افغانستان؛ قلب آسیا — سرزمینی که دردش از مرزهایش عبور میکند
Wahidullah Noorzai — Former Senior ANP/ANCOP Officer | Strategic & Security Analyst
وقتی اقبال لاهوری افغانستان را «قلب آسیا» نامید، شاید این تعبیر در نگاه نخست بیشتر یک استعاره شاعرانه به نظر برسد؛ اما اگر افغانستان را نه فقط روی نقشه، بلکه در شبکه پیچیدهای از جغرافیا، تاریخ، امنیت، تجارت، آب، انرژی، مهاجرت و روابط انسانی ببینیم، این تعبیر معنایی بسیار عمیقتر پیدا میکند.
اقبال افغانستان را قلبی در پیکر آسیا میدید؛ جایی که حال آن، بهگونهای با حال بخشهای دیگر این پیکر پیوند میخورد. در متون مربوط به اندیشه اقبال نیز همین پیوند بهصراحت آمده است: آسیا همچون پیکری از آب و گل و افغانستان قلب آن تصویر شده است.
اما امروز، شاید لازم باشد این تعبیر را یک گام جلوتر ببریم.
اگر افغانستان قلب آسیاست، پس باید پرسید:
چه چیزهایی از این قلب عبور میکنند؟
چه چیزهایی از آن تغذیه میکنند؟
چه چیزهایی در آن متوقف میشوند؟
و مهمتر از همه، وقتی این قلب درد میگیرد، درد آن تا کجا احساس میشود؟
افغانستان فقط یک کشور محصور در خشکی نیست.
در میان آسیای مرکزی، آسیای جنوبی، فلات ایران و در نزدیکی چین قرار گرفته است. همین موقعیت جغرافیایی، در طول تاریخ، افغانستان را هم به مسیر ارتباط تبدیل کرده و هم به میدان رقابت.
راهی که میتواند کالا را منتقل کند، میتواند سرباز را نیز عبور دهد.
مرزی که میتواند بازار باشد، میتواند خط نخست امنیت نیز باشد.
رودی که برای یک روستا زندگی است، میتواند بخشی از یک مسئله بزرگتر منطقهای درباره آب باشد.
و مسیری که امروز برای تجارت ساخته میشود، فردا میتواند برای انرژی، ارتباطات، مهاجرت یا حتی محاسبات امنیتی اهمیت پیدا کند.
بنابراین، برای فهم افغانستان، نباید فقط به شریانهای بزرگ نگاه کرد.
باید مویرگها را نیز دید.
مویرگهای افغانستان همان جادههای فرعی، گذرگاههای مرزی، بازارهای کوچک، روستاهای دورافتاده، رودخانهها، درهها، مسیرهای مهاجرت، شبکههای تجاری و روابط انسانی میان مردمانی هستند که گاهی یک مرز سیاسی آنها را از هم جدا کرده، اما تاریخ و زندگی هنوز آنها را به هم پیوند میدهد.
در همین نقطه است که جغرافیا از یک مفهوم روی نقشه به یک واقعیت انسانی تبدیل میشود.
ممکن است در پایتختها درباره کریدورهای منطقهای، توافقهای تجاری و پروژههای بزرگ سخن گفته شود؛ اما اثر واقعی آنها در زندگی رانندهای دیده میشود که کالا را از یک مرز عبور میدهد، تاجری که منتظر بازشدن یک گذرگاه است، خانوادهای که درآمدش به تجارت مرزی وابسته است، یا روستایی که زندگیاش به جریان یک رودخانه گره خورده است.
قلب را نمیتوان فقط از روی نقشه شناخت.
باید جریان خون آن را شناخت.
امروز نیز نمونههای واقعی این پیوند منطقهای وجود دارد.
پروژه CASA-1000 برای انتقال برق از آسیای مرکزی به آسیای جنوبی، چهار کشور قرقیزستان، تاجیکستان، افغانستان و پاکستان را به یک شبکه واحد متصل میکند. بخش افغانستانی این پروژه چنان حیاتی است که بدون تکمیل آن، جریان برق میان بخشهای دیگر این شبکه نیز نمیتواند به هدف نهایی خود برسد. بانک جهانی صراحتاً افغانستان را حلقه مرکزی اتصال این چهار کشور توصیف کرده است.
