فصل پاییز

کاروان آمد و از گمشده ام نیست خبر
دست حاجت به کی بردم که نکرد هیچ اثر
قاصدِ روسیاه باز به نیرنگ و فریب
وعده ها میدهد امروز و به فردای دگر
عمر من مهلت امروز و به فردای تو نیست
زنده گی همچو حُباب است و دَمی زود گزر
فصل پاییزم و با یاد بهاران شادم
یاد ایامِ بهار چون عسل و شهدو شکر
خُرم آنروز که ما مست و غزلخوان بودیم
لاله و سوسن و نرگس همه گی تا به کمر
هر طرف لاله رخی چهره نمایان میکرد
همچو آن یوسف مصری بِنَمود پُر ز گهر
کاش آنروز مرا ، شام سیه هیچ نبود
شایدم چشم عدو کرده مرا باز نظر
دل بدریا زده گان را غم این دنیا نیست
…زندگی پنج سرای است و مکن ظلم مگر
خدمت خلق کن وز هر دو جهان ایمن باش
به « وفا » کوش و ز آسیب جهان باش حذر
عبدالله « وفا »
22.01.2015
ویانا