پاکستان و ایران حاميان اصلی طالبان و عاملان فاجعه در…

نویسنده: مهرالدین مشید ابراز نگرانی پاکستان و ایران از گروه‌ های…

چند شعر از دارین_زکریا

برگردان چند شعر از #دارین_زکریا شاعر سوریه‌ای خانم "دارین زکریا" (به…

چهار هایکو

ترجمه‌ی چهار هایکو از #توروالد_برتلسن هایکوسرای دانمارکی* توسط #زانا_کوردستانی  آقای "توروالد…

فلسفه هایدگر میان تبلیغ فاشیسم و آنتی کمونیسم

Martin Heidegger(1889-1976)  آرام بختیاری کج فهمی فیلسوفان مذهبی دانشگاهی وطن از هایدگر. چرا…

سفر ملاهبت الله به کابل ؛ نشانه های زوال یا…

نویسنده: مهرالدین مشید نبض زمان و رقم خوردن شمارش معکوس در…

جامعه دین زده چگونه است؟

عبارت از جامعه می باشد٬ که دیندار از دین٬ چون…

نوای خلقِ غمدیدهء بغلان!

امین الله مفکر امینی       2024-13-05 آسمـان گرفته سخت برما، زمیــــن از سوی…

تنهایی و غربت شناخت نامه ی تبعید

نویسنده: مهرالدین مشید روایت دیگری از تنهایی و غربت روایت تبعید یعنی…

دست یاری 

بر بلای سیل بغلان مبتلا است  ساکنان اش زین مصیبت در…

تجلیل از روزمادردرکشورشاهی هالند

بتاریخ 12می سالجاری درشهرارنهم کشورشاهی هالند محفل باشکوهی ازسوی شوراي…

بجنبید ایکه خود ها، حامییان حقوق بشرخوانید!

امین الله مفکر امینی       2014-13-05! ندانم چطور گویم ویا به تصویر کشمدردوناله…

اینجا بغلان است، آدمیت را سیل برده است!

سیامک بهاری “ما نه غذا داریم، نه آب آشامیدنی، نه سرپناه،…

خشم سیلاب

رسول پویان خانه و باغ و زمین و روستا ویران گشت خـشـم…

 قاضی ی شهر شرف

محمد عالم افتخار مال تاجـر غرق دریا گشـته بود تاجر آنجا محوِ…

خیزش های مردمی نشانه های شکست طلسم وحشت طالبانی

نویسنده: مهرالدین مشید تبعیض، حرمت شکنی و استبداد کار نامه ی…

مادر

ای مادر من فرخ و آباد بمانی پر خنده به لب…

چند شعر کوتاه از زانا کوردستانی

انتظارم، بوی سیگارهای زر گرفته... و روزهای تلخِ نیمه سوخته میان بغض خاموشت…

جنگ قدرت ها

رسول پویان جنگ قـدرت ها دل زخمین وخونین آورد جـای صلح و…

افراطیت پادزهر خیانت رهبران اسلام سیاسی و یا شکست مبارزات…

نویسنده: مهرالدین مشید علل و عوامل یا چگونگی و چیستی باز…

زبان آریایی یا آریویی چی شد؟

نوشته: دکتر حمیدالله مفید ——————————— زبان بازتاب خرد آدمی است و انسان…

«
»

 اپرای چهار پنی

بخش 1

 

برتولت برشت

(اپرا برای بی نوایان)

بر اساس اپرای بی نوایان اثر جان گی

JOHN GAY . The Beggar’s Opera. 29 janvier 1728

31 اوت 1928

Die Dreigroschenoper

ترجمه از فرانسه توسط حمید محوی

پاریس. فوریه 2012

Bertolt  Brecht.

 L’Opéra de quat’sous.

Théâtre complet 2. L’Arche. 1980

(La première version française 14 octobre 1930)

 


 

فهرست                                                                صفحه

 

جلد نخستین انتشار اپرای چهار پنی                            3

راهنمای مترجم                                                         4

فهرست شخصیت های نمایش نامه                             5

پیش در آمد. مرثیۀ مکی چاقوکش                               6

پردۀ اوّل                                                                   9

نخستین پایانۀ اپرای چهار پنی                                   46     

پردۀ دوّم                                                                 50  

میان پرده                                                                 57

دومین پایانۀ اپرای چهار پنی                                       79

پردۀ سوّم                                                                81

سومین پایانۀ اپرای چهار پنی                                    110

پا نوشت مترجم                                                       112

دربارۀ اپرای چهار پنی

 (توضیحات برتولت برشت – نوشته ها دربارۀ تآتر 2)      113

Universal-Edition A. G. 1928, 80 Seiten, Erstdruck (Wilpert/Gühring² 12).

Original-Karton mit typographisch gestaltetem Deckblatt 23 x 15 cm

راهنمای مترجم : توضیحات صحنه ای داخل پرانتز با پلیس کاراکتر متفاوت نوشته شده است. شماره های داخل پرانتز توضیحات مترجم و شمارهائی که با حرف «ت» مشخص شده مانند (ت 1) یا (ت 12) توضیحات خود برتولت برشت را در بر می گیرد که در ضمیمۀ همین نمایشنامه در آخرین بخش منتشر می گردد. شمارۀ صفحات در فهرست به پروندۀ اصلی مربوط می شود و ارتباطی به انتشار بلاگفائی ندارد.

متن مرتبط به «دادگاه چهار پنی – تجربۀ جامعه شناختی» در ادامۀ نمایشنامه منتشر خواهد شد.

گاهنامۀ هنر و مبارزه| حمید محوی | پاریس

  اپرای چهار پنی

شخصیت ها

مکیت (مکی چاقو کش)، جوناتان ژرمیا پیچوم، مدیر شرکت «دوست گدایان»، سلیا پیچوم، همسر او. پلی پیچوم، دخترش. بران، رئیس کل پلیس لندن. لوسی، دخترش. جینی خوشگله. اسمیت. کشیش کیمبال. فیلش. خوانندۀ مرثیه خوان. باند مکی چاقوکش. گدایان، روسپیان، افسر پلیس.

 

پیش درآمد

مرثیۀ مکی چاقو کش

محلۀ سوهو.

(گدایان گدایی می کنند، دزدها دزدی می کنند، فاحشه ها فاحشگی می کنند. مرثیه خوان مرثیه می خواند.)

 

کوسه، دندان دارد،

ولی مکی چاقو :

کوسه ماهی دندان هایش را نشان می دهد

ولی مکی چاقویش را پنهان می کند.

