تاج ستمگری

رسول پویان

تـاج سـتمگـری بـه پـشـیزی نمی خرم

تخـت سـکـندری بـه کهیزی نمی خرم

یوسف نیم که منصب شاهی کنم طلب

دودمان مصر را به عزیزی نمی خرم

عالم اگر پر از حور وغلمان شود ولی

سوگند می خـورم که کنیزی نمی خرم

جلاد نیـسـتم که کـشـم تـیغ خـون‏چکان

زور تفـنـگ و خنجـر تیزی نمی خرم

سـرمایـه تـا سـتم بـه جهـان بـشـر کند

زیـن دادگاه ظــلــم ممیـزی نمی خـرم

اززرگری که غش زند درطلای ناب

پازیب و طـرحِ سینه ریزی نمی خرم

رسم دوگانه زیستن از کله ها گریخت

با نو عروس خسته جهیزی نمی خرم

زنبور اگر چو مار زند نیش بر جگر

کندوی شهد و گـوی کلیزی نمی خرم

رهـوار نـرم را نـدهـم بـا درشـت گام

گر یرغه بود توسـن خیزی نمی خرم

پوشاک کهنه ام نرسـاند زیان به کس

قـانع بـه پـنـبـه ام و قهیزی نمی خرم

لطف غذای سادۀ من دربهشت نیست

دیگـر فـریب طعـم لـذیـذی نمی خرم

از طرح نام تقلید و تکـرار خسته ام

باز و دوبـاره هـم و نیزی نمی خرم

20/1/2016