است    

   به هرجا پشته خاکی است پاکی است

شکاف هرزمــــینی را که بـــــــینی   

     گریبان پاره ای یا سینه چاکی است

درین کوی و برزن رسم شاگرد پذیری و هنر آموزی از قدیم تا امروز با مراسم خاصی اجرا می شده هر نو آموز و هنر جویی که به صیفه شاگردی در برابر استادی زانو می زد، از دل و جان سر ارادت و تسلیم فرود می آورده. سپس رشته اخلاص یعنی (پانده) را بر دست می انداخته و تا زنده می بود حرمت این پاره و رشته پاره را چون حلقه به گوشان نگه میداشته است . رسم چنین بوده که در جریان مراسم نه تنها کام مجلسیان را با نقل و گُر ، قند و شیر چای شیرین میکردند، بلکه استادان هنر هر کدام به نوبت خود با آواز دلنواز و یا ضرب و یا طبله حراره ها بر پا می کردند و به اصطلاح خودشان مجرایی ها می دادند، سپس شاگرد دا و طلب موافق فکر و مقصود خودش استاد را انتخاب می کرد، آنگاه خوانچه شیرینی را در برابر او می گذاشت .

بزرگمرد مجلس یا جان نان خرابات از او به تکرار می پرسید که اگر میخواهد میتواند کس دیگر را انتخاب کند سرانجام نو آموز آخرین انتخاب خود را اعلام میکند و به این ترتیب مجلس لون دیگر می گیرد.