وقتی کوسه ماهی شکار می کند،

بال هایش به رنگ خون سرخ است

ولی مکی، او، دستکش به دست دارد

و هیچ اثری باقی نمی گذارد.

روی سواحل تایمز

مردم ناگهان از حال می روند.

بیماری همه گیر؟ به خودشان می گویند :

حتما کار، کار مکی بوده.

یکشنبه، در قلب شهر،

یک مرد، با چاقویی در قلبش :

سایه ای که عبور می کند،

مکی چاقو کش است.

اشمول می یر، چه اتفاقی برایش افتاد،

و یکی دیگر، ریچارد؟

مکی با درآمدهای آنها زندگی می کند

و اسکاتلندیارد نمی داند.

از چپ به راست پیچوم، همسر او و دخترش به آهستگی از صحنه عبور می کنند.

جینی ترولن را پیدا کرده اند

با یک چاقو بین پستان هایش

روی سکوهای ساحلی، مکی قدم می زند،

او از هیچ چیزی خبر ندارد.

آلفونس کجاست؟

آری، آیا هرگز کسی خواهد دانست؟

از مکی انتظار پاسخ نداشته باشید

نمی داند ولی.

در آتش سوزی بازار مکاره

هفت کودک جان سپردند.

در ازدحام مردم مکی را می بینیم

آسوده خاطر فلنگش را می بندد.

یک بیوۀ جوان و پارسا،

خوش نام محله

مورد آخرین اهانت ها قرار گرفت

مکی به او نیز رحم نکرد.

صدای انفجار خنده در گروه روسپیان. مردی از گروه روسپیان فاصله می گیرد و طول میدان را با شتاب می پیماید.

جینی خوشگله : مکی چاقو کش بود!

 

پردۀ اوّل

1

برای رویاروئی با قساوت فزایندۀ نوع بشر، جوناتان ژرمیا پیچوم، مرد داد و ستد، حجره ای باز کرده بود که در آن جا محرومترین محرومان می توانستند به شکلی درآیند و حرف های بزنند که دل سنگدل ترین آدم ها را نیز آب کنند.

رخت کن گدایان به مدیریت جوناتان ژرمیا پیچوم.

 

ترانۀ بامدادی پیچوم

بیدار شو مسیحی نابکار!

زندگی گناه آلودت را از سربگیر، سگ!

نشان بده چه در چنته داری،

که خدا نجاتبخش تو باشد!

برادرت را بفروش، بفروش، خبیث،

زنت را، جاکش کثیف!

و خدا پدر، باد است؟

تا روز قضاوت صبر کن!

پیچوم ( رو به تماشگران): این وضع باید عوض شود. و گر نه از کار بی کار خواهم شد. کار من بیدار کردن حس ترحم آدم هاست. چند شگرد خیلی نایاب برای بیدار کردن قلب آدم ها وجود دارد، ولی اشکال این شگردها این است که خاصیت اکسیریشان را در دومین و یا سومین بار از دست می دهند. زیرا نوع آدمی در بی اعتناء ماندن قابلیت شگرفتی دارد. اجازه دهید، مثالی بزنم، آدمی آدم دیگری را که چلاق است کنار خیابان می بیند، بار اوّل حاضر است به او ده پن بدهد، ولی بار دوم بیش از پنج پن نخواهد داد، و برای بار سوّم با خونسردی می تواند او را به پلیس تحویل دهد. سلاح های روانی نیز به همین شکل است. (یک تابلوی بزرگ از بالای صحنه پائین می آید. روی آن نوشته شده : «خوشبختی واقعی در بخشیدن است».) به چه کار می آید که بزرگوارانه ترین و قانع کننده ترین  شعارها را با عشقی عمیق روی تابلوی های فریبنده نقاشی کنیم؟ فورا نیروی جاذبۀ شان را از دست می دهند. در کتاب مقدس، چهار یا پنج قطعه ای که بیش از همه با قلب آدم حرف می زند وجود دارد، ولی بعد، از آن نانی در نمی آید و ما می مانیم و جیب خالی و سفرۀ خالی. ببینید، مثلاً این تابلو : «ببخشید، به شما بخشیده خواهد شد»، سه هفتۀ تمام است که این جا آویزان شده، ولی هیچ تأثیری نداشته است. مردم همیشه خواهان چیز های جدید هستند. روشن است که این بار نیز باید کتاب مقدس الهام بگیرم، ولی تا کی دوام خواهد آورد؟

( در می زنند. پیچوم می رود در را باز کند. مرد جوانی به نام فیلش وارد می شود.)

فیلش : پیچوم و شرکت سهامی گدایان؟

پیچوم : پیچوم.

فیلش : پس رئیس شرکت «دوست گدایان» شما هستید؟ به من گفتند که به شما مراجعه کنم. آه، اینها …کلمات قصار! سرمایۀ واقعی! مطمئناً شما از این نوع کلمات قصار باید به اندازۀ تمامی یک کتابخانه ذخیره داشته باشید؟ دست کم، این یک رقم موجود است. ولی ما چگونه می توانیم از این نوع افکار بی بدیل پیدا کنیم، وقتی راه کار را نمی شناسیم، چگونه می توانیم به کار و کاسبی مان رونق ببخشیم؟

پیچوم : اسم شریفتان؟

فیلش : ببینید آقای پیچوم، از دوران کودکی، بدشانسی آوردم. مادرم الکلی بود و پدرم قماربازی می کرد. بی آن که دست مهربان مادرم را لمس کرده باشم، همیشه به حال خودم رها می شدم، کم کم در منجلاب شهری بزرگ غرق شدم. هرگز عاطفۀ پدرانه و کانون گرم خانواده را نشناختم. و به این شکل است که مرا می بینید…

پیچوم: به این شکل است که شما را می بینم…

فیلش ( آشفته): …بی هیچ درآمدی، بازیچه ای در دست غرایزم بودم.