این فقط یک پروژه برق نیست.
این یک تصویر کوچک از همان چیزی است که میتوان آن را «جغرافیای پیوند» افغانستان نامید.
یعنی افغانستان فقط مقصد نیست؛ گاهی مسیر است.
فقط بازار نیست؛ گاهی گذرگاه است.
فقط مصرفکننده نیست؛ گاهی حلقه اتصال است.
و فقط مسئله امنیتی نیست؛ میتواند بخشی از یک مسئله اقتصادی، انرژی، ارتباطی و انسانی در مقیاس منطقهای باشد.
شبکههای حملونقل نیز همین واقعیت را نشان میدهند. برنامههای منطقهای برای اتصال آسیای مرکزی و جنوبی، افغانستان را در کنار کشورهایی مانند پاکستان، تاجیکستان و ازبکستان در مجموعهای از طرحهای حملونقل، تجارت، انرژی، ارتباطات دیجیتال و پیوندهای انسانی قرار میدهند.
اما اینجا یک حقیقت مهم وجود دارد:
قلب بودن الزاماً به معنای قدرتمند بودن نیست.
گاهی دقیقاً برعکس است.
قلب میتواند بسیار آسیبپذیر باشد؛ زیرا اهمیت آن، همزمان اهمیت آسیبپذیری آن را نیز بیشتر میکند.
افغانستان در طول تاریخ بارها این تناقض را تجربه کرده است.
همان جغرافیایی که میتواند آن را به پل تبدیل کند، میتواند آن را به میدان رقابت تبدیل کند.
همان راهی که میتواند ثروت بیاورد، میتواند جنگ نیز بیاورد.
همان مرزی که میتواند تجارت ایجاد کند، میتواند قاچاق، مهاجرت اجباری و ناامنی را نیز عبور دهد.
و همان موقعیتی که میتواند افغانستان را به شریک منطقهای تبدیل کند، میتواند آن را در محاسبات امنیتی قدرتهای بزرگ و کشورهای همسایه نیز مهمتر کند.
پس شاید مسئله اصلی این نباشد که افغانستان در «مرکز» آسیا قرار دارد یا نه.
مسئله این است که چه چیزی از این مرکز عبور میکند.
ثروت یا فقر؟
تجارت یا قاچاق؟
همکاری یا رقابت؟
انرژی یا بحران؟
امنیت یا ناامنی؟
مهاجرت اختیاری یا آوارگی؟
و اینجاست که مفهوم «قلب آسیا» از یک جمله شاعرانه به یک پرسش سیاسی و انسانی تبدیل میشود.
اگر قلب سالم باشد، جریان ادامه پیدا میکند.
اگر قلب بیمار باشد، اختلال فقط در خود قلب باقی نمیماند.
و اگر قلب برای مدت طولانی تحت فشار باشد، دیگر نمیتوان مشکل را فقط مشکل خود قلب دانست.
این همان چیزی است که در افغانستان بارها دیدهایم.
بحران افغانستان در داخل افغانستان متوقف نمانده است.
مهاجرت از مرزها عبور کرده است.
ناامنی از مرزها عبور کرده است.
اقتصاد غیررسمی از مرزها عبور کرده است.
موجهای سیاسی و امنیتی از مرزها عبور کردهاند.
و حتی خلأهای قدرت در افغانستان، در محاسبات امنیتی همسایگان و قدرتهای بزرگ بازتاب پیدا کردهاند.
اما این داستان فقط درباره درد نیست.
قلب برای زنده ماندن، فقط به درمان نیاز ندارد؛ به جریان نیاز دارد.
افغانستان نیز برای آینده خود فقط به کمک خارجی، پروژههای بزرگ یا توافقهای سیاسی نیاز ندارد.
به جریان سالم تجارت نیاز دارد.
به اتصال منطقهای نیاز دارد.
به امنیت مسیرها نیاز دارد.
