اسراف
“رها” دست مادرش را سفت گرفته بود، که در شلوغی بازار گم نشود. بازار شلوغ شلوغ بود. پر بود از زن و مرد و پیر و جوان. در هر مغازهای چند نفری ایستاده بودند و با صاحب مغازه حرف میزدند. گاه و بیگاه هم صدای مغازهدار یا دستفروشی بلند میشد، و مردم را به دیدن…
بیشتر بخوانید