کتاب راز هستی
رسول پویان
به زندانی که دل دربند آن زنجیر و برپا گشت
در ایـن بی انتها هـستی فـقط، تنهای تنها گشت
شـرار خـشـم و تـوفـان طبیعـت تا که شـد آرام
بـرای زنــدگانـی مـأمـن هـســتی مهــیّــا گشت
زمین گـرد سـر خـورشـید عالـم تاب می گردد
که شـور آتش عـشـق درون رعنا و زیبا گشت
ز بـس در کــوزۀ دوران لـعــل آرزو جـوشـیـد
نـشـاط بـادۀ عـشـق و محـبـت شــور مینا گشت
اگـرچـه خـاک و بـاد و آب و آتـش بــود نـابینا
ولی چـشـم خـرد بـا نـور دل آهـسـته بینا گشت
جـهــان بیکـران پیچـیـده بـود در پـردۀ اسـرار
به نـور دانـش و عـقـل سـلـیم حـل معـمّا گشت
کـتاب راز هـسـتی را که جـان آیـیـنـۀ دل کـرد
حروف وواژه وتصویرِ بافت جمله خوانا گشت
زبـان جـلـوگاه ذات هـسـتـی ذهــن انـســان شـد
هزاران نقش از هر جلـوۀ صورت هویدا گشت
درشت وسخت وبران بود گرچه صخرۀ کهسار
به یمن عشق دل گرم لطافت سنگ خارا گشت
حـدیـث وحـدت کل، داســتـان بـزم هـسـتی بـاد
طـرب را مطلع شـعـر محبت شـوق معنا گشت
خــرد در دادگاه بـاور وجــدان چــو داور شــد
تعـصب در نگاه خـنجــر خـونـیـن مـدارا گشت
مگـس را طاقـت پـرواز در دنـیــای بالا نـیست
در آن جایی که نقش لانـۀ سیمرغ و عنقا گشت
ز آب شـور اقـیـانـوس نـوش دل نـشـد حـاصـل
ز یمن برف و باران باده شیرین و گوارا گشت
تمام بـاور هـسـتی که در هـسـتی شـده عـریـان
ازان معنی و روح صورت و تنظیم پیدا گشت
12/08/2026