به بهانهء پاسخ به  یک پرسش

نویسنده : مهرالدین مشید

بخند بر همه عالم که جای خنده    تو راست

که بندهء قد و ابروی توست هر کج و راست

این نوشته به پاسخ یک پرسش دوست کرانمایه یی به قید تحریر درآمده است که پرسش سخت و پاسخ برداری را مطرح کرده است و جواب دادن به آن دشوارتر از عبور از “هفت خوان رستم” چه که هفتاد خوان آن است؛ زیرا عبور از یک خوان آن طلسم حیرت را می شکند و طور معرفت را به چالش می کشد. پرسشی که شاید تا حال زیاد به آن پاسخ گفته شده باشد؛ اما تا حال هیچ پاسخی نیافته که دست کم یک گرهء شک دستوری شما را بگشاید. آنان که در این مورد یک پاسخ هم داده اند، خود را در میان صدها پرسش بی پاسخ یافته اند و خویش را در وادی حیرت به “درازی کرباس و خار مغیلان” یافته اند که شاید هفتاد شتر را بتوان، در چند دقیقه از نیفال سوزن عبور داد و اما نتوان از یک بادیهء هفت خوان این پرسش موفق به ساده گی بیرون بدر آمد. حتا ترس آن می رود که مبادا پایان پاسخ ها مصداقی بر این رباعی خیام بوده باشد:

قومی متفکرند در مذهب و دین               جمعی متحیرند در  شک         و یقین

ناگاه مناده ای     برآمد ز کمین               کای بی خبران راه نه آن است و نه این

تنها آنچه مسلم است، این که در هر عصری انسان ها توانسته اند، آرزو های پایان ناپذیر شان را در پشت این پرسش زندانی و نظربند کنند و با نوعی خودفریبی توانسته اند تا به بهانهء رهایی از دام وسوسه های حانکاه به پاسخ هایی دلخوش کنند. عارفان با پناه بردن در وادی عشق و جولانگاهء جاذبه های سرشار از بی پایانی ها با پناه بردن به جهان کشف و شهود یا “شناخت مستقیم” نارسیده به منزلی که باید برسند، ناگزیر دل خوش کنند و با تلقین های عارفانه و با فرار از عقل کاوشگر و چیستی ها و چگونه بودن های فلسفهء حجت بردار و کلی نگر، خود را تسلی بدهند. بدون آن که یک وادی شهود را بپیمایند و پیش از رسیدن به وادی دیگر فریاد برآورد که ” ما هنوز اندر خمی یک کوچه ایم” اما در حیرت این سخن باقی مانده است که چگونه عطار” هفت شهر عشق را به ساده گی پیمود و اما مولانای روم با آ ن همه عظمت فکری و تبحر اندیشه و سرشار از مستی و شور در یک خم آن باقی مانده است. از این معلوم می شود که این هفت شهر عشق را هنوز کسی نپبموده و شیخ ما عطار هم شاید در خمی مانده بود که مولانا به پاس دوستی و احترام بر او ادای دین کرده و او را قاره پیمای این بادیهء هفت شهر پرخم و پیچ خوانده است.

هرگاه چنین نمی بود، شیخ ما در روز روشن چراغ بر دست فریاد برنمی آورد که “از دیو و دت ملولم و انسانم آرروست”؛ پس او در پی گم شده یی بود که یک بار دست کم علایم و نشانه های آن را در سیمای عطار دیده بود. یا به گونهء ” مثل افلاطونی” در تاریکی های اندیشه یا در سایه و روشن فهم، تصویری از واقعیت را دیده بود که شاید گاهی بوعلی ها در غبار ناقه گم شوند و حتا دست “رومی” هم به پردۀ محمل نرسد؛ اما بعید نیست که بیتابی ها و بی سوزی های حکمت را شعری تلطیف کند که سوز و گداز از دل بگیرد، درست مثل این شعرمولانای روم :

