گروه های جهادی افغانستان در آزمون ناپختگی های رهبران اش هر روز پرپر می شوند

نویسنده : مهرالدین مشید

نهضت اسلامی افغانستان در شرایط ویژه تاریخی بوسیلۀ شماری از موسسان آن تشکیل شد که این حرکت با تاثیر پذیری از اخوان المسلمین مصر بوجود آمد که در هدف اصلی آن تامین عدالت در جامعه و مبارزه برضد بیداد و فقر و بیعدالتی های اجتماعی بود که در مجموع  رسیدن به آزادی، آگاهی و عدالت اجتماعی اهداف مهم این سازمان را تشکیل میداد؛ اما با تاسف که این جنبش از همان آغاز با چالش های جدی روبه رو شد که با تاسف نتوانست از فراز و فرود آن به خوبی گذر کند. به زود میان رهبران دانشگاهی و غیر دانشگاهی آن اختلاف ایجاد شد و جوانان مسلمان بحیث شاخۀ فعال نهضت راۀ خود را جدا اعلان نمود. هرچند آقای حکمتیار نمی پذیرد که استاد ربانی و عبدالرحیم نیازی بنیانگذاران نهضت اسلامی در افغانستان اند واما منابع ستراتیژیک این موضوع را قبول دارد. حکمتیار که از موسسان جنبش جوانان مسلمان است، می گوید که برای نخستین بار جنبش جوانان مسلمان در حمل سال 1348 خورشیدی در لیلیۀ دانشگاۀ کابل تاسیس شد و رهبری نخستین جنبش اسلامی را در کشور بدست گرفت گفتنی است که جنبش جوانان مسلمان در تظاهرات دانشگاۀ کابل در سال آخر دهۀ پنجا نقش بزرگ داشت و معاونیت رهبری اتحادیۀ دانشجویان را بدست آورد که بر ضد لایحۀ جدید آن زمان دانشگاۀ کابل تشکیل شده بود.

هرچند شاحهء جنبش جوانان نهضت یک جریان فعال ایده ئولوژیک بود و اما متشکل از لایه های گوناگون جامعه بود که رهبری و ساختار آن را جوانان آگاه و رسالتمند تشکیل داده بود که به اقوام و مذاهب گوناگون کشور تعلق داشتند و این از بزرگ ترین ویژه گی های این جنبش بود که به تعبیری از رنگ تعلق خاص آزاد بود. گفته می توان که جنبش جوانان در واقع یک جریان دینی بود که داعیهء بنیانگذاران آن داعیهء اسلامی و ملی بود. از همین رو بود که این جریان تمامی کسانی را در خود جا داده بود که اندیشهء دینی داشتند و به افغانستانی می اندبشیدند که تمامی اقوام و مذاهب بدون هرگونه تبعیض و تفاوت در فضای صلح به گونهء عادلانه مستقل از سیطره و نفوذ بیگانه ها آرام و راحت زنده گی کنند. بر همین مبنا شعار آن نه شرقی و نه غربی؛ بل افغانستان آزاد و مستقل بود و حتا شعار های اسلام مرز را نمی شتاسد، بلند بود و اما این شعار همه را چه جوان مسلمان افغانستانی و چه ایرانی و چه پاکستانی را در یک محور مشترک بسیج کرده بود که همانا اسلام بود و است و اما این که من یک افغانستان مستقل، سربلند، شگوفا و مقتدر برای مردم افغانستان می خواهم، درست مثل آن که چنین آرمانی در دل یک مسلمان ایرانی و پاکستانی جوانه می زند، این چیزی است که من من را از من پاکستانی و من ایرانی جدا می کند؛ البته طوری که وجوهات فکری انترناسیونالیزم اسلامی را هم خدشه دار نسازد و به اندیشهء جهان وطنی که هر انسانی حق زنده گی مرفه و عادلانه در جهان دارد، آسیب نرساند.

