گل برای درمسال

بخش چهارم

نویسنده: جمعه خان صوفی

برگردان: محمد قاسم آسمایی

مهاجرت من و فعالیت های پشتون زلمی

در مورد فرستادن اجمل ختک به افغاستان قبلا فیصله شده بود واقدامات بوتو پروسۀ فرستادن اورا حتمی ساخت. این تصمیم پس از غور وتعمق زیاد از طرف ولی خان گرفته شده و باچاخان هم تا اندازۀ با آن موافق بود. حزب کمونیست نیز در این تصمیم شریک بود زیرا  به قول آنها در پاکستان انقلاب بورژوا دموکراتیک بدون فعلیت مسلحانه به میان آمده نمیتواند.

گلوله باری حکومت بوتو بتاریخ 23 مارچ1973 بر جلسه  حزب مخالف که نیپ جز اساسی آن بود، بهانۀ شد برای رفتن اجمل ختک به افغانستان که سکرتر جنرال  آن بود. موصوف از راه باجور به افغانستان رفت.

رفتن اجمل به افغانستان مورد استقبال حکومت [افغانستان] قرار گرفت ونامبرده در هوتل معتبر کابل جابجا گردید. در این وقت موسی شفیق سیاست مدار زیرک اما طرفدارغرب، صدراعظم افغانستان بود. نامبرده خواستار حل وفصل اختلافات تاریخی افغانستان با پاکستان و ایران بود و ادامۀ آنرا به نفع افغانستان نمی دانست و به همین جهت از دادن کمک به نیپ خودداری میکرد  و نظر ولی خان مبنی بر اینکه افغانستان مجبور است از آنها پشتیبانی نماید، تایید نشد. موسی شفیق میدانست که همنوایی افغانستان در سال 1947 با باچاخان به ضرر آن کشور تمام شده وبه همین لحاظ تلاش داشت تا از جنجالهای داخلی پاکستان خودرا کناره نگهدارد، اما بصورت کل  نیز از آن انکار کرده نمیتوانست.

داوود خان از آمدن اجمل به کابل آگاه وطرفدار سیاست نیپ بود. از جانب دیگر پرچمی ها از سابق با باچاخان، ولی خان، نیپ و خصوصا کمونیستهای داخل نیپ در تفاهم بودند. داوود خان از قبل در صدد سرنگونی سلطنت ظاهرشاه بود.  

داودخان با استفاده از سفر ظاهرشاه به روم وغیابت او با یاران نزدیک وماجراجویان چپی به تاریخ 17 جولای سال 1973 کودتا نموده وبا لغو سلطنت، اعلان جمهوریت نمود که مورد استقبال گرم مردم افغانستان قرار گرفت. داودخان از قبل طرفدار داعیه پشتونستان بود و وی باردیگر سرنوشت افغانستان را با خانواده بهرام خان وبه نمایندگی از آنها با ولی خان گره زد.

تا این وقت افغانستان، “مسئله پشتونستان” را یگانه مانع در مناسبات با پاکستان میدانست؛ اما با پیروی از سیاست نیپ، این اصطلاح  واختلاف را به “حق خودارادیت مردم پشتون و بلوچ” مبدل ساختند. ریاست مستقل قبایل که مستقیما زیر اثر صدراعظم و صدارت بود به وزارت سرحدات ارتقا داده شد. سردارصاحب با سیاست عبدالصمد خان اچکزی موافق نبود وصمدخان اچکزی به خاطری از باچاخان و وولی خان  ونیپ آزرده گی داشت که آنها پشتون ها را به رحم وکرم بلوچها، در صوبه بلوچستان رها کردند.

جمهوری افغانستان در مجموع تابع سیاست نپ شد. برای اجمل منزل جداگانه، محافظین، خدمتگاران، دریور وموتر داده شد و اورا به حیث مرکز مراجعه تبدیل ساختند. داوودخان بر اساس سیاست خویش برای اجمل ختک مقام سیاسی قایل شد به همین جهت افغانان بیشماری که خواستار امتیازات بودند، به اجمل مراجعه نمایند.

