اين چه دنيايى شده؟!

اين چه دنيايى شده: ، از هم بريدن ، باختن
يا به انبارى ز بغض و كينه ، هر دم ساختن

اين چه دنيايى كه روزش همچو شب تاريك و تار
از جفا بر پرده ى دل ها نشست گرد و غبار

لحظه ها در خلوت رنج و تنش هم بسترى
از ميان خوب و بد گرديم ( بد )را مشترى

هر كى را ناچاپ گيريم و به او خنجر زنيم
از براى دل خوشى لاكن به نزدش سر زنيم

قلب ما زان مهربانى و وفا خالى و طرد…
سهم دل هاى من و تو عشق پوشالى و سرد

غرق روياييم كه با آن زنده گى شيرين شود
كوله بار آن مگر هر روز و شب سنگين شود

اين چه دنيايى شده: ، از هم بريدن ، باختن
يا به انبارى ز بغض و كينه ، هر دم ساختن

زبير واعظى

“كسى كه قدر نداند بدانكه مغرور است!”
“”””””””””””””””””””””””””””

منم كه قدر تو دانم، به اين قدر دانى!
تويى كه پيش تو من قدر پشه بى قدرم!

اگر چه قدر نشناسى من اين قدر دانم!
به اين قدر كه گمان برده يى نه بيقدرم!

چرا به قدرى سرى مو ندارى قدر مرا!
مگر به نزدى تو من اين قدر بى قدرم؟

تو قدر من نشناختى پس اينقدر گويم!
نشان دهى كه خودت قدر كافى بيقدرم!

بيا و قدر بكن آنقدر كه مقدور است!
كسى كه قدر نداند بدانكه مغرور است!

زبير واعظى