پیچوم : مثل یک کشتی در قعر دریا و غیره. حالا به من بگویید آقای کشتی غرق شده، در کجا این آواز هیجان انگیزتان را روایت می کنید؟

فیلش : ببخشید، آقای پیچوم؟

پیچوم : این آواز را جلوی تماشگران می خوانید؟

فیلش : یعنی، ببینید آقای پیچوم، دیروز در خیابان هایلند، سانحۀ اسفناکی روی داد. من آن جا ساکت و بیچاره کنار خیابان، کلاه به دست، بی هیچ فکر شرارت آمیزی…

پیچوم (یک دفتر تنظیم موسیقی را ورق می زند) : هایلند استریت، بله، دقیقا همین طور است. پس تو بودی، رذل، که دیروز سام و هونی غافلگیرت کردند. تا این اندازه جرئت کردی که در بخش شمارۀ 10 مزاحم عابران شوی. ما این مسئله را در بازۀ فضای سبز حل کردیم، چون که به خودمان گفتیم که : «یک نفر پیدا شده که به در اشتباهی مراجعه کرده». ولی اگر یک بار دیگر آن جا ببینیمت، کارت به ارّه خواهد کشید! فهمیدی؟

فیلش : خواهش می کنم آقای پیچوم، از شما خواهش می کنم. چه کار باید بکنم، آقای پیچوم؟ پیش از این که کارت شما را به من بدهند، تمام بدنم را کبود کردند. اگر کتم را در بیاورم خیال خواهید کرد که با ماهی دودی خشک شده حرف می زنید.

پیچوم : دوست عزیز، تا وقتی که مثل سفره ماهی پهن نشده ای، می توانی بگویی که آدم های من خیلی شل و وارفته بودند. این جوان را ببینید که هنوز دست چپ و راستش را تشخیص نمی دهد! با خیال آسوده می آید این جا، و فکر می کند که تنها کافی است که خوب بازی کند تا گوشت کبابی اش را تضمین کند. چه می گفتی اگر می آمدند در برکۀ تو ماهی قزل آلا صید می کردند؟

فیلش : خب…، یعنی، آقای پیچوم…من برکه ای ندارم.

پیچوم :بسیار خوب. جواز تنها برای حرفه ای ها صادر می شود. (مثل تاجرهای خیلی جدی، نقشۀ شهر را نشان می دهد) لندن به چهارده بخش تقسیم شده. هر کسی بخواهد در هر یک از این بخش ها به حرفۀ گدایی درآید، به داشتن اجازه نامۀ جوناتان ژرمیا پیچوم و شرکت تجاری او نیازمند است. در غیر این صورت، هر کسی می تواند بیاید و ساز خودش را بزند.

فیلش : آقای پیچوم، تنها چند شیلینگ مرا از ورشکستگی کامل نجات خواهد داد. برای دو شلینگ، حتماً راه حلی وجود دارد…

پیچوم : بیست شیلینگ.

فیلش : آقای پیچوم! ( تضرّع آمیز، تابلویی را نشان می دهد که روی آن نوشته شده : «گوشت را به روی فقر نبند!» پیچوم به او تابلوی دیگری را نشان می دهد که روی آن نوشته شده : «ببخش، به تو بخشیده خواهد شد.») ده شیلینگ.

پیچوم : و پنجاه درسد از درآمد هفتگی. با تجهیزات، هفتاد درسد.

فیلش : ببخشید، تجهیزات چیست؟

پیچوم : به تصمیم و تشخیص شرکت بستگی دارد.

فیلش :در کدان بخش می توانم انجام وظیفه کنم؟

پیچوم : باکر استریت، شمارۀ 2 تا 104. بهترین بازار موجود است. در این جا پنجاه درسد با تجهیزات خواهد بود.

فیلش : بفرمائید. (می پردازد)

پیچوم : اسم شما؟

فیلش : شارل فیلش.

پیچوم : این هم از این، بسیار خوب. (داد می زند) خانم پیچوم! (خانم پیچوم وارد می شود.) فیلش، شمارۀ سیسد و چهارده. نام او را ثبت کردم. طبیعتا می خواهید پیش از جشن های تاجگذاری استخدام شوید، تنها فرصتی که در زندگی هر مردی پیش می آید که می تواند میوه چینی کند. تجهیزات «ث».

(پرده را از روی یک ویترین کنار می زند، جایی که پنج مانکن از موم دیده می شود.)

فیلش :این چیه؟

پیچوم : اینها پنج نوع بنیادی فقر هستند که می توانند قلب آدم ها را به هیجان بیاورند. با دیدن این پنج نوع هر آدمی به شکلی تحت تأثیر قرار می گیرد که حاضر خواهد شد از پولش بگذرد. تجهیزات «شمارۀ 1» : قربانی وسایل نقلیۀ نوین. دستگاه هشدار دهنده، برای آنهایی که بی خیال عبور می کنند ( شخصیت را تقلید می کند) و ناگهان تحت تأثیر فرد علیل قرار می گیرند. تجهیزات «شماره 2» : قربانی هنر جنگ. تحمل ناپذیر برای عابرانی که از دیدن آن کلافه می شوند. کارش تحریک حس انزجار است (شخصیت را تقلید می دهد)، انزجاری که با دیدن چندین مدال و دکوراسیون کمی تسکین پیدا می کند. تجهیزات «شماره 3» : قربانی تحولات صنعتی. کور بیچاره، یا مدرسۀ عالی هنر گدایی.(او شخصیت کور را تقلید می کند و به کورمال کورمال به سوی فیلش می رود. وقتی به فیلش تصادم می کند. فیلش با ترس فریاد می زند. پیچوم فورا توقف می کند، او را با نگاهی شگفت زده برانداز می کند، و داد و بیداد راه می اندازد :) ترحمش برانگیخته شد! هرگز، هرگز برای هیچ وقت، شما گدای خوبی نخواهید شد! تماشایش کنید! حتی از عهدۀ نقش یک عابر ساده هم بر نمی آید! و حالا برویم سراغ تجهیزات «شمارۀ 4»! سلیا، باز هم مشروب خوردی! و حالا مثل این که چشمهایت آلبالو گیلاس می چیند! شمارۀ سد و سی و شش از لباس های کهنه اش شکایت داشت. چند بار باید تکرار کنم که یک جنتلمن هرگز لباس کثیف نمی پوشد. شمارۀ سد و سی و شش یک دست لباس کاملاً نو خریده است. لکه ها، لکه ها تنها عنصر لباس است که باید موجب برانگیختن ترحم شود، این کارها را باید به کمک پیۀ شمع و اطوی داغ انجام داد. ولی تو به هیچ چیز فکر نکن! همۀ کارها را باید خودم انجام دهم! (به فیلش 🙂 لباست را در بیاور و این را بپوش، ولی باید خوب نگهداری اش کنی!

فیلش :کار من چه می شود؟

پیچوم : اموال شرکت. تجهیزات «شمارۀ 5»، «مرد جوانی که بهترین روزها را زندگی کرده است»، یا احتمالاً، «جوانی که روزهای باشکوهی را در زندگی اش دیده و پشت سر گذاشته».