از طرف دیگر در پاکستان سلسله گرفتاری های رهبران نیپ ادامه داشت. چند ساعت بعد از انفاذ قانون 1973 به تاریخ 15 اگست، غوث بخش بزنجو از محل اقامت مخصوص اعضای اسامبله در اسلام آباد دستگیر شد ودر عین شب خیربخش وعطاءالله مینگل در کویته گرفتار شدند. بوتو میخواست با بزنجو روابط خودرا حفظ نماید و به این منظور  M.B KUTTY دوست بزنجو را جهت مصالحه وسازش نزد او فرستاد. اما بزنجو به خاطر ولی خان وسایر رهبران پشتون وبلوچ از ملاقات با بوتو خود داری کرد. این موقف با وجود که اصولی بود اما در نهایت امر سبب اختلافات زیاد  شد وبه ضرر طرفین انجامید.

در صوبه ما، فعالیت تنظیم پشتون زلمی ادامه داشت اما سالار وقوماندان که بتواند جنگ آینده را سازماندهی نماید موجود نبود، البته فعالیت های تخریبی شروع شده بود. بلوچها تا اندازه در مورد وارد وآثاری را  در مورد جنگهای گوریلایی و آزادیبخش خوانده بودند؛ اما پشتونها در وضعیت خوب قرار نداشتند وزمانی که  میدان عمل رسید، قوماندانهای کمی به میدان حاضر شدند. تمام مسئولیت ها به عهد یوسفزی وممندزی افتاد. بعدها  بجز افراسیاب، تمام ختک راه پراگماتیک [عملگرا]  را در پیش گرفتند. (و آنهم به عوض جنگنده ها، در ردیف جنگ اندازها ). در  ضلع ها [واحد اداری ] تنها در صوابی، مردان، چارسده، پیشاور و تا اندازه نوشار، سوات و دیر جوانان به میدان آمدند وآنهم به اندازه نمک در بین آرد. تنها در بلوچستان گروه  نیرومندی از محصلین پشتون برای جنگ آماده شدند.

در این زمان من در کالج انجنیری ( حال یونیورسیتی مستقل) یونیورستی پیشاور پروفیسور ودر سیاست نیز فعال بودم. من با اجمل ختک در کابل رابطه داشته وتقریبا مسئول عمده ارتباط بودم و دستور اکید داشتم تا این ارتباط به هیچوجه افشا نگردد و در حالت افشا شدن نباید به چنگ پولیس بیافتم و باید مخفی شوم.

من واجمل در یک راه روان بودیم؛ طوری که یک پای ما در کشتی ولی خان و پای دیگر ما در جاله حزب کمونیست قرار داشت. باید گفت که آغازگر جنگ برعلاوه اقدامات بوتو، ولی وبعضی رهبران بلوچ وعناصر ترقی خواه بودند وتنها غوث بخش بزنجو در این میان متردد بود؛ مگر نظریات او را هردو طرف رد نموده بودند.

در ذخه خیل افریدی، خانواده نادرخان یک خانواده سیاسی و بیدار بود؛ از باچاخان تا پایین همه با اعضای این خانواده روابط داشتند ومن هم  بدون پاسپورت به کمک آنها به  افغانستان میرفتم. این خانواده با  ملک ولی خان کوکی خیل در رقابت قرار داشت و به این ملحوظ  هردو گاهی طرفدار افغانستان و گاهی هم طرفدار پاکستان میشدند. اما خاندان نادرخان تمایل بیشتری سیاسی به باچاخان داشتند .

از اعضای خانواده نادرخان به حیث یک کانال ارتباطی بشمول ارتباط با اجمل استفاده میشد. یکبار من  اسناد حزب کمونیست را که در آن تحلیل وضع،  وظایف و درپرتو آن هدایات برای اجمل  وفهرست شماری از قوماندانان بلوچ شامل بود وبا اضافه اسناد جلسه بابره  را با نامه خویش به برادر کوچک نادرخان دادم و این همه اسناد از نزد نامبرده در تورخم  بدست پولیس افتاد. برای من از چندین کانال اطلاع رسید تا خودرا کناره سازم. من دو راه داشتم یا به پولیس معرفی  و خودرا حفظ وانقلاب وآزادی را به خطر اندازم  و یا مخفی شده، کراچی  بروم و یا به افغانستان رفته و کارها را پیش ببرم. سرانجام هدایت رهبران چنین بود که به افغانستان بروم.  

