دلم گرفته سخت از این

 

دلم گرفته سخت از این

که هرچه ، باید آن چه ، نیست

از این که ماه روشنی

در آسمان تیره نیست

از این که بر مناره ای

نشانی از پرنده نیست

به باغ ِغم گرفته ام

جوانه ای که زنده ، نیست

دلم گرفته سخت از این

از این که خنده ، خنده نیست

از این که گریه ، گریه نیست

از این که سفره ها تهی ست

به هر کجا که پا نهم

به غیر چاه و چاله نیست

بیان دردها ی من

به پرده و کنایه نیست

درفش کاوه ای بلند

دگر در این میانه نیست

ستیزه در شکستن ِ

جدار ِ این حصاره نیست

دلم گرفته سخت از این

که کس به فکر چاره نیست

جعفر مرزوقی(برزین آذرمهر)