فیلش : پس شما اینها را به خدمت می گیرید؟ و این داستان بهترین روزها را چرا خود من اجرا نکنم؟

پیچوم : گوش کن پسرم، به این علت که هیچکس به بدبختی واقعی هیچکس باور ندارد، اگر دلت درد می کند و اگر بگوئی که دلت درد می کند، احساس بد و منزجر کننده ای را بر می انگیزی. علاوه بر این تو اینجا نیستی که چیزی بپرسی، بلکه تنها باید این لباس کهنه را بپوشی.

فیلش : فکر نمی کنید این لباس کمی کثیف باشد؟ (پیچوم نگاه خیلی سختی به او می اندازد) آه بله ببخشید، مرا ببخشید!

خانم پیچوم :حالا، عجله کن، کوچولو، شلوارت را تا وقت گل نی نمی توانم روی دستم نگهدارم.

فیلش (با شتاب واکنش نشان می دهد) :  ولی به هیچ قیمتی چکمه هایم را در نمی آورم! در غیر این صورت ترجیح می دهم فورا قطع نظر کنم! این چکمه ها هدیۀ مادر بی نوای من است، و هرگز، هیچ وقت حتی در بدترین شرایط…

خانم پیچوم : پرت و پلا نگو، می دانم که پاهایت کثیف است.

فیلش : کجا می توانم پاهایم را بشویم؟ وسط زمستان!

(خانم پیچوم او را به پشت پرده ای هدایت می کند، بعد در سمت چپ می نشیند و به اطو کردن یک لباس کهنه می پردازد.)

پیچوم : دخترت کجاست؟

خانم پیچوم : پلی، بالاست!

پیچوم : آیا آن مردک دیروز دوباره آمد؟ همانی که هر وقت من نیستم، میاد اینجا!

خانم پیچوم : اینقدر بد گمان نباش جوناتان، هیچکس از او جنتلمن تر نیست. آقای کاپیتان هم خیلی پی پلی رژه می رود.

پیچوم : که این طور؟

خانم پیچوم : اگر من به اندازۀ چهار پن عقل داشتم، پلی هم خیلی خوب از عهده برخواهد آمد.

پیچوم : سلیا، تو و دخترت طوری رفتار می کنید که انگار من میلیونر هستم! این طور که پیداست می خواهی او را شوهر بدهی؟ تو فکر می کنی که این فروشگاه فکسنی باز هم سر پا بایستد اگر مشتریان خوب ما چیزی برای تماشا نداشته باشند؟ داماد! فورا ما را در چگنش می گیرد! فکر می کنی که دخترت در تخت خواب بهتر از تو جلوی زبانش را می گیرد؟

خانم پیچوم : تو واقعاً افکار قشنگی دربارۀ دخترت داری!

پیچوم : بدترین. تنفرانگیزترین. ازدواج! دختر من برای من مثل نان برای آدم گرسنه است. (کتاب مقدس را ورق می زند) حتی یک جایی در کتاب مقدس نوشته شده است. در هر صورت، ازدواج هرگز چیزی به جز کثافت کاری نیست. فکر ازدواج را از کله اش بیرون می آورم!

خانم پیچوم : جوناتان، خیلی ساده، تو تربیت درستی نداری.

پیچوم : تربیت! این آقا نامش چیست؟

خانم پیچوم : او را همیشه «کاپیتان» خطاب کرده اند، نام دیگری نشنیده ام.

پیچوم : پس، شما حتی نام او را هم نپرسیده اید؟ جالبه!

خانم پیچوم : ما چندان هم بی ملاحظه نیستیم که از او شناسنامه اش را بخواهیم! آقایی متشخص هر دوی ما را به هتل «پیور» برای چند گام رقص دعوت کرد!

پیچوم : کجا؟

خانم پیچوم : در هتل «پیور» برای چند گام رقص.

پیچوم : کاپیتان؟ هتل «پیور»؟ آه…آه…(مترجم : آه در این جا، به این مفهوم  که تازه فهمیده چه کسی و کجا)

خانم پیچوم : این آقا نه به من و نه به دخترم دست نزد، هنگام رقص هم دستکش چرمی به دست داشت!

پیچوم : دستکش چرمی!

خانم پیچوم : علاوه بر این، او همیشه دستکش به دست دارد، دستکش او هم سفید رنگ است : دستکش چرمی سفید.

پیچوم : همین طور است، دستکش سفید، و یک عصای دسته عاجی، کفش ورنی، با حالتی مقتدرانه و یک جای زخم…

خانم پیچوم : روی گلو. ولی ببینیم تو از کجا این موضوع را می دانی؟

(فیلش سرش را از اتاقک بیرون می آورد)

فیلش : آقای پیچوم، آیا می توانم از شما خواهش کنم که چند تا دستورالعمل و راه کار به من نشان دهید؟ من همیشه طرفدار شیوه های روشمند بودم و همیشه از سخن پراکنی اجتناب کرده ام.

خانم پیچوم : حالا این آقا هم  روش کار می خواهد!

پیچوم : احمق بسیار خوبی از آب در خواهد آمد. امشب ساعت 6 بیا اینجا، اصول اساسی را توضیح خواهم داد. ولی فعلا بزن به چاک!

فیلش : خیلی سپاسگذارم آقای پیچوم، بی اندازه سپاسگذارم! (خارج می شود).

پیچوم : پنجاه درصد! – و حالا، این آقای دستکش به دست را به تو معرفی خواهم کرد : آقا اسمش مکی چاقو کش است!

(پله ها را تا اتاق پلی چهار تا کی بالا می رود.)

خانم پیچوم : خدای من! مکی چاقو کش! یا حضرت مسیح بیا به داد ما برس! _ پلی؟ پلی چه کار می کند؟

(پیچوم آرام از پله ها پائین می آید.)

پیچوم : پلی؟ پلی به خانه برنگشته. تخت خوابش دست نخورده.

خانم پیچوم : حتما با نمایندۀ پارچه فروش ها برای صرف سوپ رفته است. حتما همین طور است جوناتان!

پیچوم : خدا کند که او برای صرف سوپ با نمایندۀ پارچه فروش ها رفته باشد!

(آقا و خانم پیچوم به جلوی پرده می آیند و آواز می خوانند. نورپردازی : نور طلایی. ارگ روشن می شود. سه چراغ  وصل شده به انتهای یک میله از بالا به پائین می آید و روی تابلویی نوشته شده :آواز  «به جای این که…» )

آواز  «به جای این که…»

1

پیچوم :

به جای آرمیدن در تخت خواب پر قو،

می خواهد به گردش برود

گویی چکاوک بریان شده در دهان فرود می آید!