به مدیریت منابع آب نیاز دارد.
به زیرساخت نیاز دارد.
به سرمایه انسانی نیاز دارد.
و پیش از همه، به نهادی نیاز دارد که بتواند این ظرفیتها را به ثبات تبدیل کند.
تجربه منطقهای نشان داده است که اتصال بهتنهایی کافی نیست. بانک جهانی نیز در بحث کریدورهای منطقهای تأکید کرده که یک مسیر زمانی به «کریدور اقتصادی» واقعی تبدیل میشود که منافع گستردهتری برای جوامع محلی ایجاد کند، نه اینکه صرفاً به یک گذرگاه ترانزیتی تبدیل شود.
این نکته برای افغانستان حیاتی است.
افغانستان نباید فقط راهی باشد که دیگران از آن عبور میکنند.
نباید فقط سرزمینی باشد که انرژی از آن عبور میکند، کالا از آن عبور میکند، مهاجر از آن عبور میکند و قدرتها برای آن تصمیم میگیرند.
افغانستان باید از این موقعیت جغرافیایی برای ساختن ظرفیت داخلی خود استفاده کند.
قلب سالم فقط خون را عبور نمیدهد؛ خودش نیز زنده میماند.
در اینجا، شاید درد واقعی افغانستان را بهتر بتوان فهمید.
درد افغانستان فقط جنگ نیست.
فقط فقر نیست.
فقط مهاجرت نیست.
فقط بیثباتی سیاسی نیست.
درد عمیقتر، قطعشدن تدریجی پیوند میان ظرفیت انسانی افغانستان و ساختارهایی است که باید آن ظرفیت را به آینده تبدیل کنند.
افغانستان انسانهای توانمند داشته است.
نسلهایی از افسران، مهندسان، پزشکان، استادان، کارآفرینان، خبرنگاران، کارمندان، رانندگان، کشاورزان و کارگران در این کشور زندگی کردهاند و هنوز زندگی میکنند.
اما اگر یک کشور نتواند توانایی انسانهایش را به نهادهای پایدار، اقتصاد قابل اتکا، امنیت قابل پیشبینی و آیندهای قابل تصور تبدیل کند، جغرافیای استراتژیک آن بهتنهایی نجاتش نمیدهد.
این همان جایی است که باید از نقشه به انسان برگردیم.
در نهایت، هیچ کریدوری بدون انسان معنا ندارد.
هیچ مرزی بدون زندگی مردمی که در اطراف آن زندگی میکنند معنا ندارد.
هیچ رودخانهای فقط یک خط آبی روی نقشه نیست.
و هیچ جادهای فقط آسفالت نیست.
پشت هر جاده، انسانی وجود دارد که میخواهد به بازار برسد.
پشت هر مرز، خانوادهای وجود دارد که میخواهد زندگی کند.
پشت هر رودخانه، روستایی وجود دارد که میخواهد فردا هم آب داشته باشد.
و پشت هر بحران امنیتی، انسانی وجود دارد که پیش از آنکه بحران در گزارشهای سیاسی ثبت شود، آن را در خانه، بازار، جاده و زندگی خود احساس کرده است.
شاید به همین دلیل است که درد افغانستان گاهی بدون زخم دیده میشود.
در خانهای که یک عضو خانوادهاش مهاجر شده است.
در بازاری که مشتری ندارد.
در جادهای که دیگر امن نیست.
در روستایی که آیندهاش به آب وابسته است.
در جوانی که تحصیل کرده اما راهی برای استفاده از توانایی خود نمیبیند.
و در نسلی که جنگ را به ارث برده، بدون اینکه خودش جنگ را انتخاب کرده باشد.
این دردها در هیچ نقشهای بهطور کامل دیده نمیشوند.
اما جریان واقعی آسیا از همین نقطهها عبور میکند.
از همین مویرگها.
از همین انسانها.
از همین جادههای کوچک.
از همین بازارهای مرزی.
از همین رودخانهها.
از همین خانوادهها.
و شاید این دقیقاً معنای عمیقتر «قلب آسیا» باشد.