 

صدها دریغ و درد که این جنبش در همان آغاز مصروف درگیری های سخت با جناح های چپ مائویستی و مارکسیستی شد و کشته شدن سیدال سخندان در دانشگاۀ کابل به مثابۀ خونین ترین حادثه دامن جنبش اسلامی را با خون غوطه ور کرد. این رخداد در واقع نه تنها پرده از سیمای ایده ئولوژیک این جنبش بیرون کرد؛ بلکه از نگاۀ راهبردی هم بر وی ضربه وارد کرد. این سبب شد تا رهبران این جنبش  از سوی شماری ها مورد سخت ترین داوری قرار بگیرد. این حادثه در واقع جرقه یی بود که جنبش اسلامی را وارد کارزار غیر سیاسی کرد. شاید هم بتوان گفت که این حرکت یک چرخش شگفت انگیز را در حیات این جنبش رونما کرد که آن را برای همیش درگیر حوادث نظامی کرد. پس از آن روحیۀ نظامی گری در رهبران این حزب تقویت شد و به  مبارزات سیاسی و فکری توجه نشد و رهبران این جنبش متمایل به حرکت های نظامی و کودتایی شدند که قیام بر ضد محمد داوود در سال 1354 به کمک استخبارات پاکستان وایران نشانۀ آشکار آن است. گفته می شود که استاد ربانی و تیم اش مخالف این کودتا بود. برعکس وی در صدد مصالحه با داوود به کمک کشور عربستان سعودی برآمد. چنانکه او پس از مهاجرت به پاکستان روانۀ سعودی شد. شماری ها داوود را مسؤول این رخداد ها می خوانند و می گویند که کنار آمدن داوود با گروه های خلق و پرچم و به شهادت رساندن میوندوال و انجنیر حبیب الرحمن اعضای جنبش اسلامی را وادار به پناه بردن به دامن پاکستان کرد و آی اس آی پاکستان هم با استفاده از فرصت برضد داوود از طریق آنان وارد اقدامات نظامی شد. پس از آنکه کودتای سال 1354 شاخۀ نهضت جوانان مسلمانان به رهبری آقای حکمتیار ناکام شد و اعضای آن بوسیلۀ دولت داوود زندانی شدند. فعالیت این گروه در افغانستان به صورت کامل ممنوع شد و رهبران واعضایش مورد پیگرد قانونی قرار گرفتند؛ اما با آن هم فعالیت های زیر زمینی این حزب در داخل افغانستان و بویژه شهر کابل ادامه یافت. البته این فعالیت ها بیشتر شکل گزینیشی را داشت و شماری خود را منسوب به نهضت دانسته و در حلقه های کوچک به فعالیت های فرهنگی مصروف بودند که حتا رهبران این گروه هم از حال و احوال آنان خبری نداشتند.

اما آنچه که مسلم است، مهاجرت رهبران و اعضای جنبش به پاکستان در واقع آغاز وابستگی جنبش جوانان به استخبارات پاکستان بود که زیر وام های حزب اسلامی به رهبری حکمتیار جمعیت اسلامی به رهبری استاد ربانی فعالیت های سیاسی و نظامی شان را برضد حکومت دست نشاندهء شوروی آغاز کردند. گفته می شود که در کنار یک سلسله علل و عوامل دیگر یکی از عامل اختلاف میان جنبش جوانان که بعد ها زیر نام دو جریان مختلف به فعالیت خود ادامه دادند، مداخلهء استخبارات و نظامیان پاکستان چون جنرال نصیرالله بابر، جنرال اختر محمد، جنرال ضیاالحق و کرنیل امام و کسان دیگر بودند که اهداف خاص خود را در افغانستان داشتند و در واقع دشمنان اصلی مردم افغانستان بودند و هستند که می خواستند، با استفاده از نام دین به اهداف عمق ستراتیژی خود در این کشور برسند. علت بزرگ ترین اختلاف  مسعود شهید با حکمتیار از همین جا آغاز شد که پس از کودتای سال ۱۳۵۴ راهء خود را از حکمتیار جدا کرد. هرچند عوامل دیگری هم دخیل بود و اما این عامل قوی تر بود. از همین رو مسعود تا آخر دشمن پاکستان و مداخله اش در افغانستان بود و پاکستان خواست تا با استفاده از حزب بر ضد مسعود عمل کند که این در واقع بزرگ ترین اشتباهء ستراتیژیک و تاریخی بود که افغانستان را به فاجعهء کنونی دچار کرد.