خانم پیچوم :

از روی ماه به محلۀ «سوهو» پرواز می کنند،

پروازی از نوع «قلبم را بشنو چگونه برای تو می تپد»

از ماه می آید

وقتی که عشق به دنیا می آید و ماه گذارش به محلۀ سوهو می افتد.

2

پیچوم :

به جای کار مفیدی که سر پا بایستد، به گردش می رود،

و سرانجام در گل و لای می میرد.

پیچوم و خانم پیچوم هر دو با هم :

ماه آنها کجا بر فراز سوهو طلوع می کند؟

کجایند «قلبم را بشنو چگونه برای تو می تپد»؟

کی عشق می میرد و در گل و لای جان می سپارد؟

 

 2

 

(در قلب محلۀ سوهو، مکی چاقو کش جنایتکار ازدواجش را با پلی پیچوم دختر شاه گدایان جشن می گیرد.)

(یک اسطبل خالی.)

متیاس، (ملقب به «متیاس پول تقلبی»، با نمایش دادن یک تپانچه وارد می شود و اسطبل روشن می شود) : دستها بالا، اگر کسی این جاست!

(مکیت وارد می شود و دور می زند.)

مکیت : کسی هست؟

متیاس : مگس پر نمی زنه! جشن عروسی را با خیال راحت می توانیم در این جا برگزار کنیم.

پلی (با لباس عروسی وارد می شود) : …این جا که طویله است!

مکیت : پلی، فعلا روی آخور بشین (به سوی تماشاگران) امروز ازدواج من با دوشیزه پلی پیچوم در این اسطبل برگزار می شود. پلی به خاطر عشق تا این جا با من آمده و از این پس با یکدیگر زندگی خواهیم کرد.

متیاس : مکی، می دونی در لندن افراد زیادی را می شناسم که ازاین کار تو به عنوان بی باکانه ترین کار یاد خواهند کرد. ربودن تنها دختر آقای پیچوم!

مکیت : کیه این آقای پیچوم؟

متیاس : خود او به تو پاسخ خواهد داد که او فقیر ترین مرد لندن است.

پلی : تو خیال داری جشن عروسی مان را اینجا برگزار کنی؟ توی اسطبل؟ حتما کشیش مقدس را هم می خواهی به این جا بیاوری…نه، نه ممکن نیست. علاوه بر این این جا مال ما نیست، و عروسی مان را با یک کار بزهکارانه و شکستن قفل شروع نخواهیم کرد. فراموش نکن که مسئله بر سر بهترین روز زندگی ما دو نفر است.

مکیت : خواهی دید که همه چیز به خواست تو پیش خواهد رفت. با برخورد با اولین مشکل که نباید جابزنی. فورا این جا مبلمان خواهد شد.

متیاس : این هم از مبل ها.

(از بیرون صدای کامیون های بزرگ شنیده می شود، پنج شش نفر با قالی و مبل و ظروف، و غیره وارد می شوند و اسطبل را به محل خیلی لوکسی تبدیل می کنند. در عین حال مراجعه شود به «توضیحات برای بازیگران» در تأملاتی دربارۀ اپرای چهار پنی.)(ت 1)

مکیت : بنجل.

(آقایانی که وارد شده بودند هدایایشان را در طرف چپ می گذارند و به عروس و سپس به داماد تبریک می گویند) (ت 2)

ژاکوب (ملقب به ژاکوب پنجه سر کج) : برایتان آرزوی سعادت دارم! جینگر استریت شمارۀ 14، تعدادی در طبقۀ اول بودند، می بایستی که بینشان کمی دود به پا می کردیم.

رابرت اره(یا رابرت اره کن) : برایتان آرزوی سعادت دارم. در بخش ساحل یک افسر پلیس درگذشت.

مکیت : دست و پا چلوفتی ها.

ادی : ما هر کاری از دستمان برمی آمد انجام دادیم، ولی در «وست-اند»، سه نفر در وضعیت نا امید کننده ای به سر می برند. برایتان آرزوی سعادت دارم.

مکیت : دست و پا چلوفتی و سر هم بند کن ها.

جیمی : یک آقای سن و سال دار به دردسر بدی افتاد، ولی فکر نمی کنم چندان اهمیتی داشته باشد. برایتان آرزوی سعادت دارم.

مکیت : با این وجود دستورات من کاملاً روشن بود : اجتناب کردن از خون ریزی. حتی فکر کردن به این موضوع هم برای من واقعاً دردناک است. شماها به هیچ وجه اهل تجارت نخواهید شد! آدمخوار آری ولی مرد امور تجاری هرگز!

والتر، (ملقب به والتر – بید مجنون) : با بهترین آرزوهایم! کلاوسن، بفرمائید خانم، نیم ساعت پیش به دوشس سامرستشایر تعلق داشت.

پلی : این مبل ها از کجا می آید؟

مکیت : از این ها خوشت می آید، پلی؟

پلی (می زند زیر گریه) : تمام این آدم های بیچاره، به خاطر چند تا مبل!

مکیت : کدام مبل! بگو بنجل! تو واقعاً حق داری که به این وضع اعتراض می کنی. کلاوسن از چوب صورتی، کاناپۀ دورۀ رنسانس! نابخشودنی است. دست کم یک میز این جا پیدا می شود؟

والتر : میز؟

(چند قطعه تخته روی آخور می چیند)

پلی: آه، مک، چقدر احساس بدبختی می کنم! ای کاش کشیش نیاید.

متیاس: البته که می آید. ما راه را کاملاً به او نشان داده ایم.

والتر (میز را جلو می کشد) : این هم از میز!

(پلی به گریه ادامه می دهد)

مکیت : وضع روحی همسرم اصلا خوب نیست. حداقل چند تا صندلی این جا پیدا می شه؟ کلاوسن هست ولی صندلی نیست! شماها به هیچ چیز فکر نمی کنید. با این وجود، من هر روز ازدوجم را جشن نمی گیرم! چند بار این اتفاق افتاده؟ خفه شو، بید مجنون! پیش از این چند بار من شماها را برای انجام کاری مأمور کردم؟ این هم نتیجۀ کار، از همین اوّل همسر منو به گریه انداخته اند.

ادی :پلی عزیز…

مکیت (کلاه او را با یک تلنگر می اندازد) (ت 3) : «پلی عزیز»! کله ات را می فرستم توی شکمت با «پلی عزیزت»، شخصیت نفرت انگیز! تا حالا یک همچنین چیزی دیده شده؟ «پلی عزیز». نکنه با هاش خوابیدی؟

پلی : بس کن مک!