افغانستان مهم نیست فقط به این دلیل که روی یک نقطه حساس از نقشه قرار گرفته است.
افغانستان مهم است زیرا بسیاری از جریانهای جغرافیایی، اقتصادی، امنیتی و انسانی منطقه در اطراف آن به یکدیگر نزدیک میشوند.
بنابراین، پرسش آینده فقط این نیست که:
«افغانستان چه خواهد شد؟»
پرسش بزرگتر این است:
«آسیا با افغانستان چه خواهد کرد؟»
آیا افغانستان همچنان میدان رقابت خواهد بود؟
یا میتواند به میدان همکاری تبدیل شود؟
آیا راههایش فقط مسیر عبور خواهند بود؟
یا مسیر توسعه نیز خواهند شد؟
آیا مرزهایش فقط خطوط امنیتی خواهند ماند؟
یا به پلهای اقتصادی و انسانی تبدیل خواهند شد؟
آیا منابع طبیعی و موقعیت جغرافیایی آن همچنان موضوع رقابت دیگران خواهد بود؟
یا خود افغانستان خواهد توانست از این ظرفیت برای ساختن آینده خویش استفاده کند؟
و شاید مهمتر از همه:
آیا آسیای امروز میتواند بفهمد که بیثباتی طولانیمدت افغانستان، فقط یک مسئله داخلی افغانستان نیست؟
در جهان امروز، مرزها همچنان وجود دارند؛ اما بحرانها کمتر درون مرزها باقی میمانند.
اقتصاد، مهاجرت، امنیت، انرژی، آب و ارتباطات، مرزهای سیاسی را میشناسند، اما همیشه از آنها پیروی نمیکنند.
به همین دلیل، افغانستان را نمیتوان فقط از کابل دید.
باید آن را از هرات دید؛ از تورغندی، از مرزهای غربی، از مسیرهای شمالی، از جادههای شرقی، از بازارهای مرزی، از روستاهای دوردست، از رودخانهها، از مسیرهای مهاجرت و از چشم مردمی که در میان این شبکه بزرگ زندگی میکنند.
باید افغانستان را همزمان در مقیاس یک روستا، یک ولایت، یک کشور و یک منطقه دید.
از مویرگ به رگ.
از رگ به شریان.
و از شریان به قلب.
آنگاه شاید بفهمیم چرا یک بحران در افغانستان میتواند هزاران کیلومتر دورتر نیز بازتاب پیدا کند.
و شاید در نهایت، تعبیر اقبال معنای تازهای پیدا کند:
افغانستان فقط قلبی در مرکز یک نقشه نیست.
افغانستان قلبی است که درد آن میتواند در بخشهای دیگر پیکر آسیا احساس شود.
اما قلبی که سالها زخمی بوده، الزاماً محکوم به مرگ نیست.
قلب میتواند دوباره بتپد.
به شرط آنکه جریان دوباره برقرار شود.
به شرط آنکه انسان در مرکز سیاست قرار گیرد.
به شرط آنکه جغرافیا به جای میدان جنگ، به فرصت اتصال تبدیل شود.
و به شرط آنکه افغانستان فقط موضوع تصمیم دیگران نباشد، بلکه بخشی از تصمیمگیری درباره آینده خودش و آینده منطقه باشد.
شاید این همان جایی است که باید از اقبال دوباره به امروز برگردیم.
اگر افغانستان قلب آسیاست، مسئله فقط سلامت افغانستان نیست.
مسئله سلامت جریانهایی است که از افغانستان، پیرامون افغانستان و میان افغانستان و همسایگانش عبور میکنند.
و در نهایت، مسئله این نیست که چرا افغانستان را «قلب آسیا» نامیدهاند.
مسئله این است که:
آسیا با این قلب چه خواهد کرد؟
آیا آن را همچنان در میدان رقابت و فرسایش رها خواهد کرد، یا روزی خواهد فهمید که درمان قلب، فقط به سود قلب نیست؛ به سود تمام پیکر است؟
وحیدالله نورزی
Former Senior ANP/ANCOP Officer | Strategic & Security Analyst