صبح وصال

 رسول پویان

خیال عشق دیگر با وصال پیوند است

ز بسکه وحدت ما نور دل پراکند است

شکست ظلمت شـب، ازسپیده باید گفت

چرا که کـوکب اقـبال ما به لبخند است

وصال بـا شـفـق صبحگاه می رقـصـد

ثبات خـوشـی فـردای مـا رجامند است

شراب چشم تو مستی دهد زبس بر دل

ز نـور وصل تـو جام وجود آگند است

کـشیده نقـش تـو بهـزاد دل بـه ارژنگم

سرود عشق توآهنگ زند و پازند است

بهـای خـال لـبـت در سـخـن می گنجـد

فـزونتر از ثمـن کابـل و سـمرقند است

درخت عشق من وتوچنان ریشه گرفت

که نـوبهـار ز الـطـاف او تنومند اسـت

خوشم که چرخ زمان مثل باد می گذرد

چرا که قـول و قـرار تو کرده خرسندم

به یاد وعـدۀ شـیریـن تـو چـو فـرهـادم

دلـم ز تـلخی روزانه طـالب قـنـد است

بـه روی تـابـۀ هجران می شـوم بریان

چو ماهیم که به قلاب داغ دربند است

کسـی جـدا نـتـوان کـرد تـا ابـد مـا را

کمند مهر تو در جان من کربند است

قــرار سـرّ ازل در ابـد شــود پیـونـد

 قـبالۀ که در او وعـدۀ خـداونـد است

دلا ز یـار عـزیـزم ســوال بـایـد کـرد

که شام مرحلۀ انتظارتاکی وچند است

گل وصال چـه عـطری پـراکند یارب

بویژه وقتی که ازنرگس کرامند است

صفای صبح وصال توخوشترازجنت

خزان او چوبهاران ما شکوهمنداست