ادی : ولی مک…

والتر : سرکار خانم، اگر چیزی در این جا کم هست، ما برای تهیۀ آن فوراً اقدام می کنیم…

مکیت :کلاوسن چوب صورتی هست، ولی صندلی نیست!

(می خندد) عروس خانم جوان نظر شما در این باره چیست؟

پلی : این تازه وخیم ترین موضوع نیست.

مکیت : دو صندلی و یک کاناپۀ سه نفره، و عروس و داماد هم روی زمین بنشینند!

پلی : تقریبا همین طوریه.

مکیت (به سردی و خیلی خشک) : پایه های کلاوسن را اره کنید! زود باشید!

(چهار نفر شروع می کنند به بریدن پایه های کلاوسن و آواز می خوانند) :

بیل لاوگن و ماری سایر

سه شنبۀ گذشته ازدواج کردند.

در شهرداری، نه اون می دونست لباس عروس از کجا اومده

نه اون می دونست اسم شوهرش چیه.

هورا!

والتر : سرانجام، و پس از تمام تلاش ها، می بینید که یک نیمکت قابل قبول از آب در آمده است، سرکار خانم، بفرمائید!

مکیت : حالا ممکنه از آقایون خواهش کنم که این لباس های ژنده و کثیفشان را دربیاورند و با لباس درست و حسابی این جا حاضر شوند. من هر روز ازدواج نمی کنم، و این عروسی هم عروسی هر کسی نیست. پلی، می تونم خواهش کنم که به سبد خوراکی ها رسیدگی کنی؟

پلی : این خوراکی های جشن عروسیه؟ مک، همۀ این ها هم دزدی شده؟

مکیت : البته.

پلی: دلم می خواد بدونم تو چه کار می کردی، اگر رئیس پلیس در می زد و  وارد می شد…

مکیت : به تو نشان خواهم داد که در چنین مواردی شوهرت چه کار خواهد کرد.

متیاس : برای امروز ممکن نیست. تمام افسران برای بدرقۀ ملکه با اسب به دیونتری رفته اند. تاجگذاری روز جمعه برگزار می شود.

پلی : دو تا چاقو و چهارده چنگال! یک چاقو برای هر صندلی!

مکیت: واقعاً جای تأسف است! اینها کار مبتدی هاست و کار مردان کار نیست! شماها ابداً هیچ توجهی به استیل ندارید، تفاوتی هست بین صندلی شیپاندلی و صندلی لوئی چهاردهمی!

(تمام باند برمی گردند. حالا لباس های مرتب برای شب نشینی پوشیده اند ولی متأسفانه رفتارشان با این لباس های شیک مناسبتی ندارد.)

والتر : در حقیقت، ما چیزهایی را برداشتیم که بیش از همه ارزش داشته اند. این چوب را نگاه کنید! درجۀ یک است.

متیاس : هیس…هیس…اجازه دهید…کاپیتان…

مکیت : پلی، بیا اینجا

(زوج خودشان را برای دریافت تبریکات رسمی آماده می کنند.)

متیاس : کاپیتان، اجازه دهید که در این روزی که بی گمان زیباترین روز زندگی شما ست، در شکوفائی گل بهاری ، می خواهم بگویم، در این چرخش قاطعانه، صمیمی ترین تبریکات و در عین حال عمیق ترین و غیره…را بپذیرید. موعظۀ کسالت آور من کمی به درازا کشید! کوتاه سخن، در یک کلمه (با مکیت دست می دهد)، با افتخار سر سرافراز، شاخۀ قدیمی!

مکیت : از تو خیلی ممنونم متیاس، از جانب تو خیلی برازنده بود.

متیاس : (پس از بوسیدن مکیت با ابراز احساسات با پلی دست می دهد) : بله، اینها کلماتی است که از صمیم قلب برمی خیزد. هرگز تسلیم نشو، می خواهم بگویم (با خنده)…اجازه نده که سرت بر باد برود!

(خندۀ سر و صدا دار جمع حضار. ناگهان، مکیت با یک حرکت سریع متیاس را به زمین می خواباند.)

مکیت : خفه شو! چرندیاتت را ببر پیش کیتی، دقیقاً از آن نوع پتیاره هایی که حتما لذت خواهد برد.

پلی: مک، اینقدر بی ادب نباش.

متیاس : ولی من اعتراض می کنم و به تو اجازه نمی دهم که کیتی را پتیاره خطاب کنی…

(به سختی از روی زمین بلند می شود و روی پاهایش می ایستد.)

مکیت : آه، اعتراض می کنی؟

متیاس : علاوه بر این، من هرگز به خودم اجازه نمی دهم با او از الفاظ رکیک استفاده کنم. در این موارد من خیلی به او احترام می گذارم. این چیزی است که تو نمی توانی آن را بفهمی، همین طوری که هستی رفتار کن. آره، حرف های زشت و رکیک زدن خیلی برازندۀ توست! تو فکر می کنی که لوسی چیزهائی را که برای او تعریف کرده ای، به من نگفته ! در مقایسه با تو، من مثل شاهزاده ها رفتار می کنم!

(مکیت او را نگاه می کند).

ژاکوب : بس کنید، بس است، آخه امروز روز جشن عروسیه!

(جلوی او را می گیرند)

مکیت : عروسیه قشنگیه، اینطور نیست پلی؟ که روز عروسی ات در اطرافت این اوباش مارمولک حضور داشته باشد! اصلاً فکرش را می کردی که در چنین روزی دوستان شوهرت، او را اینطوری دست به سر کنند! این درس یادت باشد.

پلی : من فکر می کنم که همه چیز مرتب است.

روبرت (ملقب به روبرت ارّه) : بس کنید. هیچ وقت چنین برنامه ای نبوده که کسی این جا دست به سر بشه. بین دوستانه، همیشه اختلافاتی بروز می کند. حالا، پول تقلبی ( لقب متیاس) کادوئی را که برای عروسی تهیه دیدی رو کن!

همه با هم : رو کن متیاس، رو کن متیاس…هورا…!

متیاس ( قهر آمیز) : این هم از کادوی عروسی.

پلی : اوه، کادوی عروسی! متیاس پول تقلبی واقعاً لطف کردید. نگاه کن، مک، پیراهن قشنگ برای خواب.

متیاس: شاید بازهم می خواهی بگویی این کار ابتذال آمیز است، کاپیتان؟

مکیت: بسه دیگه، نمی خواستم در یک روز جشن عصبانیت کنم.

