چند شعر کوتاه از زانا کوردستانی
گاهی اتفاقی ستارهای در دفترم چشم باز میکند ولی، من هنوز به آفتاب نقش بسته بر جلد دفترم دلخوشم… (۲) همهی چراغها را به شب بده! تو کفایت میکنی، این خانه را… (۳) غمگینترین کنج جهان شد، وقتی که تو ترکش کردی… خانه! (۴) نگاهم کن! حتا کاکتوسها هم به آفتاب محتاجاند… (۵) وقتی که…
بیشتر بخوانید









