برگردان و تلخیص: محمد قاسم آسمایی

گل برای درمسال

نویسنده: جمعه خان صوفی

 

28

 

یک تکمله ضروری

در رابطه با بخش قبلی این برگردان وادعای جمعه خان صوفی در مورد اقامتش در بوداپست، محترم نسیم عزیزی ضمن تبصره پیرامون آن در صفحه فیسبوک چنین نگاشته اند:

« … در ورای نوشته، از جانب صوفی پاکستانی بعضی مسایل بکلی نادرست است، امکان دارد به موضوعی که اینجانب تماس میگیرم اهمیت خاص نداشته، محض نوشته صوفی را تصحیح مینمایم، اینجانب مدت مدیدی در سفارتکبرای جمهوری دموکراتیک افغانستان اجرای وظیفه مینمودم ، در آن وقت اجمل ختک و صوفی، بمنظور حل پروبلم پسر اجمل به بوداپست آمده بودند، چون از پسر اجمل شکایتهای درسی و برخوردهای منفی در بین محصلین وجود داشت، اما دختر اجمل ختک، دختر درس خوان و با ادب بود، پسرش جمیل ختک، جوان بی بندوبار ومطلق پاکستانی. وی با استفاده از بورس های کمکی کشور هنگری به یکی فاکولته ها مشغول تحصیل بود، در بین محصلین و اتحادیه آنها روش نادرست میکرد و خود را پاکستانی میدانست که اینجانب با مسوولیتی وظیفوی که داشتم، پاسپورت افغانی اش را حفظ  وبرایش گوشزد کردم که با هویت پاکستانی خود به سفارت پاکستان مراجعه کند. صوفی با ارایه یک نامه از جانب دفتر روابط بین المللی حزب که به امضای معاون آن شعبه، محترم ذکایی مزین بود، غرض تفتیش اسناد حزبی کمیته سرتاسری حزب در آن کشور که صوفی را معرفی نموده بود، برای من مشکل ایجاد کرد ومن این موضوع را رد کردم، که بعداً از مرکز اخطار در کارت ارسال شد، چون برای صوفی گفتم که هویت شما برایم نا معلوم است!…  »

نکته جالب در این تبصره توضیحی این است که  جمعه خان صوفی با وجود اینکه عضو حزب دموکراتیک خلق افغانستان نبود، اما صلاحیتی برایش داده شده بود تا سازمان حزبی یک سفارت را تفتیش نماید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به ادامۀ گذشته

اجمل ختک از برنامۀ من آگاهی داشت و من بنابر مجبوریت از همراهی سفر او انکار کرده نمیتوانستم و به این علت از دیدن مفصل پراگ محروم شدم.

بعد از چندروز، ذریعۀ ریل، شام ناوقت به برلین رسیدیم. (ماه نومبر سال 1980) سفارت افغانستان مسدود بود و نماینده سفارت که باختری صاحب با آن صحبت نموده بود، نیز در منزل نبود. ما در هتلی  جابجا شدیم. فردای آن زمان پیدا شد وبا مقامات آلمان شرقی صحبت و در مورد مهم بودن ما، برایش معلومات داد. سپس ازجانب حزب و دولت آلمان دموکراتیک ما در مهمانخانه دولتی انتقال و بصورت رایگان شرایط عالی برای ما فراهم شد. برای ما زمینه بازدید  از محلات مهم، موزیم ها وتأسیسات یادگاری از جنگ جهانی دوم مساعد گردید. فیلم های مستند از جنگ برای ما نمایش داده شده و مورد عزت و احترام زیاد قرار گرفتیم.

اعضای سفارت افغانستان نیز در مورد ما توجه وخدمتی شایانی نمودند. بمناسبت سالگرد انقلاب اکتوبر مقامات شوروی ما را نیز دعوت نمودند. در دعوت تمام سفرا ومقامات عالیرتبه حزبی ودولتی آلمان شرق شرکت کرده بودند. سفیر شوروی با اجمل صاحب بسیار با صمیمیت برخورد نمود وشعارهای در مورد پیروزی انقلاب وپیشرفت آن داده شد. هنوز دعوت به آخر نرسیده بود که اجمل تقاضا کرد تا او را به هوتل برسانم وبه این ترتیب از بخش آخری دعوت که برنامۀ موسیقی بود محروم شدم.

تقریباً ده روز در برلین ماندیم وسپس بواسطه ریل به وارسا رفتیم. پولند کشور زیبا، اما ویران بود. ما مهمان سفیر بودیم، سفیر یک رفیق خلقی و از سرکانو کنر بود. انسان شریف بود اما نسبت اطرافی بودن از بسیار نزاکت ها بی خبر بود. وی برای هردوی ما یک اطاق را در هوتل  گرفت که مطلوب من نبود و بعداً مرا به اطاقی جداگانه انتقال داد. هیچ مقامی پولندی خبری از ما نگرفت.

اجمل صاحب نسبت سردی هوا، ذریعه طیاره به مسکو رفت و من چند روز دیگری را نیز در وارسا سپری و نسبت کم پولی، بواسطۀ ریل به مسکو مراجعت کردم. از آنجای که قبل از رفتن به جانب صوفیه، ما مهمان مقامات روسی بودیم؛ لذا حین برگشت نیز باید آنها از ما پذیرایی میکردند، اما اجمل صاحب توسط سفارت در هوتل اوکراین جابجا شده بود و من به مصرف خود در اطراف مسکو هوتلی را گرفتم. بعد از چند روزی به کابل آمدیم.