والتر : و این ؟ مارک چیپاندل!

(یک ساعت بزرگ چیپاندل را نشان می دهد)

مکیت : لویی چهارده.

پلی : خیلی جالبه. خیلی خوشحالم. نمی دونم چطوری از شما تشکر کنم، با این همه سلیقه ای که به خرج داده اید. جای تأسف است که ما آپارتمان نداریم، اینطور نیست، مک؟

مکیت: می تونی به خودت بگی که این هنوز یک شروعه. تنها قدم اوّل کمی مشکله. والتر از تو هم ممنونم. خیلی خوب حالا اینها را جمع کنید. غذا!

ژاکوب (در حالی که دیگران سرگرم چیدن بشقاب و چنگال و غیره هستند) : باز هم من دست خالی آمده ام (با عجله به پلی) بانوی جوان نمی توانید تصور کنید که این موضوع تا چه اندازه برای من  ناراحت کننده است.

پلی : آقای ژاکوب پنجه کج هیچ اهمیتی ندارد.

ژاکوب :تمام این دوستان با کادوهایشان زرنگی کردند ولی من مثل این جا مثل یک احمق تمام عیار سر جایم ایستاده ام. نمی دانم چرا همیشه این نوع موقعیت ها برای من پیش می آید؟ خودتان را به جای من بگذارید. می توانم از موارد متعددی یاد کنم که دائماً در چنین موقعیتی قرار گرفته ام. واقعاً شگفت زده خواهید شد. مثلاً همین دیروز به جینی خوشگله، جینی، برخورد کردم، زن جا افتاده…

(ناگهان متوجه مکیت می شود که پشت سر او ایستاده، سکوت می کند و با حالتی بی تفاوتی دور می شود.)

مکیت (پلی را به سر جایش می برد) : پلی، در این روز خاطره انگیز، غذایی را آماده می کنی که به یاد خواهی آورد. می تونم خواهش کنم بیایی سر میز؟

(همه سر میز حاضر می شوند.) (ت 4)

ادی (بشقاب و کارد و چنگال ها را نشان می دهد) : بشقاب زیبا! «ساووی هتل»(1).

ژاکوب : تخم مرغ با مایونز از فروشگاه «سلفریدج»(2). یک بسته «جگر چرب» ولی جیمی درسته بلعید، انگاری خیلی شکمش خالی بود.

والتر : آدم های حسابی معمولاً از شکم خالی حرف نمی زنند.

جیمی : ادی، در یک روزی مثل امروز، تخم مرغ ها را درسته قورت نده!

مکیت : آیا یک نفر می تونه یک چیزی بخواند؟ یک چیز برجسته؟

متیاس (می زند زیر خنده): یک چیز برجسته؟ این یکی خیلی به جا بود!

(زیر نگاه قاتل مکیت در حالتی مشوش می نشیند)

مکیت : در حقیقت، نمی خواستم فوراً به خوردن بپردازیم. بیشتر دلم می خواست که پیش از همه تشریفات بهتری صورت می گرفت، یک چیز شاعرانه، به همان شکلی  که معمولاً دیگران در چنین مواردی برگزار می کنند.

ژاکوب : چی مثلا؟

مکیت : من باید به همه چیز فکر کنم. من از شما اپرا نخواستم. شماها می بایستی چیزی تهیه می دیدید. در چنین روزهایی مثل امروز است که آدم می بیند می تواند روی دوستانش حساب کند یا نه.

پلی : ماهی قرمز خیلی خوبیه، مک.

ادی : هی…، مثل این را هیچ کجا نخورده اید. در خانۀ مکی چاقوکش همیشه همینطوریه. می توانید مطمئن باشید که بشقابتان شاهانه است. من همیشه این را گفته ام : مک، زنی را انتخاب کرده است که مفهوم زندگی با شکوه را می داند. این چیزی است که اتفاقا همین دیروز به لوسی گفتم.

پلی : لوسی؟ لوسی کیه، مک؟

ژاکوب (در حالت معذب) : لوسی؟ می دانید، زیاد نباید به این موضوع اهمیت بدهید.

(متیاس از جایش بلند می شود واز پشت سر پلی با حرکات آشکار سعی می کند به ژاکوب بفهماند که سکوت کند)

پلی (متوجه می شود) : چیزی می خواستید؟ نمک شاید؟…چه می خواهید بگویید آقای ژاکوب، منظورتان چیست؟

ژاکوب: آه، هیچی، هیچی. در واقع چیز خاصی نمی خواستم بگویم…از طرف دیگر از گفتن این حرف هم پشیمان هستم!

مکیت : تو دستت چی داری ژاکوب؟

ژاکوب : چاقو، کاپیتان.

مکیت : بسیار خوب، و با چاقو ماهی ات را می بری اینطور نیست. واقعاً شگفت انگیز است! پلی، تا حالا یک هم چنین چیزی را دیده بودی؟ ماهی، با چاقو ! تنها خوک است که می تونه این کار را بکنه، فهمیدی، ژاکوب؟ که این برات درس عبرت بشه. پلی، تو همه رقمی را برای تبدیل کردنش به آدم متمدن خواهی دید. دست کم می دانید یعنی چی : یک آدم متمدن؟

والتر : یک آدم متمدن یا یک سفلیسی؟

پلی (جا خورده) : اوه، آقای والتر!

مکیت : پس، نمی خواهید به افتخار چنین روزی برای ما آوازی بخوانید؟ در نتیجه امروز هم مثل روزهای عادی و غم بار دیگر خواهد بود. در ضمن، آیا کسی جلوی در ورودی نگهبانی می دهد. این کار را هم مبادا خود من باید انجام می دادم؟ یک روز مثل امروز، می بایستی که جلوی در ورودی نگهبان می ایستادم تا این که شما به هزینۀ من به شکمتان برسید؟

والتر ( قرقر می کند) : یعنی چی، به هزینۀ من؟

جیمی: دهانت را ببند والتر کوچولی من! من می رم، ولی کی این طرف ها میاد! (خارج می شود).

ژاکوب : خیلی خنده دار می شد که در یک روزی مثل امروز همۀ مدعوین به زندان می افتادند!

جیمی (به حالت دو وارد می شود) : کاپیتان! بیست و دو!

والتر : براون- ببری داره میاد!

متیاس : نه، کشیش کیمبال است.

(کیمبال وارد می شود)

همه فریاد می زنند : شب بخیر کشیش کیمبال!

