ارباب کتابها-کتابخانهٔ شخصی استالین

سرگئی سوِتکوف (Sergey Svetkov)، مورخ
ا. م. شیری
میتوان تا سرحد گرفتگی صدا دربارهٔ عظمت استالینِ سیاستمدار بحث و جدل کرد. اما استالینِ کتابخوان، حکایت دیگری است. در این باره دیگر جایی برای تردید نیست. او کتابخوان بزرگی بود. بیست هزار جلد کتاب، جزوه و آلبوم، مجموعهٔ شخصی او را تشکیل میداد. تاریخ و نظریهٔ سوسیالیسم، فلسفه، اقتصاد و دانش نظامی، همگی در قفسههای اتاقهای کار، آپارتمانها و ویلاهای او انباشته شده بودند. کتابها همهجا حضور داشتند.
سوتلانا آلیلویوا [دختر استالین] به یاد میآورد که در آپارتمان پدرش در کرملین، «حتی نمیشد تابلویی به دیوار آویخت، چون تمام فضا را قفسههای کتاب اشغال کرده بودند».
آرتیوم سرگئیف، پسرخواندهٔ رهبر، روایت میکرد: «استالین بسیار زیاد کتاب میخواند. هر بار که همدیگر را میدیدیم، از من میپرسید اکنون چه میخوانم و دربارهٔ آنچه خواندهام چه نظری دارم. به یاد دارم که درست جلوی درِ اتاق کارش، انبوه کتابها روی زمین افتاده بود. آنها را ورق میزد و بعضی را کنار میگذاشت. این کتابها به کتابخانهاش راه مییافتند».
انبوه کتابها در آستانهٔ در، گویی سنگری بود میان فرمانروای حاکم بر جهان و خودِ جهان.
گریگوری ماروزوف، نخستین همسر سوتلانا که اجازه داشت از کتابخانه استفاده کند، گواهی میداد: «مدت نسبتاً زیادی را آنجا گذراندم، چون کنجکاو بودم و با ولع کتاب میخواندم. باید بگویم که مجموعهٔ کتابها بینظیر بود: دانشنامهها، کتابهای مرجع، آثار دانشمندان نامدار، نوشتههای کلاسیکها و آثار رهبران حزب. استالین همهٔ اینها را با دقت تمام میخواند. یادداشتهای فراوانی که گاه بسیار مفصل بودند و در حاشیهٔ صفحات نوشته شده بودند، گواه این موضوعاند».
این یادداشتها در حاشیهها، خود سبکی ویژهاند. سلسلهمراتب احترام در آنها با صراحت بیرحمانه آشکار میشود. در حاشیهٔ آثار مارکس و لنین تقریباً هیچ انتقاد جدی دیده نمیشود. تقریباً. تنها روی جلد کتاب دولت و انقلاب لنین، دست رهبر این جمله را نوشته است: «نظریهٔ زوال (دولت)، نظریهای محکوم به شکست است!» آموزگار اشتباه کرده بود و شاگرد اشتباهش را اصلاح کرده بود: خاموش و پس از مرگ او.
در برابر انگلس، دیگر این همه ملاحظه در کار نیست. جملهٔ تحقیرآمیز «نه، این درست نیست» و تمام. اما کائوتسکی با طیف کاملی از احساسات استالین روبهرو شده بود: «هاها!»، «عجب!»، «احمق»، «فرومایه و پستفطرت!» کتاب به میدان نبرد بدل میشد و مداد به سلاح.
اما نکتهٔ شگفتانگیزتر چیز دیگری است. کتاب تروتسکی، تروریسم و کمونیسم، مورد پسند استالین قرار گرفته بود. «دشمن است، اما دشمنی باهوش». حاشیههای کتاب پر است از عبارتهایی چون «درست است»، «بهجا گفت» و «اصل مطلب همین است». استالین با خط پررنگ، جملهٔ تروتسکی را مشخص کرده بود که میگفت سلطهٔ انقلابی پرولتاریا بدون حزب برخوردار از انضباط آهنین ناممکن است. استالین با مردی موافق بود که مغزش سالها بعد، در مکزیکی دوردست، بیهیچ ترحمی با ضربهٔ کلنگ یخشکن متلاشی میشد.
اما معمایی دشوارتر هم وجود دارد. روی صفحهٔ آستر کتاب لنین، ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم، این یادداشت باقی مانده است: «ضعف، تنبلی و حماقت تنها چیزهایی هستند که میتوان آنها را رذیلت نامید. هر چیز دیگری، بیتردید، فضیلت است»! فلسفهٔ یک مستبد؟ یا شوخیبیمزه و عاری از هرگونه توهم؟
استالین فقط کتاب نمیخواند. او کتابها را گردآوری میکرد. تمام آثاری که در دوران شوروی دربارهٔ پوشکین منتشر شده بودند، بهعلاوهٔ شماری از چاپهای قدیمیتر. کتابهایی دربارهٔ ایوان مخوف و پتر اول. کتاب مشهور «شهریار» ماکیاولی که آن را با دقتی بینظیر مطالعه کرده بود. آثار نویسندگان مهاجر، هر آنچه که از آنها به شوروی راه مییافت. او منتقدان برجستهٔ انقلاب را که استعداد داشتند، از نظر دور نمیداشت. اما، به آنان نیز رحم نمیکرد. در سال ۱۹۳۱، پس از خواندن داستان «ماکارِ شکاک»، اثر آندری پلاتونوف در مجلهٔ «کراسْنایا نُوْ»، نوشت: «او یک نویسندۀ بااستعداد است، اما پستفطرت».