من به کمک گل ولی که مصروف انتقال مال قاچاق بود از راه گردی غوث به جلال آباد رسیدم. بخاطرم ندارم که شب را در جلال آباد سپری کردم و یا راساً به کابل رفتم. احتمالاْ روزدیگر مستقیماً در کارته پروان به منزل داکتر نجیب رفتم؛ به گمان اغلب رسیدن من به کابل بتاریخ 25 اگست 1973 بود. فردای آن به منزل اجمل ختک در جمال مینه رفتم؛ در آغاز او با تردید برخورد کرد و از احتیاط کار گرفت، اما زمانی که مطمئن شد؛ برایم مشوره داد تا در کابل نیز مخفی بمانم. ممکن اجمل از منابع داخلی و خارجی در مورد من معلومات حاصل میکرد. نامبرده مرا به حزب پرچم سپرد.  پرچم هنوز در حمایت از داوودخان قرار داشت. پرچم مرا به داکتر فاروق سپرد که خانه او در مقابل میکروریون کهنه، زیر تپه نادرخان ودرسمنت خانه قرار داشت. فاروق با پدر وسه برادرش زندگی میکرد ومنزل کاکایش نیز متصل خانه آنها بود. مقابل منزل آنها در حویلی بزرگ ساختمان با سه اطاق موجود بود که هر روز صبح  بزرگان پرچم به منظور سپورت بدانجا می آمدند و من نیز در همین جا مسکون شدم. پدر فاروق علاقه دار وشخص خوش برخورد بود و رابطه برادرانش نیز با من صمیمی بود. اکثر رفقای پرچمی نزد من می آمدند و بحث میکردیم و خدمت من نیز بوجه احسن میشد. برای اختفای هویت، من ریش گذاشتم و به همین خاطر اجمل صاحب بالایم نام  صوفی را گذاشت و با همین لقب معروف شدم.

در حکومت داوودخان پرچمی ها شریک و همه خوش بودند. فیض محمد خان مسیت [مسود] (وزیر داخله)، جیلانی باختری پسر خاله کارمل صاحب (وزیر زراعت)، ضیا مجید (قوماندان گارد جمهوری) اعضای پرچم بودند و با آنها شماری دیگر از هواخواهان آنها نیز در وزارت خانه ها در مقامات بالایی وظیفه داشتند. برعلاوه پرچمی ها پاچاگل وفادار (وزیر سرحدات) و شماری دیگری از افسران خلقی واعضای ملکی آن در قدرت سهیم بودند؛ اما نقش آنها برابر پرچم نبود. با اینهمه این به معنی این نیست که گویا داودخان از افکار ناسیونالیستی و پوزیشن افغانی خود دور شده بود و به همین خاطر عناصر دست راستی و میانه رو در جمله رفقای او قرار داشتند.

او [داودخان] در اولین بیانیه خویش “خطاب به مردم” که از طرف پرچم ترتیب شده بود؛ مسئله پشتونها و بلوچها را یگانه اختلاف سیاسی با پاکستان دانسته بود و به همین خاطر مناسبات بین دو کشور تیره شده و در تبلیغات ضد پاکستان افزایش بعمل آمده بود. در پاکستان نیپ وبصورت مشخص رئیس آن خان عبدالولی خان تند گردیده بود. چنین تصور میشد وعموماً پرچمی  تبلیغ میکردند که عقب رژیم نو جمهوریت افغانستان، اتحاد شوروی ونظام سوسیالیستی قرار دارد. در این مورد با مبارزه ما همدردی وسیع موجود بود.