کیمبال : آه، سرانجام شما ها را پیدا کردم. در واقع کلبۀ محقر شما، ولی مالک قانونی آن…

مکیت : دوک دوونشایر.

پلی : روزبخیر پدر مقدس. واقعاً که چقدر خوشبخت هستم، پدر مقدس، که در بهترین روز زندگی مان…

مکیت : و حالا، به افتخار کشیش کیمبال، از شما خواهش می کنم سرود کوچکی بخوانید.

متیاس : نظرتان دربارۀ سرود «بیل لاوگن و ماری سایر» چیست؟

ژاکوب : البته، «بیل لاوگن» شاید مناسب حال باشد.

کیمبال : البته، ترانۀ خوبیه!

متیاس : آقایان، آماده، شروع کنیم!

(سه نفر برمی خیزند و با صدای تردید آمیز، کدر و خارج از دستگاه می خوانند) :

سرود عروسی بی نوایان

بیل لاوگن و ماری سایر

سه شنبۀ گذشته ازدواج کردند.

در شهرداری، نه اون می دونست لباس عروس از کجا اومده

نه اون می دونست اسم شوهرش چیه!

هورا !

می دونی حرفۀ همسرت چیه؟ نه!

آیا در پستی و بلندی ها زندگی تان رها خواهی کرد؟ نه!

 (زنده باد عروس، زنده باد داماد!)

یک روز بیل لاوگن به من گفت :

یک تیکه از ماری برای من کافیه!

خوک!

هورا!

مکیت : همین؟ یک کمی شل و وارفته بود.

متیاس (می زند زیر خنده) : یک کمی شل و وارفته، خوب گفتی، آقایان، یک کمی شل و وارفته اجرا کردید!

مکیت : خفه شو!

متیاس : بدون اغراق تنها می خواستم  نتیجۀ کار را بگویم.

پلی : آقایان، چون که هیچ کس نمی خواهد آواز بخواند، این بار من می خواهم یک چیزی به شیوۀ خاص خودم برایتان بخوانم. می خواهم داستان دختری را برایتان حکایت کنم که در یکی از این کافه هتل های چهار پنی محلۀ سوهو دیده بودم. او دختری بود که در آشپزخانه کار می کرد، و همه او را مسخره می کردند و او هم به مشتریانی که به او مزه می پراندند، پاسخ می داد، آوازی که برایتان خواهم خواند حرف های این دخترک است. این جا بار کافه ای است که او از صبح تا شب پشت آن کار می کرد. باید در ذهنتان تصور کنید که کافۀ واقعاً کثیفی است این تشت ظرف های کثیف است و این هم دستمالی است که با آن لیوان ها را خشک می کند. و آن جایی که شما ها نشسته اید، مشتری های این کافه هستید که او را مسخره می کردند. در عین حال برای این که صحنه کمی واقعی تر جلوه کند می توانید بخندید، ولی اگر مایل نیستید از روی اجبار نخندید. (خودش شروع می کند به خشک کردن لیوان های تخیلی و زیر لب زمزمه می کند) حالا یکی از شما باید بگوید (والتر را نشان می دهد)، مثلاً، شما : هی، جینی، کشتی تو کی خواهد رسید؟

والتر : هی، جینی، کشتی ات کی خواهد رسید؟

پلی : و یک نفر دیگر باید بگوید : هر روز لیوان پاک می کنی، جینی، نامزد دزد دریائی؟

متیاس : هر روز لیوان پاک می کنی جینی، نامزد دزد دریائی؟

پلی: حالا نوبت من است

(نور برای آواز، نور طلائی. ارگ روشن می شود. سه چراغ از سقف پائین می آید در انتهای یک میله، تابلوئی دیده می شود که روی آن نوشته شده : جینی و دزدان دریائی)

 

جینی و دزدان دریائی

1

آقایان، امروز مرا در حال پاک کردن لیوان می بینید

می بینید که هر روز تخت خواب این آقایان را مرتب می کنم

به من یک پنی می دهید و من هم آن را بی هیچ خجالتی می گیرم

لباس ژنده و این هتل فقیرانه را می بینید

و نمی دانید با چه کسی طرف هستید

ولی یکی از شب ها در بندر فریادهائی را خواهید شنید

و خواهید پرسید : «این فریادها از کجا می آید و برای چیست؟»

و مرا خواهید دید که به لیوان هایم لبخند می زنم

و خواهید گفت : «چرا او می خندد؟»

کشتی دزد دریایی

با تمام بادبان هایش وارد بندر خواهد شد.

2

به من می گویید : «برو لیوان هایت را خشک کن کودک من»

و به من یک پنی می دهید

و من یک پنی را می گیرم

و تخت خوابتان را مرتب می کنم

(امشب هیچ کس روی آن نخواهد خوابید)

و هنوز نمی دانید من کی هستم.

ولی شبی از شبها در بندر هیاهو به پا خواهد شد

و خواهید پرسید : «این هیا هو برای چیست؟»

و مرا خواهید دید که به لیوان هایم لبخند می زنم

و خواهید گفت : «چرا اینطوری شیطنت آمیز لبخند می زند؟»

کشتی دزد دریایی

پنجره های توپخانه اش را نشان می دهد

و بندر را به توپ می بندد.

3

و آقایان خنده هایشان بریده خواهد شد

و دیوارها به روی شما فروخواهد ریخت

و شهر تا زیربناهایش درو خواهد شد

ولی تنها یک هتل محقر است که از بارش گلوله ها در امان خواهد ماند.

و شما می پرسید : «ولی این جا چه کسی زندگی می کند؟»

در آن شب همهمۀ بزرگی به پا می شود :

«پس چرا این هتل در آتش نمی سوزد؟»

و مرا خواهید دید که با نخستین شعاع های نور بیرونی می آیم

و خواهید گفت : «پس این زن بوده است؟»

کشتی دزد دریایی

پوشیده از نور

افراشته پرچم.

4

در آن روز، طرفهای ظهر، سد مرد  به ساحل پیاده می شوند،

در سایه و سکوت پیش می روند،

از هر دری، یکی از برادران شما را می گیرند،

غرق در زنجیر، او را برایم می آورند

و از من می پرسند : «چه کسی را باید کشت؟»

در آن روز، طرفهای ظهر، چه سکوتی بندر را فرا گرفته است

وقتی از من می پرسند چه کسی باید بمیرد.

و از من خواهید شنید : «همگی»، و برای هر سری که زمین می افتد،

مرا می شنوید که می گویم : «هوپ لا!»

کشتی دزد دریایی

در افق ناپدید می شود

و من ایستاده در بندر.