تا آنکه در سال هفت ثور 1357 به کمک شوروی در افغانستان کودتای ثور واقع شد و به تدریج قیام سراسری برضد حاکمان دست نشاندۀ شوروی پیشین در افغانستان آغاز شد. این قیام ها فرصت را برای نهضت اسلامی و سایر گروه های ملی و میانۀ اسلامی فراهم کرد تا به بسیج مردم بپردازند. تهاجم شوروی به تمامی پنبۀ نهضت اسلامی افغانستان را یک سره به رشته بدل کرد و این در واقع نقطۀ عطفی در زنده گی جنبش اسلامی افغانستان بود که ناگزیر شد تا تمامی انرژی خود را صرف مبارزه با ارتش شوروی کند و از کار های فکری و سازماندهی سیاسی پویا باز ماند. این حادثه در واقع ضربۀ جبران ناپذیری بر پیکر نهضت اسلامی  بود که به گونۀ جبری آن را وارد یک جنگ نابرابر و خیلی فرسایشی و خطرناک نمود. این حادثه تمامی فرصت های بهتر را از این نهضت گرفت و تمامی زمینه ها را برای شماری محدود رهبرانی فراهم کرد که با شبکه های استخباراتی پاکستان، ایران و عربستان سعودی و بعد هم با سی آی ای ارتباط داشتند.

با آغاز جهاد گروه های اسلامی به نام گروه های جهادی به فعالیت شان بر زد شوروی ادامه دادند که پاکستان از میان تمامی گروه ها تنها هفت گروهء بیشتر سنی را اجازهء فعالیت داد و چندین گروهء شیعی را ایران اجازهء فعالیت داد که بعد ها زیر نام وحدت اسلامی فعالیت های آنان را به رسمیت شناخت و تنها حرکت اسلامی به رهبری آیت الله محسنی از چنگال استخبارات ایران به پ*اکستان فرار کرد. خوب بخاطر دارم که آقای محسنی در نشست مطبوعاتی در دنز هوتل پشاور، کلک خود را برسم اشاره در دهن برد و گفت:” من را برهنه از ایران بیرون کردند و حساب های پولی ام را بستند” هرچند این گفته با تاسیس مسجد خاتم النبیین مصداق حال آقای محسنی نیز شد و تحقق پیدا کرد که در سیاست دوست دایمی و دشمن دایمی وجود ندارد و میانه اش با ایرانی ها تغییر کرد؛ اما هرچه بود، آن زمان در جال آی اس آی افتاد و رابطهء خوب تری با حزب اسلامی داشت و بخشی از مصارف آن را حزب اسلامی از بودجهء بخش فعالیت های ضد ایران خود می پرداخت که آقای جریر در راس آن قرار داشت و ابوشریف سفیر پیشین ایران در پاکستان وی را در این فعالیت ها و بویژه تحریک بلوچ ها بر ضد ایران یاری می کرد؛ اما در این اواخر افشا شد که ابوشریف اجنت ایران زود که خود را در حزب اسلامی نفوذ کرده بود و فعالیت های ضد ایرانی این حزب را به گوش استخبارات ایران می رساند. مداخلهء شدید و هدفمنداتهء نظامیان پاکستان و آخوند های ایران دیوار بلند مذهبی را میان گروه های سنی و شیعی ایجاد کرد، در حالی که در نخست چنین مانعی وجود نداشت و ده ها شیعی مذهب در حزب اسلامی جمعیت اسلامی بودند و به همین گونه ده ها سنی مذهب اعضای گروه های اسلامی در کشور را تشکیل می دادند که رهبران شان شیعی مذهب بودند.
من خوب بخاطر دارم که در میان ما دانش جویان آن زمان دانشگاهء کابل این مرزبندی ها شکسته بود و دانش جویان به گونهء مشترک بدون در نظر داشت گرایش مذهبی و قومی و حتا گروهی فعالیت های هماهنگ داشتیم و شماری دوستان هنوز هم در قید حیات اند و شاهد اند که در شروع کودتای هفت ثور تا آغاز تهاجم شوروی در پخش و نشر جریده های شهادت و مجاهد به گونهء مشترک عمل می کردیم و از هر نوع تخریب به یکدیگر پیش گیری می کردیم اما این که در پشاور و تهران چه می گذشت و شماری شبکه ها در صدد چنین باروت پاشی های مذهبی و گروهی بودند با تاسف که از آن ما بی خبر بودیم.