***

شامل ساختن محصلین [ سرحدی] در فاکولته ها ومخصوصاً فاکولته طب ننگرهار وبعداً انجنیری وتهیه اسناد برای آنها وظیفه من بود. بعد از انقلاب آمدن چنین محصلین زیاد شد وپروسه تهیه پاسپورت وویزه از طریق وزارت داخله و ولایت کابل صورت میگرفت که مدت طولانی را در بر میگرفت. سید محمد گلابزوی وزیر داخله را از قبل میشناختم وپدر وبرادرش محمد نزد اجمل صاحب می آمدند. من جهت کوتاه ساختن این مدت برای وی تلفون نمودم و او با قهر جواب داد که این پاکستانی ها چنین وچنان میکنند. بعداً بریالی به وزارت خارجه سفارش کرد تا اسناد از آن طریق تهیه گردد.

***

اکثر جوانان ما که در پاکستان استعداد وسویه شامل شدن را در موسسات تعلیمی عادی نداشتند در کابل ما آنها را داکتر و انجینیر ساختیم. شماری زیادی خواستار شمولیت در فاکولته طب بودند. داکتر نجیب هدایت داد تا همه کسانی که علاقمند طب هستند، شامل فاکولته طب شوند و اینها فارغان لیسه خوشحال خان بودند که برعکس افغانها که بر اساس نمرات کانکور شامل فاکولته مربوط میشدند؛ بدون کانکور شامل فاکولته میشدند چنانچه از  موضوع عدم شمولیت یکی از هم قریه های من جسیم نام با دوتن دیگر را که شامل نشده بودند، با داکتر مطرح کردم و مشکل حل شد. امروز جسیم داکتر مشهور است.

در آن وقت اعزام محصلین از طریق کمیسیون روابط بین المللی صورت میگرفت و من بخت زمین و فضل الرحمن فارغان لیسه خوشحال خان را در جملۀ محصلین به چکسلواکیا معرفی نمودم، اما آنها  تقاضا داشتند تا به شوروی فرستاده شوند، استدلال من در مورد بهتر بودن چکسلواکیا آنها را قانع نساخت وبعدها بخت زمین محبوس و فضل الرحمن نیز از رفتن بازماند. دختر روف وارثی را در چکسلواکیا و نعیم را  که اتهام کافر بر او وارد شده بود به کیوبا اعزام کردم. یکبار بدست برادر داکتر نجیب روشان که وی نیز در کیوبا محصل بود؛ برایش پنجاه دالر، بوت وپیراهن فرستادم که روشان آنرا برایش نرساند وحیف ومیل کرد. پسر ودختر اجمل صاحب را نیز به هنگری فرستادم.

شماری زیادی از محصلین که در موسسات تحصیلی افغانستان و یا شوروی مصروف بودند با من در ارتباط و مشکلات آنها از طریق من حل میشد و تحت نظارت وتربیه من قرار داشتند.

***

امام علی نازش جنرال سکرتر حزب کمونیست با نام شفری استاد وافراسیاب با نام شفری اکبرخان بگمان اغلب در نیمه دوم سال 1980 به کابل آمدند و از طرف خاد در وزیر اکبرخان جابجا شدند. من واجمل صاحب از آمدن آنها اطلاع نداشتیم؛ زیرا تمام روابط را با آنها قطع کرده بودیم.

افغانها تلاش داشتند تا دوباره با هم سازش نماییم وداکتر نجیب در مورد پیشقدم شد وبرایم از زبان استاد گفت که کیس من و اجمل ازهم جداست. اما من گفتم  که کیس هردوی ما یکی است و من در پهلوی او ایستاد هستم. سرانجام هردوی ما باردیگر به عضویت حزب کمونیست شامل شدیم. شخص دیگری بنام روف وارثی عضو حزب کمونیست از کراچی آمده بود  و در باختر آژانس کار میکرد و از طرف وزارت اطلاعات وکلتور در میکروریون برایش منزلی داده شده بود. دخترش را من به چکسلواکیا فرستادم و در آنجا محل طب بود. این شخص بعداً به سویدن پناهنده شد.

تبلیغات بین المللی حزب کمونیست اکثراً از جانب من صورت میگرفت و نوشته هایم در نشرات گوناگون وسایل ارتباط جمعی کمونیستی نشر میشد. ما کمپاین وسیع را برای رهایی جام ساقی از زندان سازماندهی نمودیم.

استاد اکثراً مریض وتحت تداوی داکتر روسی قرار داشت. بعضاً نازش صاحب وافراسیاب به دعوت احزاب کمونیستی به خارج نیز سفر میکردند وبعد از بازگشت تحلیل های تازۀ را با خود می آوردند.

من، نازش، افراسیاب و روف وارثی اعضای کمیته خارجی حزب کمونیست بودیم و اجمل از این مطلب آگاهی نداشت. روزی ما طبق معمول جلسه داشتیم که تصادفاً اجمل وارد شد و ما موضوع را تغییر دادیم، اما اجمل به مطلب پی برد و بسیار قهر شد و گفت که شما برمن اعتماد ندارید؛ حال که می اندیشم، او حق بجانب بود، زیرا ما حزب کمونیست پاکستان نه، بلکه یک فرقه مخفی بودیم

ادامه دارد