بوعلی اندر غبار             ناقه گم        دست رومی پردهٔ محمل      گرفت

این فرو تر رفت و تا  گوهر رسید       آن بگردابی چو خس منزل   گرفت

حق اگر سوزی ندارد حکمت است      شعر میگردد چو سوز از دل گرفت

از این رو ترس آن می رود که آن کاروان اسپ های تیز تک بجای خیل قاطران تلقی شوند و در یک داوری پرجاذبه قاطر به جای اسپ تمکین کند و  “جمـــــله خیل قاطـران شاد باشند زین خــــبر       كـــره خـــر مـــثل پدر، قصد خیر و شر کند”؛ اما می ماند این که چگونه مولانای روم نتوانسته از ” از یک خم هفت شهر عشق عبور کند و یک باره ” از فلک پران شود و آنچه اندر وهم ناید آن شود” پس این شدن نمادین جز این که دلالت کند بر سخن قرآن که پیامبر در شب معراج یعنی لحظات استثنایی عروج، مسجد حرام را به قصد مسجد اقصی ترک کرد و خویش را در زیر درخت سدره یافت و به اندازه قاب و قوسین با جبریل فاصله گرفت. حال شگفت آور این است که چگونه مولانای ما چنان تقدم کرد که تا آنسوی قاب قوسین رسید و حتا از پیامبر و جبریل هم پیشی گرفت و خود را در مقامی یافت که ” آنچه اندر وهم ناید آن شود”. پس این خود سایهء یک وهم است که او میداند و اما او صرف خود را در پشت آن می بیند. این ناگزیری ها سبب شده تا او به کشف و شهود پناه ببرد تا نایافته ها و ناقه های در غبار گم شدۀ خود را در دنیای شهود ببیند و دست کم دل نالانش اندکی تلطیف شود. تنها عارفان نیستند که خود را گم شدهء این وادیه ناپیمودهء هفت شهر عشق می یابند؛ بلکه شاعران که تنها الهام رهگشای شان است و بس دشوار است تا در یک جرقه همه چیز را در درون خانهء الهام دید و او ناکزیر است تا پس از آن دست به کشف زند و دیده ها را یک یک دوباره کشف کند؛ اما در این کشف پا در گل می ماند و ناگزیر دل به استعاره ها می بندد تا از می و سجاده و صبو و ساقی صهبا و شراب و خم استمداد بجوید و ابروی معشوق را از ناگزیری ها به مهتاب تشبه کند و با استعانت از استعاره ها ناگفته ها را در تار و پود سخن بدمد تا اندکی دل شوریده و نالان خود را تلطیف کند؛ اما چندان ساده نیست؛ زیرا :

آنی تو که حال دل        نالان دانی         احوال دل شکسته بالان  دانی

گر خوانمت از سینهٔ سوزان شنوی         ور دم نزنم زبان لالان   دانی


اگر چنین نمی بود تا کنون از این بادیه به قول خیام هزاران رفته و هزاران آمده؛ اما در این پیهم رفتن ها و آمدن ها یا به قولی زین همه آمد و رفت، هیچ کسی تا کنون در نگشوده و هر کسی در راه مانده گان اند که یکی را از دیگر را نارسیده می توان، خواند که در وادی این حیرت افگنی ها و حیرت زده گی ها دست و پا زده اند. برمصداق این شعر خیام :

از جمله رفتگان این      راه دراز             باز آمده کیست تا بما گوید باز

پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز             تا هیچ نمانی که نمی‌آیی    باز

انسان در نهایت ناچاری به آفریدگار رجوع کرده است که قرآن در مثال ساده آن را تشریح می کند که چگونه انسان به گونۀ قانونمند به پرستش خدا قادر می شود. از همین رو می گویند که تنها کلمه و خدا بود و نخستین بار انسان خدا گفت تا بدین وسیله درد ها و آلام هایش تلطیف شود و پرسش های بی پاسخش در دیگ مذاب دین آب شوند و با پناه بردن در کاخ مرمرین دین لب به سکوت بگذارد و تو گویی حق سکوت گرفته لب هایش برای همیش در کام اش دوخته شده باشد. در این میان آنچه حیرت انگیز است این که تنها وسوسه های قدرت دغدغه های ثروت انسان در دریای خروشان دین شستشو می شوند و تنها این شیتشو است که انسان در آب اش غسل تمهید می شود.

از همین رو است که شماری دانشمندان عصاره و بزرگ ترین رسالت دین را رهایی انسان از وسوسهء قدرت و دغدغهء ثروت خوانده اند. ممکن از همین رو بوده که تمامی مکتب های عرفانی چه بودایی و کنفوسیوسی و برهمنی و مسیحی و عیسوی در هر برهه های گوناگون تاریخی بیشتر به همین دو نکته تمرکز کرده اند و یگانه راز رهایی انسان را از بند بنده گی ها رهایی او از زندان دغدغه های ثروت و قدرت پذیرفته اند و برای رهای از چنگال این دو دیو تحمل ریاضت های شاق را دستور می دهند تا قلب از باطل پاک شود و عقل از سیطرهء اوهام آزاد و به مقام شفاف ترین داوری های عقلی نایل آید.

گاهی هم طوری شده است که شاعر عارف مشرب نتوانسته است تا از این وسوسه ها رها  شود و با این فریاد ها  انگشت یقین بر کام پرسش های پیهم نهاده و چون خیام چنین سر داده است:

ای آمده از عالم روحانی تفت             حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای             خوش باش ندانی بکجا         خواهی رفت