از مطالعۀ فراز و فرود جنبش اسلامی افغانستان فهمیده می شود که زنده گی این جنبش پس از درگیری های دانشگاهی با گروه های چپ و بویژه بعد از کشته شدن سیدال سخندان یکی از رهبران حزب دموکراتیک نوین ( شعلۀ جاوید) وارد مرحلۀ تازه می شود که بعد ها پس از کودتای 1354 به گونۀ کامل تغییر می کند و پس از آن با وارد شدن به جنگ فرسایشی در برابر اردش شوروی همه چیز دگرگون شد. جنبش در برابر یک شرایط ناخواسته و غیر مترقبه قرار گرفت و این سبب شد تا یک سلسله ارزش های تحمیلی جای ارزش های اصلی و آرمانی راهیان جنبش را پر کند. پس از آن گروه های جهادی کشور در آتش خامی های سیاسی رهبران یک تنه و مطلق العنان خود از سال ها بدین سو می سوزند. این گروه ها در آغاز تشکیل شان به گونه واکنشی ظهور کردند و به رقابت آشتی ناپذیر با گروه های چپ مارکسیستی و مائوبستتی پرداختند؛ هرچند جنبش جوانان مسلمان در نخستین روز های تولدش پیشرفت های چشمگیر داشت و در میان مردم توانست، جای پای خوبی پیدا کند و در داخل دانشگاۀ کابل توانست تا در میان بسیاری از دانشجویان راه پیدا کند؛ اما با تاسف که رقابت تنگا تنگ آنان با گروه های چپ، این نهضت را به اسارت و زندان گرایش های ایده ئولوزیک کشاند. از سویی هم رویارویی های آنان با حکومت سبب شد تا تمامی فرصت های خوب را برای سازنده گی و بالنده گی از دست بدهند. پیش از این که این گروه بتوانند از بوتهء آزمون رقابت سالم با گروه های چپی و ملی موفقانه بیرون بدر شوند. به گونهء ستاب آلود وارد درگیری شتاب زده با حکومت های وقت شدند. این سبب شد که این گروه ها ببشتر به دسته های شبه نظامی بدل شوند تا گروه های سیاسی بالنده و پیشرو. چنین حالت سبب شد که تمامی انری پویا و بالنده سیاسی آنان به تدریج مضمحل شود و جای آن را استبداد رهبری و مطلق گرایی ها پر کند و این گروه ها قربانی تصمیم گیری های شتاب زده رهبران شان شوند. چنانکه از بدو پیدایش و ظهور این گروه ها هنوز زمان زیاد سپری نشده بود که در بیشتر موارد قربانی تصمیم های عجولانه رهبران شان شدند و رهبران در اکثر موارد مانند کدخدایان عمل کردند.

قست اول