بیست هزار جلد کتاب هم برایش کافی نبود. او هر سال حدود پانصد کتاب دیگر از کتابخانههای بزرگ دولتی سفارش میداد. به گفتهٔ خودش، روزانه تا ششصد صفحه میخواند. آیا اغراق میکرد؟ شاید. اما به نظر میرسد که این اغراق چندان هم دور از واقعیت نبوده است. به روایت شپیلوف، استالین چنین میگفت: «من برای هر روز یک معیار مشخص دارم: هر روز حدود سیصد صفحه از آثار ادبی و دیگر کتابها بخوانم».
سیصد صفحه. هر روز.
در سال ۱۹۴۰، نخستین جلد از مجموعهٔ آثار بیسمارک منتشر شد. ویراستار در مقدمه به هشداری اشاره کرده بود که صدراعظم آهنین به سیاستمداران آیندهٔ آلمان داده بود: «در دو جبهه نجنگید، بهویژه با روسیه». استالین در حاشیه، با مداد آبی، نوشته بود: «نباید هیتلر را ترساند». این یادداشت کلیدی است برای درک نقشههایی که هرگز فرصت تحقق نیافتند.
کتابخانهٔ استالین در دورۀ حیاتش فهرست کتابشناختی نداشت. عجیب است؟ نه. زیرا این مجموعه اساساً کتابخانۀ به معنای متعارف کلمه نبود، بلکه آرشیو شخصی و کاری او بود که در دهها دفتر کار، آپارتمان و ویلایش پراکنده شده بود. از اوایل دههٔ ۱۹۲۰، در آپارتمان و دفتر کارش در کرملین، محل کارش در نزدیکی میدان استارایا و اقامتگاههای خارج از شهر، در هر جا کتابهایی وجود داشت.
کوالِف، کمیسر خلق، به یاد میآورد که استالین در جریان جلسات کاری دوست داشت کتابی از لنین را از قفسه بردارد و بگوید: «بیایید ببینیم ولادیمیر ایلیچ در این باره چه گفته است». یک آیین تشریفاتی. نوعی نمایش. یا نیاز صادقانه به تکیه بر اقتدار؟
آرتور بیرز، مترجم بریتانیایی، روزی به اتاق خواب رهبر شوروی راه یافت. کمدهای عظیم کتاب، سراسر اتاق را پر کرده بودند. او مینویسد: «نگاهی به کتابها انداختم. روی قفسهها مجموعهای از آثار مارکسیستی و نیز شمار زیادی کتاب تاریخی قرار داشت، اما نتوانستم اثری از کلاسیکهای ادبیات روسیه پیدا کنم. چند کتاب به زبان گرجی هم آنجا بود».
اما سرگو بریا روایت دیگری داشت: استالین شیفتهٔ آثار امیل زولا بود. او سرگوِ جوان را به خاطر نخواندن رمان «ژرمینال» سرزنش میکرد. وقتی به دیدار نزدیکانش میرفت، مستقیماً سراغ قفسههای کتاب میرفت تا بررسی کند آیا کتابها خوانده میشوند یا نه. او بازرس روحها بود و ذهنها.

استالین- گورکی-واراشیلوف در کتابخانۀ استالین در اکتبر ١٩٣١
پس از مرگ استالین، هفتاد و دو جلد کتاب متعلق به کتابخانهٔ لنین را در مجموعهٔ شخصی او پیدا کردند. این کتابها را به آنجا برده بود ولی بازنگردانده بود. البته این عادت تازه نبود. مدرسهٔ علوم دینی تفلیس زمانی صورتحسابی به مبلغ هجده روبل و پانزده کوپک بابت هجده جلد کتابی که پس نداده بود، برای او صادر کرده بود.
برخی از کتابهایی که رهبر شوروی در حاشیهشان یادداشت نوشته بود، به مؤسسهٔ مارکس، انگلس و لنین (موسسۀ مارکسیسم-لنینیسم بعدی) منتقل شدند. در میان آنها، اثر کلاسیک هرودوت، «تاریخ»، در دو جلد نیز وجود داشت. متأسفانه، این دو جلد نیز مانند بسیاری از کتابهای دیگر، بیهیچ اثری از بایگانی ناپدید شدند.
منبع: پورتال «دزن.رو»
از میان دهها مطلب مرتبط:
١ آبان- عقرب ١۴٠۵