بلوچها وبصورت مشخص قبیله مری به کوه ها بالاشده ونسل جوان بلوچ ها تحریک شده بود وصدای آزادیخواهی را بلند وجنگ ادامه داشت. در بلوچستان چون تنظیم پشتون زلمی فعال نبود و نه شکل منظم داشت؛ لذا محصلین پشتون که ارتباط با فدراسیون محصلین پشتون داشتند نیز به این نهضت پیوسته وهمبستگی خودرا از مبارزه بلوچها اعلان کرده بودند.

عبدالصمد خان کاکا، نسبت سیاست مجزای خود خلاف این حرکت بود ودر دفاع از حکومت بوتو قرار داشت. از طرف دیگر ولی خان رهبر ائتلاف حزب متحده مخالف، در اسامبله درد سری برای  حکومت بوتو بود.

منزل اجمل ختک اهمیت زیاد یافته بود؛ کارمندان بالامقام و پایین مقام حکومت داودخان، پرچمی ها، خلقی ها، افغان ملتی ها، روشنفکران آزاد داخلی وخارجی، رهبران وجوانان قبایلی، محصلین پوهنتون وشاگردان لیسه های خوشحالخان ورحمان بابا به منزل او مراجعه مینمودند. رفت وآمد او [اجمل ختک] با داودخان زیاد و چنین تلقی میشد که وی بخشی غیررسمی از حاکمیت جدید است. اجمل صاحب برحسب ضرورت به یک دربار ضرورت داشت و این را شادروان داودخان برای او مهیا کرده بود.

دقیق بخاطرم نیست، چیز کم ویازیاد مدت دوماه را با داکتر فاروق سپری کردم ودر ماه اکتوبر 1973 به منزل اجمل صاحب در جمال مینه منتقل شدم. در اینجا صلاحیتدار همه تورلالی بود ونقش من به حیث شخص کوچکتر، بی دانش وموجود بیکاره شمرده میشد؛ زیرا تورلالی نمیگذاشت وتحمل نمیکرد کسی بین او اجمل حایل باشد. تورلالی بر هرچیز آگاه بود ودر هرمورد صاحب نظر دانسته میشد واین همه از سادگی او بود.

داودخان بعد از اطمینان از امور وتحکیم نسبی داخلی، آمادگی خودرا برای کمک عملی با جد وجهد نیپ آغاز کرد. این وظیفه بدوش من گذاشته شد تا بصورت مخفی رفته وبا ولی خان این مطالب مهم را مطرح سازم. به این منظور از راه کندهار و چمن به کچلاک رفته و پیشاور آمدم.

برای دیدن ولی خان به  شاهی باغ رفتم، وضع بحرانی بود. پیام داودخان را که البته پیام اجمل بود در مورد  کمک آموزش نظامی جوانان و دادن سلاح، به ولی خان رساندم. ولی خان برایم گفت: خوب شد که خودت آمدی ور نه  من خان حیدرزمانخان را از مهمند آماده ساخته بودم تا  برود و به داودخان بگوید که شماری از پیلوتان پشتون آماده شده تا با طیارات جت خود به افغانستان بروند به این شرط که دوباره تسلیم داده نشوند. فکر میکنم کود (شفر) حیدرزمان انگشت بود. این تقاضای نامناسب ولی خان  ودرگیرساختن بی موقع افغانستان بود.

در اثنای بازگشت از راه چمن و کندهار در کنار دریای ترنک، ریش را از بیخ تراشیدم و به این ترتیب ریش از بین رفت، اما نام صوفی برایم باقی ماند.

بر علاوه قبایلی ها، رفت وآمد عناصر سیاسی شروع شده و با بلوچستان رابطه برقرار شده بود. حزب کمونیست دو نماینده خویش سائین عزیزالله و روف وارثی را فرستاده بودند تا ارتباطات  خودرا بر قرار ساخته و با پرچم به فیصله برسند.

حال من از حالت اختفا برآمده و در منزل اجمل صاحب مسئول دفتر شده بودم. دفتر تلاش داشت تا روابط داخلی و خارجی را تنظیم و اسناد را آرشیف سازد. اجمل مطالبی زیادی را شخصاً مینوشت و بعضی مطلب را من ثبت میکردم.

ادامه دارد

در بخش بعدی : ” آغاز آموزش نظامی  در چهار آسیاب”