نگهبان

زجورت ای فلک! دایم، پریشانم،پریشانم

بجای اشک زچشمم خون،بریزانم،بریزانم

نه شمسی روشنی دارد،نه ماهِ توفگندت نور

ازین ظلمت پرستی ها، بسی حیران و،حیرانم

زرنگانه بخنداند،همان دشمن که دانا است

فــراگیـــرد مرا گریه، زکارِ  دوســــت نادانـــم

سپردم روح و جانم را،نگهداری نکردی تو

ولی من در دبستانت،نگهبانِ ،نگهبانم

نه لقمه ازلبت دادی،نه شربی ازشراب خود

ببین از من بنام تو، هرآنچیزی که درخوانم

الا«حداد»فلک گفتی، ترا منظور فلکتاز است

سخن سنجیده میگویم،که،تا جان را نرنجانم

مسعود حداد

چهارم ماه اپریل