در این میان آنچه مسلم است، تنها مهار وسوسه های قدرت و ثروت بوده است که فراورده های عقلی شامل اکتشافات و اختراعات بجای خیانت به انسان و نابودی ثروت های معنوی و مادی او برعکس، برای خدمتگذاری به انسان، نعالی ارزش های مادی و معنوی او به کار برده می شود. این دغدغه انشناین را وداشت که پس از بمباران شهر های هیروشیما و ناگاساکی در جاپان ابراز تاسف و از کشف خود ابراز ندامت کرد. هدف از اشاره به نکات فوق پرده برداشتن از راز های اصلی دین برای رستگاری انسان است که محور اصلی ارزش های دینی را تشکیل می دهد؛ زیرا عامل اصلی تباهی و بربادی جامعه های انسانی شکست و تسلیمی در برابر این هیولای وحشت آفرین است که حتا ظرفیت های ناب انسانی را برای بهره گیری از نیروی قدرت و ثروت زیر پرسش می برد. از همین رو بود که انبیا و پیامبران در طول تاریخ تلاش کرده اند تا به کمک وحی الهی عقل را یاری کرده و جنبه های ماجراجویانه و شیطانی آن را مهار کنند تا زمین را برای مخلوق خدا به بهشت بدل کنند. جدا از آنکه روی جهان بینی های دینی و غیر دینی را مطرح بحث قرار بدهیم و با فرق گذاری میان جهان بینی های بینا و کور موضوع بهشت و دوزخ را مطرح نماییم. فکر می کنم که این ها فروعات دین اند، برای تمکین کردن بر سکوی اصلی دین که همانا رستگاری انسان و رسیدن او به جامعهء ایده آل انسانی است و از همین رو است که این موضوع از لحاظ جامعه شناسی به مثابهء شاخه یی از تاریخ در محراق بحث جامعه شناسان قرار گرفته است. از آنجا که از نظر جامعه شناسی نهاد ها منبع ارزش ها اند و از این رو به نهاد دینی به مثابهء بزرگ ترین و تعیین کننده ترین نهاد توجه فراوان دارد؛ زیرا جامعه سناسی نهاد ها را در یک مقطع خاص مورد مطالعه قرار می دهد و تاریخ این نهاد ها را در تمامی برهه ها مورد مطالعه قرار می دهد. بنا بر این نهاد های دینی باتوجه به ویژه گی های ساختاری جامعه در زمان های مختلف چه از نگاهء جامعه شناسی و تاریخی بیشتر از نهاد های دیگر مطرح بحث بوده اند؛ زیرا در بسیاری حالت ها تنها جاذبه های راستین و شفاف دینی است که رهگشای انسان می شود و این جاذبه ها گاهی در عارفان به شور می آیند و به قوام میر سند که افسانۀ زنده گی برای شان تفسیر دیگری پیدا می کند و بر کجی ها و راستی های عالم می خندد و از استغنای انسان ایده آل سخن می گوید که نه تنها کجی ها و راستی های جهان بندۀ  قد و ابروی او می شوند؛ بلکه در راۀ او همگی بی سر و پا و لالهان و سرگردان می شوند و گویی در جستجوی گم شده یی خویش را مکلف به دریافت آن می دانند تا لاخره کجی های زنده گی راست شوند و زشتی ها پایان یابند. برمصداق این شعر:

بخند بر همه عالم که جای خنده    تو راست

که بندهء قد و ابروی توست هر کج و راست

فتد به پای تو دولت نهد   به پیش       تو سر

که آدمی و پری در رهی تو بی سر و پاست

اینجا است که فلسفۀ مرگ و زنده گی معنای دیگری می یابند و در بستر آن مرگ آزمایی بر مرگ هراسی غلبه پیدا می کند تا آنکه زنده گی معنای واقعی پیدا کند و واقعیت های زنده گی قربانی خیال پردازی های موهوم نشود. از این رو دانشمندان مرگ هراسی در دین را مانع بزرگ رسیدن به آرمان های راستین توده ها تلقی می کنند و می گویند که مرگ آزمایی بهتر از مرگ هراسی است؛ زیرا مرگ هراسی شور و جاذبهء زنده گی را از انسان می گیرد و اما مرگ آزمایی در واقع انسان را برای زنده گی بهتر بار بار به آزمون های جدید می گیرد تا بستر های زیستن را شاد و شگوفا سازد. از این رو است که عرفا می گویند، هر مرگی حیات جدید را برای بازمانده گان به ارمغان می آورد؛ یعنی هر مرگی پیام آور حیات تازه است و حتا شور جدیدی برای زنده گی می آفریند از همین رو است که مولانای روم  این آمدن و رفتن ها را به استقبال گرفته و این سفر را سفر وصال می خواند و در عقب آن رمز تکامل انسان را جستجو می کند و از همین رو آن را به فال شادی گرفته و می گوید:

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم              در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم            چندین هزاران سال شد تا من به گفتار    آمدم

این در حالی است که از نظر عارفان زندگی این جهانی, سایه‌ یی از زندگی واقعی است و نباید به آن دل بست, برای آنكه گذرا, عبث و رنج‌آور است. و این زندگی از جهت آنكه در راه باشد یا بیراه, تكلیف او را دو عنصر عشق و نفْس معیّن می كنند. نفْس فروكشندة زندگی است, آن را به قعر ذلّت می برد و تباه می‌كند. عشق, در مقابل فرا برنده است, به آن معنی و اعتلا می‌بخشد. یاهو